💌 دلنوت
前往频道在 Telegram
دلنوت (Delnote) اشعار و نوشتههای زیبا و ماندگار منتشر میکند. در انتشار زیباییهای دنیا با معرفی ما به دوستانتان سهیم باشید https://t.me/delnote
显示更多940
订阅者
-124 小时
+77 天
+2230 天
帖子存档
940
دلم میخواهد پاییز بیاید و شمال باشم. مثلاً رشت یا رامسر. صبح را با چای دمی، نان تازه، خیار، گوجه و پنیر شروع کنم. بعد با زنبیل حصیری از خانه بیرون بزنم تا زیر بارانِ صبحگاهی برای ناهار خرید کنم. با ترشی، ماست محلی، زیتون و میوه به خانه برگردم، صفحهٔ مورد علاقهام را در گرامافون بگذارم و شروع به آشپزی کنم؛ مرغ ترش و باقالیقاتق. پنجرهٔ آشپزخانه را هم باز بگذارم تا از ترکیب عطر باران و غذا مست شوم. عطر برنج هاشمی هم در خانه بپیچد و چای بعدی را در لیوانِ دستهدار بریزم و روی میز بگذارم. سراغ خورشتها بروم، تا درِ قابلمهها را که باز میکنم عطر و بخارشان هوا را پر کند و صدای قُل زدنشان روحم را جلا دهد. پشتِ میز آشپزخانه بنشینم به چای و کتاب، جواد بدیعزاده هم بخواند «شد خزان گلشنِ آشنایی…». همین بهشتِ کوچکم را چنان ادامه دهم که زندگی دیگر توانِ غمگین کردنم را نداشته باشد.
#مریم_قهرمانلو
@delnote
940
تا وقتی با آنچه هست، میجنگی—درگیرش میمانی.
جنگ، انرژی تو را میبلعد و تو را درست در دل همان چیزی که نمیخواهی، نگه میدارد.
اما…
پذیرش یعنی دیدن واقعیت، بیقضاوت.
یعنی گفتنِ «این هست، و من آن را میبینم… نه برای اینکه بمانم، بلکه برای اینکه فراتر بروم.»
آنچه را که با تمام وجود بپذیری، دیگر بر تو تسلطی ندارد.
و درست از همین نقطه است که مسیر دگرگونی آغاز میشود.
شاید وقت آن رسیده که بپذیری…
نه از سر تسلیم، بلکه برای آزادی.
درون تو دانشی نهفته است که از هر پاسخی عمیقتر است.
تنها کافیست کمی سکوت کنی… و نپوشانی آنچه هست.
#حسین_حائریان
@delnote
940
♥️
به سیمای تمامی زنهای پیشین بود
هر بار به سیمای یکی و همیشه یکی دیگر
هر بار به چشمان یکی و همیشه به چشمی دیگررنگ
و در یک لحظه شاد و غمناک
پارسا و شهوتناک
و شرمگین و گستاخ بود
عقیقی بود
که رگهای درهمی از انگبین و شیر و شرنگ و خون و سبزینه
در آن یگانه شده بود
و چون نامش را پرسیدم
قهقهه سر داد:
نام کوچکم مرگ است
نام خانوادگیام عشق
به نامهای مستعارِ رویا و زندگی هم آوازهای دارم
زنی آمده بود به دیدارم
که چهار نام داشت
تا مردی را وسوسه کند
که نامش تنهایی بود
#منوچهر_آتشی
@delnote
940
♥️
در کنار آنهایی باش
که نور میآورند و جادو میکنند..!
آنها که با چوب جادویی کلام،
گفتار؛ نگاه؛ رفتار و منشِ ویژهی
خودشان تو و جهان را متحول میکنند
و همه بازیها را به هم میزنند
کسانی که قصههای زیبا میگویند
و تو را به چالش میکشند
و تغییرت میدهند
کسانی که به تو اجازه نمیدهند
که خودت را دست کم بگیری
و افق زندگیات را کوچک بپنداری
این جادوگران
با قلبهای تپنده و پرشور
قبیلهی اصلی تو هستند
و باید کنارشان بمانی
#ویلفرد_پیترسون
هنر زندگی
@delnote
940
+1
آذرگان خجسته باد
رقص و زندگی و شادی در #ایران_باستان
به روایت دکتر #عبدالحسین_زرینکوب
باران که میآمد، میرقصیدیم.
باد میوزید، به خرمنگاه میریختیم و میرقصیدیم.
تابستان که میشد، جشن میگرفتیم و میرقصیدیم.
زمستان که میشد، جشن میگرفتیم و میرقصیدیم.
زمینهای کشاورزی را درو میکردیم، میرقصیدیم.
زمینها را میکاشتیم و میرقصیدیم.
میخواستیم دفع بلا کنیم، جشن میگرفتیم.
ماه آغاز میشد، میرقصیدیم.
ماه به پایان میرسید، میرقصیدیم...
خلاصه اینکه جشن بود و رقص بود و زندگی بود و خنده و شادی.
تیرگان بود و مهرگان، آبانگان و آذرگان، بهمنگان و اسفندگان، فروردگان و اردیبهشتگان، خردادگان و سده بود و سوری و سروش.
فقط یکبار گریه میکردیم، آنهم برای چیرگی کینه و سنگدلی بر پاکی و سوگ سیاوش...
مردگان را هم با سوگ سیاوش که نماد وفاداری بود به خاک میسپردیم؛
تا اینکه شمشیر وحشت تازی از راه رسید.
شادی رخت بربست و ماتم و کینه و بغض و دروغ آغاز شد...
@delnote
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
