ضلع سوم
前往频道在 Telegram
229
订阅者
-124 小时
-47 天
-2430 天
帖子存档
229
روزگذرِ شمارهی چهارده
دیشب، همانطور که گفته بودم، تا صبح نخوابیدم و مشغولِ درس خواندن بودم.
صبح، بعد از امتحان، مصاحبهی خاطرآرت با سروش صحت را دیدم؛ مصاحبهای که تقریباً تمامش از سؤال و جوابهای یکخطی تشکیل شده بود. به دلم نشست. فکر میکنم ایدهی باحالی باشد. راستش را بخواهید، از آن مصاحبههای دوساعتهای که نیمی از آن صرفِ مقدمهچینی و نیمِ دیگرش صرفِ چرتوپرت گفتن میشود، بیزارم.
بعد از آن، رفتم به متین به جز خرابکاری، کمک کنم تا اسبابکشیاش را انجام بدهد.
در آن خانه کم خاطره نداشتم. بارها آنجا رفته بودم، ساعتها نشسته بودیم، قهوه خورده بودیم، سیگار کشیده بودیم و دربارهی هر موضوعِ مهم و بیاهمیتی که به ذهنِ بشر میرسد، چرتوپرت گفته بودیم.
آدم تا وقتی قرار نیست از جایی خداحافظی کند، نمیفهمد چقدر به آنجا عادت کرده است.
متین، وقتی فهمید خانوادهای که قرار است آنجا زندگی کند یک بچهی کوچک دارد، با نهایتِ خونسردی روی یکی از دیوارهای اتاق که حدس میزد قرار است اتاق بچه باشد نوشت:
“اینجا جن داره، حواستون باشه.”
بنده حقیقتاً معتقدم این یکی از بهترین بدرقههایی بود که میشد برای یک خانه و صاحب خانهی بعد نوشت.
همهی چیز ها را بردیم فقط ماند یک سری مجسمه و گل و گیاه که قرار شد سری بعد آنها را ببریم. بعد از چندین ساعت اسبابکشی، راه افتادیم سمتِ پیادهراهِ رادفر.
هنوز هم برایم سؤال است که وسطِ این گرمای شیراز، چرا آنجا همیشه اینقدر خنکتر از بقیهی شهر است؟ کمی قدم زدیم، حرف زدیم، طبقِ معمول چند نخ سیگار دود کردیم و شام خوردیم.
229
روزگذرِ شمارهی چهارده
دیشب، همانطور که گفته بودم، تا صبح نخوابیدم و مشغولِ درس خواندن بودم.
صبح، بعد از امتحان، مصاحبهی خاطرآرت با سروش صحت را دیدم؛ مصاحبهای که تقریباً تمامش از سؤال و جوابهای یکخطی تشکیل شده بود. به دلم نشست. فکر میکنم ایدهی باحالی باشد. راستش را بخواهید، از آن مصاحبههای دوساعتهای که نیمی از آن صرفِ مقدمهچینی و نیمِ دیگرش صرفِ چرتوپرت گفتن میشود، بیزارم.
بعد از آن، رفتم به متین به جز خرابکاری، کمک کنم تا اسبابکشیاش را انجام بدهد.
در آن خانه کم خاطره نداشتم. بارها آنجا رفته بودم، ساعتها نشسته بودیم، قهوه خورده بودیم، سیگار کشیده بودیم و دربارهی هر موضوعِ مهم و بیاهمیتی که به ذهنِ بشر میرسد، چرتوپرت گفته بودیم.
آدم تا وقتی قرار نیست از جایی خداحافظی کند، نمیفهمد چقدر به آنجا عادت کرده است.
متین، وقتی فهمید خانوادهای که قرار است آنجا زندگی کند یک بچهی کوچک دارد، با نهایتِ خونسردی روی یکی از دیوارهای اتاق که حدس میزد قرار است اتاق بچه باشد نوشت:
“اینجا جن داره، حواستون باشه.”
بنده حقیقتاً معتقدم این یکی از بهترین بدرقههایی بود که میشد برای یک خانه و صاحب خانهی بعد نوشت.
همهی چیز ها را بردیم فقط ماند یک سری مجسمه و گل و گیاه که قرار شد سری بعد آنها را ببریم. بعد از چندین ساعت اسبابکشی، راه افتادیم سمتِ پیادهراهِ رادفر.
هنوز هم برایم سؤال است که وسطِ این گرمای شیراز، چرا آنجا همیشه اینقدر خنکتر از بقیهی شهر است؟ کمی قدم زدیم، حرف زدیم، طبقِ معمول چند نخ سیگار دود کردیم و شام خوردیم.
229
چندین سال از زندگیم رو بندرعباس گذروندم. هنوز هم هر وقت اسم جنوب میاد، دلم میگیره. نمیدونم چرا همیشه سهم مردم جنوب، سختی بیشتر و حق کمتر بوده. اونا هم هموطنای ما هستن… یادشون باشیم.
229
روزگذرِ شمارهی سیزده
امروز، دو روزی میشود که روزگذر ننوشتهام.
شاید فکر کنید حال و حوصلهی نوشتن نداشتم؛ خیر. دو روز تمام، موبایل و فضای مجازی را کنار گذاشتم و رفتم سراغ همان چیزی که به آن کار واقعی میگویند. کارهای عقبافتادهام را یکییکی جمع کردم و حالا با خیالی آسوده، دوباره نشستهام روبهروی روزگذر.
راستش را بخواهید، بیش از هر چیزی که فکرش را میکردم، دلم برای نوشتن تنگ شده بود.
در این دو روز، هر روز بیش از هشت ساعت درس خواندم، وقت اضافه آوردم، شبها پیادهروی کردم و احساس میکنم خوابم هم بهتر شده است. پس، پیش به سوی خراب کردن دوبارهی خواب و زنده باد بیدار ماندن تا طلوعِ خورشید!
در این دو روز، بیشتر از آنکه به هرچیزی فکر کنم، به خودِ روزگذر فکر کردم. به اینکه قرار است آخر به کجا برسد.
به اینکه اصلاً روزِ اول با چه هدفی شروعش کردم. فقط میخواستم بنویسم تا ترسِ نوشتن از سرم بیفتد و خودم را از آن منجلابی که در آن گیر کرده بودم بیرون بکشم؟
یا روزگذر قرار است روزی به چیزی بزرگتر از چند صفحه خاطره تبدیل شود؟
با دوستانم، و تقریباً با هر کسی که فکرش را بکنید، دربارهی روزگذر حرف زدم.
خوشبختانه تقریباً همه از آن راضی بودند.
اما…حس میکنم روزگذر دیگر آنطور که باید، مرا ارضا نمیکند.
دلم میخواهد متنهای کوتاهتر، متفاوتتر و بازیگوشتری بنویسم؛ (چقدر بازیگوش کلمهی باحالیه) متنهایی که بیشتر از آنکه شبیه گزارشِ یک روز باشند، شبیه تکهای از ذهنم باشند.
نه اینکه صرفاً هر روز، همان قالب همیشگی را تکرار کنم.
البته این به آن معنا نیست که روزگذر به آخرِ خط رسیده است.
فقط فکر میکنم وقتِ آن رسیده که پوست بیندازد؛ همانطور که آدمها، فکرها و حتی فصلها پوست میاندازند.
راستی… یکی از بهترین اتفاقهایی که روزگذر برایم داشت، خودِ شما بودید.
باهم در بات درددل میکنیم، حرف میزنیم، ایده میدهید و گاهی مسیرِ ادامهی روزگذر را عوض میکنید.
بابتِ همهی اینها… ممنوووووونم.
229
روزگذرِ شمارهی دوازده
یک مرضی است که اسمش را نمیدانم.
نمیدانم اصلاً آدم بیکاری پیدا شده که برایش اسمی بگذارد یا نه؛ اما هرچه هست، مرضی است خانمانسوز.
شاید برای شما هم پیش آمده باشد؛ یک لحظه فکر کنی همهچیز دارد درست پیش میرود، احساس کنی چقدر در این مسیرِ ناهموارِ موفقیت خوب عمل میکنی، اما چند وقت بعد، یکدفعه به خودت بیایی و ببینی گوشهای نشستهای، سماق میمکی و تمام آن چیزی که تا همین دیروز برایش سینه چاک میکردی، یادت رفته است.
بندهی حقیرِ سراپا تقصیر، احساس میکنم مدتیست به این مرضِ سخت دچار شدهام و دیگر نمیتوانم آن آدمِ سابق باشم.
بله، بارها شده که صبح با انگیزه از خواب بیدار شوم و تا شب کاری را با تمام وجود انجام بدهم؛ اما فردایش تا لنگِ ظهر خوابیده باشم.
بله، بارها شده ساعتها بنشینم و درس بخوانم؛ آن هم فقط چون چند ساعت بعد امتحان داشتم.
بله، بالجبر و بسی هر دمبیل، برگشتن به نسخهی قبلیِ خودم تبدیل به آرزویی محال شده است؛ آرزویی که بعضی شبها خوابش را میبینم.
امروز هم خیلی معمولی گذشت.
سری به دوستم که هنوز در بیمارستان است زدم، بعد با یکی از دوستانم کمی قدم زدیم، آه کشیدیم و همین.
229
درپی آن همه خون
که بر این خاک چکید
ننگمان باد این جان
شرممان باد این نان
ما نشستیم و تماشا کردیم.
