💌 دلنوت
前往频道在 Telegram
دلنوت (Delnote) اشعار و نوشتههای زیبا و ماندگار منتشر میکند. در انتشار زیباییهای دنیا با معرفی ما به دوستانتان سهیم باشید https://t.me/delnote
显示更多945
订阅者
无数据24 小时
+27 天
+1830 天
帖子存档
945
♥️
"همیشه عصرها دور میشوی"
این شفق را هم از دست دادهایم.
هیچکسی ما را
دست در دست هم نمیدید این عصر
وقتی شب نیلگون بر دنیا میافتاد.
من از پنجرهام
جشن غروب را دیدهام سرِ تپههای دور.
گاه مثل یک سکه
یک تکه آفتاب میان دستهای من میسوخت.
تو را از ته دل به یاد میآوردم،
دلی فشرده به غم، غمی که آشنای توست...
پس تو کجا بودی؟
پس که بود آنجا؟
گویای چه حرف؟
چرا تمامی ِ عشق یکباره بر سرم خواهد تاخت
وقتی حس میکنم که غمگینام و حس میکنم که تو دوری؟
میافتاد کتابی که همیشه در شفق، زنگاریست.
و چون سگی زخمی
شنلام روی پای من میغلتید.
همیشه، همیشه عصرها دور میشوی.
روبه آنجا که شفق میشتابد و از پس او
پیکرهها محو میشوند...
#پابلو_نرودا
بیژن الهی
@delnote
945
♥️
روز عشق را به کسی که «سوادِ عشقورزی» دارد تبریک میگویم. بدون توجه به اینکه الان معشوقِ کسی است یا نه.
قصهها و حکایتهای عاشقانهی ما، بهطورمعمول، به مرحلهی اول عاشقی یعنی به «وصال» میپردازند. لابد دراماتیکتر است. همین «وصال» هم اغلب محقق نمیشود. فرهاد میمیرد، کَرَم به آسلی میرسد اما از طلسم بیخبر است و در روز عروسی آتش میگیرد و غیره. مرحلهی اول، یعنی آشنایی و تصاحب، موضوع اکثر عاشقانههای ماست و کمتر به مرحلهی «عشقورزی» رسیدیم. چنان سرگرم تصاحبیم، که وقتی به چنگ آمد، بازی تمام میشود. چالشی باقی نمیماند. زوال درست از لحظهی وصال آغاز میشود. ضعف عمدهی ما، مرحلهی نگهداری است. محافظت از عشق را نمیدانیم و برای همین، حتی بعید است عشق را فهمیده باشیم. کسی میگفت "عشق مثل جامِ بلور است و گهگاه باید آن را برق انداخت".
#معین_دهاز
@delnote
945
♥️
درین میخانهٔ خاموش و دور افتاده و خلوت
تن تنها نشسته، نرمنرمک باده مینوشم.
کم و کمکم
من و خلوت،
لبی تر میکنیم، آهسته و نمنم،
و من با خویش میکوشم
که با هر جام،
بلورین خلعتی بر قامت هر لحظهای پوشم.
حریفم خلوت و ساقی سکوت ساکت صحرا،
و من خاموش خاموشم؛
و چشمانداز من، تا چشم بیند، دشت.
و بازیهای خاک و باد گاهگاهی وزان، با نور.
درین تنهایی و گلگشت،
همین بازیست، گر باری تماشاییست،
و اما گاه نزدیک است، گاه دور.
گهی در دوردست دشت
بتوفد گردبادی سهمگین، و ز خاک
چنان دیوی تنورهکش، تنوری تیره برخیزد؛
گهی نزدیک، در آن جاده، از سویی به سویی تند
دود گردونهای، و ز پی خطی خاکی برانگیزد.
جز این چیزی که سرگرمم کند در این بیابان نیست.
همین است و همین بازیست.
و دیگر هیچ و دیگر هیچ...
#مهدی_اخوانثالث
@delnote
945
خدا میداند که چقدر دوستت دارم. آنقدر به تو بستهام و از تو هستم که انگار اصلاً در تن تو به دنیا آمدهام و در رگهای تو زندگی کردهام و از دستهای تو سرازیر شدهام و شکل گرفتهام و از صبح تا شب، در دایرهای که مرکزش یادها و خاطرات توست، دارم دور میزنم، دور میزنم و هیچچیز راحتم نمیکند.
از نامههای #فروغ_فرخزاد به #ابراهیم_گلستان
@delnote
