یادداشتها
前往频道在 Telegram
کانال یادداشتها، جهت آرشیو نوشتهها و اطلاعرسانی دربارۀ چاپ آثار استاد رضا بابایی، توسط خانوادۀ ایشان اداره میشود. @reza_babaei
显示更多📈 Telegram 频道 یادداشتها 的分析概览
频道 یادداشتها (@rezababaei43) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 13 338 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 2 383,并在 伊朗 地区排名第 23 607 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 13 338 名订阅者。
根据 03 十二月, 2024 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 0,过去 24 小时变化为 0,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 0%。内容发布后 24 小时内通常能获得 N/A% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 0 次浏览,首日通常累积 0 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“کانال یادداشتها، جهت آرشیو نوشتهها و اطلاعرسانی دربارۀ چاپ آثار استاد رضا بابایی، توسط خانوادۀ ایشان اداره میشود.
@reza_babaei”
凭借高频更新(最新数据采集于 04 十二月, 2024),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
13 338
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
13 338
آری مهتاب!
ما آرامگهت را میشناسیم. تو نیز گاهی در این شبانِ مهتابی به یاد ناآرامگاه ما باش، و بیا و به فردا تسلایمان ده.
۱۸ فروردین ۱۴۰۳
چهارمین سالروز درگذشت استاد رضا بابایی
13 338
عروس نوروز، عبوس نمینشیند تا بر دیگران فرمان براند. فرمان او، ترانه است؛ بوی گل و نسترن است؛ دیدار و خندیدن و نوشیدن است. نوروز، نه حکمت میبافد، نه از عرفان میلافد و نه چون معلمان دروغین، چوب تنبیه به دست میگیرد. به تو خنده و شادی میآموزد، تا دریچههای دل و روحت را به سوی معنای زندگی بگشایی. در ترازوی نوروز، هر که شادتر است، انسانتر است؛
نوروز، همه را سزاوار زیستن و خندیدن میداند، حتی دشمنان بیمرامش را. ملتی که نوروز دارد، زندگی را و طبیعت را و دیدار و خندیدن و شاد زیستن را میفهمد.
رضا بابایی
13 338
هوای قونیه، ابری است
امسال، عید فطر، زیر قبةالخضراء، بر سر مزار مولانا بودم. آسمان قونیه، ابری بود؛ اما از باران خبری نبود. مولوی در محاصرهٔ هزاران توریست بلژیکی و آلمانی و فرانسوی و هلندی و انگلیسی و ژاپنی چشم به آسمان داشت که شاید ببارد. نبارید.
اولین بار که مثنوی را ختم کردم، تصویری که از مولوی در ذهنم نقش بست، چهرة مردی بود که همواره در گلو بغض داشت و پشت پردههای چشمش، دریای اشک بیتابی میکرد. او همیشه منقلب بود و آنان که این حالت را میدانند، میدانند که صدای گنجشک و رقص گل در دست باد، چه بهانههای خوبی است برای گریستن و از همه چیز گریختن. هر چیزی در این دنیا، میتوانست او را مثل مادرِ فرزندمرده بگریاند؛ از صدای مرد دورهگردی که جنسش را فریاد میکرد تا عرقی که بر پیشانی جوانک رُبابنواز مینشست تا بیقراری گنجشکان و تا امیدواری مرد فقیری که به مصر رفته بود تا گنج بیابد.
او جز در دیوان شمس، گریبان به دست گریه نمیسپارد. در مثنوی، سرش را به حکمت و حکایت گرم میکند تا مبادا آن آفتاب از سوی دیگر بدرّاند حجاب. اما آنگاه که سجادهنشین با وقار قونيه هوس میکند بازیچهٔ کودکان شهر شود، برمیخیزد و غزلخوان و دستافشان، میان سایههای چسبیده به زمین میچرخد و از مسجد به بازار میرود و از آنجا به خیابان و از خیابان به سوی تپهٔ کیقباد و از بالای تپه به میان مردم شهر و سپس در ازدحام نفسهای گرم و گریان رفیقان مینشیند و میخندد و میخواند:
گریه بُدم خنده شدم مرده بُدم زنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
هوای قونیه، ابری بود و بر سر مزار مولوی دستار عثمانی گذاشته بودند و آنجا لیرههای منقش به تندیس آتاترک، خدایی میکردند.
قونیه! شگفتدیاری است این شهر ترکنشین. آنجا مولوی قدیسی مرموز است و خانقاهش موزه و زائرانش ناهمزبان. نمیدانم آنهمه آدمهای موبور و مرسیگوی و گاهی چشمبادامی، در قونیه چه میکردند. آنجا مثنوی، فارسی نبود. چراغهای قافیه در دیوان شمس خاموش بود. برای خواندن «بشنو از نی» باید حروف لاتین میدانستی و زبان ترکی استانبولی. یکی را گفتم: «مولوی را میشناسی؟» گفت: مولوی؟! گفتم: بله مولوی. گفت: no. اشاره کردم به قبةالخضراء و گفتم: مولانا، رومی. گفت: اُکی، اُکی. رومی گُود. گفتم: همدلی از همزبانی خوشتر است؟ دستش را بالا برد و گفت: بای.
شهر، پاکیزه بود و آرام و دوستداشتنی، و مولوی گنگ و بیاراده میان توریستها تاب میخورد و در پی کسی میگشت که به او abc و ترکی استانبولی بیاموزد تا او هم بتواند گاهی مثنویهای قونیه را در دست گیرد و گاهگاهی هم غزل شمس بخواند. آنجا هیچکس را ندیدم که بشنو از نی را به لهجهٔ خراسانی یا حتی به زبان فارسی بخواند، یا غزلهای شمس را چنان زمزمه کند که گویی میچرخد و میخواند.
هوا ابری بود؛ بغض حسامالدین، گلوی قونیه را میفشرد. مولوی زیر دستار عثمانی آرمیده بود.
رضا بابایی
«یادداشتها و گفتارههای خارج از نوبت»
صفحۀ ۳۱ و ۳۲
13 338
دلیری جان و دلبری قلم
نوشتن، آن روی سکۀ اندیشیدن است و اندیشیدن، یعنی روی پای خود ایستادن، و فقط آدمهای بالغ میتوانند روی پای خود بایستند. پس نویسندگی، در رهن بلوغ فکری و روحی است و هیچ کس در کلاسهای نگارش و ویرایش، بالغ نمیشود. آداب و قواعد نویسندگی، اصل نوشتن را به کسی نمیآموزد. نوشتن بدون اندیشیدن، مثل شنا کردن در ساحل است. برای شنا کردن باید دل به دریا زد. در ساحلْ تنها میتوان شنبازی کرد. وقتی نمیاندیشی، فقط میتوانی حرفهایی را که شنیدی یا خواندی، بازگویی؛ گیرم قدری بهتر از دیگران. اما کار قلم، پخش زنده است، نه لبخوانی یا بازپخش. آیا شما زندگی خود را بهتر و زیباتر تعریف میکنید، یا زندگی دیگران را؟ حرف دل خودتان را بهتر میزنید یا حرف دل دیگران را؟ قلم عاریتی، جز زحمت نمیافزاید و همچون آبی که از ناودان میریزد، «همسایه در جنگ آورد.» بر خلاف بارش باران از آسمان که طراوات میافزاید و «باغ صدرنگ آورد.»
آسمان شو، ابر شو، باران ببار
ناودان بارش کند نبْوَد به کار
آب باران باغ صدرنگ آورد
ناودان همسایه در جنگ آورد
قواعد و اصول و ظرافتهای قلم، هیچ کس را نویسنده نکرده است؛ چنانکه آشنایی با همۀ قواعد رانندگی، برای اتومبیلرانی در خیابانها و جادهها کافی نیست. نویسندهای که افکار و اندیشیدههای دیگران را نشخوار میکند، هرگز آن نیرو و توان را ندارد که دلها را برانگیزد یا مغزها را دگرگون کند. بهطور میانگین از هر صد نفری که دست به قلم میبرند، یکی دست در انبان خود دارد؛ مابقی چشم به دست این و آن دوخته است.
از هزاران تن یکی زان صوفیاند
مابقی در دولت او میزیند
پس فقط اندیشنده میتواند نویسندۀ ماهری باشد، و اندیشیدن، به چیزی به اندازۀ شجاعت نیاز ندارد. شجاعت فکری، گوهری است نایاب، و سختتر از هر فضیلتی که میشناسیم؛ اما آنگاه که این چشمه جوشیدن گیرد، دیگر سر ایستادن ندارد و پی در پی میآفریند و خشتخشت بر کاخ معرفت میافزاید. دلیری در عرصۀ فکر، غل و زنجیر را از دست و پای روح برمیدارد و مرغ جان را تا آسمان آزادگی به پرواز درمیآورد. جان دلیر است که قلم را دلبر میکند و زَهرۀ شیر است که اندیشه را زُهرۀ تابان.
دیدۀ سیر است مرا، جان دلیر است مرا
زَهرۀ شیر است مرا زُهرۀ تابنده شدم
رضا بابایی
13 338
🔰مراسم نکوداشت چهار تن از اساتید نواندیش
✔️مرحوم استاد #داود_فیرحی
✔️ مرحوم استاد #رضا_بابایی
✔️مرحوم استاد #محمد_جواد_صاحبی
✔️ مرحوم استاد #سید_رضا_حسینی_امین
⏰زمان: چهارشنبه ۱۰ خرداد ، ساعت ۱۷
📍مکان: دارالقرآن علامه طباطبایی (قم، خیابان شهدا(صفائیه)، کوچه ۲۱)
13 338
«معلم»ها
انسانها به دو گونه معلم نیاز دارند: معلمهای کاهنده و معلمهای افزاینده. کاهندگان، بیش از آنکه بیاموزانند، آموزشهای پیشین را میستُرند و میکَنند. آنان غلطها را نشان میدهند، بر خطاها انگشت میگذارند، جانهای انباری را سبکبار و رودخانۀ جامعه را لایروبی میکنند. سپس نوبت به افزایندگان میرسد که آموزههای نو بیاورند و اندیشههای بکر بیافرینند. بدون معلمهای کاهنده، از درۀ حماقت و بلاهت بیرون نمیآییم و بدون معلمهای افزاینده، به هیچ قلهای نمیرسیم.
مُزد معلمهای کاهنده، خون دل است و بدنامی و اتهامات رنگارنگ و فقر و مرگ آهسته. این گروه از آموزگاران، نه جایی استخدام میشوند، نه جیره و مواجب دارند و نه حرمت و احترام. آنان، به جرم کاستن و کندن، آماج تیر ابلهان و شمشیر ابلهسواران و نیزۀ بلاهتپرستانند. هیچ روزی از سال، به نام ایشان نیست؛ اما آینده بر گردۀ زخمی آنان سوار است.
رضا بابایی
13 338
محمد مهتاب
محمد مهتاب وجدان بیدار و اندیشههای پویای ما در زیر خاک قرون است. او به دنیا نیامد و در جایی درنگذشت و هرگز پا به شهر و دیار ما گذاشت. اما همیشه با ما بود خاص آنگاه که از غار تعصب بیرون میآمدم و چشم در چشم حقیقت میدختیم. مهتاب نوری است که در شب تاریک میدرخشد و آیا تاریخ ما جز تاریکزار افسونگری است؟ او افسانه است اما کسی که را افسون نمیکند. او سخنی نمیگوید که در آن حکمتی نهفته است. بلکه حکمتهای دروغین را از پرده عادات فکری ما بیرون میآورد و پیش روی ما میگذارد و سپس ما را لختی با آن رها میکند تا بیشتر بیندیشیم. حکایتهای او گفتوگوی وجدان ما با ماست؛ نه بیشتر.
جای محمد مهتاب در میان ما خالی بود و من کوشیدم این جای خالی را به نیروی خیال و نثر کهن پُر کنم.
مقدمهی کتابِ «چنین گفت مهتاب»
اثرِ زندهیاد رضا بابایی
13 338
از همهمه تا زمزمه
ماه رمضان، ماه قرآن است و روزه و سحرهای رازآلود، و نیز ماه علی(ع). هر چه بالغتر میشویم، قرآن را معنویتر مییابیم.
در سالهای نخست انقلاب، در مسجد محل، دانشجوی انقلابی و دینمداری بود که به ما درس قرآن میداد. هر هفته، آیهای را برای ما ترجمه میکرد و دربارۀ آن سخن میگفت. آیاتی که برمیگزید، همگی آیات جنگ و جهاد بود. هفتهای یکبار هم به حوزۀ علمیۀ شهرمان میرفتیم که تفسیر قرآن بشنویم. استاد حوزوی آن درس نیز گرد آیات جهادی میگشت. در همان مدرسۀ علمیه، روحانی متقی و فاضلی بود که عصر یکی از روزهای هفته، شرح نهج البلاغه میگفت. او نیز از میان همۀ خطبههای علی(ع) خطبۀ جهاد را برگزیده بود. دوستان دیگرمان هم که به کلاسهای مشابه میرفتند، بیشوکم همینگونه آیات و خطبهها را درس میگرفتند. آن روزها، برای اینکه از کمونیستهای ضد امپریالیسم و از ادبیات چپ، کم نیاوریم، پیوسته در پی آن بودیم که ثابت کنیم دین و کتاب آسمانی ما نيز انقلابی است و سخت مخالف سرمایهداری. یادم است وقتی اولین بار آیهای را در قرآن دیدم که علیه مترفین (مرفهان) بود، دربهدر دنبال کمونیستهای دبیرستان بودم تا آیه را به آنها نشان دهم و درخشش پیروزیام را در چشمانشان ببینم.
در دهۀ هفتاد اما ورق برگشت. در آن سالها بیشتر نویسندگان و سخنرانان دینی، سخن از توانایی قرآن و دین برای مدیریت جوامع بشری میگفتند. بحث روز، پیشتازی دین در مسابقۀ پیشرفت و سازندگی بود. من نیز در آن سالها کتابی نوشتم به نام «قرآن، کتاب زندگی» که در قم چاپ شد.
امروز بر آنم که آنچه برازنده و در شأن کلام خدا است، پر کردن خلوت انسانها است. خلوت انسانها جایی است که در آن دلها تصفیه میشود و جانها آمادۀ کارهای بزرگ. معنوی کردن دل و جان انسانها، بسیار دشوارتر و البته اساسیتر از هر کار دیگری است. روزگاری بود که نظریۀ «قرآن برای انسانسازی است، نه جامعهسازی» در نظر ما تخفیف قرآن بود. ما را برمیآشفت. این نظریه را توطئهای برای محدودسازی دین میدانستیم. میگفتیم قرآن، کتاب بزرگی است؛ پس کارهای بزرگ را بر عهده میگیرد و کار بزرگ، تغییرات اجتماعی است. دست استعمار را هم میدیدیم که میخواست قرآن را از کوچه و خیابان به خانهها برگرداند. میگفتیم قرآن، باید در صحنۀ اجتماع باشد، نه در طاقچۀ خانهها. غافل از اینکه «جامعهسازی»، حل معادلهای است که مجهول آن، انسان است. میان انسان و جامعه، جادهای است دوسویه. ما صادرات جامعه را به انسان، آنچنان بزرگ و مهیب کردیم که فراموشیدیم صادرات اصلی از انسان به سوی جامعه است. فرهنگ در جاده و جبهۀ انسان است و سیاست در جاده و جبهۀ جامعه. اگرچه خط مقدم جنگ، در جبهۀ سیاست است، اما نیروی انسانی و امکانات و انگیزهها از جایی دیگر میرسد. آنچه دشوار است و البته کارستان، کار با انسان است. از این رهگدر است که جامعه نیز پاکیزهتر میشود و مستعد خوشبختی؛ اگرچه هرگز هیج جمعی، بیتناقض نخواهد بود.
آری؛ قرآن، کتاب زمزمه است، نه همهمه. همهمه، ممکن است بتواند موقتا صحنۀ سیاسی جامعه را تغییر دهد؛ اما از هرگونه تغییر بنیادین عاجز است. تغییرات سیاسی اگر بر پایۀ توسعۀ فرهنگی نباشد، نزاع زید و عمرو است. سیاست، میدان غوغاییان است، و عروس حضرت قرآن، نقاب آن گه براندازد /که دار الملک ایمان را مجرد بیند از غوغا.
رضا بابایی
13 338
کاسه و نیمکاسه
سالها پیش، در یکی از کلاسهای دانشگاهی، دیدم برای دانشجوها به اندازۀ کافی صندلی نیست و هر دانشجویی که میآید، یا باید بایستد یا روی زمین بنشیند. بار اول هم نبود. آن کلاس همیشه کمبود صندلی داشت. به دانشجوها گفتم: شما برای این درسها شهریه میپردازید. درست نیست که روی زمین بنشینید. مشکلتان را به مسئولان دانشگاه بگویید. آنها وظیفه دارند کلاسها را برای درس آماده کنند.
هفتۀ بعد، یکی از استادان همان دانشگاه به من گفت: در یکی از روزهای گذشته، رئیس دانشگاه در جایی سخنرانی کرده و گفته است: «بعضی از استادان، دانشجویان را علیه من تحریک میکنند. به بهانههای واهی، مثل کمبود صندلی در یکی از کلاسها، میخواهند دانشگاه را به هم بریزند. آن استاد کذایی در بیرون از دانشگاه همدستانی دارد که من آنها را میشناسم و...»
توهم توطئه، ریشه در اعماق تاریخ ما دارد، و با پوست و گوشت و جان ما آمیخته است. در هزار سال گذشته، ما با این توهم زندگی کردهایم که زیر هر کاسه، نیمکاسهای است و در هر آستینی، خنجری پنهان است. خاستگاه بسیاری از اندیشهها و حتی رفتارهای اجتماعی ما، همین بوده است.
توهم توطئه، پدیدۀ سیاسی نیست. بخشی مهم از فرهنگ و باورهای تاریخی و جهانشناسی ما است. ما تاریخ را هم از همین منظر میبینیم. کتابهای علمی(!) ما پر است از نظریههایی که هیچ پشتوانهای جز توهم توطئه ندارند؛ نظریههایی مانند گزارههای زیر:
ـ ترجمۀ آثار فلسفی یونانیها در قرنهای دوم و سوم هجری، برای رقابت با مکتب اهل بیت(ع) و دور کردن مردم از خاندان پیامبر(ص) بود.
ـ دانشمندان اهل سنت در قرن چهارم، به این نتیجه رسیدند که فقط چهار مذهب(حنفی، شافعی، مالکی و حنبلی) را به رسمیت بشناسند و باقی را کنار بگذارند، تا به این بهانه بتوانند مذهب جعفری را هم حذف کنند.
ـ برخی از نویسندگان اهل سنت: مذهب شیعه، دستساز یهودیان صدر اسلام، به رهبری عبدالله بن سبأ، برای تفرقهافکنی در امت اسلام است.
ـ دارالفنون را ساختند تا علوم غربی را جایگزین علوم دینی کنند.
ـ تأسیس مدرسههای جدید در ایران، برای اجرای نقشههای غرب در بیدین کردن جوانان مسلمان بود.
ـ طرفداران آزادی و لیبرالیسم، دنبال آزادیهای جنسیاند.
ـ منشأ عقیده به نحوست سیزده بدر، بنیامیه است که میخواستند سیزه رجب(سالروز امیر المؤمنین) را لکهدار کنند. (سخنرانی علامه امینی در مدرسه نواب مشهد)
از اینگونه نظریهها در کتابهای ما به قدری است که میتوان از آنها یک دانشنامۀ هزار برگی ساخت.
منکر دشمنیها نیستم. هر کسی میداند که جهان، عرصۀ دوستیها و دشمنیهاست، و میدانم که برخی مو میبینند و برخی پیچش مو. سخن این است که اگر سادهاندیشی و زودباوری، نتیجۀ ظاهربینی است، همه چیز را هم توطئه و برنامه و نقشه دیدن، بیماری است.
رضا بابایی
13 338
آب، دوغ، خون
يکي از سفرنامهنويسان دورهٔ قاجار نوشته است: روزی سفير روس به محمدعلی شاه گفت: شما در کشتن مشروطهخواهها زيادهروی کرديد. نياز به اينهمه خشونت نبود. راههای ديگری هم وجود داشت. شاه قاجار پرسيد: مثلا چه راههايی؟ سفير گفت: در کشور ما ضرب المثلی است که میگويد: «عوام را با دروغ و خواص را با دوغ سر به راه کنيد.» محمدعلی شاه زد زير خنده. بعد از مقداری خندهٔ شاهانه گفت: در ايران خواص را با آب خالی هم ميشه سر به راه کرد. دوغ برايشان زياد است. سفير گفت: خب پس چرا همين کار را نمیکنيد؟ شاه گفت: آخه اينجا خون از آب هم ارزانتر است.
رضا بابایی
13 338
غدیریۀ مولانا
زین سبب پیغمبر با اجتهاد
نام خود وان علی مولا نهاد
گفت هر کو را منم مولا و دوست
ابن عم من علی مولای اوست
کیست مولا؟ آن که آزادت کند
بند رقّیت ز پایت برکند
چون به آزادی نبوت هادی است
مؤمنان را ز انبیا آزادی است
ای گروه مؤمنان، شادی کنید
همچو سرو و سوسن آزادی کنید
مولوی در این اشاره به حدیث غدیر، همچون همۀ دانشمندان اهل سنت و بر خلاف شیعیان، «ولایت» را «دوستی» معنا كرده است، نه «سرپرستی». سپس دامنۀ همین معنا را از ولایت، به نبوت نیز كشیده و گفته است كه انبیا هم آمده بودند كه ما را آزاد كنند:
چون به آزادی نبوت، هادی است
مؤمنان را ز انبیا آزادی است
بنابراین او به ولایت معنوی علی(ع) باور داشت و آن را مانع ولایت سیاسی خلفای دیگر نمیدانست. در نگاه او، اختلاف مذاهب فقهی و كلامی، نباید سلسلهجنبان دوستیها و دشمنیها باشد. از این رو به شاگرد محبوبش، حسام الدین، كه مذهب شافعی داشت، اجازه نداد كه مذهبش را به حنفی برگرداند تا همكیش مراد و استادش شود. میگفت: میان ما دوستی است؛ اگرچه مذهب تو در فروع، غیر از مذهب من است. شیعه، اینگونه نمیاندیشد؛ بلكه سویۀ سیاسی، تاریخی، كلامی و فقهی ولایت را تا میزان حق و باطل برمیكشد.
یادكرد «آزادی» نیز در غدیریۀ مولوی، از نگاه او به دین و آیین خبر میدهد. او انبیا و اولیا را آزادیبخش میخواند؛ اما مراد او از آزادی، «آزادی از...» است، كه مفهومی عرفانی و معنوی است، نه «آزادی در...» كه از مفاهیم نو و ناظر به امور سیاسی و اجتماعی است. به همین دلیل، از «مولی» تفسیری معنوی به دست میدهد. مولوی، همۀ عمر كوشید كه جان خود و دوستانش را آزاد كند؛ آزاد از قیدها و پندارها و گمانها و حتی اندیشهها. «آزادی از...» یعنی آزادی از ریسمانهای نامرئی كه انسانها را به بند میكشند. «آزادی در...» یعنی آزادی در آنچه حق انسان در حیات اجتماعی او است.
عبارت دیگری كه در غدیریۀ مولانا، محتاج تفسیر لفظی است، «وان علی» یا «و آنِ علی» در بیت اول است. ضمیر «آن» در این تركیب، جانشین مضاف(نام) است كه مشابه آن در معطوفٌ علیه(نام خود) آمده است. بنابراین تركیب آشنای آن، این گونه است: پیامبر، نام خود و نام علی را مولی نهاد. شاعر برای پرهیز از تكرار كلمۀ «نام» در معطوف(نام علی)، كلمۀ «آن» را جایگزین آن كرده است. در قدیم اگر كسی میخواست بگوید «كتاب من و كتاب تو» میتوانست بگوید: «كتاب من و آن تو». یعنی «آن» را جانشین مضاف در معطوف كند. این كاربرد ضمیر «آن»، یعنی نشستن در جای مضاف، قرنها است كه برافتاده است؛ اما در متون كهن، كموبیش به چشم میخورد.
رضا بابایی
۹۴/۰۷/۱۰
13 338
#تجدید_چاپ
📘دیانت و عقلانیت📘
(جستارهایی در قلمرو دینپژوهی و آسیبشناسی دینی)
✍️ رضا بابایی
چاپ پنجم (با طرح جلد جدید)
خرداد ۱۴۰۱
۴۶۴ صفحه ـ رقعی
#نشر_آرما
