شبکهٔ شعر سپید
前往频道在 Telegram
802
订阅者
无数据24 小时
-77 天
-1130 天
帖子存档
🟢 لایو بررسی شعر سپید شاعران افغانستانی
🔻شاعران این هفته:
✍️ محمدمهدی احمدی
✍️ مریم یعقوبی
🔻 به میزبانیِ سجاد ایرانپور و احسان نیازی
🗓 زمان: پنجشنبه ۶ شهریور ۱۴۰۴ | ساعت ۲۳
🌍 در کانال تلگرام شعر سپید
🔹 در این نشست، همراه با شاعران سپیدسرای افغانستان به گفتوگو مینشینیم و نمونههایی از شعرشان را میشنویم. این برنامه فرصتی است برای شناخت دقیقتر جریان شعر سپید شاعران افغانستانی و تأملی در چشماندازهای مشترک ادبی میان ایران و افغانستان .
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
🟢 شعر معاصر فارسی: راه رهایی از اطاعتپذیری
🔻حرفم در این جلسه این بود که شعر معاصر فارسی یک ویژگی مهم دارد: علاوه بر اینکه خودش را از بند استعارهها و زیباییشناسی کهن جدا میکند، از حصار جهانبینیهای تثبیتشده و ارزشهای اخلاقی از پیش تعیینشده هم رها کرده است. همین ویژگی میتواند برای ما سرمشقی باشد تا از پیروی کورکورانه از قدرتهای پنهان دست برداریم و جهان را آنطور که خودمان تجربه میکنیم بفهمیم، نه آنطور که دیگران برایمان دیکته کردهاند.
🎙️ #سجاد_ایرانپور
۰۲ شهریور ۱۴۰۴
انجمن ادبی هنگام صفهان
▪️شبکهٔ شعر سپید ▪️
🆔 @sher_sepid
[بازنشر]
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد میسپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید
آن زمان که مست هستید، از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا تواناییِ بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان!
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره جامهتان بر تن
یک نفر در آب میخواند شما را
موج سنگین را به دست خسته میکوبد
باز میدارد دهان، با چشم از وحشت دریده
سایههاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بیتابیاش افزون
میکند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا.
آی آدمها!
او ز راه دور، این کهنه جهان را باز میپاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحلِ آرام در کار تماشایید!
موج میکوبد به روی ساحلِ خاموش
پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
میرود نعرهزنان، وین بانگ باز از دور میآید:
آی آدمها!
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
آی آدمها!
آی آدمها!
✍ #نیما_یوشیج
🔻گاهی اوقات بعضی از شعرها توانایی این را دارند که بر اساس شرایط خوانش در چندین بافت معنایی قرار بگیرند و دامنهٔ معنایی خود را گسترش دهند و به فراتر دالها و مدلولهای خود پرواز کنند. یکی از این شعرها شعر «آی آدمها»ی نیماست. هر کسی بر اساس ویژگی احساسی و عاطفیای که دارد آن را متفاوت تفسیر میکند. این شعر هممیتواند از نگاه «غنایی» و «درونی» نگریسته شود و از دیگر سو میتواند با توجه به بافت معنایی، حس و حال «سیاسیاجتماعی» و «بیرونی» داشته باشد.
🔹مثلا یادم است که یکبار برای مادربزرگ بیسوادم، این شعر را خواندم؛ ایشان بی آنکه اصلا با مفاهیم شعر نیما و شعر اجتماعی ایران آشنا باشد؛ شعر را فهمید و حتی گریه هم کرد و من مطمئنم خودش و زندگی سخت خودش را در این شعر دید. بارها نیز دیدهام دوستانی را که سیاسی بودهاند و از این شعر «حظ سیاسی» بردهاند. یعنی یک شعر توانسته است برای دو فرد معناهای متفاوتی را تداعی کند.
🔹در واقع ما میتوانیم «خودِ فردی»مان را در این شعر جایگزین کنیم و و آدمها را افراد پیرامون خود ببینیم که ما را درک نمیکنند.
هم میتوانیم «خودِ جمعی»مان را درون شعر بگذاریم و از چشم یک گروه سیاسی یا اجتماعی یا حزبی، به نشانههای «ساحل» و «دریا» و «دستوپا زدن» معنا ببخشیم. یقینا بسیار دیگری از این بافتهای معنایی وجود که در اینجا فرصت و مجال و ضرورت پرداخت به آن نیست.
🔹اگر دقت کنید میبینید که الصاق شدن مؤلف به متنش را تقریبا به زیر سؤال بردهایم. این مؤلف و نظر او و حس و حال او در هنگام سرودن شعر نیست که به ما معنای متن را میدهد، بلکه ما و شرایطی که شعر (متن) را در آن میخوانیم برای ما تعیین کنندهاند که چگونه به تفسیر شعر بپردازیم. از دیگر سو تمامی حق تفسیر را در غیاب مؤلف به متن نمیدهیم و متن را موجودی قدرتمند نمیبینیم که هرچه به ما گفت، آن را بپذیریم بلکه متن در وجود «مخاطب» است که معنا پیدا میکند!
🔻 بنابراین این نوع از نگاه ما نگاهی است تلفیق شده از تمامی مسائلی که در خوانش یک شعر وجود دارد. هر چه شعرها چنین قابلیتی را بیشتر داشته باشند؛ مخاطبان بیشتری را برای خود خواهند ساخت؛ حتی ممکن است برای سالیان بیشتری زندگی کند؛ زیرا هر فرد با توجه به خودش و دانش ادبیاش و همچنین شرایطی که در آن قرار دارد و همچنین نشانههای درونمتنی، چیزی را از متن میفهمد که ممکن است دیگری چیزی متفاوت را از آن فهیمده باشد در حالی که هر دوی آنها درست میگویند.
✍ #سجاد_ایرانپور
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
فردا در خانه صفوی اصفهان، دربارهٔ «شعر معاصر: ذاع رهایی از اطاعتپذیری» خواهم گفت.
خوشحال میشم ببینمتان اگر در اصفهان هستید.
Repost from 🔹انجمن فرهنگی-ادبی هنگام🔹
انجمن فرهنگی-ادبی هنگام برگزار میکند:
🔹️✨️🔹️✨️🔹️✨️🔹️✨️🔹️✨️
گفتگو دربارهٔ شعر معاصر فارسی
(راه رهایی از اطاعت پذیری)
🔹️✨️🔹️✨️🔹️✨️🔹️✨️🔹️✨️
🔻در این نشست کنار هم جمع میشویم تا با نگاهی به چند نمونه از شعر معاصر فارسی ببینیم چگونه شعر میتواند دستگیر ما شود؛ تا زیستی امروزینتر، آگاهتر و به دور از کلیشهها داشته باشیم.
🔻سخنران این جلسه سجاد ایرانپور، دانشجوی دکتری ادبیات فارسی در دانشگاه شیراز است.
حوزهٔ پژوهشی او واکاوی نوگرایی و تحولات ادبی اجتماعی ایران معاصر است و در این نشست میکوشد تا دریچهای به سوی زیستی آگاهانهتر و به دور از تبعیتهای کورکورانه بگشاید.
🗓 تاریخ: یکشنبه، دوم شهریور ماه
🕰 ساعت: ۱۸ الی ۲۰
📍 مکان:خیابان خاقانی، نبش کوچه ۳۱، خانه تاریخی صفوی
💳 هزینه حضور در برنامه: با احترام ۷۵ هزار تومان
[این هزینه صرف امور اجرایی انجمن و برگزاری چنین نشستهایی خواهد شد؛ با مشارکت شما، هنگام زنده و پابرجا میماند 💙🌿]
به امید دیدار 🪴✨
شماره تماس جهت هماهنگی و ثبت نام:
۰۹۹۶۴۲۲۳۰۲۹
۰۹۰۳۸۸۳۸۱۱۱
🟢 آیا شعرخواندن همیشه لذت بخش است؟
🔹هدیهی این شعر به ما مخاطبان، گشودن پنجرهای به سوی واقعیتی است که ترجیح میدهیم نادیدهاش بگیریم. کارکرد آن نیز، بخشیدن توانایی است؛ توانایی درک کردنِ این واقعیت که منجر به نابودی فرد و اجتماع شده است.
📝 بخشی از تحلیل شعری از روجا چمنکار | نوشتهی سجاد ایرانپور
🔻پستِ شعر: اینجا
🔻پستِ تحلیل: اینجا
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
🟢 از نامهٔ نیما به اسدالله مبشری
باید آدم بود و درد کشید و درد را شناخت. آدم بیدرد مثل آدمِ بیجان است. انسان برای خوردن و پوشیدن و حرص زدن و به چاپلوسیهای شرمآور افتادن نیست. موجودی که اسمش انسان است استعداد دارد که به لذتهای عالی دست بیندازد.
✍ #نیما_یوشیج | ۲۲ خرداد ۱۳۲۴
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
۲۱۲۷ )تو میدانی که این ماه به آسمان مزخرف این شهر نمیآید که این درخت که هزاردستی به دیوارمان چسبیده به رنگ دودی این شهر نمیآید که فالفروش کوچک پل هوایی شهید دستگردی به آرزوهای کوچک این شهر نمیآید. شبیه تاریکخانه ای شدهام با نور قرمز خونی توی سرش فواره میزند و تو میدانی این خون رفته باز نمیآید دستکشهای ساکت سیاه به دستمان می آید دروغهای دم دستی به دستمان میآید شلیک دستهجمعی به دستمان میآید سرزمین ازدسترفته به دستمان میآید دستههای چاقو به دستمان میآید از نشخوارت لذت میبرند و فردا تقسیمت میکنند تو می دانی که آب چه طعم تلخی دارد. ✍️#روجا_چمنکار
«تاریکخانه» در این شعر به چه معناست؟ چرا شاعر از «نشخوار» حرف میزند و چرا آب، طعم تلخی دارد؟ با پاسخ به این پرسشها در مییابیم که شعر همیشه قرار نیست به ما لذت دهد، گاه باید ما را بترساند، همانگونه که این شعر، تکاندهنده و ترسناک است.🔻برای خواندن پاسخ به این سوالها، پست تحلیل این شعر را بخوانید. ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid
🟢آیا شعر باید همیشه لذتبخشی کند؟
خوانش شعری از #روجا_چمنکار
✍️ سجاد ایرانپور
💠 زمان تقریبی خواندن: ۳ دقیقه
🔻فروکاستنِ کارکرد شعر به لذتبخشی صرف، نادیده گرفتنِ توانایی آن در مواجهه کردن ما با جهان است. چه بسا نیروی حقیقی یک شعر، در قابلیت آن برای آشکار ساختن وضعیتی نابسامان نهفته باشد؛ گشودن پنجرهای به سوی واقعیتی که شاید ترجیح میدهیم از آن بگریزیم. در این جستار میکوشم با تکیه بر شعری از روجا چمنکار نشان دهم که چگونه ادبیات میتواند آینهی تمامنمای زوالی باشد که در آن به سر میبریم.
تو میدانی که این ماه به آسمان مزخرف این شهر نمیآید که این درخت که هزاردستی به دیوارمان چسبیده به رنگ دودی این شهر نمیآید که فالفروش کوچک پل هوایی شهید دستگردی به آرزوهای کوچک این شهر نمیآید.🔹شعر در همان ابتدا، با تکرار گزارهی «بهم نیامدن»، مرز قاطعی میان جهانِ شهر و عناصر حیاتی بیرون از آن ترسیم میکند. گویی پدیدههایی چون ماه (نماد زیبایی) و درخت ( نشانهی زندگی) در مواجهه با «آسمان مزخرف» و «رنگ دودی» این شهر با بافتار شهر در تضادی ذاتی قرار دارند. این مرزبندی، در این ساحت متوقف نمیماند و به روابط انسانی نیز میرسد. تصویر فالفروش این ایده را عمیقتر میکند؛ فال با مفهوم آینده گره خورده است و بیتوجهی به آن نشان از جامعهای دارد که افق امیدبخش آینده را از دست داده و در نتیجه، امکان آرزو کردن در آن از بین رفته است. به این ترتیب، شهر از بستر زندگی به ساختاری معنازدا و زشت بدل میگردد. 🔹پس از آنکه شعر، زوال محیط بیرونی را تثبیت میکند، زاویهی دید خود را به جهان درونی فرد معطوف میسازد. در واقع، شعر به این پرسش میپردازد که چگونه آن فروپاشی بیرونی، در روان انسان بازتاب مییابد:
شبیه تاریکخانهای شدهام با نور قرمز خونی توی سرش فواره میزند و تو میدانی این خون رفته باز نمیآیدتاریکخانه، فضایی برای پردازش و ظهور واقعیت است. شاعر با تشبیه روان خود به این مکان، نشان میدهد که فردیت او به ابزاری برای ثبت و درک فجایع پیرامونش تقلیل یافته است. 🔹نکتهی کلیدی اما در تصویر «نور قرمز خونی» است. این نور هم به شرط فنیِ کار در تاریکخانه اشاره دارد و هم به تجربهی مستقیم خشونت. از خلال همین دوپهلو بودنِ تصویر است که درمییابیم فرآیند «فهمیدن» به تجربهای دردناک و آمیخته به اضطراب بدل شده است. به همین دلیل است که شعر، این وضعیت روانی را به یک نتیجهی قطعی میرساند به این ترتیب، این جمله از سطح توصیف فراتر رفته و جایگاه نتیجهگیری منطقی از آن فرآیند درونی را پیدا میکند؛ تأییدی بر اینکه این زخم، جبرانناپذیر است. 🔹بند بعدی شعر، این فرآیند درونی را به تجربهی جمعی گسترش میدهد. این گسترش از طریق دو تغییر ساختاری مهم رخ میدهد: نخست، فعل از حالت سلبی «نمیآید» به شکل ایجابیِ «به دستمان میآید» تغییر میکند. دوم، زاویهی دید از «من» در استعارهی تاریکخانه، به ضمیر جمعیِ «ما» در عبارت «دستمان» منتقل میشود. به این ترتیب، شعر نشان میدهد که چگونه زوال شهر (محیط بیرونی)، به تغییر در کنشها و میراث انسانها (محیط درونی) منجر شده است. 🔹آنچه این «ما» به ارث میبرد، مجموعهای از ابزارهای ویرانگر است: «دستکشهای ساکت سیاه» «دروغهای دم دستی»، «دستههای چاقو» «شلیک دستهجمعی» که خشونت را به امری همگانی بدل میکند. در نهایت، با ورود عبارت «سرزمین ازدسترفته»، این تجربهی جمعی به فقدان مکان پیوند میخورد و روایت شعر از بیگانگی یک فرد، به سرنوشت سرزمینی بدل میشود که میراثش خشونت و زوال است. 🔹واژهی «نشخوار» در اینجا تصویری دقیق از یک استثمار تدریجی و عمیق است: فرآیند «شیرهکشی» و استفادهی چندباره از یک وجود تا سرحد نابودی. این وضعیت، نتیجهی مستقیمِ همان «سرزمین ازدسترفته» است. فردی که هویت جمعی خود را از دست داده و دچار خودبیگانگی شده، حالا وجودش به ابژهای مصرفی برای دیگران تقلیل یافته است. «لذت بردن» دیگران از این «نشخوار»، نشاندهندهی همین رابطهی یکطرفه و ویرانگر است و سرنوشت این وجودِ تهیشده، «تقسیم شدن» است؛ تجزیهای نهایی که پس از آن، دیگر چیزی از آن هویت یکپارچه باقی نمیماند.
تو میدانی که آب چه طعم تلخی دارد🔻در خوانش نخست، این جمله به فاسد شدنِ بدیهیترین عنصر حیات اشاره دارد؛ وضعیتی که در آن، پایهایترین مفاهیم هستی نیز کیفیت اصلی خود را از دست دادهاند. اما با در نظر گرفتن کنایهی رایج در زبان فارسی، زندان رفتن، «آب خنک خوردن» نامیده میشود. تلخیِ همین «آب خنک» میتواند استعارهای از تجربهی حبس باشد؛ گویی در این جهان، وضعیت غایی انسان، نوعی اسارت است. شاید رسالت شعر نیز همین باشد: بخشیدنِ شهامت دیدنِ این واقعیت فراگیر. ✍️ #سجاد_ایرانپور ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid
🟢 زنِ رها و مردِ ناظر
🔹 این شعر لحظهی جایگزینیِ یک نگاه با نگاهی دیگر است. نگاهِ سرکوبگرِ «تکچشمِ ابدی» از میان میرود؛ اما همین خلا، فرصتی برای تولد نگاه سوم است. نگاه مردِ ناظری که اینک آسوده، آزادی زن را به تماشا نشسته است و وی را محدود میکند.
📝 بخشی از تحلیل شعری از میلاد کامیابیان | نوشتهی سجاد ایرانپور
🔻پستِ شعر: اینجا
🔻پستِ تحلیل: اینجا
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
۲۱۲۶ )پس آسوده می روی به تراس با لرزلرزِ ملایم سینه و بادِ سلانه که برهنه می گردد. و در این دیدرس تو را نگران نمی دارد هیچ، هیچ خبری که دیگر نیست نه پچ پچههای پاگرد تکه پراندنهای ولنگار سایهسرک کشیدنها و نه حتى گردش آن تک چشمِ انگارِ ابدی که همیشه پشت در می ماند. چه خوش است حالا آسمان به تماشا و نظارهٔ ستارهٔ خیالبافی که چشمک زنان پس سالهای نوری روشنت میدارد به لحظهای. بعد تو را که اینک پیرهن نازکی تن داری ملالی، هیچ ملالی نیست دیگر مگر مرگ همسایهٔ نزدیک ✍️ #میلاد_کامیابیان 👤 راوی این شعر کیست؟ آیا این شعر از زبان زنی روایت میشود که در تراس به آمده است یا از زبان مردی که او را دید میزند؟ و پرسش کلیدیتر: آیا ممکن است پاسخ، «هر دو» باشد؟ 🔻 برای کشف پاسخ، تحلیل کامل این شعر را در پست قبلی بخوانید. ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid
🟢 زن رَها و مرد ناظر: دو روایت از یک شعر
خوانش شعری از #میلاد_کامیابیان
✍️ سجاد ایرانپور
💠 زمان تقریبی خواندن: ۳ دقیقه
🔻همانطور که در تحلیل شعر اسماعیل مهرانفر نیز اشاره کرده بودم، ارزش یک شعر در توانایی آن برای گریز از بازنمایی تکخطی و ایستادن در برابر تکبعدینگری است. شعر اصیل همچون منشوری عمل میکند که پرتو واحد یک موقعیت را میشکافد و به طیفی از معنا بدل میسازد؛ بهگونهای که یک محور مرکزی میتواند در عین یگانگی، لایهها و زوایای متکثر را به نمایش بگذارد. شعر میلاد کامیابیان نیز دقیقاً واجد چنین کیفیت منشورگون است؛ با این تفاوت که روایت درونی آن بر دو قطب کاملاً متضاد بنا شده است، تکنیکی که شعر را بهشدت خواندنی و تأملبرانگیز میسازد.
در این جستار میخواهم نشان دهم که چگونه این شعر، به دلیل ساختار «روایت دو بعدی» خود، دو خوانش کاملاً متضاد را ممکن میسازد: خوانش اول، روایت رهایی یک زن است و خوانش دوم قطب متضاد آن یعنی اسارت اوست.
🔰چکیدهی روایت: زنی از چهاردیواری خانه بیرون آمده و پای بر تراس گذاشته است.
🔻روایت اول شعر:
🔹در خوانش اول، راوی شعر را باید زنی در نظر بگیریم. او در حال مکالمه با خودش است. او در مکانی به نام خانه بوده است، این خانه را ترک کرده است و به تراس آمده است:
پس آسوده می روی به تراس با لرزلرز ملایم سینه...در واقع زن از محدودیت قبلی (خانه) رها شده است با «آسودگی» به ایوان (آزدی) قدم گذاشته است. شعر دقیقا از این نقطهی شروع شدن آزادی آغاز میشود. به خصوص اگر به واژهی «پس« دقت کنیم. این واژه، مرزی قاطع میان دو دوره ایجاد میکند: دوره اول: دورانی از اضطراب و نظارت دیگری که به گذشته تعلق دارد و دورهی دوم: روایتی از رهایی که اکنون در حال شکلگیری است.
و در این دیدرس تو را نگران نمی دارد هیچ، هیچ خبری که دیگر نیست نه پچ پچه های پاگرد تکه پراندن های ولنگار سایه سرک کشیدن ها و نه حتى گردش آن تک چشمِ انگارِ ابدی که همیشه پشت در می ماند.🔹شعر برای آنکه بتواند آزادی و اسارت پیشین را بیان کند، تصویری از آزادی میدهد که از خلال آن میتوان کنترل شدن پیشین را دید. دیگر پچپچها، تکهپراندنها، سرککشیدنها نیستند، این یعنی قبلا بودهاند و اکنون زن به آزادی رسیده است. نکتهی مهمی که باید به آن دقت کرد از بین رفتن «گردش آن تک چشم» است. روای تمامی نظارتهای جستهوگریخته را در یک منبع مشخص قدرتمند و دائمی متمرکز میسازد که همان تک چشمی است که زن را میپاید تا او دست از پا خطا نکند. 🔹اما با از میان رفتن آن چشم، جهانِ زن نیز دگرگون میشود. اکنون راهی به آسمان پیش روی او گشوده میشود:
چه خوش است حالا آسمان به تماشا و نظاره ی ستاره ی خیال بافی...🔹زنی که تا پیش از این، خود موضوعِ تماشا بود، اکنون در جایگاه تماشاگرِ پهنهای بینهایت قرار میگیرد و با ستارگان ارتباط برقرار میکند.
بعد تو را که اینک پیرهن نازکی تن داری ملالی، هیچ ملالی نیست دیگر مگر مرگ همسایه ی نزدیک🔹در انتها راوی نشان میدهد که هنوز آزادگی برای او کاملا اتفاق نیفتاده است، هر چند او پیراهن نازکی بر تن دارد و با آسمان در ارتباط است، اما ته ماندهای از آن نگاه کنترل گر هست که باید از بین برود و آن نگاه همسایهای است که زن را دید میزند و از اینجاست که باید دوباره به شعر بگردیم و روایت دوم شعر را بررسی کنیم و به این نتیجه برسیم که این همسایهی نزدیک در واقع میتواند راوی دیگر این شعر باشد. 🔻روایت دوم: از دید مرد 🔹با جابهجایی زاویهی دید، شعر امکان خوانشی کاملاً متفاوت را فراهم میآورد. در این خوانش، راوی مردی است که در مقام ناظر زن ظاهر میشود. او نیز «آسوده» به ایوان میآید، اما آسودگیاش از آزادی برای فراهم شدن شرایط برای دیدزدن است. 🔹اگر در روایت نخست حذف پچپچها و تکهپرانیها نشانهی رهایی زن بود، در اینجا همان حذف مزاحمتها بهمثابهی باز شدن میدان برای مرد تعبیر میشود. دیگر چیزی او را محدود نمیکند نه پچپچههای پاگرد که مانع حضور بیپروا شوند، نه سایهی سرککشیدنهایی که نگاه او را برملا کنند و نه حتی «تک چشم ابدی» که همیشه همچون نیرویی بازدارنده حضور داشت. 🔹مرد، درست مانند زن در روایت اول، اکنون از وضعیتی تازه لذت میبرد و خیالپردازی میکند؛ با این تفاوت که لذت او ن تجربهی بیمانعِ نظارهگری است. تنها چیزی که این آسودگی را برهم میزند «همسایهی نزدیک» است؛ مانعی که هنوز حضور دارد و نمیگذارد مرد در خلوت و بیمزاحمت به تماشای پنهانیاش ادامه دهد. 🔻به این ترتیب، شعر با مهارت، همان سازوکار آزادی زن را در سطحی دیگر بازآفرینی میکند، اما اینبار در قطب متضاد: آزادی زن معادل اسارت مرد بود و اکنون آزادی مرد همزمان به معنای استمرار اسارت زن است. ✍️ #سجاد_ایرانپور ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid
عزیزان
بسیار علاقهمند بودم که این آخر هفته را با شعری تازه و لایوی دیگر در کنار شما باشم. اما به دلیل تعطلات، صلاح دیدم که دست نگه دارم؛ چرا که اینگونه دینم به شعر و تحلیل و لایو ادا نمیشد.
بنابراین، این هفته پست و لایو نخواهیم داشت. روز یکشنبه با شعری فوقالعاده و تحلیلی دقیقتر از همیشه، در خدمتتان خواهم بود.
آتعطلات بر شما خوش :)
🟢 پرسشی در برابر مرگ
🔹در مواجهه با شعر همواره برایم اهمیت داشته که ببینم، ورای موضوع اصلی خود چه ابعاد دیگری از آن را به من مینمایاند. آیا نگاه آن به موضوع، نگاهی ساده و تکبعدی است یا پیچیدگیهایش را نیز به تصویر بکشد؟ این شعر از اسماعیل مهرانفر به خوبی نمایندهی چنین شعری است.
📝 بخشی از تحلیل شعری از اسماعیل مهرانفر| نوشتهی سجاد ایرانپور
🔻پستِ شعر: اینجا
🔻پستِ تحلیل: اینجا
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
🟢 پرسش در برابر مرگ : شهادت اشیاء در غیاب یک تن
🔹خوانش شعری از اسماعیل مهرانفر
✍️ سجاد ایرانپور
💠 زمان تقریبی خواندن: ۳ دقیقه
🔻در مواجهه با شعر همواره برایم اهمیت داشته که ببینم یک اثر، ورای موضوع اصلی خود، برای مثال مرگ، چه ابعاد دیگری از آن را به من مینمایاند. آیا نگاه آن به موضوع، نگاهی ساده و تکبعدی است یا آنکه موفق میشود پیچیدگیهایش را نیز به تصویر بکشد؟ شعری که بتواند از این سطح تکبعدی فراتر رود و عناصر مرتبط با آن مفهوم را نیز در خود جای دهد، در نظر من از غنای موضوعی ارزشمندی برخوردار است. این شعر از اسماعیل مهرانفر به خوبی نمایندهی چنین شعری است.
🔹او در شعرش به سراغ روایتی خطی و تکساحتی از فقدان نمیرود، روایتی که صرفاً به ما بگوید باید اندوهگین باشیم. در عوض «ساحت تجربهی» ما از این مفهوم را گسترش میدهد و علاوه بر این مفاهیم دیگری را پیش میکشد که باعث غنای بیشتر شعر خود میشود. به این ترتیب، این شعر ما را وا میدارد با جنبههایی از این احساس مواجه شویم که شاید پیش از این در خود سراغ نداشتیم و این یکی از سودمندیهای شعر برای ماست.
🔹شعر، ما را در جایگاه فرزندی قرار میدهد که با معمای رفتن بیبازگشت پدرش مواجه است. اسماعیل مهرانفر برای آنکه این فقدان را به امری ملموس و قابل کاوش بدل کند، به سراغ نقطهای هوشمندانه میرود: کت و شلوار و کفشهای پدر. راوی گویی میخواهد از این اشیا، علت آن غیبت ناگهانی را بازجویی کند. نبوغ شاعر نیز دقیقاً در همین نقطه آشکار میشود؛ اگر او صرفاً به این اشیاء به عنوان نمادهایی از دلتنگی بسنده میکرد، شعر هرگز به عمق کنونیاش دست نمییافت؛ اما مهرانفر اینها را به ابزاری برای کالبدشکافی خودِ فقدان بدل میکند؛ او از طریق این لباسها جنبههای پیچیده و تکاندهندهی این اتفاق را رویاروی ما میگذارد و اینچنین، ساحت تجربهی ما از یک غیبت را عمیقتر میسازد.
نباید از یک کتوشلوار سورمهای بخواهم که با پدرم چه کرده است آنها با هم از خانه خارج شدند و وقتی که میرفتند میگفتند و میخندیدند چه دلیلی دارد از خیاط بپرسم این چه جور دوخت و دوز است🔹از خلال کت و شلوار است که ما به هویت پدر پی میبریم؛ او معلم است و آن کت و شلوار سورمهای، گویی وقار و جایگاه شغلی او نیز بوده است؛ اما زیبایی کار شاعر در این است که به این تصویر رسمی و باوقار بسنده نمیکند. او به آرامی لایهی دیگری از روی این تصویر برمیدارد و ما را با رنجی پنهان در پس این لباس مواجه میکند؛ رنج معلمی که دغدغهی معاش، امانش را بریده است. 🔹در پایان شعر کت و شلوار دیگر تنها متعلق به یک پدر نیست، در عوض به نمادی برای همهی پدران معلمی تبدیل میشود که با چنین دردی دست به گریبانند. به همین خاطر است که عذاب وجدان پسر بیدار میشود. عذابوجدانی که درک تلخ وضعیتی اجتماعی است که در آن این نماد (پدر/معلم) دیگر نمیتواند انتظارهای پسرش را برآورده کند و فقدان شخصی به زخمی اجتماعی و همهگیر پیوند میخورد. 🔹در ادامه شعر، با معرفی هویت کفشها، این پیوند میان فرد و سرنوشت جمعی را به لایهی عمیقتری میبرد.
باید به کفشهای او بروم و توی رفتوآمدهاش دقیق شوم آخرین بار خاکی و دوردوزیشده به سمت رودبار میگریختند و با کت و شلوار سورمه ای نقشهٔ فریاد مادرم را میکشیدنداین کفشها، «کفش ملی» هستند؛ بِرَندی که خود، حامل خاطرهی رویای جمعیِ از دست رفته است و سرنوشتش به استعارهای از روندِ توخالی شدنِ معناها بدل گشته. کفش ملی فقط داستان ورشکستگی یک کارخانه نیست، بلکه حکایت از بین رفتنِ آن «ملی» بودنی است که روزی به آن باور داشتیم. 🔹شاعر به یاد میآورد که پدر با همین کفشها، با همین نماد زوال تدریجی، در زمانههایی متناقض رقصیده بود؛ یک بار در بحبوحهی خشونتهای سیاسی دههی شصت و بار دیگر در دورانی از گسست اجتماعی که دیگر هیچ چیز «ملی» به نظر نمیرسید. تصویر پایانی این کفشها نیز گویی سرنوشت این هویت را خلاصه میکند. داستانی ناتمام با لنگهای گمشده به دنبال بیمارستان«پورسینا»ی رشت؛ تلاشی که همچون سرنوشت پدر، نافرجام باقی میماند. 🔹در نهایت، شعر دوباره به همان کتوشلوار سورمهای بازمیگردد؛ اما این بازگشت، پرده از حقیقتی هولناک برمیدارد.
یک کت و شلوار سورمهای هر لحظه ممکن است تنها به خانه باز گردد و در جواب هر چیزی بگوید که تا دیروز هم با هم بودهایم.🔻آن اضطراب اولیه که میگفت «یک کت و شلوار سورمهای / هر لحظه ممکن است / تنها به خانه باز گردد»، دیگر احتمال نیست. اکنون میفهمیم که این، بازسازی شاعرانهی یک واقعیت است. پدر دیگر بازنگشته و فقط لباسهای اوست که به عنوان تمام آنچه از او باقی مانده، به خانه تحویل داده شده است. ✍️ #سجاد_ایرانپور ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid
۲۱۲۵ )نباید از یک کتوشلوار سورمهای بخواهم که با پدرم چه کرده است آنها با هم از خانه خارج شدند و وقتی که میرفتند میگفتند و میخندیدند چه دلیلی دارد از خیاط بپرسم این چه جور دوخت و دوز است باید به کفشهای او بروم و توی رفتوآمدهاش دقیق شوم آخرین بار خاکی و دوردوزیشده به سمت رودبار میگریختند و با کت و شلوار سورمه ای نقشهٔ فریاد مادرم را میکشیدند در رشت و در ماهیچه ی چروکیده اش - سیاهکل - کفش ملی بود و بارها پدرم را رقصانده بود یک دفعه در شصت و دفعهای که اصلا ملی نبود و با لنگهای گمشده هر دو دنبال پورسینا میگشتند دیگر نباید از یک کتوشلوار سورمهای بخواهم که در مدارس اورنگ تدریس کند و در رشت مقدمات ازدواجم را فراهم کند یک کت و شلوار سورمهای هر لحظه ممکن است تنها به خانه باز گردد و در جواب هر چیزی بگوید که تا دیروز هم با هم بودهایم. ✍️ #اسماعیل_مهرانفر 🔻امشب از این شعر خواهم گفت و از این خواهم نوشت که چگونه یک دست کت و شلوار و یک جفت کفش میتوانند داستان فقدان یک فرد و تاریخی جمعی را روایت کنند. ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid
نباید از یک کتوشلوار سورمهای
بخواهم که با پدرم چه کرده است
آنها با هم از خانه خارج شدند
و وقتی که میرفتند
میگفتند و میخندیدند
چه دلیلی دارد از خیاط
بپرسم این چه جور دوخت و دوز است
باید به کفشهای او بروم
و توی رفتوآمدهاش
دقیق شوم
آخرین بار
خاکی و دوردوزیشده
به سمت رودبار میگریختند
و با کت و شلوار سورمه ای
نقشهٔ فریاد مادرم را
میکشیدند
در رشت
و در ماهیچه ی چروکیده اش - سیاهکل -
کفش ملی بود
و بارها
پدرم را رقصانده بود
یک دفعه در شصت
و دفعهای که اصلا ملی نبود
و با لنگهای گمشده
هر دو دنبال پورسینا میگشتند
دیگر
نباید از یک کتوشلوار سورمهای
بخواهم که در مدارس اورنگ
تدریس کند
و در رشت
مقدمات ازدواجم را
فراهم کند
یک کت و شلوار سورمهای
هر لحظه ممکن است
تنها به خانه باز گردد
و در جواب هر چیزی
بگوید که تا دیروز هم
با هم بودهایم.
کسی از رشت تو کانال هست؟
واسه تحلیل شعری که امشب میخوام بذارم، یه سوال داشتم، درباره پورسینا.
🟢 ساخت و باخت وطن
🔹ما میخواهیم برای این وطن عزیزمان کاری کنیم و گاه این کار، ساختن نسخهای بینقص از آن در خیال است؛ اما این رویاپردازی دربارهی وطن با جهان واقعیت برخورد میکند؛ جایی که زور واقعیت بر نور خیال ما، فائق میآید و آن خیال را ویران میکند...
📝 بخشی از تحلیل شعری از حسن آذری| نوشتهی سجاد ایرانپور
🔻پستِ شعر: اینجا
🔻پستِ تحلیل: اینجا
▪️شبکهٔ شعر سپید▪️
🆔 @sher_sepid
🟢 وطنِ کاغذی: ساخت و باخت وطن
✍ سجاد ایرانپور
💠 زمان تقریبی خواندن: ۳ دقیقه
🔻 رابطهی ما ایرانیان با وطن از مشروطه بدین سو رابطهای عمیقاً عاشقانه است. وطن برای ما فراتر از جغرافیا و خاک، مجموعهای از دلبستگیها، خاطرات و فرهنگهایی است که هویت ما را میسازد. همین عشق بیقید و شرط است که ما را وامیدارد تا برایش رویا ببافیم و در ذهن خود، آن را به زیباترین شکل ممکن بازآفرینی کنیم. ما میخواهیم برای این وطنِ عزیز کاری کنیم و گاه این کار، ساختنِ نسخهای بینقص از آن در خیال است؛ اما این رویاپردازی دربارهی وطن با جهان واقعیت برخورد میکند و تضاد بزرگی شکل میگیرد. این تضاد، میان قدرت عشق ما در خیالپردازی برای وطن و بیاعتنایی جهان واقعی به آن است. در این جستار میخواهم، به کمک شعری از حسن آذری، به داستان همین برخورد بپردازم و آن را بیشتر بکاوم.
🔹به زعم من خیال، یکی از پناهگاههای ما برای اصلاح آن چیزهایی است که در واقعیت از کنترلمان خارجاند. یکی از این چیزهای دوستداشتنی همانطور که گفتم وطن است. وقتی از بهبود اوضاع وطن در عالم واقع ناتوانیم، به سراغ خیال میرویم تا در آن جا آن را درست کنیم. در این شعر حسن آذری «نقشه» دقیقاً همین کارکرد را دارد. نقشهی ایران، وطنی کاغذی و امن است که در آن، میتوانیم برای لحظاتی نقش خالقی قدرتمند را بازی کنیم و وطنی بینقص بیافرینیم.
🔹اما جهان واقعی، به بازیهای ذهنی ما علاقهای ندارد. واقعیت، با قوانین سرد خودش عمل میکند. این نیروها، نه بدخواهند و نه نیکخواه؛ آنها صرفاً «هستند» و همین حضور بیتفاوتشان، برای نابود کردنِ شکنندهترین رویاهای ما کافی است.
🔹شعر پیش رو، به گمانم، داستان همین برخورد دردناک میان آفرینشِ ذهنی و واقعیتِ بیتفاوت است:
گاهی لازم است نقشه را از وسط تا بزنم آذربایجان بیفتد روز خلیج فارسی تبریز بهتر بشود و بندر لزگی برقصد گاهی هم نقشه را باید از شرق به غرب تا زد خراسان را فرستاد به پابوس آهوان کردستان🔹شاعر با «تا زدن نقشه» وطن را باز میآفریند و مرزهای جداکنندهی آن را کمرنگ میکند. در این دنیای جدید، آذربایجان به خلیج فارس پیوند میخورد. شاعر به خوبی میداند که خراسان در ذهن ما سرزمین امام رضاست، امامی که ضامن بچهآهویی در برابر صیاد شد. او همین مفهوم ضمانت را گسترش میدهد؛ این بار خودِ خراسان است که با تمام آن پیشینهی سرشار از مهربانی، به داد دل کردستان میرسد، ضامنش میشود و از آن دلجویی میکند. کنش شاعر در اینجا از سر عشق و تلاشی برای ساختن وطنی یکپارچه ولو روی کاغذ است که در آن، بخشهای مختلفش پناه یکدیگرند.
اما حرفهای من باد هواست از پنجره وارد می شود نقشه را میکَند از روی دیوار میاندازد در جوی کوچه آب از سر وطنم میگذرد 🔹اما این آفرینشِ ذهنی، ناگهان با اعتراف تلخ از سوی شاعر متوقف میشود: «حرفهای من باد هواست». در این جا شاعر ناگهانی، انگار که تمام خیالات مهرانگیز خود را از یاد ببرد، به پوچی و بیاثر بودنِ تمام خیالپردازیهایش اذعان میکند. اما هنر شاعر در اینجاست که این اعترافِ درونی و استعاری را با واقعیت بیرونی پیوند میزند. 🔹درست در لحظهای که او به پوچیِ حرفهایش اعتراف میکند، همان «باد» که تا پیش از این تنها استعاره بود، ناگهان واقعیت مییابد، از پنجره وارد میشود و تبدیل به نیروی مخرب و واقعی میگردد. این باد نیرویی پیش پا افتاده و بیتفاوت از دل واقعیت است که به خیالپردازیهای شاعر اهمیتی نمیدهد و تنها دارایی او، یعنی «نقشهی وطن» را از دیوار میکَند. از این جا به بعد، تمام آن فضای آرام که در آن نقشه به آهستگی تا زده میشد، بهم میریزد، واژگان زبان خشونتبار میشوند. باد نقشه را میکند، در جوی میاندازد و آب از سر وطن میگذرد. 🔹«نقشه» که نماد وطن و تمام آرزوهای شاعر برای یکپارچگی آن بود، حالا بیارزش و رها شده در مکانی پست و بیاهمیت یعنی جوی آب است. «آب از سر وطنم میگذرد» این جمله همزمان دو معنا دارد: معنای تحتاللفظیِ آن، یعنی آب روی کاغذِ نقشه را پوشانده و تمامی خیالهای شاعر خیس و نابود شده است،و معنای اصطلاحی و هولناک آن، یعنی کار از کار گذشته و وطن در حال غرق شدن و نابودی کامل است. اینجاست که شاعر میفهمد حتی خیالپردازیهایش هم امن نیستند و واقعیت، حتی در کوچکترین شکل خود (باد و جوی آب)، میتواند تمام رؤیاهای او را نابود کند. 🔻این شعر، در نهایت، داستان سوژهی امروزی ایران است که قدرتش در خیال برای ساخت وطن، با ناتوانیاش در عمل تضادی تلخ میسازد. او با شور و عشق وطن را در ذهنش به بهترین شکل میآفریند؛اما چون زورِ واقعیتهای اجتماعی و سیاسی بسیار بیشتر است، به سوژهای ناتوان بدل میشود و در نهایت همان رویای خیالانگیز وطن را نیز از دست میدهد ✍️ #سجاد_ایرانپور ▪️شبکهٔ شعر سپید▪️ 🆔 @sher_sepid
