1 397
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
-330 天
帖子存档
چو زین بگذری مردم آمد پدید
شد این بندها را سراسر کلید
پس از آفرینش جهان و عناصر طبیعت، انسان پدیدار شد که کلید گشودن همه این بندها (رازهای آفرینش) بود.
سرش راست بر شد چو سرو بلند
به گفتار خوب و خرد کار بند
انسان قد راست کرد و همانند سرو بلند شد و با گفتار زیبا و خردمندانه، به انجام امور پرداخت.
پذیرندهٔ هوش و رای و خرد
مر او را دد و دام فرمان برد
انسان پذیرای هوش، اندیشه و خرد است و به همین دلیل حیوانات وحشی و اهلی از او فرمانبرداری میکنند.
ز راه خرد بنگری اندکی
که مردم به معنی چه باشد یکی
اگر کمی با خرد نگاه کنی، درمییابی که انسان به لحاظ معنوی چه موجودی یگانهای است.
مگر مردمی خیره خوانی همی
جز این را نشانی ندانی همی
آیا انسانیت را بیمعنی میدانی؟ یا اینکه نشانهای غیر از آن نمیشناسی؟
تو را از دو گیتی بر آوردهاند
به چندین میانچی بپروردهاند
تو را از میان دو جهان (دنیا و آخرت) برانگیختهاند و با واسطههای بسیار (مثل عناصر طبیعت) پروردهاند.
نخستین فطرت پسین شمار
تویی خویشتن را به بازی مدار
تو آغاز آفرینش هستی و پایان کار را خواهی دید؛ خود را بازیچه و بیاهمیت مپندار.
شنیدم ز دانا دگرگونه زین
چه دانیم راز جهان آفرین
از فرد دانا سخن دیگری شنیدم؛ زیرا ما چه میدانیم که راز آفرینش جهان چیست؟
نگه کن سرانجام خود را ببین
چو کاری بیابی از این به گزین
به سرانجام زندگی خود نگاه کن و اگر در این دنیا راه درستی یافتی، آن را برگزین.
به رنج اندر آری تنت را رواست
که خود رنج بردن به دانش سزاست
اگر بدنت را به رنج میاندازی، اشکالی ندارد؛ زیرا رنج کشیدن برای دستیابی به دانش، ارزشمند است.
چو خواهی که یابی ز هر بد رها
سر اندر نیاری به دام بلا
اگر میخواهی از هر بدی رها شوی، مراقب باش که خود را در دام بلا گرفتار نکنی.
نگه کن بدین گنبد تیزگرد
که درمان ازوی است و ز اوی است درد
به این آسمان پرتحرک نگاه کن، که هم درمان از اوست و هم درد.
نه گشتِ زمانه بفرسایدش
نه آن رنج و تیمار بگزایدش
گردش روزگار آن را فرسوده نمیکند و رنج و سختی به آن آسیب نمیرساند.
نه از جنبش آرام گیرد همی
نه چون ما تباهی پذیرد همی
آسمان هرگز از حرکت باز نمیایستد و همچون ما انسانها دچار زوال و تباهی نمیشود.
از او دان فزونی از او هم شمار
بد و نیک نزدیک او آشکار
فزونی و کاهش از اوست و نزد او همه چیز (خوب و بد) آشکار است.
.
در این ابیات، فردوسی پس از توصیف خلقت جهان و پیدایش عناصر، به آفرینش
انسان میپردازد و به ویژگیهای ممتاز انسان، همچون خرد، هوش، و قابلیت
فرمانروایی بر سایر موجودات، اشاره میکند. همچنین، انسان را تشویق میکند
تا به ماهیت وجود خود و سرانجام زندگی بیندیشد.
فردوسی » #شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۴ - گفتار اندر آفرینش مردم
از آغاز باید که دانی درست
سر مایهٔ گوهران از نخست
ابتدا باید بهدرستی بدانی که گوهرها (عناصر) از چه چیزی سرچشمه گرفتهاند و سرآغازشان چگونه بوده است.
که یزدان ز ناچیز چیز آفرید
بدان تا توانایی آرد پدید
خداوند از هیچ، چیزهایی آفرید تا توانایی و قدرت خود را به نمایش بگذارد.
سرِ مایهٔ گوهران این چهار
بر آورده بیرنج و بیروزگار
اصل و سرآغاز گوهرها (عناصر) این چهار عنصر است که بدون رنج و گذر زمان به وجود آمدند.
یکی آتشی بر شده تابناک
میان آب و باد از بر تیره خاک
یکی از این عناصر آتش درخشان است که میان آب، باد و خاک تیره قرار گرفته است.
نخستین که آتش به جنبش دمید
ز گرمیش پس خشکی آمد پدید
وقتی آتش به حرکت درآمد، به دلیل گرمایش، خشکی پدیدار شد.
و زان پس ز آرام سردی نمود
ز سردی همان باز تری فزود
و سپس آرامش سردی پدید آمد، و از آن سردی، رطوبت و تری بیشتر شد.
چو این چار گوهر به جای آمدند
ز بهر سپنجی سرای آمدند
وقتی این چهار عنصر (آتش، باد، آب و خاک) شکل گرفتند، جهان فانی (دنیای مادی) به وجود آمد. سپنج: گذرا، موقت، عاریتی
گهرها یک اندر دگر ساخته
ز هر گونه گردن برافراخته
این عناصر با هم ترکیب شدند و هر کدام به شکلهای مختلف پدیدار گشتند.
پدید آمد این گنبد تیز رو
شگفتی نمایندهٔ نو به نو
این آسمان در حال حرکت پدید آمد و هر لحظه شگفتیهای جدیدی نشان داد.
ابر ده و دو هفت شد کدخدای
گرفتند هر یک سزاوار جای
دوازده برج و هفت سیاره، فرمانروایان آسمان شدند و هر یک جایگاه خاص خود را گرفتند.
در بخشش و دادن آمد پدید
ببخشید دانا چنان چون سزید
در تقسیم کردن و بخشیدن، خداوند عادلانه و شایسته به هر چیزی جایگاهش را عطا کرد.
فلکها یک اندر دگر بسته شد
بجنبید چون کار پیوسته شد
فلکها (آسمانها) به هم پیوسته شدند و با هماهنگی به حرکت درآمدند.
چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ
زمین شد به کردار روشن چراغ
دریاها، کوهها، دشتها و مراتع شکل گرفتند و زمین مانند چراغی روشن شد.
ببالید کوه آبها بر دمید
سر رستنی سوی بالا کشید
کوهها سر به آسمان بلند کردند، آبها جاری شدند و گیاهان رو به بالا رشد کردند.
زمین را بلندی نبد جایگاه
یکی مرکزی تیره بود و سیاه
زمین در ابتدا جایگاه بلندی نداشت و تنها مرکزی تیره و تاریک بود.
ستاره بر او بر شگفتی نمود
به خاک اندرون روشنایی فزود
ستارگان بر این زمین پدیدار شدند و به خاک آن روشنایی بخشیدند.
همی بر شد آتش فرود آمد آب
همی گشت گرد زمین آفتاب
آتش بالا رفت و آب پایین آمد، و خورشید به دور زمین چرخید.
گیا رست با چند گونه درخت
به زیر اندر آمد سرانشان ز بخت
گیاهان و انواع درختان رشد کردند و سرشاخههای آنها در زیر (زمین) قرار گرفت.
ببالد ندارد جز این نیرویی
نپوید چو پیوندگان هر سویی
گیاهان رشد میکنند، اما جز این توانایی (رشد به سمت بالا) کار دیگری ندارند و مانند موجودات زنده به اطراف حرکت نمیکنند.
و زان پس چو جنبنده آمد پدید
همه رستنی زیر خویش آورید
سپس موجودات زنده (حیوانات) پدیدار شدند و همه گیاهان را در زیر خود قرار دادند (از گیاهان استفاده کردند).
خور و خواب و آرام جوید همی
و زان زندگی کام جوید همی
حیوانات به دنبال خوراک، خواب و آرامش بودند و از آنها لذت و زندگی خود را میجستند.
نه گویا زبان و نه جویا خرد
ز خاک و ز خاشاک تن پرورد
این موجودات زبانی برای گفتن نداشتند و به دنبال خرد نبودند؛ آنها از خاک و خاشاک تغذیه میکردند.
نداند بد و نیک فرجام کار
نخواهد از او بندگی کردگار
آنها نیکی و بدی کارها را نمیدانستند و به دنبال بندگی خداوند نبودند.
چو دانا توانا بد و دادگر
از ایرا نکرد ایچ پنهان هنر
اما وقتی انسان دانا و توانا و دادگر شد، خداوند هیچکدام از هنرهای خود را از او پنهان نکرد.
چنین است فرجام کار جهان
نداند کسی آشکار و نهان
چنین است سرنوشت کار جهان؛ هیچکس نمیداند که چه چیزهایی آشکار و چه چیزهایی پنهان است.
.
در این ابیات، فردوسی به شرح مراحل آفرینش جهان و عناصر اصلی (آتش، آب، باد
و خاک) میپردازد. او توصیف میکند که چگونه جهان از ترکیب این عناصر به
وجود آمد و سپس گیاهان، حیوانات و موجودات زنده پدیدار شدند. همچنین، به
نقش دانایی و خرد در شناخت جهان و آفرینش اشاره دارد و در نهایت، به این
نکته اشاره میکند که سرنوشت نهایی جهان و اسرار آن برای انسان کاملاً
آشکار نیست.
فردوسی » #شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۳ - گفتار اندر آفرینش عالم
Repost from کانال رسمی گنجور
ویکیشاهنامه به نشانی wikishahnameh.com وبگاهی بزرگ و ارزشمند است که در آن مجموعهٔ بزرگی از اطلاعات و همچنین فایلهای چندرسانهای مرتبط با شاهنامه گردآوری شده است.
از متن شاهنامه مطابق چاپ مسکو به همراه روخوانی شادروان اسماعیل قادرپناه گرفته، تا تاریخ گردآوری و تدوین شاهنامه و از فهرست نسخههای خطی و چاپی شاهنامه -با امکان دریافت بسیاری از نسخههای آزاد از حق تألیف- گرفته تا فهرست تفصیلی نامهای جغرافیایی شاهنامه با نقشه و توضیحات آنها و بسیار بیشتر از اینها، از چند مجموعهٔ کامل روخوانی شاهنامه به روایت اساتید نامآور تا فهرست و متن چند منظومهٔ حماسی دیگر ساخته شده به تقلید از شاهنامه و انبوهی از مطالب دیگر.
خلاصه آن که ویکیشاهنامه خودش حماسهای است که توسط دوستداران حماسهٔ بلند و فرهنگساز حکیم توس ساخته شده و تنها برشمردن سرفصل مطالب و محتوای آن مجالی بلند را میطلبد. نکتهٔ دیگر هم آن که این وبگاه ارزشمند تنها جایگاه مطالب آرشیوی نیست و زنده است و میزبان رویدادهای جدید پیرامون شاهنامه است.
https://blog.ganjoor.net/1403/11/16/wikishahnameh/
کنون ای خردمند وصف خرد
بدین جایگه گفتن اندر خورد
ای خردمند! در اینجا اکنون شایسته است که دربارهٔ عقل صحبت کنیم.
کنون تا چه داری بیار از خرد
که گوش نیوشنده ز او بر خورد
(خطاب به خود شاعر:) اکنون هر چیزی دربارهٔ عقل داری عرضه کن تا آن کسی که خوب به سخنان گوش میدهد از آن استفاده کند.
خرد بهتر از هر چه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راه داد
عقل از هر چیزی که خداوند آفریده بهتر است. انصاف این است که ستایش عقل بهترین کار است.
خرد رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای
عقل راهنمای انسان است و باعث گشایش دل او میشود. عقل هم در این جهان و هم در جهان آخرت به کار انسان میآید.
از او شادمانی و ز اویت غمی است
و ز اویت فزونی و ز اویت کمی است
عقل باعث شادمانی و باعث غمگینی توست. عقل باعث زیادی و باعث کمی میشود.
خرد تیره و مرد روشن روان
نباشد همی شادمان یک زمان
اگر اندیشهٔ انسانی درهم و تیره و تاریک باشد و آن انسان شخصی روشنروان باشد یک لحظه شادمانی نخواهد داشت.
چه گفت آن خردمند مرد خرد
که دانا ز گفتار او بر خورد
آن مرد خردمند چه گفت که دانایان از سخنان او بهرهمند شدند؟
کسی کو خرد را ندارد ز پیش
دلش گردد از کردهٔ خویش ریش
کسی که خرد را راهنمای خود قرار ندهد، از کارهای خودش پشیمان و آزردهدل خواهد شد.
هشیوار دیوانه خواند ورا
همان خویش بیگانه داند ورا
انسان خردمند و هشیار کسی که خرد را راهنمای خود قرار ندهد دیوانه میخواند و قوم و خویش او از او دوری میکند و او را بیگانه میداند.
از اویی به هر دو سرای ارجمند
گسسته خرد پای دارد به بند
در هر دو جهان به خاطر عقل به تو احترام میگذارند، کسی که عقلش ناقص است پایش در بند است و اسیر است.
خرد چشم جان است چون بنگری
تو بیچشم شادان جهان نسپری
عقل برای جان انسان مثل چشم است. همانطور که تو اگر چشم نداشته باشی شاد نیستی بدون عقل جان انسان شادمان نیست.
نخست آفرینش خرد را شناس
نگهبان جان است و آن سه پاس
از بین تمام آفریدهها تو اول عقل را بشناس. عقل نگهبان جان و همینطور نگهبان سه پاسبان آدمی است (سه پاسبان در بیت بعد معرفی شدهاند).
سه پاس تو چشم است و گوش و زبان
کز این سه رسد نیک و بد بیگمان
سه پاسبان آدمی چشم و گوش و زبان اون هستند که از این سه خوبی و بدی نصیب او میشود.
خرد را و جان را که یارد ستود
و گر من ستایم که یارد شنود
عقل و جان را چه کسی میتواند به خوبی ستایش کند. حتی اگر من بتوانم به خوبی ستایشش کنم چه کسی توانایی شنیدن آن را دارد؟
حکیما چو کس نیست گفتن چه سود
از این پس بگو کآفرینش چه بود
ای حکیم! وقتی کسی نیست که بتواند به درستی بگوید و کسی هم نیست که بتواند به درستی بشنود این بحث را رها کن و از آفرینش سخن بگو!
تویی کردهٔ کردگار جهان
ببینی همی آشکار و نهان
ای انسان! تو مخلوق پروردگار جهان هستی که میتوانی چیزهای آشکار و پنهان را ببینی.
به گفتار دانندگان راه جوی
به گیتی بپوی و به هر کس بگوی
سراغ سخنان آدمهای آگاه را بگیر. در جهان بگرد و چیزهایی که میدانی را به همه بگو و یاد بده.
ز هر دانشی چون سخن بشنوی
از آموختن یک زمان نغنوی
اگر از هر نوع دانشی چیزهایی بشنوی علاقمند میشوی و از آموختن دست نمیکشی.
چو دیدار یابی به شاخ سخن
بدانی که دانش نیاید به بن
وقتی دستت به شاخههای درخت دانش برسد متوجه میشوی که این درخت آنقدر عظیم است که انتها و ریشه ندارد و به ته آن نمیرسی!
.
خلاصه: بر اهمیت اندیشه تأکید میکند و اعتقاد دارد خرد و اندیشه مهمترین چیزی است که خداوند آفریده است. توصیه میکند در جهان بگردید و به دنبال علم و دانش باشید.
* اولین کلیپ ویدیویی روخوانی غزلیات سعدی
* ارسال مجدد روخوانیهای غزلیات سعدی (منظمتر)
* ابتدای بوستان سعدی
* گلستان سعدی
* غزلیات مواعظ سعدی
* قصاید سعدی
* اولین نوشتهٔ کانال
* شاهنامه
همراهان گرامی، مطالب ارسالی نظم مشخصی ندارد و مثلاً در لابلای ارسال غزلیات سعدی بخشهایی از بوستان هم ارسال شده، امیدوارم لینکهای بالا برای پیدا کردن اولین ارسالهای مربوط به هر بخش کمک کند.
به نام خداوند جان و خرد
کز این برتر اندیشه بر نگذرد
با نام خدایی آغاز میکنم که خدای جان و اندیشه است چرا که به نظر من چیزی از این بهتر برای یاد آوردن از او وجود ندارد.
خداوندِ نام و خداوندِ جای
خداوندِ روزیدِهِ رهنمای
خدایی که خدای شهرت و خوشنامی و جایگاه برتر است، خدایی که هم روزیده انسانهاست و هم راهنمای آنها.
خداوند کیوان و گَردانسپهر
فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر
خدایی که خداوند همهٔ جهان و آسمان چرخنده است. کسی که ماه و خورشید و ستارگان را روشنی بخشیده است.
ز نام و نشان و گمان برتر است
نگارندهٔ برشده پیکر است
او برتر از آن است که حتی بتوان با نامها او را توصیف کرد، یا نشانی مشخصات او را داد یا حتی در فکر ما بگنجد. او کسی است که سقف آسمان را نقاشی و طراحی کرده است.
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
با دو چشمت نمیتوانی خدا را ببینی به چشمهایت بیهوده فشار نیاور!
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه
فکر و اندیشه هم از درک او ناتوان است چون نه میتوان او را وصف کرد و نه در جا و مکانی قرار دارد.
سخن هر چه زین گوهران بگذرد
نیابد بدو راه جان و خرد
عقل ما فقط به چیزی میرسد که در چارچوب عناصر مادی باشد.
خرد گر سخن برگزیند همی
همان را گزیند که بیند همی
اگر قرار باشد اندیشهٔ ما بر زبان جاری شود فقط میتواند در مورد چیزی سخن بگوید و چیزی را وصف کند که میتواند آن را ببیند.
ستودن نداند کس او را چو هست
میانْ بندگی را ببایدْت بست
خداوند را کسی نمیتوان آن گونه که هست ستایش کند، تو فقط باید تلاش کنی تا او را در حد توانت بندگی و عبادت کنی.
خرد را و جان را همیسَنجد اوی
در اندیشهٔ سَخته کِی گُنجد اوی؟
او کسی است که خودش جان و خرد انسانها را ارزیابی میکند. او چطور میتواند در چارچوب محدود فکر انسانها بگنجند؟
بدین آلت رای و جان و زبان
ستود آفریننده را کِی توان؟
با ابزارهایی مثل فکر و اندیشه و توان و زبان انسانی کی میتوان خداوند را به درستی ستایش کرد؟
به هستیش باید که خستو شوی
ز گفتار بیکار یکسو شوی
تو تنها میتوانی به وجود خداوند اعتراف کنی و از سخنان بیهوده در این مورد دوری کنی.
پرستنده باشیّ و جوینده راه
به ژرفی به فرمانْش کردن نگاه
تو تنها میتوانی یک عبادتکنندهٔ خوب باشی و به دنبال پیدا کردن راه درست باشی و در فرمانهای خداوند تعمق و تفکر کنی.
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
هر کس که داناست توانا هم هست، دانایی باعث میشود ذهن و اندیشه و دل سالمندان جوان بماند.
از این پرده برتر سخنگاه نیست
ز هستی مر اندیشه را راه نیست
در مورد چیزهای ماورایی نمیتوان به درستی سخن گفت. فکر انسانها از جهان هستی به آن سوتر نمیرسد و به آن راه ندارد.
.
خلاصه: با نام خدای زندگانی و اندیشه آغاز میکند. تأکید میکند که خداوند موجودی مرئی نیست و با چشم نمیتوان او را دید و همینطور وصف و ستایش او آنطور که شایسته است در توان کسی نیست. وظیفهٔ ما این است که وجود او را تصدیق کنیم و عبادتگر و جویای راه او باشیم.
فردوسی » #شاهنامه » آغاز کتاب »
بخش ۱ - آغاز کتاب:
https://ganjoor.net/ferdousi/shahname/aghaz/sh1
میدانید؟ من تا پایم را روی زمین جایی نگذاشته باشم احساس نمیکنم آنجا رفتهام، هر چند از آنجا سواره بارها عبور کرده باشم! و از آنجاهایی که پا بر زمینشان گذاشتهام؟ خاطرهٔ چندانی ندارم! همینقدر پوچ!
سالها پیش در سرم افتاد که بوستان و گلستان را بخوانم.
من بر خلاف بعضی آدمهایی که دیدهام -آنها که وقت خواندن لبشان هم میجنبد- با چشم و عبوری چیزها را میخوانم. کلمات را جا میاندازم و از متن کلیت و مفهومش را میفهم. سریع اما کممایه. خواندنم شبیه سواره عبور کردن است. خواندن حساب نمیشود.
اما دلیلی وجود داشت که گلستان سعدی را بخواهم بلند بلند و با لب جنبان بخوانم و سواره از آن عبور نکنم: گلستان سعدی را برای گنجور سالها پیشتر از آن سالها از ویکینسک برداشته بودم. متن، ناقص و پراشکال بود و لازم بود بازنویسی شود. با این حساب به نظرم رسید که بهترین راه برای رفع این اشکالات روخوانی از متن روی کتاب چاپی، ضبط آن و پیاده کردن متن ضبط شده روی متن گنجور و ویرایش و تصحیح آن بود. بماند که از دیرباز دوست داشتم صدایم هم روی شعرها و متون گنجور بماند.
کار پرزحمتی بود و انجامش دادم. و البته در کنار آن کارهای پرزحمت دیگری هم مثل فهرستگذاری نسخههای خطی و چاپی گلستان روی گنجینهٔ گنجور را هم به پایان رساندم. بعدها تصاویر کتاب شرح گلستان دکتر خزائلی و همینطور نسخهٔ خطی منسوب به یاقوت مستعصمی را هم به آن اضافه کردم. به نظرم الان گلستان گنجور که پیشتر مهمترین مایهٔ دشنام و خجالت بود مایهٔ آبروی گنجور هم هست.
من در دوران بچگی از روی یک دورهٔ چهارجلدی برگردان مثنوی (که در ذهنم نام محمد محمدی ریشهری به عنوان مؤلف آن ثبت شده!) و جایزه یا هدیه گرفته بودمش مثنوی را –سواره– خواندهام. اما شاهنامه را هیچگاه نخواندهام.
در سرم بوده که شاهنامه را یک وقتی –پیاده– بخوانم. این کار را شروع کردهام. از منابع صوتی مثل روخوانی شادروان اسماعیل قادرپناه و همینطور کانال شاهنامه بخوانیم استفاده میکنم. غیر از آن دوستی از حاشیهگذاران گنجور زحمت کشیده و معنی خط به خط خیلی از شعرها را به نثر روان برگردانده، با وجود آن که به نظرم معنیها خیلی قابل اعتماد نیست به لحاظ آن که زحمتم را کم میکند تا این که بخواهم خودم از اول معنی کنم از آن استفاده کردم و برگردان به نثر روان شعرهای شاهنامه را دارم با کپی این حاشیهها اضافه میکنم. البته دیشب و برای بخش اول کیومرث (به دلیل آن که کار ایشان ناقص مانده بود) تصمیم گرفتم همه را خودم -با یک تقلب از روی ویکیپدیا- بنویسم. شاید بقیه را همینطوری ادامه بدهم.
غیر از آن تلاش میکنم تصاویر نسخههای خطی شاهنامههای گنجینهٔ گنجور را هم به شعرها اضافه کنم. امیدوارم با وجود تلاشی که برای پیدا کردن کلمات در این دستنوشتهها لازم است برای شاهکارهای آیندهام چشمی باقی بماند!
شاهنامه به نسبت کل اشعار سعدی بسیار پرحجمتر است. نمیدانم کاری را که شروع کردهام میتوانم به پایان ببرم یا نه. در هر حال من کارهای اینطوریم یک تیر و چند نشان است (این تعریف از خود را خیلی جدی نگیرید و آن را با چاشنی طنز و طعنه به خویشتن بجوید، از شاهکارهای یک تیر و چند نشانم ماجرای یکیشان را در نوشتهٔ پیشین تعریف کردهام): هم خودم میخوانم، هم روخوانی برای بقیه باقی میگذارم، هم غلطهای تایپی را تصحیح میکنم، هم معنی مینویسم وهم نسخههای گنجینه و تصاویر مرتبط را اضافه میکنم.
الان از بوستان و گلستانی که پیاده گزشان کردم چیز زیادی یادم نمانده! اما مدرک و سند دارم که آنها را با صدای بلند خواندهام. شاهنامه فرقی که دارد این است که یک داستان پیوسته است. حداقلش این است که اگر پس و پیش شاهان آن را نمیدانستم از این به بعد خواهم دانست هر چند جزئیات داستانها یادم نماند.
نقل از وبلاگ:
https://hrmoh.ir/1403/09/09/starting-shahname/
