984
订阅者
无数据24 小时
+17 天
-230 天
帖子存档
984
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه ڪودڪی خندد به رویم
چو من سر می ڪنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم
#فروغ_فرخزاد
┅═•❃❤️❃•═┅
984
هر صبح گنجشکی، لب ایوان خانه
سـر می دهد آوازهـایی شـادمانه
او می سراید تا فضای صبحدم را
هر لحظه رنگینتر کند با
هرترانه
#فریدون_مشیری
┅═•❃❤️❃•═┅
984
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام بادهٔ گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن
#حافظ
┅═•❃❤️❃•═┅
984
دلبر که به حسن او نبودست و نه هست
آمد بر من دوش نه هشیار، نه مست
او مست زباده بود و من مست از حسن
او آمده در عتاب و من رفته ز دست
#امامی_هروی
┅═•❃❤️❃•═┅
984
روی تو جان جانست از جان نهان مدارش
آنچ از جهان فزونست اندر جهان درآرش
ای قطب آسمانها در آسمان جانها
جان گرد توست گردان میدار بیقرارش
ُ#مولانا
┅═•❃❤️❃•═┅
984
از نسیم سحر
آموختم و شعله ی شمع
رسم شوریدگی و شیوه ی شیدائی را
صبح سرمی کشد
از پشت درختان خورشید
تا تماشا کند این بزم تماشائی را
#شهریار
┅═•❃❤️❃•═┅
984
تـرسم کـه نباشی، و شبی زار بمیـرم
یک بار نه... از عشقِ تو صد بار بمیرم
در محکمه عشقِ تو محکوم منم من
دستـور بـده. تـا کـه گنهـکار بمیـرم
رفتی و شده خاطـره ها قاتلِ جـانم
عمری کـه فنـا رفتـه و بیمـار بمیـرم
گفتـم کـه تحـمل بکنم دردِ فـراقت
لبـریـز شـده صبـرم و ناچـار بمیـرم
سهمم شده ازعشقِ تو غمنامه نوشتن
یک شب بغلِ دفتـر و خودکار بمیـرم
ترسم کـه نیایی بـه سراغِ منِ خسته
در زیرِ همین عکس، بـه دیوار بمیـرم
#جواد_الماسی
┅═•❃❤️❃•═┅
984
هوای شهر قلبم را، معطّر کرده یاد تو..
تمام کوچههایش را، منوّر کرده یاد تو..
خیال آشتی با شب ندارد چشمهای ماه..
ولی مهتاب را هم، مهربانتر کرده یاد تو..
چه فرقی میکند آوای باران در تبِ مرداد..
هوای فصلها را، جورِ دیگر کرده یاد تو..
همیشه آتشی در سینه میسوزاندم، امّا..
تپشها را کمی آرام و کمتر کرده یاد تو..
اگر گاهی دلم آشوب و آزرده است، اما باز..
پریشانحالیام را، خوب و بهتر کرده یاد تو..
نمیدانم چرا این روزها تنپوشِ مردابم..
دلم را با شقايقها، برابر کرده یاد تو..
تماشاییست رقصِ بیقرار قاصدکهایی،،
که روی شانههای باد پرپر کرده یاد تو..
تصوّر کن میان چشمهایم رنگِ باران را..
نگاه ابریام را، دیدنیتر کرده یاد تو..
#نگار_حسینی
┅═•❃❤️❃•═┅
984
لــرزشی ، زلـزلـه ای، بـاز تکـانـم داده
یک نفـر عکسِ تـو را بـاز نشـانم داده
یک نفر باز به من گفت:کـه بر میگردی
بـا همین وعده بببین ، مرگ امانم داده
بـازهم دیدنِ تو ، وای چه شعری بشود
و همیـن شـوق مـرا، روحِ جـوانم داده
بعد از این باز به دنبالِ دلم خواهم رفت
منطقـی بـودنِ مـن، دردِ چنـانـم داده
من که هم قامتِ یک سروِ دل آرا بودم
غصـه بیهــوده مـرا، قـدِ کمـانـم داده
و اگـر بـاز بخـواهی بـه تـو می پردازم
کـه در ایـن راهِ خـدا، بیـش توانم داده
کارِ سختۍست ولی مَردِ عمل میخواهد
عشقِ تو کار بـه دستِ، سر و جانم داده
#امیر_اخوان
┅═•❃❤️❃•═┅
984
خواستم در خانه ات پيدا شوم، اما نشد
خواستم تا بـا دلت تنهـا شوم، اما نشد
خواستم با تـو بميرم در مسیرِ عـاشقی
همسفـر تـا آ خـرِ دنیـا شوم، امـا نشد
خواستم با تـو بگـویم از غمِ پنهـانی ام
باز هم در گوشِ دل نجوا شوم، اما نشد
خواستم تا در کنـارِ ساحلِ دریـای عشق
عـاشقـانـه گـوهـرِ دریـا شوم، اما نشد
خواستم لایق شوم با تو بمانم هر نفس
یک بغل احساس را شیدا شوم اما نشد
با تو پیمانی به دل دارم، در اوجِ عاشقی
خواستم با عشقِ تو رسوا شوم ، اما نشد
#آنجلا_راد
┅═•❃❤️❃•═┅
984
من غیرِ تـو از هیچ کسی جان نگرفتم
بعد از تو شدم هیچ، که جریان نگرفتم
آن بیخبـری کز تـو بـرایم خبـر آورد
دل را به کجا بُرد؟ کـه سامان نگرفتم
صدبغض فرو بُردمو صد اشک نشاندم
امـا بـه خـدا، ذرّه ی بـاران نگرفتـم
ابـری شدم و سر بـه بیابانِ هـلاکت
بُـردم کـه چـرا بعـدِ تـو پایان نگرفتم
هی نالـهی بی حد زدم از دردِ فراقت
از دستِ رقیبان به خدا نان نگرفتم
آتش زده بر جان و دلم رفتنت انگار
بعد از سفرِ سختِ تو آسان نگرفتم
آنچیز که ازچشمِ سیاهِ تو دل آموخت
از خال و خطِ اُسوه ی شیطان نگرفتم
من ماندموقلبیکه بهدامِتو اسیر است
بیخـود لقـبِ دختـرِ حیـران نگرفتـم
#بهاره_کیانی
┅═•❃❤️❃•═┅
984
بـرای با تـو پريدن نشانه اى بس بود
نگاهِ گرم و شب عاشقانـه اى بس بود
تمامِ سهمِ دل از آرزو تـو بـودى، عشق
تويى كـه با تو مرا آشيانه اى بس بود
مـن عـاشقانـه پريـدم ولی ندانستى
براى صيدِ دلم، دام و دانه اى بس بود
خزان اگر چه نمیشد، بهـار بـا يک گل
بهار میشدم از تـو جوانه اى بس بـود
غـزل غـزل تـوشكفتى ميانِ دفترِ من
بـراى ازتـو سرودن بهانـه اى بس بود
هزارسمفونیِ عشق درتو جريان داشت
مرا كه غرقِ تـو بودم ترانه اى بس بود
اگر چـه با تـو نبودم تمـامِ بـاقیِ عمر
مرا سكوت و خيالِ شبانه اى بس بود
#فاطمه_مشاعی
┅═•❃❤️❃•═┅
984
شبیـهِ پنـجره ها بستـه باش، اما باش
بیـا و یک غمِ پیـوستـه باش ، اما باش
دلـم گـرفتـه بـرایت .. بهـانـه میگیرد
تو از بهانه ی من خسته باش، اما باش!
اگر هُمـای سعادت نمی شوی، چه کنم
بیـا کبـوتـرِ گُلدستـه بـاش ، اما بـاش
ضریحِ من شده دستت، دخیلِ دستم را
تـو یک اجابتِ وارستـه باش ، اما باش
تمـامِ مـردمِ ایـن شهـر ، روبـروی منند
تـو هم بیا و از آن دسته باش، اما باش
خبر رسیده کسی را... خبـر نمیخواهم
عذابِ نامه ی سربسته بـاش ، اما باش
فقط اجازه بـده حس کنم کمی هستی
به غیرِ من، شده وابسته باش، اما باش
#مریم_صفری
┅═•❃❤️❃•═┅
984
شمیمِ شعـرِ شبم را بهانـه کن امشب
مرا پرنده ی شوقِ شبـانـه کن امشب
سکوت منشأ فریادهای پُر بغض است
نـوای گریـه ی ما را ترانـه کن امشب
به بیت بیتِ غزلهای من نفس برسان
میـانِ هـر غـزلم بـاز لانـه کن امشب
دلـم گـرفتـه ببـاران مـرا کـه برخیزم
غـروب را غـزلِ عـاشقـانه کن امشب
من از کرانـه ی یک عصرِ کوچ آمده ام
به سمتِ عشق دلم را روانه کن امشب
چه آسمـانِ غریبی، نشسته بر سرِ شهر
بیا بـه شهـرِ دلم، آشیـانـه کن امشب
#پرستش_مددی
┅═•❃❤️❃•═┅
984
حس می کنم حالِ خرابم را نمی دانی
عشقِ مـرا از چشمِ گریـانم نمی خوانی
حس میکنم هُرمِ نفسهای تورا هرشب
امـا کنـارم یک شبِ دیگر ، نمی مـانی
نا مهـربـانی می کنی، بـا قلـبِ بیمارم
ای آنکه خـود دردِ دلی و نیـز درمـانی
بـی ادعـا امشب بیـا در خلـوتم بنگـر
لیلای بی تابت شده مجنون و قربـانی
ره میسپارم در خَمِ این کوچه ها امشب
شایـد ببینـد ایـن غمـم را مـاهِ نورانی
حالا بیـا و بگـذر از چشمانِ بی خوابم
شاید کمی کوته شود، ایـن راهِ طولانی
#آنجلا_راد
┅═•❃❤️❃•═┅
984
یـاد دارم کـه شبی همـدمِ پـروانـه شدم
فـارغ از زمـزمـهٔ مُطـرب و میخـانه شدم
همچو پروانه پریشان شدم و خانه خراب
او چو ما گشته غزل خوان و پیِ بادهٔ ناب
پیرِ میخانه بگفتـا که غمت از سرِ چیست
گفتمش قصـهٔ ما و دلِ پـروانـه یکیست
هـر دو بـر کـوی نگاری، نظر انداخته ایم
هر دومان کرده وفا و بـه جفا ساخته ایم
شمعِ بی مهر و محبت دلِ پروانه شکست
یـارِ دیـوانـهٔ مـا رشتـهٔ پیمـان بگسست
دل ز بی مهـریِ یاران شده بیمار و پریش
غیرِ پروانه کسۍنیست بگویم غمِ خویش
#حضرت_حافظ
┅═•❃❤️❃•═┅
984
این هم غـزلی نذرِ دو چشمانِ تو بانو
این شـاعـرِ ژولیده پریشانِ تـو بـانو
چشمم بـه تمنای نگاهت دلم آشوب
ای جان بـه فـدای دلِ ویرانِ تـو بانو
قـرآن کـه نـدارم نگرفتـم بـه سر، امّا
بی کیش دلِ من که مسلمانِ تو بانو
آوار شود بـر سرم ایـن خانـهٔ بی تـو
ای کاش نشینم لبِ ایوانِ تـو بـانـو
از چاییِ پُـر رنگ ِتـو باشد که بنوشم
عطـرِ تنـم از محفـلِ قلیـانِ تـو بانو
از چشمه چشمِ تـو بچینم نمِ شبنـم
حیران کُندَم، نرگسِ گریـانِ تـو بانـو
در دفترِ من شعرِنگاهِ تو بسی هست
این هم غزلی نذرِ دو چشمانِ تو بانو
#محمد_نیک_روش
┅═•❃❤️❃•═┅
