ضلع سوم
前往频道在 Telegram
229
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-2430 天
帖子存档
229
روزگذرِ شمارهی بیست
او رفت. بعضی رفتنها، صدایی ندارند؛ اما تا مدتها سکوتشان در آدم میماند.
او هم رفت؛ درست وقتی که تازه داشتم کمی به خودم میآمدم.
نمیدانم آنطرف چه خبر است که یکییکی همه راهشان به آنجا میافتد.
مگر اینجا چه کم داشت؟
مگر اینجا کم به ما خوش گذشت؟
فقط امیدوارم آنجا، روزگار با او مهربانتر باشد.
رفتن او همزمان شد با پریدن چنل تلگرام.
یک روز کامل از دسترسم خارج شد؛ پستهایم یکییکی حذف میشدند، ممبرها ریموو میشدند و ظرف چند ساعت، هفتصد نفر از چنل کم شدند.
راستش، عددش هیچوقت برایم اهمیتی نداشت و حالا هم ندارد.
برای من، شماهایی که اینجا ماندید و نوشتههایم را خواندید، ارزش داشتید.
هنوز هم نمیدانم کار چه کسی بود.
نمیدانم چطور توانست.
با کلی دردسر، چنل را پس گرفتیم.
چند بار به حذف کردنش فکر کردم.
با خودم گفتم شاید وقتش رسیده باشد همهچیز را همینجا تمام کنم اما بعد دیدم حالِ من با نوشتن، از بینوشتن خیلی بهتر است.
پس دوباره شروع کردم یه نوشتن.
خوشحالم که هنوز اینجایید.
229
عزیزِ من، همهچیز در یک چشم بر هم زدن تمام میشود؛ آنقدر ناگهانی که آدم فقط میماند و دهانی که دیگر بسته نمیشود.
229
بچه ها؛ من یهویی از چنل افتادم بیرون و هیچ دسترسی بهش نداشتم و نمیتونستم هیچ کاری کنم. چند تا از پست هام دیلیت شد و نزدیک شیشصد تا از ممبر های چنل ریمو شد…
229
روزگذرِ شمارهی بیست
امروز عصر، وقتی چنلم از دسترسم خارج شد و دیدم پستهایم یکییکی دارند پاک میشوند، بیشتر از همیشه به حرفِ اطرافیانم فکر کردم؛ همانهایی که همیشه میگفتند: از زندگی دانیال، راحت میشود چند فصل زخم کاری ساخت.
راستش هنوز هم دقیق نمیدانم چه شد.نمیدانم تقصیر چه کسی بود، یا اصلاً باید گردنِ چه چیزی بیندازمش.
فقط میدانم اعصابم بهشدت از همه چیز به هم ریخته است.
شاید اگر فقط همین بود، راحتتر از کنارش رد میشدم؛ اما وقتی چند اتفاق پشت سر هم روی سرت خراب میشود، آدم دیگر کلافه میشود. فعلاً فقط همین را میتوانم بنویسم.
با وجود ِ اینا باز ادامه میدیم…
229
همیشه فکر میکردم عشق، برای قصههاست؛ یا دستکم، برای سالیانی است بسیار دور اما امروز فهمیدم عشق میتواند همان لحظهی جدایی باشد. همان لحظه که بیاختیار چند بار ساعتت را نگاه میکنی. همان لحظه که چمدانت، بیحوصله روی زمین کشیده میشود.
همان لحظه که باد در موهایت میپیچد و تو، با دلی پُر و حالی که هیچ واژهای از پسِ آن برنمیآید، این خاک را ترک میکنی و به جای دیگری دل میبندی. من درست همانجا، هزار بار بیشتر عاشقت میشوم.
نمیدانم روزگار چه کینهای از ما به دل گرفته است. نمیدانم چرا هر بار که آدم به چیزی دل میبندد، زمان دستش را میگیرد و از آن دورش میکند. با این همه، دلم روشن است.
عزیز من روزی، زیرِ سروی که آنقدر قد کشیده باشد که دلِ آسمان را شکافته باشد، در شهری که هنوز نامش را نمیدانیم، در خیابانی که هیچکس آن را عاشقانهترین خیابانِ دنیا نمیداند جز من و تو، دوباره کنار هم قدم خواهیم زد. دوباره، جایی هزاران کیلومتر آنور تر، به یادِ تمام پیالههایی که خالی شدند، خواهیم نوشید؛ و به یادِ تمام سیگارهایی که دودشان در باد گم شد، یکی دیگر روشن خواهیم کرد. آن روز، اگر شعری هم نخوانیم، اگر حرفی هم نزنیم، اگر فقط سکوت کنیم و باد از میان شاخههای سرو بگذرد، برای من کافیست.
برای او
229
همیشه فکر میکردم عشق، برای قصههاست؛ یا دستکم، برای سالیانی است بسیار دور اما امروز فهمیدم عشق میتواند همان لحظهی جدایی باشد. همان لحظه که بیاختیار چند بار ساعتت را نگاه میکنی. همان لحظه که چمدانت، بیحوصله روی زمین کشیده میشود.
همان لحظه که باد در موهایت میپیچد و تو، با دلی پُر و حالی که هیچ واژهای از پسِ آن برنمیآید، این خاک را ترک میکنی و به جای دیگری دل میبندی. من درست همانجا، هزار بار بیشتر عاشقت میشوم.
نمیدانم روزگار چه کینهای از ما به دل گرفته است. نمیدانم چرا هر بار که آدم به چیزی دل میبندد، زمان دستش را میگیرد و از آن دورش میکند. با این همه، دلم روشن است.
عزیز من روزی، زیرِ سروی که آنقدر قد کشیده باشد که دلِ آسمان را شکافته باشد، در شهری که هنوز نامش را نمیدانیم، در خیابانی که هیچکس آن را عاشقانهترین خیابانِ دنیا نمیداند جز من و تو، دوباره کنار هم قدم خواهیم زد. دوباره، جایی هزاران کیلومتر آن
آنور تر، به یادِ تمام پیالههایی که خالی شدند، خواهیم نوشید؛ و به یادِ تمام سیگارهایی که دودشان در باد گم شد، یکی دیگر روشن خواهیم کرد. آن روز، اگر شعری هم نخوانیم، اگر حرفی هم نزنیم، اگر فقط سکوت کنیم و باد از میان شاخههای سرو بگذرد، برای من کافیست.
برای او
229
روزگذرِ شمارهی بیست
امروز متین، خیلی رندوم، ازم پرسید قدیمیترین چیزی که توی گوشیت داری چیه؟
رفتم گشتم و رسیدم به یک ویس از سال نود و نه. ویسی که برای یک بندهی خدایی فرستاده بودم و تویش شعری میخواندم.
راستش نه اسم شاعر یادم هست، نه حتی یادم میآید چرا آن شعر را انتخاب کرده بودم.
آن روزها تازه با شعر اُخت شده بودم.
حس میکردم شعر، پاکترین و شاید زیباترین راهِ حرف زدن است.
دلم میخواست برای همه شعر بخوانم؛ برای دوست و آشنا، برای زمین و زمان، حتی برای کسی که احتمالاً نه هیچ علاقهای به من داشت و نه به شعر نداشت!
جالب اینجاست که شعرش هم اصلاً فلسفی یا عاشقانه نبود؛ یک شعر طنز بود.
و حقیقتش هنوز هم نمیدانم با چه اعتمادبهنفسی آن را برای آن بندهی خدا فرستاده بودم.
اصلاً یادم نیست آن موقع چه نسبتی با هم داشتیم، فقط میدانم اگر امروز کسی همان ویس را برایم بفرستد، احتمالاً چند دقیقهای به سقف خیره میشوم و دربارهی تصمیمات زندگیام تجدیدنظر میکنم.
راستش نمیخواستم ویس را منتشر کنم…
اما متین آنقدر اصرار کرد که بالاخره راضی شدم.
فقط لطفاً… زیاد بهم نخندید!
راستی، قدیمیترین چیزی که هنوز توی گوشیتان نگه داشتهاید چیست؟
229
روزگذرِ شمارهی بیست
امروز متین، خیلی رندوم، ازم پرسید:
قدیمیترین چیزی که توی گوشیت داری چیه؟
رفتم گشتم و رسیدم به یک ویس از سال نود و نه. ویسی که برای یک بندهی خدایی فرستاده بودم و تویش شعری میخواندم.
راستش نه اسم شاعر یادم هست، نه حتی یادم میآید چرا آن شعر را انتخاب کرده بودم.
آن روزها تازه با شعر اُخت شده بودم.
حس میکردم شعر، پاکترین و شاید زیباترین راهِ حرف زدن است.
دلم میخواست برای همه شعر بخوانم؛ برای دوست و آشنا، برای زمین و زمان، حتی برای کسی که احتمالاً نه هیچ علاقهای به من داشت و نه به شعر نداشت!
جالب اینجاست که شعرش هم اصلاً فلسفی یا عاشقانه نبود؛ یک شعر طنز بود.
و حقیقتش هنوز هم نمیدانم با چه اعتمادبهنفسی آن را برای آن بندهی خدا فرستاده بودم.
اصلاً یادم نیست آن موقع چه نسبتی با هم داشتیم، فقط میدانم اگر امروز کسی همان ویس را برایم بفرستد، احتمالاً چند دقیقهای به سقف خیره میشوم و دربارهی تصمیمات زندگیام تجدیدنظر میکنم.
راستش نمیخواستم ویس را منتشر کنم…
اما متین آنقدر اصرار کرد که بالاخره راضی شدم.
فقط لطفاً… زیاد بهم نخندید!
راستی، قدیمیترین چیزی که هنوز توی گوشیتان نگه داشتهاید چیست؟
229
من خیلی زود رنجم و عادت بدی که دارم اینه که تا توی جمعی احساس ناراحتی کنم یا احساس بدی بهم دست بده یهو بدون اینکه به کسی خبر بدم غیبم میزنه؛ خیلیم سعی کردم ترکش کنم اما نشدنیه.
229
من خیلی زود رنجم و عادت بدی که دارم اینه که تا توی جمعی احساس ناراحتی کنم یا احساس بدی بهم دست بده یهو بدون اینکه به کسی خبر بدم غیبم میزنه؛ خیلیم سعی کردم ترکش کنم اما نشدنیه.
