ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

سن‌پترزبورگ؛

سن‌پترزبورگ؛

前往频道在 Telegram

این بار، خودم را جا نمی‌گذارم.

显示更多
未指定国家未指定类别
291
订阅者
无数据24 小时
+27 天
-2330 天
帖子存档
همه چیز می‌گذرد. آدم‌ها می‌روند، مکان‌ها تغییر می‌کنند، فصل‌ها می‌آیند و می‌روند، و یک روز، همه چیز به پایان خود می‌رسد. اما خاطرات... خاطرات هرگز واقعاً محو نمی‌شوند. آنها بی‌صدا در عمیق‌ترین گوشه‌های قلب ما باقی می‌مانند، منتظر لحظه مناسب برای بازگشت. گاهی یک آهنگ است. گاهی یک خیابان آشنا است. گاهی یک عکس قدیمی، یک عطر یا مکانی است که سال‌هاست ندیده‌ایم. و ناگهان، همه چیز دوباره زنده می‌شود. صداها، خنده‌ها، مردم و احساساتی که فکر می‌کردیم مدت‌هاست فراموش کرده‌ایم. زمان ممکن است ما را از افراد و مکان‌ها جدا کند، اما هرگز نمی‌تواند خاطراتی را که از خود به جا گذاشته‌اند پاک کند. خاطرات ناپدید نمی‌شوند. آنها فقط منتظر یک لحظه هستند... تا زندگی‌ای را که زمانی داشته‌ایم به ما یادآوری کنند.
مهسا.

Everything passes. People leave, places change, seasons come and go, and one day, everything reaches its end. But memories... memories never truly fade. They quietly remain in the deepest corners of our hearts, waiting for the right moment to return. Sometimes it's a song. Sometimes it's a familiar street. Sometimes it's an old photograph, a scent, or a place we haven't seen in years. And suddenly, everything comes back to life. The voices, the laughter, the people, and the feelings we thought we had long forgotten. Time may separate us from people and places, but it can never erase the memories they left behind. Memories don't disappear. They simply wait for a single moment... to remind us of a life we once lived.
Mahsa.

I walk, long enough that the streets slowly stop feeling like strangers. I reach one of the parks, sit down on a bench, and open my half-finished book. I read a few pages, occasionally looking up to watch people come and go. Everyone is heading somewhere, carrying a world that only they know. After the park, I take refuge in a café. I order a coffee and open the book again. The sound of the coffee grinder, the clinking of cups, and the brief conversations of people become the gentle soundtrack to the few pages I read. In the middle of all that bustle, I open my sketchbook. Not to create a masterpiece; just to capture the feeling of that very moment by sketching the lady barista. A few lines, a few shapes, a few strokes. When I'm finished, I leave the drawing beside the half-finished cup of coffee and write underneath it: "Dedicated to ..."—the same name I had heard her coworkers calling her. Then, quietly, I leave the cafe. I walk again. I look at the shop windows, the people hurrying past one another, the couples strolling slowly, the old man staring into the distance from a bench, the child laughing for no reason, and the person hiding their sorrow behind a smile. The city is full of stories that are never written, yet they pass right by us. Sometimes I think the streets have better memories than people. Every day, they witness grief, love, farewells, and new beginnings, and they say nothing. I spend a few more hours getting lost among the streets like this; with a book that's a few pages further along, a cup that's gone cold, and a sketch that's no longer in my bag. Then, quietly, I make my way back home.
Mahsa.

But for everything I want, I will wait.((:

sticker.webp0.06 KB

ولی نقاشی اگه همونی که میخوام بشهههه🛐😭

فک کن الان سال 1395 عه و داری لیسانسه هارو میبینی :)

فقط اون رفیقم که بعد از دو ساعت توضیح دادن میگه 'چرا'.

آقای کریستیانو رونالدو، جای خالی شما در جام‌های جهانی آینده برای بسیاری از ما احساس خواهد شد. شما فقط یک بازیکن فوتبال نیستید؛ شما الهام‌بخش میلیون‌ها نفر در سراسر جهان هستید بسیاری از ما درس های بزرگی از شما گرفته‌ایم. . . ما شما را دوست داریم و برای ما افتخاری بزرگ بود که سال‌ها شاهد تلاش، درخشش و هنر شما در زمین فوتبال باشیم.❤️‍🩹 گاهی در زندگی، همه چیز دست به دست هم می‌دهد تا حتی بزرگ‌ترین‌ها را به سخت‌ترین لحظه‌ها برساند؛ اما هیچ‌چیز نمی‌تواند بزرگی، افتخار و خاطراتی را که ساخته‌اید از بین ببرد. و جام جهانی دیشب برای من تمام شد. ★~با تمام احترام و افتخار؛ از سن‌پترزبورگ.

4_5965557266013755205.mp36.27 MB

اگه یه کلمه بودم؟صبر

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی‌ست هوا؟ یا گرفته است هنوز ؟ من در این گوشه که از دنیا بیرون است آسمانی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه می‌بینم دیوار است آه این سخت سیاه آنچنان نزدیک است که چو بر می‌کشم از سینه نفس نفسم را بر می‌گرداند ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می‌ماند کورسویی ز چراغی رنجور قصه‌پرداز شب ظلمانیست نفسم می‌گیرد که هوا هم اینجا زندانی‌ست هر چه با من اینجاست رنگ رخ باخته است آفتابی هرگز گوشه چشمی هم بر فراموشی این دخمه نینداخته است اندر این گوشه خاموش فراموش شده کز دم سردش هر شمعی خاموش شده یاد رنگینی در خاطر من گریه می‌انگیزد ارغوانم آنجاست ارغوانم تنهاست ارغوانم دارد می‌گرید چون دل من که چنین خون ‌آلود هر دم از دیده فرو می‌ریزد ارغوان این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دل ما می‌آید؟ که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است وین چنین بر جگر سوختگان داغ بر داغ می‌افزاید؟ ارغوان پنجه خونین زمین دامن صبح بگیر وز سواران خرامنده خورشید بپرس کی بر این دره‌ی غم می‌گذرند؟ ارغوان خوشه خون بامدادان که کبوترها بر لب پنجره‌ی باز سحر غلغله می‌آغازند جان گل رنگ مرا بر سر دست بگیر به تماشاگه پرواز ببر آه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند ارغوان بیرق گلگون بهار تو برافراشته باش شعر خونبار منی یاد رنگین رفیقانم را بر زبان داشته باش تو بخوان نغمه ناخوانده‌ی من ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
★~هوشنگ ابتهاج

تو تمام میشوی ولی تمام نمیشود . . .

sticker.webp0.34 KB

و او خدای بی نهایت ها است...

لحظه‌ها می گذرد آنچه بگذشت نمی آید باز قصه‌ای هست ڪه هرگز دیگر نتواند شد آغاز مثل این است که یک پرسش بی پاسخ بر لب سرد زمان ماسیدہ است ★~سهراب سپهری