سروش صحت
前往频道在 Telegram
این کانال با اطلاع شخص سروش صحت ایجاد شده است و داستانها و مطالب مربوط به ایشان را پوشش می دهد. telegram.me/soroushsehat facebook.com/soroushesehat instagram.com/sehat_story
显示更多伊朗29 216未指定类别
📈 Telegram 频道 سروش صحت 的分析概览
频道 سروش صحت (@soroushsehat) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 11 149 名订阅者,在 其他 类别中位列第 ,并在 伊朗 地区排名第 29 216 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 11 149 名订阅者。
根据 15 五月, 2025 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 110,过去 24 小时变化为 0,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 0%。内容发布后 24 小时内通常能获得 N/A% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 0 次浏览,首日通常累积 0 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“این کانال با اطلاع شخص سروش صحت ایجاد شده است و داستانها و مطالب مربوط به ایشان را پوشش می دهد.
telegram.me/soroushsehat
facebook.com/soroushesehat
instagram.com/sehat_story”
凭借高频更新(最新数据采集于 16 五月, 2025),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 其他 类别中的关键影响点。
11 149
订阅者
无数据24 小时
+237 天
+11030 天
帖子存档
11 149
تمام دومیلیون تومان ایران چکی که از بانک گرفته بودم توی کیف بود. داشتم سنکوپ می کردم، سیاوش عین قرقی پرید روی موتورش و یک ربع بعد با کیفم برگشت. گفتم: "چه جوری گرفتی اش؟" گفت: "اگر این جوجه ها جلو چشم ما کیف رفیقمون را بزنن که ما باید بریم بمیریم."... سوار ماشینم شدم و با خودم فکر کردم چقدر خوب است که آدم یک دوست لات داشته باشد. دوستی که روی دستش خالکوبی کرده "بربادرفته" و پول بربادرفته ات را زنده می کند.یک دفعه پراید سفیدی که جلویم بود ترمز کرد و من محکم به سپر و صندوق عقبش کوبیدم... خدا خدا می کردم خانم محترمی که صبح با او تصادف کرده بودم پشت فرمان نباشد، راننده پراید پیاده شد، مرد محترمی بود، آمد نگاه کرد، ماشین من سالم بود ولی سپر و صندوق عقب ماشین داغان شده بود، مرد محترم گفت: "مقصر خودم بودم که یکدفعه ترمز کردم." چیزی نگفتم. مرد معذرت خواهی کرد و رفت.
آن شب دوباره تا صبح باران آمد، نیمه شب صدای ترسناک رعد و برق بیدارم کرد، ولی صبح روز بعد هوا تمیز، پاک و بهاری بود... پایان
@soroushsehat
11 149
خانم متصدی دوباره نگاهی به برگه کرد، کمی دقیق تر شد و گفت: "فقط تعداد گلبول های سفیدتون بالاست." گفتم: "یعنی چی؟" گفت: "شاید چیز مهمی نباشه." گفتم: "اگه چیز مهمی باشه چیه؟" خانم متصدی گفت: "نه، خیالتون راحت. با پزشکتون مشورت کنید ان شاا... که چیز مهمی نیست." بعد پرسید: "چند سالتونه؟" سنم را که گفت: "آخی... نگران نباشید الان علم پزشکی خیلی پیشرفت کرده ولی حتما زودتر با پزشکتون مشورت کنید."
بیرون که آمدم هوای بهاری اصلا سرحالم نکرد، بلافاصله شماره یکی از دوستانم که پزشک است را گرفتم و پرسیدم: "آقا اگه کسی گلبول سفیدش بالا باشه یعنی چی؟" دوستم گفت: "یعنی سرطان داره." دنیا مقابل چشمانم سیاه شد، احساس کردم سرم گیج می رود و دارم پس می افتم. همان موقع جوانی که از کنارم رد می شد پرسید: "ببخشید ساعت چنده؟" می خواستم با مشت به صورتش بکوبم، برای من که دیگر زمان و مکان معنایی نداشت چنان نگاهی به جوان کردم که ترسید و با عجله دور شد.دوست پزشکم پرسید: "کی گلبول سفیدش بالاست؟" گفتم: "من... یعنی من سرطان دارم؟" دوستم گفت: "الاغ شوخی کردم... گلبول سفید بالا می تونه علامت سرطان باشه، ولی حتما که سرطان نیست." داد می زد که دارد بی خودی دلگرمم می کند... به نظر همه چیز بی ارزش می آمد، چقدر کار نکرده داشتم، چقدر آرزو... هنوز زود بود، به زندگی ام فکر کردم، به تصادف امروز صبح، چقدر همه چیز دور بود، چقدر مسخره بود که از این که شاید یک خانم غریبه محترم به من کثافت بی شعور گفته بود ناراحت شده بودم، چقدر ورزش صبحگاهی ام مسخره بود، چقدر این که از کله پاچه خوردنم ناراحت بودم مسخره بود، چقدر این که از هوای صبح لذت برده بودم مسخره بود، چقدر همه چیز مسخره بود... دوستم گفت: "تازگی ها گلودرد چرکی نداشتی؟" گفتم: "هنوز هم دارم." گفت: "پس هیچ مرگ ات نیست، تو سرماخوردگی های چرکی همیشه تعداد گلبول های سفید می ره بالا." لحنش جدی بود. گفتم: "مطمئنی؟" گفت: "صددرصد ولی بیا باز هم برات آزمایش می دم." کمی خیالم راحت شد، به یک دوست پزشک دیگر هم زنگ زدم و او هم اطمینان داد که، هیچ مرگم نیست. حالا خیالم خیلی راحت تر شده بود، با خودم فکر کردم چه زود دستپاچه و هول می شوم، خنده ام گرفته بود. فکر کردم بد نیست به سلامتی سلامتی ام یک چلو کباب برگ مخصوص بخورم. همین کار را کردم.هیچ چیز مثل چلوکباب خوب آدم را سرحال نمی کند. کره را با برنج قاطی کردم، لیمو ترش ها را روی کباب فشردم و... از چلو کبابی که بیرون آمدم باد کرده بودم، و پشیمانی سرتاپای وجودم را گرفته بود... صبح کله پاچه، ظهر چلوکباب با کره اضافه، این جوری ادامه بدهم به زودی سکته می کنم، حالا سکته به درک، گنده شدن شکم را چه کنم؟ دستی به شکمم زدم و تصمیم قطعی گرفتم ورزش صبحگاهی ام را جدی تر بگیرم. یک چک داشتم و می خواستم قبل از تعطیل شدن بانک نقدش کنم. اسفندماه بانک ها همیشه شلوغ است... شماره را که از دستگاه نوبت دهی بانک گرفتم فهمیدم که 54 نفر قبل از من در انتظارند و این یعنی بانک تعطیل می شد و نوبت به من نمی رسید. یکی از کارمندان بانک را می شناختم، از لابلای جمعیت خودم را به باجه او نزدیک کردم و سعی کردم جوری که کسی متوجه نشود ولی او متوجه بشود علامت بدهم که من را به قسمت کارکنان ببرد و کارم را راه بیندازد. مشغول علامت دادن بودم که دیدم دستی روی شانه ام خورد و صدایی بغل گوشم گفت: "سه ساعته این جا وایسادم، نمی ذارم هیچ کس هم زیر آبی بره ." خالکوبی روی دستی که به شانه ام خورده بود توجه ام را جلب کرد. در حد فاصل گوشتی بین شست و بقیه انگشتان آن دست نوشته شده بود "بربادرفته" به چهره صاحب دست نگاه کردم، خودش بود. پرسیدم: "اسم شما سیاوش نیست؟" مرد لحظه ای نگاهم کرد و بعد خندید و بغلم کرد و گفت: "اصلا عوض نشدی." نیم ساعتی با سیاوش حرف زدم. گفتم: "تو که شاگرد زرنگ کلاس بودی. چی شد؟" گفت: "تو دبیرستان حوصله درس خوندن نداشتم، دوم دبیرستان درس خوندن را شل کردم، سال سوم دوبار رد شدم، سال چهارم دیگه درس را ول کردم..." گفتم: "مگه قرار نبود دکتر مغز و اعصاب بشی؟" گفت: "الان هم متخصص مغز و اعصاب هستم، هم مخ می زنم هم اعصاب می ترکونم." از سیاوش پرسیدم: "الان چی کاره ای؟" گفت: "لات" گفتم: "نه، جدی" گفت: "جون تو"... پیش آشنایم رفتیم و کار هردومان را راه انداخت. با سیاوش از بانک بیرون آمدیم. از دیدنش خوشحال شده بودم، همان موقع یک موتورسوار رد شد و کیف دستی ام را زد...
@soroushsehat
11 149
بربادرفته
پارسال یک شب تلویزیون اراذل و اوباش را نشان می داد، اوباش همه رو به دیوار ایستاده بودند و صورت هیچکدام مشخص نبود. یک لحظه یکی از آن ها سرش را کمی چرخاند و با این چرخش بخش کوچکی از صورتش دیده شد. نمی دانم چرا به نظرم آمد که قبلا این گوشه صورت را بارها دیده ام ولی هرچه فکر کردم یادم نیامد کجا... نصف شب با صدای رعد و برق از خواب پریدم و یکباره فهمیدم آن گوشه صورت را کجا دیده بودم. مرد رو به دیوار، سیاوش، صمیمی ترین دوست سال های دورم بود. من و سیاوش از کلاس اول تا سوم راهنمایی همیشه و همه جا با هم بودیم. سیاوش همیشه شاگرد اول یا دوم کلاس ما بود و مادرش آرزو داشت او پزشک متخصص مغز و اعصاب شود و مطمئن بود به این آرزو خواهد رسید... بعد از سوم راهنمایی، مدرسه من و سیاوش از هم جدا شد و یواش یواش از هم بی خبر و بی خبرتر شدیم... توی رختخواب غلتی زدم و گفتم شاید هم اشتباه می کنم، بعید بود سیاوش به جای متخصص مغز و اعصاب، اراذل و اوباش شده باشد.
صبح یکی از روزهای اسفندماه قبل از این که هوا روشن شود برخاستم، لباس ورزشی پوشیدم و برای دویدن بیرون رفتم. شب قبل، باران مفصلی باریده و هوا عالی بود. دویدن در آن هوا سرحالم کرده بود و احساس می کردم خوشبخت ترین آدم سراسر جهانم...از جلوی یک کله پزی رد شدم، فکر کردم این سرخوشی را با خوردن یک بناگوش و دوتا پاچه کامل کنم. بناگوش و پاچه ها را که خوردم و بیرون آمدم به شدت پشیمان بودم... تمام آن دویدن و سرخوشی را با تیلیت کردن نان در آبگوشت مغزدار و خوردن یک بناگوش و دو پاچه ضایع کرده بودم. وقتی به خانه برگشتم آنقدر ناراحت بودم که به جای این که دوش بگیرم و به کارهایم برسم تا لنگ ظهر خوابیدم. بیدار که شدم دیگر اثری از آن طراوت و نشاط صبحگاهی باقی نمانده بود و هنوز طعم بناگوش و پاچه ها توی دهانم مانده بود. لباس پوشیدم و بیرون آمدم، می خواستم بروم و جواب آزمایش خونی را که دکتر برایم نوشته بود بگیرم. هوای بهاری بیرون که به سر و کله ام خورد دوباره سرحال شدم. هوای خوب نعمتی است. شیشه های ماشین را پایین کشیدم و با خودم فکر کردم چه چیزهای کوچکی می تواند دلیل بدحالی آدم شود و با کمی آسان گیری چقدر خوشبختی نزدیک است. همان موقع ماشین بغل دستی ام که می خواست خط حرکتش را عوض کند به سمت راست پیچید و به موتورسواری که از کنارش می گذشت زد و موتورسوار نقش بر زمین شد و چندین بار روی زمین غلطید، مطمئنا موتورسوار در همان لحظه اول مرد. دلم برای خانواده اش که عیدشان عزا شده بود می سوخت و تمام احساس سرخوشی و نشاطم دود شد و به هوا رفت. با خودم فکر کردم گاهی چقدر راحت خودمان را گول می زنیم و با هر چیز کوچکی بی دلیل احساس خوشبختی می کنیم. نمی خواستم به این صحنه نگاه کنم ولی بی اراده و ناخودآگاه داشتم به جنازه موتورسوار نگاه می کردم که جنازه از جایش برخاست و در حالی که خودش را می تکاند سر راننده ماشین داد زد "می خوای بپیچی چرا راهنما نمی زنی؟" باورم نمی شد موتورسوار زنده باشد. دوباره احساس کردم خوشبختی همیشه نزدیک ماست، کافی است عجول نباشیم. سرعتم را کم کردم که از موتورسوار بپرسم کمکی می خواهد یا نه، که پراید سفیدرنگی آنچنان از پشت به ماشینم کوبید که اگر کمربند نبسته بودم مغزم در اثر اصابت به شیشه جلویی ترکیده بود. هیچ چیز بدتر از تصادف شب عید نیست . اعصابم خرد شده بود و بی نهایت عصبانی بودم. در حالی که داد می زدم "گوساله حواست کجاست؟" از ماشین پیاده شدم. خانم محترمی از پراید پیاده شد و پرسید: "با من بودین؟" از برخورد زشتم خجالت کشیدم ولی به روی خودم نیاوردم و طلبکارانه پرسیدم: "معلوم هست حواستون کجاست؟" خانم محترم گفت: "شما یه دفعه زدین رو ترمز به من می گین حواست کجاست؟" خانم محترم درست می گفت ولی عصبانی تر از آن بودم که حرف درست تاثیری بر من داشته باشد. گفتم: "شما باید فاصله ات را با ماشین جلویی تنظیم کنی." نگاه کردم و دیدم ماشین من صحیح و سالم است و فقط سپر ماشین خانم محترم داغان شده است، خوشحال شدم. به خانم محترم گفتم: " مهم نیست، کاری است که شده، من گذشت می کنم، ولی موقع رانندگی بیشتر حواستون را جمع کنید." خانم محترم سوار ماشینش شد، گاز داد و موقعی که از کنارم می گذشت چیزی گفت که درست نشنیدم ولی به نظرم آمد گفت: "کثافت بی شعور" خیلی دلخور شدم، اصلا حالم بد شد. ولی حرفی بود که زده بود و با توجه به این که پراید سفیدرنگ دور شده بود چاره ای جز گذشت نداشتم، به همین دلیل دوباره گذشت کردم.
به آزمایشگاه رفتم... جواب آزمایش را که گرفتم به خانم متصدی گفتم: "می شه یه نگاهی به جواب های من بکنید ببینید چه جوریه؟" خانم متصدی برگه آزمایش را نگاه کرد و گفت: "همه چی تون طبیعیه." خیلی خوشحال شدم، گفتم: "قند، اوره، کلسترول، چربی؟" گفت: "همه اش عالیه." خوشحال تر شدم. خانم متصدی...
@soroushsehat
11 149
Repost from سروش صحت
دوست به قلم سروش صحت
دوست ، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.
دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.
با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم.
با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.
از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.
با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم.
با دوستانمان می توانیم بخندیم می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم.
می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است.
و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.
با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم.
11 149
***
پائیز را دوست دارم بخاطر رنگ هایش، نارنجی، زرد، قهوه ای، قرمز، بخاطر پیاده روهایی که با برگ پوشیده می شود، بخاطر صدای باد، صدای پرندگان، صدای درختان که آرام آرام جیرجیر می کنند انگار بدن شان را می کشند و برای خواب زمستانی آماده می شوند، پائیز دیگر هوا گرم نیست ولی سرد هم نشده و روزها دیگر کشدار نیستند ولی شب ها هم بیش از حد بلند نیست. پائیز انگار همه چیز صمیمی تر می شود، عمیق تر، درونی تر و شاید برای همین است که ته مزه غم دارد. در پائیز چای بیشتر می چسبد و قهوه خوش عطرترمی شود و معاشرت بیشتر می چسبد و آدم دوست دارد حرف بزند و دوست دارد سکوت کند و دوست دارد دوستانش را ببیند و دوست دارد دشمنانش را ببخشد و دوست دارد بنشیند و در اطاق را ببند و کمی فکر کند، پائیز وقت فکر کردن است، فکر کردن به بهار و تابستانی که آمد و رفت و زمستانی که می رسد، دیر یا زود می رسد و سال را تمام می کند.
***
همه فصل ها را دوست دارم ولی شاه فصل ها بهار است. حتی آنهایی که عاشق تابستان یا پائیز یا زمستان هستند هم می دانند که شاه فصل ها بهار است. بهار با جوانه های ظریفی که به زور خودشان را از تنه شاخه های خشک بیرون کشیده اند تا همه چیز از اول شروع شود و ادامه پیدا کند...
***
یکی از روزهای عید با پسرم رفتیم پیاده روی. عید خیابان ها خلوت می شود و می شود راه رفت و نفس کشید. به پسرم گفتم "خوبی عید اینه که می شه تو خیابان ها راه رفت و نفس کشید" پسرم جوابم را نداد و به طرف دختری که چند قدم جلوتر از ما می رفت دوید. دختر که می خواست از پیاده رو به خیابان برود از روی جو پریده بود اما پایش به جدول گرفته بود و زمین خورده بود، پسرم خودش را بالای سر دختر رساند و پرسید "خوبید؟"پای دختر شکسته بود...
***
لائوتزو می گوید:
"وقتی مردم برخی چیزها را زیبا می دانند
چیزهای دیگر زشت می شوند
وقتی مردم برخی چیزها را خوب می دانند
چیزهای دیگر بد می شوند"(۱)
(۱) تائوت چینگ، برگردان فرشید قهرمانی
🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹
@soroushsehat
http://www.instagram.com/sehat_story
11 149
توی محل، پسرها با پسرها حرف می زدند و دخترها با دخترها. معلوم بود که دختر محل مان هم سردش است و دارد می دود که گرم شود. کمی جلوتر تصمیم گرفت از پیاده رو به خیابان برود، شاید می خواست تاکسی بگیرد که از شر سرما خلاص شود. از جوی آب کنار پیاده رو به خیابان پرید، اما با وجودی که عرض جو کم بود پای اش به لبه جدول گرفت و کنار خیابان نقش بر زمین شد. توی آن سرما با آن شدتی که زمین خورد مطمئن بودم که دست یا پایش شکسته است. بدو بدو خودم را بالای سرش رساندم. "خوبید؟" دختر که سرخی خجالت سرخی گونه های سرمازده اش را دوچندان کرده بود گفت "بله، چیزی نشد" پرسیدم "مطمئنید؟" گفت "بله، هیچی نیست" معلوم بود که معذب است و دوست ندارد بالای سرش بایستم، برگشتم و درست لحظه ای که می خواستم به پیاده رو برگردم صدایش را شنیدم که گفت "خیلی ممنون" ایستادم .نگاهش کردم و یکباره گرمم شد.
هوا گرم شده بود و لحظه به لحظه داشت گرم تر می شد. احساس کردم داغ شده ام، انگار آتش گرفته بودم. چیزی نگفتم، فریاد هم نکشییدم، فقط برای این که خنک شوم شروع به دویدن کردم و تا دبیرستان یک نفس دویدم. ولی فایده ای نداشت، داشتم می سوختم، انگار میله ای داغ توی شقیقه هایم فرو کرده بودند، کف دست هایم خیس عرق شده بود، پیشانی ام خیس عرق شده بود، مهره های پشتم خیس عرق شده بود، تمام وجودم خیس عرق شده بود و گرما ول کن نبود. روزها و شب های بعد هم هوا خنک تر نشد، شب ها گرما کلافه ام می کرد و خوابم نمی برد و روزها گرما کلافه ام میکرد وبی تابم می شدم. زیر دوش آب سرد می نشستم، ساعت ها توی خیابان راه می رفتم ولی گرما ولم نمی کرد. صبح ها زودتر از خانه بیرون می آمدم و چون برای مدرسه رفتن خیلی زود بود سر محل می ایستادم، عصرها هم زودتر می آمدم و باز سر محل می ایستادم. تا آن که یک روز صبح دختر هم محله ای مان تندتند به طرفم آمد و گفت "بی شعور، چی از جون من می خوای؟... اگه می دونستم اینقدر بی ظرفیتی اون روز مرده بودم هم یه کلمه باهات حرف نمی زدم" یخ زدم. سرما تمام بدنم را گرفت، خواستم بدوم تا گرم شوم، اما نتوانستم و همان جا روی زمین نشستم. دختر همسایه مان رفت و دورتر و دورتر و دورتر شد و بعد یک نقطه شد و بعد دیگر حتی آن نقطه هم نبود. زمین سرد بود و سرما وارد تنم شد و چنان سرمایی خوردم که تمام گلویم را چرک گرفت و سه تا آمپول شش، سه، سه هم افاقه نکرد. یک ماه افتاده بودم و مثل بید می لرزیدم.
****
اردیبهشت اصفهان مثل بهشت است. آن سال ها زاینده رود آب داشت و اردیبهشت اگر در حاشیه زاینده رود قدم می زدی از آنهمه زیبایی مست می شدی. تمام طول سال منتظر بهار و ماه اردیبهشت بودم، آرزویم این بود که تا آخر عمرم، اردیبهشت در اصفهان باشم، در بهشت. ولی سالی که کنکور داشتم اردیبهشت برایم مثل جهنم شده بود. تا کنکور زمان زیادی باقی نمانده بود و مجبور بودم از صبح تا شب گوشه خانه بنشینم و به صفحه کتاب ها زل بزنم... احساس می کردم زندانی ام، احساس می کردم در مخوف ترین زندان جهان اسیر شده ام و فقط و فقط یک خواسته داشتم، دلم می خواست کنکور لعنتی برسدو تمام شود و راحت شوم، نتیجه کنکور برایم مهم نبود، فقط می خواستم زودتر تمام شود و آزاد شوم تا دوباره طعم لذت و زندگی یادم بیاید. روز کنکور رسید، از جلسه که بیرون آمدم مطمئن بودم که قبول نمی شوم. خودم را در خانه حبس کردم. درست فکر کرده بودم، هیچ جا قبول نشدم و تمام طول سال بعد را در همان زندان گذراندم، با شرایطی بدتر و سخت تر. و باز بهار و اردیبهشت را از دست دادم. وقتی بالاخره قبول شدم اردیبهشت اصفهان را برای همیشه گذاشتم و رفتم.برای همیشه ...
****
مرداد بود که برای همیشه رفت. بیشتر از همه دنیا دوستش داشتم. وقتی جنازه اش را توی گور گذاشتند و خاک پوشاندش فهمیدم که دیگر هرگز نمی بینمش. تا به حال این حس را داشته اید؟ تا به حال لحظه ای که عزیزترین تان را برای همیشه از دست می دهید تجربه کرده اید؟ همیشه یک روز یا دو روز یا سه روز نیست، همیشه یک هفته ، یک ماه
و یک سال نیست، ده سال نیست، بیست سال نیست، پنجاه سال هم نیست، همیشه یعنی همیشه، یعنی تا ابد. یعنی تمام. وقتی که تمام شد همانطور که در آن ظهر نیمه تابستان کنار خاکی که پوشانده بودش نشسته بودم دیدم سردم شده است. به آسمان نگاه کردم، آن سال وسط تابستان برف آمد و چنان همه جا یخ زد که فکر می کردم این یخ های قطور دیگر هرگز آب نخواهد شد. یادم است هوا سرد شده بود و من که از سرما می لرزیدم و توان حرکت نداشتم روی همان خاک دراز کشیدم و به زمین چسبیدم و برف تمام تنم را پوشاند.
@soroushsehat
11 149
✅ زندگی منشوری است در حرکت دوار...
آن سال وسط تابستان برف آمد و همه جا یخبندان شد...
*****
سوز سردی که می آمد مثل اره پوست را می برید و تا مغز استخوان نفوذ می کرد. اوائل بهمن بود.کتاب هایم را زیر بغل زده بودم و دست هایم را با فشار چپانده بودم ته جیبم، ولی فایده ای نداشت. حس می کردم دست هایم مال خودم نیست و انگشتانم تکان نمی خورد. داشتم می رفتم دبیرستان اما مطمئن نبودم که زنده برسم، فکر می کردم هرلحظه ممکن است یخ بزنم یا دست کم گوش ام یا دماغم خشک شود و بیفتد روی زمین. سعی کردم انگشت هایم را تکان بدهم ولی انگشتی وجود نداشت، توی جیبم سنگی بی حرکت افتاده بود. یکی از دخترهای محل مان که خانه شان یک کوچه بالاتر از ما بود، دوان دوان از کنارم گذشت. خیلی از روزها توی راه می دیدمش ولی سلام و علیک نداشتیم. بلد نبودم، رسم هم نبود.
توی محل، پسرها با پسرها حرف می زدند و دخترها با دخترها....
@soroushsehat
11 149
✅مقدمه ای برای نوشتن
✍️ ورکشاپ حضوری و آنلاین
اطلاعات بیشتر:
https://b2n.ir/y03985
لینک ثبت نام:
https://eseminar.tv/wb108949
11 149
ای كاش
جلوی تاكسی نشسته بودم و چرت می زدم. صدای راننده تاكسی را که با تلفن حرف می زد محو و گنگ می شنيدم؛ «واقعا؟... كی؟... آخه الان مسافر دارم... باشه، باشه... الان می يام.» راننده تلفن را قطع كرد و آرام صدايم كرد: «ببخشيد... بيداريد؟» چشمهام رو باز كردم: «بله.» راننده گفت: «خيلی شرمندهام، برام يه مشكل خانوادگی پيش اومده بايد سريع برم خونه. اشكال نداره شما رو پياده كنم، دور برگردون دور بزنم؟» گفتم: «يعنی چی؟... من دربست گرفتم؟»
راننده گفت: «می دونم؛ ولی يه مشكل يه دفعهای پيش اومد. شرمندهام.» گفتم: «آخه من كه وسط اتوبان نمی تونم پياده بشم؟» راننده لحظهای نگاهم كرد و گفت: «خيلی خب اول شما رو می رسونم، بعد می رم خونه.»
چيزی نگفتم اما حس خوبی نداشتم؛ وجدانم معذب شده بود.
به راننده گفتم: «آقا برو به كارت برس، من پياده می شم.» راننده گفت: «نه، می رسونمت.» گفتم: «نمی خواد، می رم.» راننده گفت: «...»
گفتم: «كاش همون موقع كه گفتيد، پياده شده بودم؛ الان خيلی ناراحتم.» راننده گفت: «كاش بهت نگفته بودم پياده شو، منم خدایی خيلی ناراحتم.» هم من ناراحت بودم، هم راننده ناراحت بود و تاكسی می رفت...
11 149
كلاف
ديروز كه آمدم تاكسی سوار بشوم، ديدم يك نفر كه قيافهاش با من مو نمیزد، بدو بدو دويد و جلوی تاكسی نشست. تاكسی جا نداشت، به مردی كه عين خودم بود گفتم: «ببخشيد، من داشتم سوار تاكسی میشدم كه شما دويديد سوار شديد.» مرد گفت: «شما برو سوار يه تاكسی ديگه بشو.» گفتم: «من كار دارم، بايد زودتر سوار تاكسی بشم كه مطلبی را برای روزنامه بنويسم.» مرد گفت: «نگران نباشيد مطلب را من مینويسم.»
گفتم: «شما؟... مگه میشه؟» مرد گفت: «چرا نشه؟... حرفهاش را زديم خوانندهها از مطلبهای تو خسته شدن، قرار شد يه تنوعی ايجاد بشه. برای همين از اين به بعد من می نويسم.» گفتم: «خوانندهها قبول نمیكنن.»
مرد گفت: «خوانندهها از كجا میفهمن؟» گفتم: «شما اسمتون چيه؟» مرد گفت: اسم و فاميلمون يكيه.» گفتم: «مگه می شه؟»
گفت: «معلومه كه میشه.» مرد اين را گفت و تاكسی راه افتاد و رفت و من خودم را ديدم كه با راننده حرف ميزنم و دور میشوم. به مسوول صفحه زنگ زدم و شرح ماوقع را گفتم. مسوول صفحه گفت :«تو كه مطلبت را فرستادی. اتفاقا همين چيزهایی كه میگی را هم نوشته بودی، ما هم كمی گيج شديم ولی فرستاديمش برای چاپ.» به مسوول صفحه گفتم: «من هنوز مطلبم را نفرستادم.»
مسوول صفحه گفت: «اتفاقا اين را هم نوشته بودی و كلی خنديديم.» تلفن را قطع كردم.
من كی هستم؟ اين مطالب را چه كسی می نويسد؟
🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹
تلگرام:
@soroushsehat
اینستاگرام:
www.instagram.com/sehat_story
11 149
بعد به روزهای سال ۱۳۹۸در سررسید نگاه کردم، روزهایی که الان فقط یک سری عدد و بدون معنا بودند، چهارشنبه ۱۴فروردین ۹۸ ،شنبه ۱۲ مرداد۹۸ ، دوشنبه ۱مهر ۹۸ پس سال بعد اول مهر دوشنبه خواهد بود و توی آبان سه تا تعطیلی خواهیم داشت، یکشنبه پنجم، سه شنبه هفتم و چهارشنبه پانزدهم ... پس احتمالا هفته دوم آبان یک عده به سفر خواهند رفت و اول فروردین سال بعدتر جمعه است. روزهایی که در حال حاضر هیچ فرقی با هم نداشتند را به سرعت ورق زدم... به زودی این روزها معنی دار خواهند شد. شادی ها، غم ها، تولدها، مرگ ها، تصادف ها، وقایع، جنگ ها، پیروزی ها و شکست ها می آیند و مهر خودشان را به روزها می زنند و روزها را متفاوت می کنند و می روند... مثلا نهم مرداد با دهم مرداد از زمین تا آسمان فرق خواهد کرد. ترسیدم. پسرم راست می گفت. باید وابستگی ام را کم کنم، باید خودم را رهاتر کنم. تصمیم گرفتم تا جایی که می توانم خودم را سبک کنم. رفتم جلوی قفسه لباس هایم ایستادم، بعد جلوی کتاب ها، بعد فیلم ها، بعد... ای وای چقدر دل کندن سخت بود، از هیچکدام شان نمی توانستم بگذرم. به اطاق پسرم رفتم و گفتم "من می خوام وابستگی هام را کم کنم، اما نمی تونم" پسرم گفت "یواش یواش... عجله نکن" و بغلم کرد. گفتم "سعی خودم را می کنم بیخودی هم منو بغل نکن وابسته می شم" پسرم خندید.
دیگر حال بیرون رفتن نداشتم. رفتم توی هال نشستم. دو دقیقه بعد پسرم کلاه به دست آمد و گفت "بیا، کلاه ات... توی کوله ام بود" کلاه زرد را گرفتم و سرم گذاشتم، بعد به پسرم گفتم "هروقت خواستی برش دار" پسرم دوباره خندید.
🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹
نظرات شما:
www.instagram.com/sehat_story
.
11 149
یه توپ دارم قل قلیه...
یک کلاه نقاب دار زرد دارم که خیلی خیلی دوستش دارم. این کلاه را چندسال پیش دوستم از سفر خارجی که رفته بود برایم آورد. نمی دانم به خاطر این که کلاه خیلی به من می آید است یا علاقه ای که به دوستم دارم یا به خاطر رنگ خاص کلاه یا این که کلاه خارجی است اما به هر حال کلاه نقاب دار زرد محبوب ترین کلاه من است. دو سه روز پیش وقتی می خواستم از خانه بیرون بروم رفتم سراغ کلاه هایم که کلاه زردم را بردارم اما کلاهم نبود. همه جا را زیر و رو کردم، لابلای لباس ها، بالای کمدها، پایین کمدها، کشوها، زیر میز، زیر مبل، پشت کاناپه، اما کلاهم نبود که نبود. خوابیده بودم کف آشپزخانه و زیر گاز را نگاه می کردم که پسرم آمد و پرسید "چی کار می کنی؟" گفتم "دارم دنبال کلاهم می گردم" پسرم با تعجب پرسید "زیر گاز؟" گفتم "هرجا را می گردم نیست" پسرم پرسید "کدام کلاه ات؟" گفتم "کلاه زرده" پسر گفت "ا... اونو من گم کردم" "چی؟" پسرم دوباره تکرار کرد "کلاه زرده ات را من گم کردم" گفتم "کلاه من دست تو چی کار می کرد؟" پسرم گفت "دو سه روز پیش داشتم می رفتم بیرون گذاشتم سرم، بعد که برگشتم خانه، نبود. نمی دانم کجا انداختمش" گفتم "برای چی کلاه من را برداشتی؟" گفت "من خیلی وقت ها برش می داشتم، خیلی به من میومد" گفتم "بی اجازه؟" گفتم "مگه آدم بخواد کلاه باباش را برداره باید اجازه بگیره؟" بعد خندید و گفت "چه باحال، جمله ام دوتا معنی داشت، دووجهی بود" گفتم "لوس نشو... چرا کلاه من را بی اجازه برداشتی؟" پسرم گفت "من از خیلی از چیزهای تو استفاده می کنم... کلاه هات، پلیورهات، کمربندهات، ساعت، ادکلن، خیلی چیزها" گفتم "تو بیخود می کنی" پسرم گفت "مگه تو هرچی داری مال من نیست؟" گفتم "نخیر ...حق هم نداری به وسایل من بی اجازه دست بزنی" گفت "اجازه نمی گیرم برای این که می دونم اجازه نمی دی" گفتم "معلومه که اجازه نمی دم، دلیلش اینه که هرچی را برمی داری یا گم می کنی یا داغون می کنی" پسرم گفت "واقعا خسیسی" تمام عمرم احساس می کردم آدم دست و دلباز و لارجی هستم و حالا پسرم توی چشمم نگاه می کرد و می گفت "خسیسم" نظر پسرم برایم مهم بود چون من را خوب می شناخت، چون زیاد با من بود، چون من را از بیرون می دید. گفتم "چرا می گی من خسیسم؟" پسرم گفت "تو که وقتی مردی همه چیزت مال من می شه، چرا الان داری سر یک کلاه اینجوری می کنی؟... من که عمدا گمش نکردم" گفتم "تو از الان فکر مردن و ارث و میراث منی؟" پسرم گفت "نه ... ولی حواست باشه که بالاخره می میری و این ها می مونه، به فکر خودت باش، این ها چیزهای مهمی نیستند" گفتم "من خسیس نیستم" پسرم گفت "باشه خسیس نیستی، وابسته ای" گفتم "به چی وابسته ام؟" گفت "به همه چیز" گفتم "من به هیچ چیز وابسته نیستم" پسرم گفت"یه کمی فکر کن" کمی فکر کردم. پسرم درست می گفت، من به شدت وابسته بودم، به همه چیز، به زندگی، به آدم ها، فامیل، دوستانم، به خانه، به وسایل خانه، به پول، به لباس ها، کتاب ها و فیلم هایم، به هزارتا چیز ریز و درشت. به پسرم گفتم "مگه می شه وابسته نبود؟" پسرم گفت "نمی شه... ولی قبول کن که هرچقدر وابستگی ات کمتر باشه راحت تری" گفتم "تو حرف ساده است، تو عمل نمی شه" پسرم گفت "اقلا سعی خودت را بکن، هرچقدر که شد، شد" گفتم "سخته" پسرم گفت "پس به چیزهای مهم وابسته باش نه به همه چیز، آخه کلاه دیگه مهم نیست" پرسیدم "چیزهای مهم چی هستن؟" پسرم گفت "آدم ها، شاد بودن، خودت... آدم ها مهم ان، آدم ها" به پسرم نگاه کردم، کی اینقدر بزرگ شده بود؟ ته دلم از این که داشت مرا نصیحت می کرد خوشحال نبودم. دلم می خواست هنوز هم حرف من درست تر باشد و من نصیحتش کنم. فکر کردم چیزی بگویم که خجالتش بدهم. گفتم "حواست هست من باباتم؟... من باید تو را نصیحت کنم نه تومنو" گفت "تو تجربه هات را به من بگو... ولی به حرف های منم فکر کن... تو قدیمی هستی ولی من جدیدم... نسل جدید" گفتم "یعنی چی من قدیمی ام؟" گفت "تو قرن بیستمی هستی، من قرن بیست و یکمی" و خندید و از آشپزخانه بیرون رفت. همان جا توی اشپزخانه روی زمین نشستم و از پنجره به شاخه های درختی که روبروی خانه مان بود نگاه کردم. همسایه روبروی مان مشغول خانه تکانی بودند و آقایی با زیرپیراهن و شلوار ورزشی داشت شیشه ها را با روزنامه تمیز می کرد. با صدای بلند رو به بیرون اشپزخانه پرسیدم "سال تحویل چه ساعتیه؟" صدای پسرم آمد که "نمی دونم" رفتم سررسیدی را که به من هدیه داده بودند آوردم و اولش را نگاه کردم. "لحظه تحویل سال ۱۳۹۸ هجری شمسی، ساعت یک و بیست و هفت دقیقه و بیست و هشت ثانیه پنجشنبه...
11 149
حال و هوا
پسر جوانی جلوی تاکسی نشسته بود و داشت به دقت برنامه فیلم های جشنواره را نگاه می کرد و دور اسم بعضی فیلم ها خط می کشید. مرد میانسالی که عقب تاکسی نشسته بود، گفت: «برنامه فیلم هاس؟» پسر جوان گفت: «بله.» مرد گفت: «جشنواره الان که به درد نمی خوره، جشنواره اون سال هایی که ما می رفتیم خوب بود.» پسر جوان پرسید: «مگه اون موقع ها چه جوری بود؟»
مرد گفت: «قدیم جشنواره یه حال و هوایی داشت که الان دیگه نداره.»
پسر جوان گفت: «خب الان هم یه حال و هوایی داره که اون موقع ها نداشت.» مرد به پسر جوان جوری نگاه کرد که یعنی با حرفش مخالف است. پسر گفت: «بعضی ها جوری حرف می زنند انگار هرچی مال قدیم بوده باحال تر بوده.»
مرد گفت: «شما فیلم های الان را با فیلم های دوره ما یکی می کنید؟» پسر جوان پرسید: «از چه نظر؟» مرد میانسال گفت: «دوره ما فیلم ها می رفت تو جونت... یه جوری بود که دیگه تا آخر عمر باهات بود، فیلم ها فیلم بود.» پسر جوان گفت: «تو همه دوره ها فیلم خوب بوده، فیلم متوسط و بد هم بوده.» مرد میانسال گفت: «عزیزم، دوره ما سختی بود، دردسر بود، ولی کیف و لذت بیشتر بود، ما برای اینکه فیلم ببینیم ۱۰، ۱۲ ساعت وامیستادیم تو صف.» پسر گفت: «خب اینکه ۱۰،۱۲ ساعت تو صف وایمیستادین که بد بوده.» مرد گفت: «بله، ولی بهمون خوش می گذشت.» پسر جوان گفت: «به ما که تو صف واینمیستیم بیشتر خوش می گذره.» مرد گفت: «گفتم که ما یه حال و هوایی داشتیم.» پسر جوان گفت: «منم گفتم ما هم یه حال و هوای دیگه داریم.»
راننده که پیر بود لبخند زد، مرد گفت: «به چی می خندین؟» راننده گفت: «من ۵۰ ساله راننده تاکسی هستم... به اندازه موهای سرتون مسافر سوار و پیاده کردم... آدم ها و زندگی هاشون هم خیلی باهم فرق داره، هم خیلی مثل همه... هممون هم باهم فرق داریم، هم عین همیم.»
مدتی سکوت شد، بعد مرد میانسال به پسر جوان گفت: «برنامه را بده، من یه نگاهی بهش بندازم.» پسر جوان برنامه را به مرد میانسال داد.
🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹
نظرات شما:
http://www.instagram.com/sehat_story
11 149
هیچکاک گفت
"Yes, He is"
برگمان گفت
"Wht's up?"
هیچکاک گفت
"Take it easy, it's only a film"
و آن ها هم رفتند. فراستی داد زد
"Hey Alfred"
ولی هیچکاک جوابی نداد و رفت. تمام جانم را جمع کردم و از فراستی پرسیدم "هیچکاک نبود؟" فراستی گفت "چرا، خودش بود" گفتم "اون هم رفت؟" فراستی گفت "آره، نامرد... حیف من که یه عمر هیچکاک هیچکاک کردم" گفتم "این ها مگه نمرده بودن؟" فراستی گفت "چرا... فکر کنم ما هم مردیم" به فراستی نگاه کردم و گفتم "مسعود" فراستی گفت "چیه؟" گفتم "هیچی"
*****
توی بیمارستان که چشمم را باز کردم کسی بالای سرم نبود. خوشحال بودم که زنده مانده ام. دلم می خواست بدانم فراستی هم زنده مانده است یا نه... همان موقع فراستی قبراق و سرحال با یک سبد گل آمد تو گفت "چی کار کردی با خودت؟" گفتم "چقدر خوشحالم که شما هم زنده این" فراستی گفت "من حالاحالاها می خوام زندگی کنم" گفتم "خیلی عجیب بود" فراستی گفت "زندگی واقعا عجیبه... می دونی قبلا یه جور دیگه به زندگی نگاه می کردم" گفتم "یعنی چی؟" فراستی گفت "می دونی فیلم خوب خوبه، نقاشی خوب خوبه، هنر مهمه، سیاست مهمه،نقد مهمه، حرفایی که من می زنم مهمه، خیلی چیزها مهمه ولی ته تهش هیچ کدوم خیلی مهم نیست... همه اش یه بازیه ولی باید سعی کنیم این بازی را جدی نشون بدیم که بی مزه نشه" گفتم "یعنی هنر، سینما، هیچکاک، هاوکس، برگمان... همه الکی ان؟" فراستی گفت "نه، خیلی هم مهم ان ولی مهم نیستن" گفتم "چی می گی آقای فراستی؟" گفت "این ها مهم ان... ولی زندگی از همه این ها مهم تره...خیلی هم مهمتره" بعد گفت "چه خوبه امسال عید هنوز زنده ایم" گفتم "بله... واقعا... عجب سفری عجیبی بود" فراستی گفت "کدوم سفر؟" گفتم "همین سفر کویر" فراستی گفت "نرفتیم که" گفتم "یعنی چی نرفتیم؟" فراستی گفت "تو با این مریضی ات افتادی، سفر کنسل شد دیگه" گفتم "ما نرفتیم سفر؟" فراستی گفت "نه" و لنگ لنگان رفت که گل ها را توی آب بگذارد. پرسیدم "پاتون چی شده؟" گفت "مار نیش زده" بعد چشمکی زد و غش غش خندید...
🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹
صفحه داستان های سروش صحت در اینستاگرام:
http://www.instagram.com/sehat_story
11 149
دل کویر در کنار مسعود فراستی بمیرم و در کنار او تجزیه شوم و در کنار او محو شوم و بعد باد، موهای من را و ریش های او را در هم بپیچد و با خود ببرد و تمام. به فراستی نگاه کردم. فراستی هم که توی فکر بود متوجه نگاهم شد و گفت "چیه؟" گفتم "من ترسیدم" فراستی گفت "من هم ترسیدم" گفتم "شما که گفتید از هیچی نمی ترسید" فراستی گفت "اون حرف ها مال وقتی بود که قرار نبود بمیرم" در نور ماه فراستی و خودم را دیدم که زیر آسمان سیاه و عمیق اما پرستاره کویر روی زمین دراز کشیده بودیم و داشتیم می مردیم . جالب این بود که خودم را هم می دیدم و بعد یک دفعه احساس کردم که چقدر کوچکیم و چقدر این دنیا بزرگ است و چقدر زندگی را دوست دارم و چقدر همه چیزهایی که فکر می کردم سخت است و بد است و اذیت می کند سخت و بد و اذیت کننده نبوده و کاش زنده می ماندم و هزاربار سخت تر و بدتر و اذیت کننده تر از آن اتفاق ها را می دیدم اما زنده می ماندم...بعد احساس کردم چقدر دلم برای همه تنگ شده و چقدر همه را دوست دارم و دیدم چقدر فراستی که او هم داشت کنار من می مرد را دوست دارم و دلم جمع و فشرده شد. گفتم "آقای فراستی، من الان فهمیدم شما را خیلی دوست دارم" فراستی گفت "خفه شو، بخواب" ولی مگر در این شرایط می شد خوابید؟... یک دقیقه بعد خواب بودم... خواب دیدم یک مار قهوه ای دارد به طرفم می آید و وحشت زده از خواب پریدم. فراستی هم بیدار شد و پرسید "چی شده؟" گفتم "خواب دیدم مار داره میاد طرفم" و بلند شدم رفتم آن طرف فراستی خوابیدم. فراستی گفت "تو واقعا مخ ات کار نمی کنه، این ور با اون ور چه فرقی داره؟" گفتم "مار از این طرف داشت میومد" فراستی گفت "این جا بیابونه، مار از هر طرفی ممکنه بیاد" گفتم "شما می خوای اون طرف بخوابی؟" فراستی گفت "این ور و اون ور فرقی نداره روانی" و خوابید. من هم چشمم گرم شد و خوابم برد. درواقع بی هوش شدم. نمی دانم چقدر گذشت که با نعره های فراستی از خواب پریدم. فراستی قوزک پایش را گرفته بود و بی وقفه فریاد می زد. گفتم "چی شده؟" فراستی گفت "مار ... مار زدم... ایشالا اون زبونت را مار بزنه... مردم... تو کشتی منو... تو منو کشتی" پای فراستی اندازه یک بالش شده بود و از درد به خودش می پیچید. از روی فیلم هایی که دیده بودم می دانستم باید بالای پایش را ببندم، همین کار را کردم. فراستی گفت "جای نیش مار را بمک که زهر بیاد بیرون" به پای بادکرده و شنی فراستی نگاه کردم و گفتم "خودتون چرا نمی مکین؟" گفت "آخه من سرم به قوزک پام می رسه؟" راست می گفت. مثل یک بچه مظلوم شده بود. فراستی گفت "زود باش، دارم می میرم" جورابش را درآودم و مشغول مکیدن شدم... یکهو یک FJکروز که چهار نفر داخل آن نشسته بودند از بغل مان رد شد. پسر جوانی سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت "ا... بچه ها فراستی با این یاروئه" و دوربینش را درآورد و چندتا عکس گرفت و گفت " بریم" ماشین به راه افتاد و به سرعت داشت از ما دور می شد . من ناباورانه نگاه می کردم. فراستی گفت "نذار برن، داد بزن... بگو برگردن" من شروع به فریاد کشیدن و دویدن کردم "برگردید... آقا ما گم شدیم... کجا رفتید؟..." ولی ماشین رفته بود. فراستی گفت "چی شد؟" گفتم "رفت" . فراستی تشنه اش شده بود و هی "آب ...آب" می کرد. دیگر نمی توانستم آن بطری آب را برای خودم نگه دارم، رفتم سراغ کوله ام که آب را برایش بیاورم... بطری آب توی کوله نبود. محتویات کوله را بیرون ریختم ولی بطری نبود. به فراستی گفتم "من یه بطری آب این جا داشتم" فراستی گفت "خیلی نامردی که بطری آب تو برای خودت قایم کرده بودی" گفتم "فعلا که نیستش" فراستی گفت "خواب بودی من خوردم" گفتم "خوردین؟" گفت "آره" گفتم "شما رفتین سر کوله من؟" فراستی گفت "تا تو باشی دیگه تو این شرایط آب قایم نکنی" نشستم... دیگر نشستم. فهمیدم که تمام است. به فراستی گفتم "آقای فراستی؟" گفت "بله؟" گفتم "من یه چیزی را فهمیدم" گفت "چی فهمیدی؟" گفتم "این که جفت مون این جا می میریم" فراستی گفت "آره، منم فهمیدم" بعد دیگر حرفی نزدیم و هردو ولو شدیم... مدتی بعد خورشید درآمد، ما همان شکلی روی شن ها افتاده بودیم. خورشید بالا آمد و مستقیم توی صورت مان خورد ولی نای تکان خوردن نداشتیم. هوا گرم و گرم تر می شد. چند مگس ویزویزکنان آمدند و روی سر و صورت مان نشستند... بعد یک ماشین رد شد که دو نفر توی آن نشسته بودند. یکی از آن ها فراستی را شناخت، آنها هم آمدند کنار ما عکس گرفتند و رفتند. نه من و نه فراستی تکان نمی خوردیم. بعد ماشین های دیگری رد شدند. همه می آمدند و از کنار ما می گذشتند و می رفتند. خیلی ها را نمی شناختم ولی بعضی چهره ها را یادم مانده است، مثلا آقای جیرانی، هدیه تهرانی،ایناریتو، علی دایی، جواد خیابانی، سوفیالورن، گبرلو، بهروز افخمی، بعد آلفرد هیچکاک و برگمان با یک ماشین آمدند. برگمان نگاهی به فراستی و من کرد و پرسید
"Is he masoud ferasati?"
11 149
احترام خودت را نگه دار" فراستی گفت "ببخشید" و صورتم را بوسید.
*
سرتا پای فراستی غرق عرق شده بود و از بس زور زده بود داشت پس می افتاد، اما هل دادن فایده ای نداشت و ماشین روشن بشو نبود. فراستی که دیگر جانی در بدنش نمانده بود گفت "گم شو بیا پایین، بذار من بشینم تو هل بده" گفتم "باز که بی ادب شدین" گفت "ببخشید، دارم از خستگی می میرم... بیا پایین" گفتم "شما که گفتید رانندگی بلد نیستین" فراستی دستم را گرفت و به طرف بیرون کشید "بیا پایین ببینم..." هل دادن من هم بی فایده بود...
حالا هردو خسته، عرق کرده و بی جان روی شن ها افتاده بودیم و نفس نفس می زدیم. گفتم "چه آسمون قشنگی" فراستی گفت "لطفا خفه شو" چیزی نگفتم. فراستی گفت "آب داریم؟" بلند شدم و به طرف ماشین رفتم. دو تا بطری آب معدنی کوچک توی ماشین بود. یکی را گذاشتم توی کوله پشتی ام و آن یکی را با خودم آوردم. فراستی گفت "چندتا آب هست؟" گفتم "همین یکی بود" فراستی گفت "همین؟!!" یک لحظه می خواستم بگویم یکی دیگر هم هست ولی نگفتم و به جایش گفتم " آره متاسفانه" فراستی در آب معدنی را باز کرد، قبل از آن که بطری را به دهانش بچسباند گفتم "همه اش را نخوریدها" فراستی گفت "معلومه که همه اش را نمی خورم... اینقدر بی شعور نیستم " خیلی ناراحت شدم، چون فهمیدم که خودم چقدر حقیر و بی شعورم، می خواستم بگویم یک بطری دیگر آب هم هست ولی ترجیح دادم حقیر و بی شعور باشم تا این که زودتر از فراستی از تشنگی تلف شوم و بمیرم. فراستی دو قلپ کوچک خورد، بعد در بطری را بست و گفت "باید صرفه جویی کنیم" بعد گفت "پاشو راه بریم ببینیم دهی چیزی این دور و بر پیدا می کنیم، شاید جلوتر آنتن بده، این جوری همین جا دفن می شیم" گفتم "می خواین از هم جدا بشیم، هرکدوم از یه ور بریم؟" کمی نگاهم کرد و گفت " نه" نیم ساعت راه رفتیم ولی جایی که رسیده بودیم با جایی که از آن راه افتادیم هیچ فرقی نداشت.
فراستی گفت "وای... باورم نمی شه، راست راستی گم شدیم" گفتم "بهش فکر نکنید، پیدا می شیم..." بعد برای این که موضوع صحبت را عوض کنم گفتم "آقای فراستی شما هیچکاک را بیشتر دوست دارید یا برگمان را؟" فراستی ایستاد و خیره نگاهم کرد، پرسیدم "چیه؟" فراستی گفت "تو واقعا مخ ات تاب داره یا خودت را زدی به مشنگی؟" گفتم "چطور؟" گفت "بدبخت، داریم می میریم، تو می گی هیچکاک بهتره یا برگمان؟" گفتم "به نظر من الان معلوم می شه این حرف ها واقعا برامون مهمه یا حرف هامون از سر شکم سیریه" فراستی گفت "مرده شور تو و نظرت و هیچکاک و برگمان را با هم ببرن" گفتم "آقای فراستی الان دارید هم به من توهین می کنید هم به تاریخ سینما" فراستی گفت "گفتم که، هم مرده شور تو را ببرن هم مرده شور کل تاریخ سینما را" بعد یک قلپ آب خورد و به من هم گفت "آب بخور، آب بدن ات تموم نشه" خسته شده بودیم و راه رفتن سخت شده بود. فراستی گفت "چرا این سفر را اومدم؟... چرا این اشتباه را کردم؟... اون هم با تو... چرا وقتی گفتی بریم تو کویر گفتم بریم؟... چرا؟... آخه چرا؟..." گفتم "من هم نمی خواستم بیام، اشتباه کردم" فراستی گفت "یه ساعت دیگه شب می شه بیچاره می شیم" گفتم "ایشالا تا یه ساعت دیگه پیدا می شیم، نگاه کنید هنوز هم آسمون به زمین چسبیده، ببینید چقدر قشنگه" هنوز جمله ام تمام نشده بود که مشت فراستی خورد زیر چانه ام... دیگر کاسه صبرم لبریز شد و من هم با مشت کوبیدم توی صورت فراستی. فراستی طفلک آن چنان محکم خورد زمین که فکرش را هم نمی کردم. عین یک کیسه آرد که از بالای کامیون پایین بیفتد از دور و برش شن به آسمان رفت. ترسیدم ترکیده باشد، رفتم بالای سرش و گفتم "آقای فراستی خوبید؟" همان طور که روی زمین افتاده بود با لگد زد توی شکمم، من هم خودم را انداختم روی فراستی و اینقدر با مشت و لگد به سر و کله اش کوبیدم و کوبیدم که جفت مانداشتیم غش می کردیم. فراستی مدام می گفت "بسه... بسه رئیس... گوساله با توام می گم بسه... کشتی منو" ولی من تا از نفس نیفتادم زدم. بعد بی حال روی زمین ولو شدم، فراستی هم آن طرف تر افتاده بود. چند دقیقه ای هردو ساکت بودیم و فقط نفس نفس می زدیم. بعد فراستی گفت "مرتیکه پاشو برو اون بطری آب را بیار" به زور بلند شدم و بطری آب را که دو قلپ تهش مانده بود آوردم. فراستی یک قلپ خورد و بعد بطری را به طرف من گرفت. گفتم "آقای فراستی من واقعا معذرت می خوام" فراستی گفت "هنوز هم نمی خوای به من بگی مسعود؟" گفتم "نه... با آقای فراستی راحت ترم" فراستی گفت "باشه، هرجور راحتی"
****
شب شد. دیگر راه رفتن فایده ای نداشت، یعنی اگر هم فایده ای داشت دیگر جان و رمقی برای راه رفتن باقی نمانده بود. هم خسته بودیم، هم گرسنه، هم تشنه، هم وحشت زده و... هم ناامید. این آخری از همه اش بدتر بود. یواش یواش فهمیدم که به احتمال زیاد هردو می میریم. هیچ وقت فکرش را هم نکرده بودم که آخر و عاقبتم این طوری شود و در
