ch
Feedback
EUTHANAS

EUTHANAS

前往频道在 Telegram

• من یک روانِ پاکم در هزار کالبد t.me/HidenChat_Bot?start=133467880 𓂀 @Pharida

显示更多
2 606
订阅者
无数据24 小时
-457 天
-41430 天
帖子存档
بدترین مواجهه همینه قطعن ! گرسنه باشی و غذایی بزارن جلوت که حس کنی میخان اعدامت کنن و راه فراری نداری ...
بدترین مواجهه همینه قطعن ! گرسنه باشی و غذایی بزارن جلوت که حس کنی میخان اعدامت کنن و راه فراری نداری ...

همیشه کامل بودن؛ حقیقتِ درستی نیست ..

کافه سکوی 9 و 3/4 ; ازون کافه هایی بود که فک میکردم عاشقش میشم ولی با روحیات من سازگار نبود و احساس بیتابی و گریز بهم دست داد
کافه سکوی 9 و 3/4 ; ازون کافه هایی بود که فک میکردم عاشقش میشم ولی با روحیات من سازگار نبود و احساس بیتابی و گریز بهم دست داد ..

روزِ دُختر
روزِ دُختر

photo content

I can always see your name, disintegrated from my lips •• Rather be your victim than be with you ••• Rather be your victim than be with you ••••••

Isabel LaRosa - Pretty Boy.flac13.37 MB

مامی قشنگم نمیدونه : بویی که متعلق به چهل سالگیه و سالها باید بشینم که با این بو پختگی و شهامت رو تو رخ بکشونم .. بوی الان من
مامی قشنگم نمیدونه : بویی که متعلق به چهل سالگیه و سالها باید بشینم که با این بو پختگی و شهامت رو تو رخ بکشونم .. بوی الان من سرشار از بیتابی و ابهامِ .. سرشار از پرواز های پُر شتاب در اعماقِ سردرگُمی ها ..

یه دست تکون بدم یه بوس بفرستم و بگم هستم .. فقط خیلی شلوغ بودم .. خیلی که یعنی خیلیِ شدید .. مرسی از پیگیری های قشنگتون .. پیکسی و هوپیکس هم خوبن .. زیاد پرسیده بودین .. حتا بیشتر از حالِ خودم .. هاهاها

داشتم از ازدواج برگریزونای پاییزِ لانا دل ری مغمومی میکردم که گلس بیمز به دادم رسید .. اخه چرا واقن لانا .. آخه چرا لانانا ... کاش داستان مکنزی اسکات تکرار نشه برات ..

جات قد یه کیهان خالیه زود برگرد ...
جات قد یه کیهان خالیه زود برگرد ...

photo content

امروز هرچنل و پیج و گروه و استوری و استتوس رو میدیدم فیلم بارون امروز بود .. ملومه همه خیلی حال کردن با این بارون ولی کسی پاییزو نداره هنوز ! پاییزی ک محله ما داره الان؛ جایی نداره هنوز .... فک کن بارون ... و این حجم از پاییز !

3 Doors Down - Here Without You.flac26.24 MB

یکی از کارفرمایان شرکت، یک عدد بیزینسمن بسیار موفق هستش ک بالای ۸۰ سال سِن داره .. یه پیرمرد خوشتیپ با موهای پُر سفید و خوش استایل و شیک پوش .. بسیار منُ دوس داره و هر بار منُ می بینه حرص میخوره که چرا تغذیه ت درست نیست .. و هر بار نمیتونم با قاطعیت بهش بگم من دوس ندارم حتا بالای ۶۶ سال زنده باشم .. من عاشق پاستیل و شیرینی و شکلات و دونات و کوکا و فست فود و هله هوله های شیرین هستم .. چرا باید خودمُ ازشون محروم کنم صرفن جهت اینکه ۲۰ سال بیشتر عمر کنم .. ولی گاهی به فکر قلبم میفتم نکنه اصن نخاد حتا همون ۶۶ سال هم بطپه ! زندگی قطعن پوچ تر ازونیه ک فک میکنم ..

#بابا_محمودی
#بابا_محمودی

اهام اینجوریاس ...

انبوهی از حس سالها پیش ...

+1
•••

انقد خابی که دیدم عجیب و مظطرب کننده و عمیق و شدید بود ک از صُب، تمام تن و ذهن و خودآگاه و ناخوگاهم بدون اینکه بخام درگیرشه .. خاب دیدم پوستم داره لایه برداری میشه و یه موجودِ جدید از زیرش داره نمایان میشه به رنگ سفید درخشان صدفی؛ که رگها و مویرگام ب رنگ صورتی خیلی جیغ از زیرش پیدا بود .. و صدای جریان خون خودمُ می شنیدم .. برای یه آزمون مهم [ تولید یه موجود ] داشتم آماده میشدم که خیلی آزمونِ مهمی بود و من خیلی براش تلاش کرده بودم .. موجودی که توی شکمم پرورش داده بودم و برای روز آزمون خارجش کردم .. یه موجود فوق هوشمند با بدن شفاف و چشمای زرد و بدن نقره ایی و بنفش ! ولی یه اتفاقی وسط راه افتاد و من دیر به آزمون رسیدم .. توی راه با دخترکی مواجه شدم ک از شدت بیماری و ضعف نمیتونست راه بره.. و هیچ کس به دادش نمیرسید .. دخترکی ک می شناختمش و دوسش داشتم .. توی اون دنیای وارونه چیکار میکرد ؟.. اسمشُ صدا زدم : + چرا اینجایی چرا این شکلی شدی ؟ _ دیگه نمیتونستم تحمل کنم، خودکشی کردم ! ولی انتقال وجودم ناقص شکل گرفت و الان توی هر دوتا دنیا دارم زجر میکشم !! یهویی یه نیروی رانش منُ ازش دور کرد و گفت ط نمیتونی براش کاری بکنی ... بدترین غمِ دُنیا توی وجودم انگار جا گرفت و من براش کاری نمیتونستم بکنم.. با توده عظیمی از اندوه جاش گزاشتم و رفتم محلِ آزمون ... دیر رسیدم .. هرچقد تلاش کردم ک منُ شرکت بدن اون رئیسشون که شبیه رئیس کنفدراسیون منظومه های مستقل [ جنگ ستارگان ] بود قبول نکرد .. موجوداتی ک برنده شده بودنُ نگاه میکردم ک همه شون نقص ژنتیکی داشتن .. و موجود من بسیار کامل بود .. برام دیگه آزمون مهم نبود و نجات اون دختر مهم بود .. موجود قشنگ من، وقتی دید راهم نمیدن، منُ بلعید و با خودش بُرد به یه باغ بزرگ .. پر از تونل های گُلکاری شده با نورهای نئونی ... توی فکر نجات اون دخترک بیچاره بودم .. از یه تونل عبور کردم که خودمُ برسونم بهش .. بیتاب و غمناک ازینکه براش چرا نمیتونم کاری کنم .. موجود هوشمندم گفت چون باید خودش ازت بخاد .. باید خودش ازت بخاد ... باید خودش ازت بخاد .. یهویی با این جمله .. پرتاب شدم توی یه سیاهچاله و از دنیایی سر در آوردم که توش هزارن سیاره در حال چرخش بود .. پوستم داشت بیشتر لایه می نداخت .. و دوباره اون دخترُ دیدم که داشت ضجه میزد ... و من دوباره دچار همان استیصال ابدی همیشگی، یه خرچنگ داشت قلبمُ چنگ میزد ....