ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

فلسفه اخلاق | مصطفی سلیمانی

فلسفه اخلاق | مصطفی سلیمانی

前往频道在 Telegram

🌱روان‌کاوی/فلسفه/ادبیات/ادیان/سینما 📍مصطفی سلیمانی (دکتری فلسفه کارشناسی ارشد فلسفه اخلاق کارشناسی ارشد روان‌شناسی شخصیت) 📱ارتباط با من: @mostafa_soleymani63 . 🔖اینستاگرام: https://instagram.com/_u/mostafa_soleymani63

显示更多
7 468
订阅者
无数据24 小时
+337 天
+4030 天
帖子存档
🔸لینک ورود به انجمن ادبی موژ: https://meet.google.com/fhn-ducy-roq ⏰ یک‌شنبه‌ها ساعت: ۲۰ تشریف بياريد الان 🆔 @anjoman_moozh
🔸لینک ورود به انجمن ادبی موژ: https://meet.google.com/fhn-ducy-roq ⏰ یک‌شنبه‌ها ساعت: ۲۰
تشریف بياريد الان
🆔 @anjoman_moozh

📍در ستایش خودشیفتگی (آیا دوست داشتنِ خود، همیشه نشانه‌ی بیماری است؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 بعضی آدم‌ها آن‌قدر از متهم شدن به خودشیفتگی می‌ترسند که آرام‌آرام از خودشان حذف می‌شوند. تعریف را پس می‌زنند، خواسته‌هایشان را پنهان می‌کنند، موفقیتشان را کوچک می‌شمارند و حتی وقتی زخمی شده‌اند، نگران‌اند مبادا با حرف زدن از درد خود، «زیادی خودشان را مهم گرفته باشند». انگار فضیلت از جایی آغاز می‌شود که انسان خودش را از مرکز زندگی‌اش کنار بزند. ■ خودشیفتگی در زبان روزمره تقریباً همیشه دشنام است. کافی است کسی از خودش حرف بزند، به ظاهرش اهمیت بدهد یا از موفقیتش خوشحال باشد تا برچسب آماده شود: «خودشیفته است.» میان خوددوستی سالم، ویژگی‌های خودشیفته‌وار و «اختلال شخصیت خودشیفته» فاصله‌ای جدی وجود دارد. اختلال با احساس استحقاق، نیاز شدید به تحسین، حساسیت به انتقاد و دشواری در همدلی شناخته می‌شود؛ اما دوست داشتن خود، به‌خودی‌خود بیماری نیست. ■ هاینتس کوهوت، روان‌کاو اتریشی‌ـ‌آمریکایی و بنیان‌گذار مکتب «روان‌شناسی خود»، بر اهمیت دیده شدن در شکل‌گیری یک «خود» منسجم تأکید می‌کرد. کودک برای ساختن تصویری باثبات از خویش نیاز دارد تجربه کند که حضورش اهمیت دارد. مشکل همیشه از دوست داشته شدنِ بیش از حد آغاز نمی‌شود؛ گاهی از به اندازه کافی دیده نشدن شروع می‌شود. کسی که تجربه‌ای پایدار از ارزشمندی ندارد، ممکن است بعدها عمرش را صرف جمع کردن تأیید دیگران کند. ■ خودشیفتگی افراطی و تحقیر افراطی خویش گاهی از یک ریشه تغذیه می‌کنند: ناتوانی در داشتن تصویری واقع‌بینانه از خود. خودبزرگ‌بینی و خودتحقیری، دو سوی ظاهراً متضادِ یک درگیری با ارزش خویش‌اند. سلامت روان شاید جایی میان این دو باشد؛ جایی که انسان نه خودش را مرکز جهان ببیند و نه حاشیه بی‌اهمیت آن. ■ ما برای دوست داشتن دیگران آموزش دیده‌ایم، اما کمتر کسی یادمان داده چگونه خودمان را نیز موضوع محبت قرار دهیم. وقتی نوبت خودمان می‌رسد، مهربانی مشکوک می‌شود. استراحت را تنبلی، مرزبندی را خودخواهی، نه گفتن را بی‌محبتی و افتخار به خویش را غرور می‌نامیم. انگار محبت فقط زمانی اخلاقی است که گیرنده‌اش خود ما نباشیم. ■ خودشیفتگی سالم شاید همین باشد: انسان بتواند خودش را ببیند و از آنچه می‌بیند شرمگین نباشد. جلوی آینه بایستد و بی‌آنکه دنبال نقص بعدی بگردد، از چهره‌اش خوشش بیاید. کاری را خوب انجام دهد و منتظر اجازه دیگری برای افتخار کردن نماند. بگوید «من این را خوب انجام دادم»، بی‌آنکه اضافه کند «البته چیزی نبود». این‌ها لزوماً خودبزرگ‌بینی نیستند؛ گاهی فقط نشانه آن‌اند که آدم با خودش دشمن نیست. ■ مسئله از جایی آغاز می‌شود که عشق به خود به کوچک کردن دیگری احتیاج پیدا کند. اگر برای زیبا بودن من، دیگری باید زشت باشد؛ اگر برای موفق بودن من، دیگری باید شکست بخورد؛ اگر برای ارزشمند بودن من، همه باید تحسینم کنند، دیگر با خوددوستی روبه‌رو نیستیم، بلکه با «خودی» شکننده مواجهیم که برای سرپا ماندن از جهان سوخت می‌گیرد. خودشیفتگی بیمارگونه، برخلاف ظاهر پرطمطراقش، آسیب‌پذیر است؛ کافی است کسی تحسین نکند یا نقد کند تا این بنا بلرزد. ■ انسانِ آشتی‌کرده با خودش، به تماشاگران کمتری احتیاج دارد. می‌تواند کسی را زیباتر، موفق‌تر یا محبوب‌تر ببیند و احساس تهدید نکند. چون ارزش او مسابقه‌ای نیست که فقط یک نفر برنده‌اش باشد. خوددوستی سالم ظرفیت دوست داشتن دیگری را کم نمی‌کند؛ شاید بیشترش کند. کسی که گرسنه تأیید نیست، لازم نیست هر رابطه‌ای را به آینه‌ای برای اثبات خودش تبدیل کند. ■ شاید بد نباشد کمی از خودشیفتگی اعاده حیثیت کنیم. نه از آن نوعی که جهان را موظف می‌داند مدام برایش دست بزند؛ از آن بخش ضروری‌ای که به انسان اجازه می‌دهد خودش را دوست‌داشتنی بداند. چیزی در ما باید بتواند بگوید: «من هم مهمم.» نه مهم‌تر از همه، نه بی‌نیاز از همه؛ فقط مهم. شاید بلوغ همین باشد: آن‌قدر خودمان را دوست داشته باشیم که مجبور نباشیم دیگران را کوچک کنیم، و آن‌قدر دیگران را ببینیم که عشق به خودمان به نابینایی تبدیل نشود. گاهی برای دوست داشتن جهان، لازم است کسی درون ما وجود داشته باشد که خودش را شایسته دوست داشته شدن بداند. #در_ستایش ۹ ❤️☘ https://t.me/filsofak

■ شاید بد نباشد کمی از خودشیفتگی اعاده‌ی حیثیت کنیم. نه از آن نوعی که جهان را موظف می‌داند مدام برایش دست بزند؛ از آن بخش کوچک و ضروری‌ای که به انسان اجازه می‌دهد خودش را دوست‌داشتنی بداند. چیزی در ما باید بتواند بگوید: «من هم مهمم.» نه مهم‌تر از همه، نه بی‌نیاز از همه؛ فقط مهم. شاید بلوغ دقیقاً همین باشد: آن‌قدر خودمان را دوست داشته باشیم که مجبور نباشیم دیگران را کوچک کنیم، و آن‌قدر دیگران را ببینیم که عشق به خودمان به نابینایی تبدیل نشود. گاهی برای دوست داشتن جهان، لازم است اول کسی درون ما وجود داشته باشد که ارزش دوست داشته شدن را برای خودش قائل باشد. #در_ستایش ۹ ‌ ❤️☘ https://t.me/filsofak

📍در ستایش خودشیفتگی (آیا دوست داشتنِ خود، همیشه نشانه‌ی بیماری است؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 بعضی آدم‌ها آن‌قدر از متهم شدن به خودشیفتگی می‌ترسند که آرام‌آرام از خودشان حذف می‌شوند. تعریف را پس می‌زنند، خواسته‌هایشان را پنهان می‌کنند، موفقیتشان را کوچک می‌شمارند و حتی وقتی زخمی شده‌اند، باز نگران‌اند مبادا با حرف زدن از درد خود، «زیادی خودشان را مهم گرفته باشند». انگار فضیلت، جایی آغاز می‌شود که انسان خودش را از مرکز زندگی خودش کنار بزند. اما شاید مسئله این باشد: اگر من در زندگی خودم مهم نباشم، دقیقاً قرار است برای چه کسی مهم باشم؟ ■ خودشیفتگی در زبان روزمره تقریباً همیشه دشنام است. کافی است کسی زیاد از خودش حرف بزند، به ظاهرش اهمیت بدهد، از موفقیتش خوشحال باشد یا توقع احترام داشته باشد تا برچسب آماده شود: «خودشیفته است.» اما روان‌شناسی تصویر پیچیده‌تری دارد. میان ویژگی‌های خودشیفته‌وار، خوددوستی سالم و «اختلال شخصیت خودشیفته» فاصله‌ای جدی وجود دارد. اختلال، با الگوهایی پایدار از احساس استحقاق، نیاز شدید به تحسین، آسیب‌پذیری در برابر انتقاد و دشواری در همدلی شناخته می‌شود؛ اما اینکه انسانی خودش را دوست داشته باشد، برای ارزش خویش اهمیت قائل شود یا از دیده شدن لذت ببرد، به‌خودی‌خود بیماری نیست. ■ روان‌کاوانی مانند هاینتس کوهوت از چیزی سخن گفته‌اند که می‌توان آن را «خودشیفتگی سالم» نامید؛ توانایی حفظ تصویری نسبتاً منسجم و ارزشمند از خویشتن. کودک برای ساختن این تصویر، نیاز دارد دیده شود، تحسین شود و تجربه کند که وجودش برای کسی اهمیت دارد. مشکل همیشه از آنجا آغاز نمی‌شود که کودک بیش از حد دوست داشته شده؛ گاهی درست از جایی آغاز می‌شود که به اندازه کافی دیده نشده است. انسانی که درونش هیچ تجربه‌ی پایداری از ارزشمندی ندارد، ممکن است بعدها تمام عمرش را صرف جمع کردن تأیید از دیگران کند. ■ شاید عجیب باشد، اما خودشیفتگی افراطی و تحقیر افراطی خویش گاهی از یک ریشه تغذیه می‌کنند: ناتوانی در داشتن تصویری واقع‌بینانه از خود. یکی می‌گوید «من از همه بهترم» و دیگری می‌گوید «من هیچ ارزشی ندارم»؛ اما هر دو ممکن است بیش از اندازه درگیر مسئله‌ی ارزش خود باشند. سلامت روان احتمالاً جایی میان این دو قرار دارد؛ جایی که انسان نه خودش را خدای جهان می‌بیند و نه زائدۀ آن. ■ ما برای دوست داشتن دیگران آموزش زیادی دیده‌ایم، اما کمتر کسی به ما یاد داده چگونه خودمان را موضوع محبت قرار دهیم. می‌دانیم برای دوستمان هدیه بخریم، خستگی شریک زندگی‌مان را بفهمیم، به موفقیت فرزندمان افتخار کنیم؛ اما وقتی نوبت خودمان می‌رسد، ناگهان مهربانی مشکوک می‌شود. استراحت کردن را تنبلی می‌نامیم، مرزبندی را خودخواهی، نه گفتن را بی‌محبتی و افتخار کردن به خویش را غرور. انگار محبت، تا زمانی اخلاقی است که گیرنده‌اش خود ما نباشیم. ■ خودشیفتگی سالم شاید همان توانایی باشد که انسان بتواند گاهی خودش را تماشا کند و از آنچه می‌بیند لذت ببرد. بتواند جلوی آینه بایستد و بی‌آنکه دنبال نقص بعدی بگردد، از چهره‌اش خوشش بیاید. کاری را خوب انجام دهد و منتظر نماند دیگری اجازه بدهد به خودش افتخار کند. بتواند بگوید «من این را خوب انجام دادم»، بی‌آنکه جمله را بلافاصله با «البته چیزی نبود» خنثی کند. این‌ها لزوماً نشانه‌ی خودبزرگ‌بینی نیستند؛ گاهی فقط نشانه‌ی آن‌اند که آدم با خودش دشمن نیست. ■ مسئله از جایی آغاز می‌شود که عشق به خود برای زنده ماندن، نیازمند کوچک کردن دیگری باشد. اگر برای زیبا بودن من، دیگری باید زشت باشد؛ اگر برای موفق بودن من، دیگری باید شکست‌خورده باشد؛ اگر برای ارزشمند بودن من، همه باید تحسینم کنند، آن‌وقت دیگر با خوددوستی روبه‌رو نیستیم، بلکه با خودی شکننده مواجهیم که برای سرپا ماندن دائماً از جهان سوخت می‌گیرد. خودشیفتگی بیمارگونه اغلب برخلاف ظاهر پرطمطراقش، بسیار آسیب‌پذیر است. کافی است کسی تحسین نکند، نقد کند یا برتری او را به رسمیت نشناسد تا این بنای باشکوه شروع به لرزیدن کند. ■ انسانِ واقعاً آشتی‌کرده با خودش، به تماشاگران کمتری احتیاج دارد. می‌تواند کسی را زیباتر، موفق‌تر یا محبوب‌تر از خودش ببیند و احساس نکند وجودش تهدید شده است. چون ارزش او مسابقه‌ای نیست که تنها یک نفر بتواند برنده‌اش باشد. خوددوستی سالم، ظرفیت دوست داشتن دیگری را کم نمی‌کند؛ اتفاقاً شاید آن را بیشتر کند. کسی که دائماً گرسنه‌ی تأیید نیست، لازم نیست از دیگران تغذیه کند. می‌تواند دوست بدارد، بدون اینکه هر رابطه‌ای را به آینه‌ای برای اثبات خودش تبدیل کند.

پنجاه‌ونهمین دورهمی انجمن ادبی موژ 📌 ادبیات و جهان اندیشه نشست اول: ادبیات و روان‌شناسی ۳ ✅ سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی ⏰ یکش
پنجاه‌ونهمین دورهمی انجمن ادبی موژ 📌 ادبیات و جهان اندیشه نشست اول: ادبیات و روان‌شناسی ۳ ✅ سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی ⏰ یکشنبه ۱۸ مرداد، ساعت ۲۰. تشریف بیاورید: https://meet.google.com/fhn-ducy-roq

📍نوشتن؛ جستجوی نمادهایی برای بی‌کلامی «مهارت یا هنر نوشتن، تلاشی ناشیانه به منظور یافتن نمادهایی برای بی‌کلامی است. نویسنده، در تنهایی مطلق سعی می‌کند چیزهای غیر قابل توضیح را توضیح دهد. اگر بخت با او یار باشد، می‌تواند چکیده‌ای از آنچه قصد بیان آن را دارد، روی کاغذ بیاورد.» ▪️جان اشتاین بک؛ برای امروز کافی است؛ ص ۱۷. ☘❤️ https://t.me/anjoman_moozh

📍چرا بعضی آدم‌های پرتلاش به خودشان ایمان ندارند؟ (نگاهی به رابطه‌ی پنهان کمال‌گرایی، هدف‌های غیرواقع‌بینانه و اعتمادبه‌نفس) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 بعضی آدم‌ها از بیرون شبیه کسانی هستند که انگیزه، نظم و پشتکار زیادی دارند. ساعت‌های طولانی کار می‌کنند، مسئولیت‌هایشان را جدی می‌گیرند و مدام برای بهتر شدن تلاش می‌کنند؛ اما در خلوت خودشان، احساس رضایت چندانی ندارند. آن‌ها موفقیت‌هایشان را کم‌اهمیت می‌بینند و ذهنشان بیشتر درگیر فاصله‌ای است که هنوز با تصویری ایده‌آل از خودشان دارند. اینجا جایی است که کمال‌گرایی می‌تواند از یک نیروی محرک، به عاملی برای فرسودگی روانی تبدیل شود؛ چون فرد به جای تجربه‌ی رشد، دائماً در حال قضاوت خودش است. □ کمال‌گرایی همیشه از میل به بهترین بودن نمی‌آید؛ گاهی از ترسِ کافی نبودن تغذیه می‌کند. فرد کمال‌گرا ممکن است در ظاهر به دنبال موفقیت باشد، اما در لایه‌ی عمیق‌تر، تلاش کند ثابت کند که ارزشمند است. برای همین، رسیدن به یک هدف هم آرامش پایداری ایجاد نمی‌کند؛ چون ذهن بلافاصله هدف بعدی را می‌سازد. مثل کسی که تصور می‌کند اگر نمره‌ی عالی بگیرد، بالاخره احساس رضایت می‌کند، اما بعد از رسیدن به آن، نگرانی تازه‌ای پیدا می‌کند. □ یکی از ویژگی‌های مهم کمال‌گرایی این است که فرد، مرحله‌ی فعلی خودش را نمی‌پذیرد. او از خودش انتظار دارد بدون طی کردن مسیر، به نتیجه‌ی نهایی برسد. شبیه کسی که برای اولین بار وارد باشگاه می‌شود، اما سنگینی را انتخاب می‌کند که یک ورزشکار حرفه‌ای هم برای بلند کردنش نیاز به آمادگی دارد. وقتی موفق نمی‌شود، به جای بررسی انتخابش، توانایی خودش را زیر سؤال می‌برد. □ در اتاق درمان، یکی از مسیرهای مهم گفت‌وگو، شناخت رابطه‌ی فرد با معیارهایی است که برای سنجش خودش انتخاب کرده است. گاهی انسان با وجود تلاش فراوان، خودش را با استانداردهایی ارزیابی می‌کند که با شرایط فعلی زندگی‌اش هماهنگ نیستند. دانش‌آموزی را تصور کنید که چند ماه مطالعه‌ی منظمی نداشته و ناگهان تصمیم می‌گیرد در چند هفته همه‌ی عقب‌ماندگی‌هایش را جبران کند. او برنامه‌ای بسیار سنگین می‌نویسد، چند روز ادامه می‌دهد و بعد از نرسیدن به هدف، خودش را بی‌اراده می‌بیند؛ در حالی که فاصله‌ی میان نقطه‌ی شروع و هدف، نیازمند یک مسیر تدریجی بوده است. □ ذهن انسان فقط از موفقیت‌ها یاد نمی‌گیرد؛ از تفسیری که درباره‌ی تجربه‌هایش دارد هم یاد می‌گیرد. دو نفر ممکن است در یک موقعیت مشابه با شکست روبه‌رو شوند، اما برداشت متفاوتی داشته باشند. یکی می‌گوید: «این روش نیاز به تغییر دارد.» دیگری نتیجه می‌گیرد: «من توانایی ندارم.» در کمال‌گرایی ناسالم، اشتباه‌ها از یک تجربه‌ی قابل اصلاح به بخشی از تصویر فرد از خودش تبدیل می‌شوند. □ اعتمادبه‌نفس واقعی از تصور ذهنی درباره‌ی خود ساخته نمی‌شود؛ از رابطه‌ای که فرد با تجربه‌های خودش ایجاد می‌کند شکل می‌گیرد. وقتی فرد هدفی متناسب با شرایطش انتخاب می‌کند، تلاش می‌کند، اشتباه می‌کند و دوباره ادامه می‌دهد، مغز او شواهد واقعی برای اعتماد کردن پیدا می‌کند. جمله‌ی «من می‌توانم» زمانی عمیق می‌شود که پشت آن تجربه‌های واقعی وجود داشته باشد. □ یکی از ویژگی‌های کمال‌گرایی این است که موفقیت‌های کوچک را کم‌رنگ می‌کند. فرد فقط زمانی به خودش اجازه می‌دهد احساس موفقیت کند که به نقطه‌ی ایده‌آل رسیده باشد. برای همین، یادگیری یک مهارت، پیشرفت تدریجی یا تلاش مداوم را کمتر می‌بیند. او مسیر رشد را از دست می‌دهد و بیشتر متوجه فاصله‌ای می‌شود که هنوز با مقصد دارد. □ شاید یکی از مهم‌ترین پرسش‌ها برای فرد کمال‌گرا این باشد: «آیا انتظاری که از خودم دارم، با مرحله‌ای که در آن قرار دارم هماهنگ است؟» رشد، فرآیندی تدریجی است و توانایی‌ها در طول تجربه، تمرین و اصلاح شکل می‌گیرند. کسی که تازه شروع کرده، قرار نیست مانند فردی رفتار کند که سال‌ها در آن مسیر بوده است. □ اعتمادبه‌نفس زمانی ساخته می‌شود که انسان بارها تجربه کند می‌تواند حرکت کند، اشتباه کند، یاد بگیرد و دوباره ادامه دهد. کمال‌گرایی زمانی فشار روانی ایجاد می‌کند که فرد را از تجربه‌ی مسیر دور کند و فقط نتیجه‌ی نهایی را معیار ارزشمندی قرار دهد. شاید اولین قدم برای باور کردن خود، انتخاب هدفی باشد که امکان رشد در آن وجود داشته باشد؛ چون انسان بیشتر از طریق «دیدن توانستن‌های خودش» به خودش ایمان می‌آورد. #اتاق_درمان ۱۸ پانویس: #نقاشی از جناب خودمان ❤️☘ https://t.me/DarmanRoom

پنجاه‌وهشتمین دورهمی انجمن ادبی موژ 📌 ادبیات و جهان اندیشه نشست اول: ادبیات و روان‌شناسی 2 ✅ سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی ⏰ یک
پنجاه‌وهشتمین دورهمی انجمن ادبی موژ 📌 ادبیات و جهان اندیشه نشست اول: ادبیات و روان‌شناسی 2 ✅ سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی ⏰ یکشنبه 11 مرداد، ساعت ۲۰. 🔸لینک ورود به انجمن ادبی موژ: https://meet.google.com/fhn-ducy-roq ⏰ یک‌شنبه‌ها ساعت: ۲۰
تشریف بیارید

Repost from ✔ عشق
📍وقتی رنج معنا پیدا می‌کند (چرا پیدا کردن دلیل برای سختی‌ها، درد را کمتر می‌کند؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻همه‌ی آدم‌ها در زندگی با سختی روبه‌رو می‌شوند؛ گاهی شکست می‌خورند، گاهی عزیزی را از دست می‌دهند، گاهی احساس تنهایی یا ناامیدی می‌کنند. اما چیزی که باعث می‌شود یک رنج برای یک نفر قابل تحمل باشد و برای دیگری خیلی سنگین شود، فقط خودِ اتفاق نیست؛ بلکه معنایی است که آن فرد به آن اتفاق می‌دهد. وقتی انسان فکر کند رنجش هیچ دلیلی ندارد، دردش چند برابر می‌شود. اما اگر بتواند بفهمد این سختی چه چیزی به او یاد می‌دهد یا او را به چه هدفی نزدیک می‌کند، همان رنج می‌تواند تبدیل به فرصتی برای رشد شود.
▪️رنج بدون معنا؛ سخت‌تر از خودِ درد
فرض کنید دو دانش‌آموز در یک امتحان مهم شکست می‌خورند. یکی با خودش می‌گوید: «من بی‌استعدادم، دیگر فایده‌ای ندارد.» اما دیگری می‌گوید: «این شکست به من نشان داد باید روش مطالعه‌ام را تغییر دهم.» اتفاق برای هر دو یکی بوده، اما برداشتشان متفاوت است. نفر دوم هنوز ناراحت است، اما شکست برایش تبدیل به یک تجربه‌ی آموزشی شده است. در واقع، انسان همیشه نمی‌تواند جلوی اتفاق‌های سخت زندگی را بگیرد، اما می‌تواند انتخاب کند که با آن‌ها چگونه روبه‌رو شود.
▪️هرکس معنای رنج را جور دیگری پیدا می‌کند
آدم‌ها به دلیل تفاوت در شخصیت و نگاهشان به زندگی، برای رنج‌هایشان معناهای متفاوتی پیدا می‌کنند. 🌱 افراد نگران؛ پیدا کردن آرامش و امنیت بعضی افراد بیشتر نگران آینده هستند و زودتر خطرها را احساس می‌کنند. برای این افراد، سختی‌ها ممکن است معنایی مثل دور شدن از اشتباه‌ها و رسیدن به آرامش داشته باشد. ترس آن‌ها می‌تواند باعث شود بیشتر مراقب رفتار و انتخاب‌هایشان باشند. 🌱 افراد جست‌وجوگر؛ رسیدن به آرزوها بعضی آدم‌ها همیشه دنبال تجربه‌های جدید و هدف‌های بزرگ هستند. آن‌ها ممکن است سختی‌ها را هزینه‌ای برای رسیدن به موفقیت ببینند. برای مثال، یک ورزشکار ممکن است درد تمرین‌های سخت را تحمل کند، چون می‌داند او را به هدفش نزدیک می‌کند. 🌱 افراد رابطه‌محور؛ معنا در عشق و ارتباط برای بعضی‌ها، مهم‌ترین چیز در زندگی ارتباط با دیگران است. آن‌ها ممکن است سختی‌ها را برای خانواده، دوستان یا کسانی که دوستشان دارند تحمل کنند. کمک کردن به دیگران به رنج آن‌ها معنا می‌دهد. 🌱 افراد پرتلاش؛ ساختن شخصیت خود برخی افراد باور دارند که سختی‌ها انسان را قوی‌تر می‌کنند. مثل کسی که برای یاد گرفتن یک مهارت، بارها شکست می‌خورد اما ادامه می‌دهد. او رنج را بخشی از مسیر رشد خودش می‌بیند. 🌱 افراد معنویت‌گرا؛ نزدیک شدن به حقیقت بعضی افراد نگاه عمیق‌تری به زندگی دارند و رنج را فرصتی برای شناخت بهتر خود و جهان می‌دانند. آن‌ها باور دارند که سختی‌ها می‌توانند انسان را از خودخواهی و وابستگی‌های کوچک دور کنند و به آرامش درونی نزدیک‌تر کنند.
▪️رنجی که تبدیل به رشد می‌شود
معنا دادن به رنج به این معنی نیست که درد دیگر وجود ندارد یا انسان نباید ناراحت شود. درد واقعی است، اما نگاه انسان به آن تغییر می‌کند. وقتی کسی برای سختی‌های زندگی خود معنایی پیدا می‌کند، دیگر فقط نمی‌پرسد: «چرا این اتفاق برای من افتاد؟» بلکه می‌پرسد: «از این تجربه چه چیزی می‌توانم یاد بگیرم؟» شاید رنج همیشه از بین نرود، اما وقتی معنا پیدا کند، دیگر فقط یک درد نیست؛ تبدیل می‌شود به بخشی از مسیر رشد و ساخته شدن انسان. #الهیات_روان ۲ ‌ ☘❤️ https://t.me/elahiyateravan

Repost from ✔ عشق
📍عشق، فردیت و مسئولیت (چرا قرآن حتی در نزدیک‌ترین رابطه‌ها، مسئولیت انسان را کاملاً شخصی می‌داند؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 بعضی رابطه‌ها از دور، سرشار از عشق به نظر می‌رسند؛ اما اگر کمی نزدیک‌تر بروی، می‌بینی هر دو نفر آرام‌آرام در حال ناپدید شدن‌اند. یکی آن‌قدر مسئول حالِ دیگری شده که دیگر خودش را فراموش کرده است؛ دیگری آن‌قدر به حضور طرف مقابل وابسته است که بدون او حتی نمی‌تواند برای زندگی‌اش تصمیم بگیرد. ما معمولاً این وضعیت را عشق می‌نامیم، در حالی که بیشتر شبیه از دست دادن مرزهای روانی است. عشق، قرار نیست دو انسان را به یک نفر تبدیل کند.
◼️ یکی از کوتاه‌ترین و در عین حال تکان‌دهنده‌ترین آیات قرآن، دقیقاً بر خلاف این تصور حرکت می‌کند. خداوند در سوره‌ی انعام، آیه‌ی ۱۶۴ می‌فرماید: «وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى»؛ هیچ‌کس بار دیگری را بر دوش نمی‌کشد. این آیه فقط درباره‌ی حساب‌وکتاب قیامت نیست؛ تصویری از انسان ارائه می‌دهد. انسانی که صاحب انتخاب خویش است، صاحب خطای خویش و صاحب مسئولیت خویش. خدا، پیش از آنکه ما را به رابطه دعوت کند، ما را به فرد بودن فرا می‌خواند.
◼️ در روان‌شناسی، بسیاری از رنج‌های رابطه‌ای از همین نقطه آغاز می‌شوند؛ جایی که مرز میان «من» و «تو» از بین می‌رود. مادری که احساس می‌کند اگر فرزندش شکست بخورد، خودش شکست خورده است. مردی که گمان می‌کند مسئول تمام احساسات همسرش است. زنی که سال‌ها بار زخم‌های کودکی همسرش را بر دوش می‌کشد و خیال می‌کند اگر به اندازه‌ی کافی دوست بدارد، گذشته را درمان خواهد کرد. این‌ها نشانه‌ی عشق نیست؛ نشانه‌ی گم شدن فردیت است. ◼️ شگفت‌آورتر آنکه حتی رابطه‌ی انسان با خدا نیز بر همین اصل بنا شده است. خداوند می‌توانست همه‌ی بارها را از دوش انسان بردارد، اما چنین نکرد. نه از روی بی‌اعتنایی، بلکه از سر احترام به کرامت انسان. او هدایت می‌کند، هشدار می‌دهد، می‌بخشد و راه بازگشت را می‌گشاید، اما هیچ‌گاه مسئولیت زیستن را از انسان سلب نمی‌کند. ایمان، قرار نیست جای انتخاب را بگیرد؛ قرار است انتخاب را آگاهانه‌تر کند. ◼️ شاید ترسناک‌ترین واژه‌ی این آیه، «هیچ‌کس» باشد. هیچ‌کس جای تو زندگی نمی‌کند. هیچ‌کس جای تو تصمیم نمی‌گیرد. هیچ‌کس پاسخ‌گوی انتخاب‌های تو نخواهد بود. حتی نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ات هم نمی‌توانند بار وجودی تو را بر دوش بکشند. این حقیقت، در نگاه اول سنگین است، اما درست از همین نقطه، آزادی آغاز می‌شود؛ آزادی از سرزنش دیگران، آزادی از قربانی بودن و آزادی از نجات‌دهنده بودن. ◼️ رابطه‌ی سالم، جایی نیست که دو نفر در هم حل شوند؛ جایی است که هر دو، خودِ مستقلشان را حفظ کنند و با همین استقلال، یکدیگر را انتخاب کنند. شاید به همین دلیل است که قرآن، پیش از آنکه از حقوق انسان‌ها نسبت به هم سخن بگوید، مسئولیت هر انسان را به خودش بازمی‌گرداند. کسی که بار خودش را می‌شناسد، کمتر بار دیگران را تصاحب می‌کند و کمتر اجازه می‌دهد دیگران بار او را به دوش بکشند. شاید راز عشقِ بالغ همین باشد؛ دو انسانِ مستقل که کنار هم راه می‌روند، نه دو انسانی که در سایه‌ی یکدیگر ناپدید می‌شوند. #الهیات_روان ۱ ☘❤️ https://t.me/elahiyateravan

1|19 - Come Back to Us - Thomas Newman (320).mp313.04 MB

پنجاه‌وهفتمین دورهمی انجمن ادبی موژ 📌 ادبیات و جهان اندیشه نشست اول: ادبیات و روان‌شناسی ✅ سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی ⏰ یکشن
پنجاه‌وهفتمین دورهمی انجمن ادبی موژ 📌 ادبیات و جهان اندیشه نشست اول: ادبیات و روان‌شناسی ✅ سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی ⏰ یکشنبه ۴ مرداد، ساعت ۲۰. تشریف بیارید: https://meet.google.com/fhn-ducy-roq

▪️هوش مصنوعی: رقیب، ناجی یا نابودگر؟- ایمان فانی @Philosophy_files

Repost from N/a
📍بهایِ دوست داشتن (چرا بعضی والدین، ناخواسته، مانع استقلال فرزندشان می‌شوند؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 گاهی بزرگ شدن، هیچ ربطی به سن ندارد. آدم ممکن است چهل سالش باشد، اما هنوز برای مهم‌ترین تصمیم‌های زندگی، چشم به تأیید پدر یا مادرش بدوزد. ممکن است ازدواج کرده باشد، اما هر اختلافی با همسرش، او را اول به خانه‌ی پدری بکشاند؛ نه برای مشورت، بلکه برای آرام گرفتن. بعضی‌ها پیش از خریدن خانه، تغییر شغل یا مهاجرت، بیش از آنکه نگران درست یا غلط بودن تصمیمشان باشند، نگران دلخوری پدر و مادرشان هستند. از بیرون، این آدم‌ها خانواده‌دوست به نظر می‌رسند، اما در واقع هنوز استقلال روانی را تجربه نکرده‌اند. ▪️ سالوادور مینوچین، روان‌شناس برجسته‌ی خانواده، این الگو را «درهم‌تنیدگی» می‌نامد. در خانواده‌ی درهم‌تنیده، محبت کم نیست؛ گاهی حتی بیش از اندازه است. مسئله اینجاست که مرزهای عاطفی میان اعضای خانواده کم‌رنگ می‌شود. احساسات، تصمیم‌ها و هویت افراد آن‌قدر به هم گره می‌خورد که جدا شدن، به جای آنکه نشانه‌ی رشد باشد، شبیه بی‌وفایی به نظر می‌آید. در چنین فضایی، فرزند به‌جای اینکه یاد بگیرد چگونه خودش باشد، یاد می‌گیرد چگونه دیگران را از خودش راضی نگه دارد. ▪️ این الگو معمولاً از عشق آغاز می‌شود، نه از سلطه. مادری را تصور کنید که هر بار به دخترش می‌گوید: «فقط من را تنها نگذار.» یا پدری که به پسرش می‌گوید: «اگر از این شهر بروی، کمرم می‌شکند.» پشت این جمله‌ها اغلب محبت واقعی وجود دارد، اما محبتی که مرز نداشته باشد، ناخواسته به وابستگی تبدیل می‌شود. کودک کم‌کم احساس می‌کند مسئول آرامش پدر و مادرش است. از همان‌جا، احساس گناه جای اشتیاق را می‌گیرد و هر انتخاب تازه، باری بر دوش او می‌شود. ▪️ کارل یونگ معتقد بود یکی از مهم‌ترین وظایف روان، رسیدن به «تفرد» است؛ یعنی انسان بتواند به هویت مستقل خودش برسد، حتی اگر این مسیر با تأیید همیشگی دیگران همراه نباشد. تفرد به معنای بریدن از خانواده نیست؛ به معنای پیدا کردن صدای خود است. انسان بالغ، خانواده‌اش را دوست دارد، اما زندگی‌اش را با ترس از ناراحت کردن دیگران اداره نمی‌کند. ▪️ درهم‌تنیدگی همیشه با اتفاق‌های بزرگ خودش را نشان نمی‌دهد. گاهی مردی در چهل‌سالگی هنوز بدون نظر پدرش ماشین نمی‌خرد. دختری از رشته‌ی مورد علاقه‌اش می‌گذرد، چون مادرش آن را نمی‌پسندد. زوجی برای ساده‌ترین تصمیم‌های زندگی، منتظر رضایت دو خانواده می‌مانند. این رفتارها فقط از احترام نمی‌آید؛ گاهی نشان می‌دهد که مرز میان «زندگی من» و «خواست خانواده» هنوز به‌درستی شکل نگرفته است. ▪️ هنرِ والدگری، پرورش انسانی مستقل است؛ انسانی که بتواند انتخاب کند، مسئولیت انتخابش را بپذیرد و در عین حال، پیوند عاطفی‌اش با خانواده را حفظ کند. موفقیت از روزی آغاز می‌شود که فرزند، با آرامش و اعتماد، مسیر زندگی خودش را انتخاب کند و باز هم خانه‌ی پدری را جایی برای عشق بداند، نه جایی برای گرفتن اجازه. عشقِ بالغ، امنیت می‌آفریند، نه وابستگی. بهترین هدیه‌ای که یک پدر و مادر می‌توانند به فرزندشان بدهند، جرئتِ زندگی کردن با پای خود اوست. #تربیت_فرزند ۳ ‌ ❤️☘ https://t.me/tarbiat_mind

📍در ستایش خطا (چرا انسان امروز بیش از همیشه به حقِ اشتباه کردن نیاز دارد؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻انگار همه‌ی ما مشغول ساختن نسخه‌ای بی‌نقص از خودمان هستیم. در عکس‌ها، در صفحه‌های مجازی، در گفت‌وگوهای کاری و حتی در روابط شخصی، تصویری از خودمان نشان می‌دهیم که انگار همیشه می‌دانیم چه می‌کنیم و همیشه بهترین تصمیم را می‌گیریم. کمتر کسی از شب‌هایی حرف می‌زند که با خودش گفته: «کاش آن حرف را نمی‌زدم»، «کاش آن انتخاب را نمی‌کردم»، «کاش کمی دیرتر تصمیم می‌گرفتم». زندگی واقعی اما پشت این نمایش مرتب، پر از لحظه‌هایی است که ما در آن‌ها اشتباه کرده‌ایم؛ و شاید همین لحظه‌ها بیشترین سهم را در ساخته شدن ما داشته‌اند. ▪️ کودکی را به یاد بیاورید که تازه راه رفتن یاد گرفته است. هیچ کودکی بعد از اولین زمین خوردن تصمیم نمی‌گیرد دیگر راه نرود. زمین خوردن بخشی از یاد گرفتن است. اما هرچه بزرگ‌تر می‌شویم، رابطه‌مان با خطا تغییر می‌کند. از ما انتظار می‌رود درست انتخاب کنیم، درست حرف بزنیم، درست زندگی کنیم. کم‌کم فراموش می‌کنیم که انسان بودن یعنی در مسیر بودن؛ یعنی آزمودن، اشتباه کردن و دوباره ساختن. ▪️ کارل پوپر، فیلسوف برجسته‌ی قرن بیستم، در فلسفه‌ی علم ایده‌ای مهم مطرح کرد: پیشرفت دانش از جایی آغاز می‌شود که ما امکان اشتباه بودن باورهایمان را بپذیریم. از نگاه او، علم زمانی رشد می‌کند که نظریه‌ها در معرض نقد قرار بگیرند. دانشمند کسی نیست که هیچ‌گاه خطا نمی‌کند؛ کسی است که حاضر است خطای خودش را ببیند و از آن عبور کند. شاید همین نگاه را بتوان به زندگی شخصی هم آورد؛ آدمی که باور دارد ممکن است اشتباه کرده باشد، فرصت تغییر پیدا می‌کند. ▪️ بسیاری از تغییرهای مهم زندگی، بعد از یک اشتباه آغاز شده‌اند. کسی که سال‌ها در شغلی مانده که دوستش نداشته، بعد از یک تصمیم سخت مسیر تازه‌ای پیدا می‌کند. کسی که در رابطه‌ای انتخاب اشتباهی کرده، شاید برای اولین بار با نیازها و مرزهای خودش آشنا می‌شود. گاهی یک شکست، پرده‌ای را کنار می‌زند که موفقیت‌های پی‌درپی پنهانش کرده بودند. ما بعضی از عمیق‌ترین شناخت‌ها را نه در روزهای پیروزی، که در روزهای سردرگمی به دست می‌آوریم. ▪️ در روزگاری که شبکه‌های اجتماعی مدام موفقیت‌های دیگران را به ما نشان می‌دهند، پذیرش خطا دشوارتر شده است. آدم‌ها عکس سفرها، دستاوردها و لحظه‌های خوش خود را منتشر می‌کنند، اما کمتر کسی از تصمیم‌های اشتباه، تردیدها و مسیرهای بن‌بست حرف می‌زند. همین باعث می‌شود گاهی تصور کنیم فقط ما هستیم که اشتباه می‌کنیم. در حالی که پشت هر زندگی آرام، مجموعه‌ای از آزمون‌ها، انتخاب‌های غلط و دوباره شروع کردن‌ها وجود دارد. ▪️ البته هر خطایی به خودی خود ارزشمند نیست. بعضی اشتباه‌ها اگر دیده نشوند، فقط تکرار می‌شوند. خطا زمانی به تجربه تبدیل می‌شود که انسان کنار آن بنشیند و از خودش بپرسد: چه چیزی را نفهمیدم؟ چه چیزی را نادیده گرفتم؟ چه بخشی از شخصیت من در این انتخاب نقش داشت؟ این پرسش‌ها هستند که یک اتفاق تلخ را به شناخت تبدیل می‌کنند. ▪️ شاید یکی از نشانه‌های پختگی این باشد که آدم بتواند گذشته‌ی خودش را با کمی مهربانی نگاه کند. نه اینکه همه‌ی تصمیم‌های اشتباه را توجیه کند، بلکه بفهمد آن انسانِ گذشته با همان میزان آگاهی و تجربه تصمیم گرفته است. ما امروز نتیجه‌ی انتخاب‌های درست و غلط دیروز هستیم. خطاها فقط صفحه‌های پاره‌شده‌ی کتاب زندگی نیستند؛ گاهی همان صفحه‌هایی هستند که شخصیت ما را نوشته‌اند. ▪️ شاید زندگی بیشتر شبیه کار یک نویسنده باشد تا حل کردن یک مسأله‌ی ریاضی. نویسنده جمله‌ای می‌نویسد، خط می‌زند، دوباره می‌نویسد و کم‌کم به چیزی نزدیک می‌شود که می‌خواهد. انسان هم در طول زندگی چنین می‌کند. مسیر ما مجموعه‌ای از اصلاح‌هاست. کسی که اجازه‌ی اشتباه کردن به خودش می‌دهد، در واقع اجازه‌ی رشد کردن هم به خودش داده است. #در_ستایش ۸ ‌ ❤️☘ https://t.me/filsofak

📍سوگِ زندگیِ نزیسته (چرا دلمان برای چیزی تنگ می‌شود که هیچ‌وقت نداشته‌ایم؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 بعضی سوگ‌ها از دلِ داشتن می‌آیند، بعضی دیگر از حسرتِ نداشتن. دلت برای پدری تنگ می‌شود که هیچ‌وقت تکیه‌گاهت نبود. برای مادری که دوستت داشت، اما بلد نبود دوست داشتنش را نشان بدهد. برای کودکی‌ای که زود تمام شد. برای خانه‌ای که آرامش، مهمانِ همیشگی‌اش نبود. عجیب است، اما آدم می‌تواند سال‌ها داغِ چیزی را به دوش بکشد که حتی یک روز هم نداشته است. ◼️ جیمز هالیس، روان‌کاو یونگی، در کتاب «یافتن معنا در نیمهٔ دوم زندگی» از چیزی به اسم «زندگیِ نزیسته» حرف می‌زند؛ زندگی‌ای که می‌توانست داشته باشیم، اما نداشتیم. این ایده از نگاه کارل گوستاو یونگ می‌آید؛ اینکه هر کدام از ما، علاوه بر زندگی‌ای که واقعاً تجربه کرده‌ایم، یک زندگیِ نزیسته هم با خودمان حمل می‌کنیم؛ زندگی‌ای که در آن شاید امنیت بیشتری بود، عشق بیشتری بود یا فرصت بیشتری برای خودِ واقعی‌مان بودن. ◼️ دردِ این سوگ این است که کسی آن را نمی‌بیند. اگر عزیزی را از دست بدهی، همه می‌فهمند چرا غمگینی. اما چه کسی می‌فهمد دلت برای کودکی‌ای تنگ شده که هیچ‌وقت تجربه‌اش نکردی؟ یا برای محبتی که همیشه منتظرش بودی و هیچ‌وقت نرسید؟ برای همین، خیلی‌ها سال‌ها با یک غمِ مبهم زندگی می‌کنند، بی‌آنکه حتی اسمش را بدانند. ◼️ این غم همیشه شبیه غم نیست. گاهی خودش را پشت کمال‌گرایی قایم می‌کند؛ آن‌قدر تلاش می‌کنی که شاید بالاخره احساس کنی «کافی» هستی. گاهی در یک رابطه، از طرف مقابل انتظار داری تمام زخم‌های گذشته‌ات را درمان کند. گاهی هم وقتی زندگیِ دیگران را می‌بینی، نمی‌فهمی چرا دلت می‌گیرد. شاید حسرتِ زندگیِ آن‌ها را نمی‌خوری؛ حسرتِ زندگیِ خودت را می‌خوری؛ همان زندگی‌ای که قرار بود سهم تو باشد و نشد. ◼️ اروین یالوم هم می‌گوید بخش مهمی از رنجِ ما، از نزیستن می‌آید. از تصمیم‌هایی که فقط به تعویق افتادند، از آرزوهایی که آن‌قدر عقب افتادند تا کم‌کم فراموش شدند. گاهی اشکِ آدم برای گذشته نیست؛ برای آینده‌ای است که هیچ‌وقت فرصتِ رسیدن پیدا نکرد. ◼️ اما قرار نیست تا آخر عمر زیر بار این سوگ بمانیم. اولین قدم این است که اسمش را بشناسیم و بپذیریم. بگوییم: «آره، من از بعضی چیزها محروم شدم.» این جمله، ضعف نیست؛ شروعِ ترمیم است. چون وقتی این غم را بشناسی، دیگر از آدم‌های امروز انتظار نداری جای خالیِ تمام دیروزها را پر کنند. ◼️ شاید نتوانیم گذشته را عوض کنیم، اما هنوز می‌توانیم مراقبِ زندگی‌ای باشیم که همین حالا در دستمان است. نگذاریم امروز هم به «زندگیِ نزیسته» تبدیل شود. شاید مهم‌ترین کاری که می‌توانیم برای آن کودکِ محرومِ دیروز انجام بدهیم، این باشد که نگذاریم آدمِ امروز هم از زندگیِ خودش جا بماند. #اتاق_درمان ۱۷ ❤️☘ https://t.me/DarmanRoom

📍چرا بعضی نویسنده‌ها وسط روایت زاویه‌دید را تغییر می‌دهند؟ ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻سؤال
🔲 در بعضی رمان‌ها یا روایت‌ها می‌بینیم که نویسنده از اول‌شخص به سوم‌شخص یا برعکس تغییر زاویه‌دید می‌دهد. چرا این اتفاق می‌افتد؟ آیا این کار یک اشتباه است یا یک تکنیک روایی؟
🔻پاسخ ■ زاویه‌دید، فقط یک انتخاب دستوری نیست 🔲 زاویه‌دید، صرفاً انتخاب بین «من»، «او» یا «تو» نیست؛ بلکه تعیین می‌کند خواننده جهان داستان را از کدام پنجره ببیند. وقتی داستان با اول‌شخص روایت می‌شود، خواننده داخل ذهن و احساسات شخصیت قرار می‌گیرد. همه‌چیز را از زاویه نگاه او تجربه می‌کند و به همان اندازه که شخصیت می‌داند، می‌بیند و می‌فهمد. 🔲 در مقابل، سوم‌شخص فاصله بیشتری ایجاد می‌کند. این فاصله به نویسنده اجازه می‌دهد شخصیت را از بیرون هم نشان دهد، رفتارهایش را توصیف کند و گاهی اطلاعاتی را در اختیار خواننده بگذارد که خود شخصیت از آن‌ها خبر ندارد. بنابراین تغییر زاویه‌دید، در واقع تغییر جایگاه دوربین روایت است، نه صرفاً تغییر چند ضمیر. ■ تغییر زاویه‌دید می‌تواند یک تکنیک باشد 🔲 اگر نویسنده آگاهانه و با هدف مشخص زاویه‌دید را تغییر دهد، این کار یک تکنیک روایی محسوب می‌شود. اما مثل هر تکنیک دیگری، زمانی موفق است که ضرورتی در دل روایت داشته باشد. تغییر زاویه‌دید نباید فقط برای تنوع یا متفاوت بودن انجام شود؛ بلکه باید چیزی به روایت اضافه کند که با زاویه‌دید قبلی ممکن نبوده است. 🔲 بسیاری از نویسندگان بزرگ، در بخش‌هایی از آثارشان این جابه‌جایی را انجام داده‌اند، اما خواننده معمولاً آن را به‌عنوان یک نقص احساس نمی‌کند؛ چون تغییر، کاملاً در خدمت روایت قرار گرفته است. ■ فاصله گرفتن از «من» 🔲 یکی از رایج‌ترین دلایل تغییر از اول‌شخص به سوم‌شخص، ایجاد فاصله میان شخصیت و تجربه‌ای است که روایت می‌کند. گاهی شخصیت با خاطره‌ای روبه‌روست که آن‌قدر دردناک، شرم‌آور یا تکان‌دهنده است که دیگر نمی‌تواند آن را با «من» تعریف کند. در چنین لحظه‌ای، روایت به «او» تغییر می‌کند؛ گویی شخصیت خودش را از بیرون تماشا می‌کند. 🔲 این فاصله، فقط یک بازی زبانی نیست؛ بلکه می‌تواند تجربه‌ای روان‌شناختی را نیز منتقل کند. خواننده احساس می‌کند راوی دیگر درون آن واقعه نیست، بلکه به گذشته یا حتی به خودش از فاصله‌ای امن نگاه می‌کند. ■ گسترش میدان دید روایت 🔲 گاهی نویسنده می‌خواهد از محدوده آگاهی یک شخصیت خارج شود. اول‌شخص، ذاتاً محدود است؛ راوی فقط می‌تواند آنچه را دیده، شنیده یا احساس کرده روایت کند. اما شاید داستان نیاز داشته باشد که خواننده هم‌زمان از اتفاقات دیگری هم باخبر شود یا شخصیت را از زاویه‌ای بیرونی ببیند. 🔲 در چنین شرایطی، تغییر زاویه‌دید می‌تواند افق روایت را گسترده‌تر کند و لایه‌هایی را آشکار کند که در روایت اول‌شخص دسترس‌پذیر نبودند. ■ مرزبندی زمان‌ها و لایه‌های روایت 🔲 بعضی روایت‌ها در چند زمان یا چند سطح مختلف حرکت می‌کنند؛ مثلاً میان کودکی و بزرگسالی، یا میان خاطره و اکنون. نویسنده گاهی برای اینکه این دو لایه را از هم جدا کند، زاویه‌دید را نیز تغییر می‌دهد. 🔲 در این حالت، تغییر زاویه‌دید به خواننده کمک می‌کند بفهمد اکنون با تجربه مستقیم شخصیت روبه‌روست یا با نگاهِ سال‌ها بعد او به همان تجربه. این جابه‌جایی، اگر دقیق اجرا شود، نه‌تنها گیج‌کننده نیست، بلکه ساختار روایت را روشن‌تر می‌کند. ■ چه زمانی این تغییر ناموفق است؟ 🔲 اگر تغییر زاویه‌دید هیچ دلیل روایی نداشته باشد، معمولاً باعث سردرگمی خواننده می‌شود. خواننده ناگهان احساس می‌کند جای دوربین عوض شده، بدون اینکه بداند چرا. در این وضعیت، تمرکز از داستان برداشته می‌شود و توجه مخاطب به شیوه روایت جلب می‌شود؛ اتفاقی که معمولاً به ضرر اثر است. 🔲 بنابراین، اصل مهم این نیست که زاویه‌دید تغییر کرده یا نه؛ بلکه این است که آیا این تغییر، تجربه خواندن را عمیق‌تر کرده است یا فقط ساختار روایت را آشفته کرده است. ■ جمع‌بندی 🔲 تغییر زاویه‌دید نه ذاتاً درست است و نه ذاتاً غلط. این فقط یک ابزار روایی است. ارزش هر ابزار به نحوه استفاده از آن بستگی دارد. اگر تغییر زاویه‌دید باعث شود شخصیت بهتر شناخته شود، احساسات عمیق‌تر منتقل شوند یا ساختار روایت کامل‌تر شود، می‌توان آن را یک انتخاب حرفه‌ای دانست. اما اگر هیچ کارکردی نداشته باشد و صرفاً برای متفاوت به‌نظر رسیدن انجام شده باشد، احتمالاً به انسجام روایت آسیب خواهد زد. 🔲 هنگام خواندن هر اثر، بهتر است به‌جای این سؤال که «چرا زاویه‌دید عوض شد؟» از خودمان بپرسیم: «این تغییر چه چیزی به روایت اضافه کرد که بدون آن ممکن نبود؟» پاسخ به این پرسش، معیار بهتری برای ارزیابی موفقیت یا شکست این تکنیک است. ❤️☘ https://t.me/anjoman_moozh

📍سوگ، سرنوشتِ هر عشق (اگر پایان هر دلبستگی جدایی است، چرا باز هم عاشق می‌شویم؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 هیچ رابطه‌ای برای همیشه در یک شکل باقی نمی‌ماند. بعضی آدم‌ها بی‌خبر از زندگی‌مان می‌روند، بعضی با تصمیم خودشان فاصله می‌گیرند و بعضی را مرگ از کنارمان برمی‌دارد. آنچه میان همه این تجربه‌ها مشترک است، «فقدان» است؛ تجربه‌ای که از نخستین لحظه‌های زندگی همراه انسان می‌شود و تا واپسین روزهای عمر او را ترک نمی‌کند. ■ فقدان فقط مرگ عزیزان نیست. نخستین جدایی، همان لحظه‌ای است که نوزاد از بدن مادر جدا می‌شود. بعد از آن، ترک خانه، پایان دوستی‌ها، شکست‌های عاطفی، تغییر نقش‌ها و حتی کنار گذاشتن بخشی از هویت گذشته، همگی شکل‌هایی از فقدان‌اند. انسان در هر مرحله از زندگی، ناچار است چیزی را پشت سر بگذارد تا بتواند قدم بعدی را بردارد. ■ سوگواری پاسخی طبیعی به این جدایی‌هاست. برخلاف تصور رایج، سوگواری فقط گریه کردن یا اندوه کشیدن نیست؛ فرایندی است که به انسان فرصت می‌دهد جای خالی یک رابطه را در زندگی‌اش بازتعریف کند. اگر این مسیر طی نشود، گذشته همچنان بر اکنون سایه می‌اندازد و زندگی در چرخه‌ای از حسرت و توقف گرفتار می‌شود. ■ عبور از فقدان به معنای فراموش کردن نیست. انسان سالم، عزیز از دست‌رفته را از ذهن و قلب خود حذف نمی‌کند، بلکه یاد او را به شکلی تازه با خود حمل می‌کند؛ شکلی که دیگر مانع ادامه زندگی نیست. این تعادل، ظریف‌ترین بخش سوگواری است؛ اینکه هم بتوان خاطره را حفظ کرد و هم به آینده چشم دوخت. ■ ناتوانی در برقراری این تعادل، دو پیامد متفاوت دارد. گاهی فرد آن‌قدر به گذشته می‌چسبد که زندگی امروز را از دست می‌دهد و گاهی آن‌قدر از درد فرار می‌کند که دیگر جرئت دلبستگی عمیق به کسی را پیدا نمی‌کند. در هر دو حالت، رابطه با زندگی آسیب می‌بیند. ■ لیندا شِربی در کتاب عشق و فقدان یادآوری می‌کند که عشق و فقدان از هم جدا نیستند. هرچه پیوندی عمیق‌تر باشد، رنج جدایی نیز عمیق‌تر خواهد بود. شاید هنر زندگی این نباشد که از سوگ بگریزیم؛ بلکه این باشد که با جای خالی کسانی که دوستشان داشته‌ایم، همچنان بتوانیم زندگی را ادامه دهیم.
🔹برگرفته از: لیندا شِربی/کتاب عشق و فقدان/ترجمه مریم شفیع‌خانی
#اتاق_درمان ۱۶ ❤️☘ https://t.me/DarmanRoom

تشریف بیاورید همین الان🍃 🔸لینک ورود به انجمن ادبی موژ: https://meet.google.com/fhn-ducy-roq ⏰ یک‌شنبه‌ها ساعت: ۲۰ 🆔 @anjom
تشریف بیاورید همین الان🍃 🔸لینک ورود به انجمن ادبی موژ: https://meet.google.com/fhn-ducy-roq ⏰ یک‌شنبه‌ها ساعت: ۲۰ 🆔 @anjoman_moozh

کارل پوپر از فلسفه می‌گوید. زیرنویس فارسی ☘❤️ @filsofak