آن سویِ ابرها.
前往频道在 Telegram
403
订阅者
-424 小时
+357 天
+6330 天
帖子存档
کاش ابرها پلهای داشتند برای رفتن؛ پلهای تا جایی دور از تمام شلوغیهای زمین. میرفتم، از آدمها فاصله میگرفتم و به ابرها پناه میبردم؛ چون گاهی آدمها ترسناکتر از آن چیزی هستند که دیگران فکرش را میکنند. اگر قرار بود در زندگیِ بعدیام چیزی باشم، قطعاً میخواستم ابر باشم؛ آزاد، دور از هیاهوی زمین، شناور در آسمانی بیانتها. هر وقت به ابرها نگاه میکنم، حس عجیبی از آرامش در دلم مینشیند. حتی وقتی ناراحتم، نگاه کردن به آسمان دوباره ذرهای امید در دلم روشن میکند. وقتی میترسم، سرم را بالا میگیرم و به آسمان و ابرها نگاه میکنم؛ انگار همین که آن بالا هستند، کافیست تا قلبم کمی آرامتر بتپد. نمیدانم چرا… اما هر بار که به ابرها نگاه میکنم، بیدلیل لبخند میزنم. شاید چون ابرها، بدون اینکه چیزی بگویند، بلدند حالِ آدم را خوب کنند. شاید برای همین است که اگر روزی از همهچیز خسته شدم، دلم میخواهد فقط به آسمان نگاه کنم و خیال کنم جایی میان آن ابرهای سفید، پناه کوچکی برای من هست.
Repost from N/a
+1
بنظرم خودمون بودن ارزش جنگیدن رو داره، در برابر هر چیزی که اجازه نمیده خودت باشی. اینکه جلوی آینه شخصی رو ببینی که "خودشه" و نه کسی که بقیه و جامعه از اون آدم ساخته باشه. کسی که خودش انتخاب کرده کی باشه، به چه چیزهایی عشق بورزه، چه چیزی رو ببینه و بشنوه، تمام خودش رو برای چه چیزی بذاره
و دیدن خود واقعیت لذت بخش ترین حس ممکنه
بیا خودمون رو پیدا کنیم. قبوله؟ 🌠
