ضلع سوم
前往频道在 Telegram
230
订阅者
-124 小时
-47 天
-2530 天
帖子存档
230
روزگذرِ شمارهی سیوشش
در ناشناس پرسیده بودید از خداحافظی بدت میآید و من در جواب گفتم دوستداشتنیترین و راحتترین چیزی که در زندگیام دیدهام خداحافظی است. خودت را راحت میکنی، میروی یک گوشه و بدون دغدغه مینشینی و خلاص! اما گاهی یک آدم، یک حرف، یک نگاه یا یک تلنگر میشود دلیل اینکه بمانی و خداحافظی نکنی. خداحافظی برایم راحت است، اما بعدش برایم سخت میشود. بعدش که میبینم دیگر هیچ راه برگشتی نیست و رویم نمیشود برگردم و در چشم نفر مقابل، آن خیابان، آن خاطره و تمام چیزهایی که پشت سر گذاشتهام نگاه کنم، تازه میفهمم خداحافظی آنقدرها هم کار راحتی نیست و میدانید که منظورم صرفاً خداحافظی از یک کشور نیست. خداحافظی در زندگی هزار جور شکل دارد و ظاهراً آدم باید هر چند وقت یک بار بنشیند و با یک چیزی خداحافظی کند. گاهی با یک آدم، گاهی با یک شهر، گاهی با یک خانه و گاهی هم با یک گربه که فقط یک بار دیدهای ولی somehow احساس میکنی باید برایش وصیتنامه بنویسی.
امروز ظهر رفتم خانهی مادربزرگم. خانهی مادربزرگ مادریام از آن خانههایی است که یک حس عجیبی از زندگی میدهد. پدربزرگم نشسته بود روی صندلی، بغل ریحانهای حیاط، داشت توتون پیپش را عوض میکرد و سیبیلش را میتاباند و همزمان عطر و بوی خورشت سبزی مادربزرگم داشت مرا در آغوش میگرفت. همهچیز خیلی آرام و دوستداشتنی بود؛ البته ناگفته نماند صدای غر زدن مادربزرگم به پدربزرگم هم در پسزمینه پخش میشد که فضای زندگی را کاملتر میکرد. آن هم چه غر زدنی! چون نمیدانست من در حیاط نشستهام، تمام دقودلی چند سال گذشته را گذاشته بود وسط و با تمام وجود داشت خالی میکرد. من هم نشسته بودم و به این فکر میکردم که اگر بفهمد من اینجا هستم، احتمالاً باید شاهد فصل دوم این برنامه هم باشم. پدربزرگم در همین حین خیلی رندوم به من گفت: دانیال، ببین مرد سنگ زیرین آسیابه؛ نباید بلرزه، سُست بشه، بترسه. باید سختی بکشه، سختی بکشه.
کمی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که کلاً آدمها سنگ زیرین آسیاباند و ظاهراً قرار است تا آخر عمرشان بروند، ادامه بدهند و سختی بکشند؛ البته اگر بخواهند و خودشان را نبازند. این وسط فقط هنوز نفهمیدهام چرا زندگی انقدر اصرار دارد آدم را تبدیل به سنگ زیرین آسیاب کند و خودش هم ظاهراً هیچوقت خسته نمیشود.
در همین حین مادربزرگم من را دید و گفت: عه دانیال! بیا تو، دمِ در بده. همزمان هم به پدربزرگم که نشسته بود و داشت دردِ دل میکرد، یک چشمغرهی حسابی رفت.
گفتم: میام، میام. رفتم داخل، حرف زدیم، خندیدیم و برای آخرین بار خداحافظی کردیم. کمی هم آبغوره گرفتیم!
بعد سوار موتور شدم و برگشتم خانه. باد شدیدی میآمد، گرد و خاک بلند شده بود و یک جایی حتی کنار زدم. به نظرم بدترین هوای ممکن برای موتورسواری همین است. گرد و خاک باشد، باد شدید بوزد، هوا گرگومیش باشد، نمنم باران هم بزند و تو هم روی یک موتور نشسته باشی و به این فکر کنی که آیا واقعاً لازم بود امروز بیرون بیایم؟
اگر یک نفر همان لحظه از کنارم رد میشد، احتمالاً فکر میکرد دارم برای تست بدلکاری فیلم The road میروم بعد در چمران مرگ را با چشم خودم دیدم. واقعاً از آن لحظههایی بود که آدم یکهو با خودش میگوید: خب، شاید امروز دیگر وقت مناسبی برای مردن باشد! آمدم خانه، موتور را بدجور پارک کردم و چند لحظه ایستادم و به آن نگاه کردم بعد با خودم گفتم: این هم از اخرین موتور سواریم اینجا.
230
روزگذرِ شمارهی سیوپنج
نمیدانم کی اینقدر زود گذشت؟
نمیدانم کی پستانک را دور انداختم، دیپلم گرفتم، کنکور دادم، دانشگاه رفتم، کلی دوست پیدا کردم، یک خانواده شدیم، خاطره ساختیم، خواندیم، رقصیدیم، ساز زدیم، دوباره رقصیدیم، سیگاری شدیم، کشیدیم، کشیدیم، ترک کردیم، رفتیم، آمدیم، دور هم جمع شدیم و حالا همهی اینها را دارم داخل کیسههای وکیوم به زور جا میدهم.
با جاروبرقی بادشان را خالی میکنم، با پا رویشان میروم که کاملاً پرس شوند، بعد دوباره یک چیز دیگر رویشان میگذارم و باز با پا میروم رویشان تا شاید دو سانت فضای بیشتر برایم باز شود.
رسماً دارم زندگیام را بستهبندی میکنم.
فقط مانده خاطراتم را هم وکیوم کنم که در چمدان جا شوند و هر کاری میکنم که بتوانم یک چیز بیشتر با خودم ببرم. این طرف لباس، آن طرف کتاب، یک گوشه کفش، آن گوشه هم یک چیز دیگر، بعد هم با تمام توان روی چمدان مینشینم تا زیپش بسته شود و در این لحظات حسّاس، از خداوند، کائنات و هر نیروی ماورایی دیگری که در دسترس است تقاضای همکاری دارم که زیپ چمدان بسته شود. امروز بچّهها گفتند میخواهند برایم گودبای پارتی بگیرند. با تعجّب گفتم: برای کی؟ خندیدند و گفتند: تو دیگه، تو! یک لحظه ماندم که یعنی من؟ واقعاً من؟
یعنی بالاخره نوبت من هم رسید؟
هنوز هم باورم نمیشود که کار به اینجا رسیده و یکی از هزاران تلاشم بالاخره نتیجه داده است.
البتّه پخی هم نشدهام، خیالتان راحت!
هنوز تا پخی شدن فاصلهی قابلتوجّهی دارم.
از گودبای پارتی بدم میآید.
اصلاً از هر چیزی که بوی خداحافظی بدهد خوشم نمیآید. چند وقتی است خداحافظی را ترک کردهام و نمیخواهم دوباره معتادش شوم.
خداحافظی از آن چیزهایی است که یک بار امتحانش کنی، خیلی زود میبینی داری با همهچیز خداحافظی میکنی.
اول با آدمها. بعد با خیابانها.
بعد با کافهها. بعد با شهر.
بعد با خاطرهها. بعد با نیمکت پارک.
بعد با آن مغازهای که یک بار از آن خرید کردی.
بعد هم احتمالاً با گربهای که یک بار دمِ درِ خانه دیدی و روی سرش دستی کشیدی و حالا احساس میکنی باید بروی و برایش نامهی خداحافظی بنویسی.
230
روزگذرِ شمارهی سیوچهار
دیشب حوصلهام سر رفته بود و برای تنوع فیلم Evil Dead Rise را گذاشتم و نگاه کردم.
فیلم ترسناک بدی نبود، اگر به فیلم ترسناک نیاز دارید ببینینش؛ البته اگر بعدش تصمیم گرفتید ساعت سهی شب به سقف خیره شوید و به تمام صداهای خانه شک کنید، مسئولیتش با خودتان است.
صبح از خواب بیدار شدم و رندوم رفتم موهایم را کوتاه کردم. اصلاً خودم هم دیگر یادم رفته بود مو کوتاه کردن چه شکلی است و حس میکردم دارم یک نسخهی قدیمی از خودم را دوباره ملاقات میکنم. نزدیک یک سال بود موهایم را کوتاه نکرده بودم و در این مدت موهایم تقریباً تبدیل به یک موجود مستقل شده بود که برای خودش زندگی میکرد و تصمیم میگرفت.
ظهر هم امین بهم زنگ زد و گفت بیا آنجا.
من هم رفتم و از دم در بوی آلبالوپلو مرا داشت در آغوش میگرفت! نگویم از طعم آلبالوپلویش…
عصر هم بچهها آمدند خانهی امین و با هم تئاتر نکبت را نگاه کردیم. نقش کاظم سیاحی را دوست داشتم.
بعدش با زیرانداز و یک قابلمه دمپخت، به سوی پارک خلدبرین که فقط یک خیابان با خانهی امین فاصله دارد، شتافتیم.
البته شتافتن تعبیر بسیار باشکوهی برای چهار نفر آدم با یک قابلمه دمپخت است!
رفتیم آنجا و کمی نشستیم، به پیرمردهایی که میآیند آنجا ابی و داریوش میخوانند و پیرزنهایی که برایشان دست میزنند، یواشکی قِر ریز میآیند و کِل میکشند نگاه کردیم.
شاید باورتان نشود اما یکی از عجیبترین و بامزهترین صحنههای شهر است!
آن وسط یک گربهی کوچک هم به ما پیوست و خودش را دائماً به ما میچسباند و دوست داشت خودش را با ما قاطی کند. برای بچهگربه شیر گرفتیم و اسمش را گذاشتیم ناصر. به نظرم اسم بسیار درخوری است. هم اُبهت دارد، هم یک جور مظلومیت خاصی در آن وجود دارد.
امیدوارم دفعهی بعد که آمدم خلدبرین، ناصر به همراه فرزندانش، مسعودمیرزا، کامرانمیرزا و مظفرالدین آنجا باشد. اگر هم نباشد، امیدوارم حداقل جایی با گربه های قاجاری مشغول ادارهی یک قلمرو کوچک گربهای شده باشد، زندگی خوبی داشته باشد و میومیویش از جای گرمی بلند شود.
230
روزگذرِ شمارهی سیوچهار
بعد از متنی که نوشتم، چندین نفر از چنل لفت دادند و تعدادی هم شروع به فحاشی و گفتن جملههایی از نوع پایت را از گلیمت فراتر نگذار و فحشهای ناموسی کردهاند. اینکه یک نفر یک نظر سیاسی یا اجتماعی را دوست ندارد، کاملاً قابل فهم است؛ اما اینکه جواب یکسری از افراد به یک نظر، فحش ناموسی و تهدید باشد،
مشخص است که طرف حسابمان چه نوع افرادی هستند.
به امید نابودیتان.
به امید اینکه یک روز این فضای فحش، تهدید، خفهکردن صدای مخالف و دستور دادن به آدمها برای اینکه چه بگویند و چه نگویند، نابود شود.
چون دوست ندارم فضای روزگذر را با گفتن اینچیز ها خراب کنم، ادامهی روزگذر را در متن بعد خواهم نوشت.
230
روزگذرِ شمارهی سیوسه
دیشب تا صبح صد بار از خواب پریدم و خوابهای چرتوپرت و بیمعنا دیدم.
همینطور که برادرم سه بار مرا از خواب بیدار کرد، مشخص است که در خواب هم مشغول بافتن اراجیف بودهام. نمیدانم چرا دیشب اینقدر بد بود! ساعت شش صبح هم از خواب بیدار شدم و چون دیگر خوابم نمیبرد، هال خانه را چندین بار پیمودم و قدم زدم.
بعد دیدم رختکن بازندهها آمده و گل از گلم شکفت! بعد دیدم اپیزود جدید رختکن بازندهها آمده و گل از گلم شکفت. قبلاً هم گفتهام که پادکست زیاد گوش میدهم، ولی رختکن را یک جور دیگری دوست دارم. از همان اپیزود سردار سرمست پیدایش کردم و بعد دو اپیزود قبلی را هم گوش دادم و در زمان جنگ که تقریباً همهچیز قطع بود، آنقدر همهی اپیزودهایش را دوباره و چند باره گوش دادم که اپیزودهایش را موبهمو حفظ شدم.
من کلاً پادکستهای گفتوگومحور را بیشتر دوست دارم؛ آنهایی که قرار نیست حتماً یک موضوع مشخص را از اول تا آخر بجوند و تحویل آدم بدهند. انگار چند نفر نشستهاند و دارند حرف میزنند و تو هم یک گوشه نشستهای و گوش میدهی. کتاب صوتی هم که رسماً دشمن خونی من است!
حالا واقعاً نمیدانم رختکن دارد زودبهزود میآید یا زمان برای من زودبهزود میگذرد؟
این اپیزود یکی از دردناکترین، یا شاید بشود گفت دردناکترین، اپیزودهای رختکن بود.
چه چیزی تلختر از مادری است که بچهاش را بیستونه سال است گم کرده و هنوز دنبال او میگردد؟
بیستونه سال.
عدد عجیبی است.
بیستونه سال یعنی یک نفر تقریباً تمام جوانیاش را منتظر کسی مانده که نمیداند کجاست.
یعنی هر بار تلفن زنگ میخورد، برای چند ثانیه هنوز یک گوشهی دلش میگوید شاید خودش باشد.
شاید این بار خبری باشد.
شاید بالاخره پیدایش کردهاند.
شاید بعد از بیستونه سال، این انتظار تمام شود.
چه چیزی تلختر از زنی است که نمیداند جگرگوشهاش کجای این کرهی خاکی است؟
اصلاً زنده است؟
اصلاً جایی هست که بشود پیدایش کرد؟
و بدتر از همه این است که نمیتواند حتی برای نبودنش هم عزاداری کند!
نه میتواند بگوید رفته، نه میتواند بگوید برمیگردد. فقط مانده و یک جای خالی که بیستونه سال است پر نشده.
من با این اپیزود واقعاً اشک ریختم و خیلی حالم بد شد؛ جوری که بعد از تقریباً دو سه هفته ترک بودن، چند نخ سیگار پشت سر هم کشیدم و به این فکر کردم که چرا به توصیهی اول پادکست، که برای روحیههای شکننده و ضعیف پیشنهاد نمیشود، گوش نکردم؟
البته که سابقه نداشت با اپیزودی گریه کنم، نهایتاً بغضی میشدم!
چند ساعت طول کشید تا تازه بتوانم خودم را هضم کنم و موقعیتم را پیدا کنم.
آهنگهای بین اپیزود هم انگار چیزی شبیه استراحت بین دو نیمه بودند؛ چند دقیقه نفس میکشیدی، سعی میکردی خودت را جمع کنی و بعد دوباره برمیگشتی وسط همان درد.
یک نفس عمیق و ادامهی شنیدن.
بعد از آن، حدود ساعت ده بود که صبحانه خوردم و از خانه بیرون زدم.
کمی آجیل گرفتم که ببرم و یکسری خریدهای اینچنینی هم انجام دادم.
دیگر نزدیک به یکونیم ظهر بود که آمدم خانه، ناهار خوردم و همهچیز هم خیلی معمولی گذشت.
230
من نقاشی میکنم. شعر میخوانم و یکتایی میبینم و گاه در خانه غذا میپزم و ظرف میشویم و انگشت خودم را میبرم. و چند روز از نقاشی باز میمانم. غذایی که میپزم خوشمزه میشود به شرطی که چاشنی آن نمک باشد و یک قاشق اغماض. غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ایراد هم میگرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودی است. آدم چه دیر میفهمد؛ من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتا. ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشتهای دلپذیر.
- سهراب سپهری
230
روزگذرِ شمارهی سیودو
این روزها هرچه بیشتر به مسیری که قرار است بروم فکر میکنم، بیشتر میبینم چه راه سخت و عجیبوغریبی پیش رویم گذاشته شده.
بعضی وقتها واقعاً با خودم میگویم: گور بابای رفتن! اصلاً چرا باید بروم؟ همینجا بمانم؛ همین شهر، همین آدمها، همین خانه و همین زندگی نصفهنیمهای که بالاخره یکجوری دارم جمعش میکنم بعد دوباره به خودم میآیم و میبینم نه، شاید باید رفت و شاید بعضی راهها را فقط وقتی میفهمی چرا انتخابشان کردی که وسطشان ایستاده باشی اما این وسط یک چیزی هست که اصلاً انتظارش را نداشتم.
شماها.
این روزها که پیامهایتان را میخوانم، اینکه میبینم روزگذرها را دنبال میکنید،بعضیهایتان با نوشتههایم احساس نزدیکی میکنید و از تجربههایتان برای رفتن و چیزهای دیگر میگویید، بیش از هر چیزی خوشحالم میکند. برای همین حالا حس میکنم اگر بروم، دیگر قرار نیست فقط خودم باشم که دارم یک مسیر جدید را امتحان میکنم. انگار چند صد نفر هم یک گوشهای ایستادهاند و دارند با من نگاه میکنند ببینند این ماجرا آخرش به کجا میرسد!
این کانال را هیچوقت خیلی جدی و به چشم یک کانال با ممبر و ویو و عدد و نمودار و این چیزها ندیدهام. اصلاً راستش را بخواهید، خیلی برایم مهم نیست فلان پست چند ویو خورده یا فلان نوشته چرا کمتر دیده شده. بیشتر حس میکنم اینجا یک وبلاگ شخصی است؛ جایی که میآیم مینویسم و دوستهای جدید پیدا میکنم.
دلم میخواهد اینجا ادامهدار باشد.
دلم میخواهد روزگذرها با من جلو بروند؛ با روزهای خوب، روزهای بد، اتفاقهای مسخره، دلتنگیها، آدمهای جدید، شهر جدید و احتمالاً چندین بار پشیمان شدن از تصمیمهای عجیب زندگی!
بهزودی یک گپ هم تشکیل میدهم که اگر دوست داشتید، بیشتر با هم در ارتباط باشیم و حرف بزنیم. شاید آنجا دیگر فقط من نباشم که هر روز برایتان یک مشت کلمه تحویل میدهم و شما هم مجبور باشید بهصورت یکطرفه تحملم کنید.
امروز البته روز خیلی معمولیای بود.
اتفاق خاصی نیفتاد که بخواهم برایتان تعریف کنم. بیشتر دلم میخواست همینها را بگویم.
230
روزگذرِ شمارهی سی و یک
امروز صبح کمکم سعی کردم وسایلها را جمعوجور کنم و شروع اسبابکشیام باشد.
سایه، متین، امین و چند تا از دوستان دیگرم که تا الان اسمشان در روزگذر نیامده و نمیشناسینشان، آمدند و کمکم دادند که حداقل یکم جلو بیفتم. همهچیز را تقریباً جمع کردیم، البته یک سری وسایل هم از قبل جمع شده بودند و رفته بودند توی چمدان که با خودم ببرمشان.
همهچیز خیلی بهتر از تصورم جلو رفت؛ فقط ماند یک خانهی خالی با مبل، میز تحریر و یک تخت، و دیگر هیچچیز نبود. یک جورهایی خانه بیشتر از اینکه آمادهی اسبابکشی باشد، آمادهی تحویل به صاحبش بود.
وقتی به خودمان آمدیم دیدیم ساعت هشت شب است و هنوز ناهار نخوردیم، پس بنده دستبهکار شدم و غذا سفارش دادم تا بچهها مُزد خود را گرفته باشند و بعداً سر این بندهی حقیر سراپا تقصیر منت نزارند. البته سایه به من گفت حتی اگر کارگر هم گرفته بودی، ازت بهجز دستمزد، آبِ یخ، ناهار و شام هم میخواست! در نتیجه مشخص شد که بنده در مدیریت نیروی انسانی چندان موفق نیستم.
خلاصه تمام کارهایی که تا حالا برایشان کردم و نکردم را چندین برابر پس گرفتم؛ البته ناگفته نماند بهشان قهوه هم دادم!
شب هم دیدم نمیتوانم در این خانهی لخت بمانم، رفتم خانهی مامان اینها. آخر شب بود که پدرم خیلی رندوم بهم گفت: با خودت زنجبیل نمیخواهی ببری؟ و من همانجا به این فکر افتادم که چقدر چیز باید ببرم و چقدر چیز میخواهم ببرم که زنجبیل، در میانشان گم شده است!
