سنپترزبورگ؛
前往频道在 Telegram
این بار، خودم را جا نمیگذارم.
显示更多未指定国家未指定类别
290
订阅者
+124 小时
-17 天
-2930 天
帖子存档
291
The worst prison is not a room with high walls; rather, it is a mind that offers no escape from itself, and a place where, every time you close your eyes, you come face to face with yourself.
291
پس از سالها، آینهی خاکگرفتهی کنار انباری را بیرون میآورم؛
همان آینهی قدیمی که سالهاست کسی سراغش را نگرفته.
گردِ نشسته بر شیشه را با گوشهی پیراهنم پاک میکنم و ناگهان، انگار درِ اتاقی از سالهای دور باز میشود؛
دخترکی را میبینم که جلوی همین آینه موهایش را مرتب میکرد، لباسهایش را عوض میکرد، برای خودش میچرخید و بیدلیل میخندید.
گاهی هم روبهروی آینه میایستاد و مدتها به چشمهای خودش نگاه میکرد؛
چشم در چشمِ خودش.
چقدر زود گذشت...
دوباره دستمال را روی شیشه میکشم.
یک بار، دوبار، آنقدر که دیگر اثری از غبار نمیماند.
اما تصویر من پیدا نمیشود.
آینه تمیز است،
اتاق روشن است،
پنجره باز است،
اما من...
انگار سالهاست از قابِ خودم بیرون رفتهام.
شاید آدم، یک روز صبح بیدار میشود و میبیند چیزی از خودش را جا گذاشته؛
نه میداند کجا، نه میداند چه وقت.
فقط دیگر مثل سابق جلوی آینه نمیایستد.
دیگر برای خودش موهایش را مرتب نمیکند.
دیگر آنقدر به چشمهایش خیره نمیشود.
دیگر نمیپرسد: «امروز چطورم؟»
فقط نگاهی کوتاه میاندازد و رد میشود.
دوباره به آینه نگاه میکنم.
دلم برای آن دختر تنگ شده؛
برای دختری که هنوز نمیدانست بعضی فصلها قرار نیست زود تمام شوند.
انگشتهایم را روی شیشه میگذارم، درست جایی که باید صورتم باشد.
شاید اگر کمی بیشتر صبر کنم، برگردد.
شاید هنوز جایی میان این همه سال،
میان لباسهای قدیمی، عکسهای رنگپریده و بوی خاکِ انباری،
خودم را جا گذاشته باشم.
آینه را آرام سر جایش میگذارم.
این بار اما دوباره رویش پارچه نمیاندازم.
میخواهم بماند.
برای روزی که دوباره روبهرویش بایستم
و کسی را که مدتهاست دنبالش میگردم،
پیدا کنم.
شاید آن روز،
چشمهایم دوباره چشمهای خودم را بشناسند.
من ایمان دارم که روزی سبز میشوم... روزی دوباره تمام این اندوه ها تمام میشود... روزی دوباره میخندم و روزی بابت تمام این صبر ها از خودم تشکر میکنم.
و من،
بعد از تمام این سالها،
آرام به خودم بگویم:
«بالاخره برگشتی.»
مهسا.
291
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
کسایی که درگیر بختک قلمی شدن، این پیامو فور کنن، جوین شم چنلاتون گریه کنیم.
توضیح بختک قلمی.
291
میخواستم زخمهایم را ببوسم و بابت تمام خستگیها و دردهایی که به دوش کشیدهام، از خودم عذر بخواهم...
اما مگر ،چه اجازهای داشتم؟
زندگی همین است؛ تلاش کردن برای آرزوها، دوام آوردن در سختیها و گاهی، سهمِ خستگیها و دردها را به شکل زخم، بر تن و جان خویش به یادگار گذاشتن.
فقط میخواهم زخمهایم را ببوسم، دست رویشان بکشم و به خودم قول بدهم که از این پس، تا میتوانم، زخمهای کمتری بر جانم نقش ببندد.
میدانم...
روزی از میان همین زخمها، جوانههایی از جنسِ امید و نور خواهند رویید؛
و شاید آن روز بفهمم که تمام این دردها، پایانِ راه نبودند؛
فقط خاکی بودند برای روییدنِ دوبارهی من . . .
مهسا.
