𝑾𝒉𝒐 𝒄𝒂𝒓𝒆𝒔
前往频道在 Telegram
𝘢 𝘴𝘶𝘱𝘦𝘳𝘯𝘰𝘷𝘢 𝘩𝘪𝘥𝘪𝘯𝘨 𝘣𝘦𝘩𝘪𝘯𝘥 𝘢 𝘲𝘶𝘪𝘦𝘵 𝘴𝘬𝘺 ;🦇 𝘚𝘶𝘯𝘨𝘩𝘰𝘰𝘯'𝘴 𝘸𝘪𝘧𝘦.. ٫٬★🩸 @Asteraxon_bot
显示更多未指定国家未指定类别
629
订阅者
-724 小时
-407 天
-930 天
吸引订阅者
九月 '269月 '26
九月 '26
+623
在106个频道中
八月 '26
+779
在164个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 24 九月 | +96 | |||
| 23 九月 | +1 | |||
| 22 九月 | 0 | |||
| 21 九月 | 0 | |||
| 20 九月 | +101 | |||
| 19 九月 | +1 | |||
| 18 九月 | 0 | |||
| 17 九月 | 0 | |||
| 16 九月 | 0 | |||
| 15 九月 | 0 | |||
| 14 九月 | +25 | |||
| 13 九月 | 0 | |||
| 12 九月 | +2 | |||
| 11 九月 | +77 | |||
| 10 九月 | 0 | |||
| 09 九月 | +9 | |||
| 08 九月 | +94 | |||
| 07 九月 | +8 | |||
| 06 九月 | +32 | |||
| 05 九月 | +86 | |||
| 04 九月 | 0 | |||
| 03 九月 | +71 | |||
| 02 九月 | +3 | |||
| 01 九月 | +17 |
频道帖子
| 2 | 🕸a little archive of pretty chaos ◝
🕷start in:𝑹𝒆𝒅 𝒇𝒍𝒂𝒈
𓂃݊ Niki:3★ | 71 |
| 3 | آخـرین نـت شـیفتگےام را نواخـتم اما حتی آن هم نتوانست تن تو را از هم آغوشے با "موجِ رفتن" نجات دهد. | 48 |
| 4 | نت هاے تاریکت را برایم بنواز،
تمام وجودم را گوش شنواے تاریکے هایت میکنم. | 47 |
| 5 | sticker.webp | 58 |
| 6 | sticker.webp | 54 |
| 7 | 🤦 🥹✉️𝗇𝗀𝖾𝗅 🤩 𝗂𝗇𝗌𝗂𝖽𝖾 𝗆𝗒 𝖺𝗂𝗅𝗂𝗇𝗀 𝗆𝗂𝗇ֹꛆ
✉️𝖾𝗇 ⏝ֽ۠۠֯ 𝖿𝗈𝗋 𝗎𝗌 𝖻𝗋𝗈𝗄𝖾 𝗌𝗍𝗂𝖼𝗄𝗒 | 47 |
| 8 | sticker.webp | 46 |
| 9 | 🥣 🥹✉️𝗇𝗀𝖾𝗅 🤩 𝗂𝗇𝗌𝗂𝖽𝖾 𝗆𝗒 𝖺𝗂𝗅𝗂𝗇𝗀 𝗆𝗂𝗇ֹꛆ
✉️𝗁𝗂𝗇 ⏝ֽ۠۠֯ 𝖿𝗈𝗋 𝗎𝗌 𝖻𝗋𝗈𝗄𝖾 𝗌𝗍𝗂𝖼𝗄𝗒 | 42 |
| 10 | 没有文字... | 38 |
| 11 |
◜crybaby garden 💲’s quiet pieces
melanie mn’s title page◝ | 35 |
| 12 | sticker.webp | 54 |
| 13 | 𝐶𝗅𝗂𝖼𝗄 𝗡𝗲𝘄𝗣𝗼𝘀𝘁 𓏼
ᴘʀᴇᴍɪᴜᴍ ⇢ ʜᴡᴀɴɢ ʜʏᴜɴᴊɪɴ ᴇᴍᴏᴊɪ ᴘᴀᴄᴋ
ᴊᴏɪɴ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ ⇢ https://t.me/Bambi_eri | 51 |
| 14 | sticker.webp | 20 |
| 15 | و در آخر، او در مقابل خدایی که تمام عمرش به وجودش خندیده بود، زانو زد؛ از ترس نه، از ایمان نه، نه حتی برای رستگاری؛ فقط برای طلب بخشش. زانو زد چون دیگر چیزی از آن غرور لعنتی برایش باقی نمانده بود که به آن چنگ بزند. چون فرشتهاش را از او گرفته بودند و تازه، درست در همان لحظهای که دیگر هیچ امیدی برایش نمانده بود، فهمید آدمی که تمام عمر خدا را انکار کرده، میتواند یک روز برای نجات تنها چیزی که دوست دارد، پیش پای همان خدایی بیفتد که وجودش را مسخره میکرد. دستهایش میلرزید و پیشانیاش روی سنگ سرد محراب بود، اما لبهایش حتی یک کلمهی مقدس هم نمیگفتند. هیچ دعایی بلد نبود؛ هیچ ایمانی نداشت که به آن پناه ببرد. فقط با صدایی گرفته و شکسته، میان هقهقهای خفهاش، زیر لب تکرار میکرد: «پسش بده وگرنه جهنم رو برای تمام موجوداتت میسازم.» انگار داشت با خدا معامله میکرد؛ با خدایی که هیچوقت قبولش نداشت و حالا برای اولین بار، به درگاهش التماس میکرد. تمام کفر سالهای عمرش را یکجا جلوی محراب ریخته بود و در ازایش فقط یک چیز میخواست؛ فرشتهای که دیگر در آغوشش نبود، دستی که دیگر گرمایش را حس نمیکرد و صدایی که حالا سکوتش داشت او را از درون میکشت. خون روی انگشتهایش خشک شده بود، اشک روی گونههایش سرد شده بود و قلبش چنان وحشیانه به قفسهی سینهاش میکوبید که انگار میخواست استخوانهایش را بشکند و از این بدن درمانده فرار کند. او برای اولین بار زانو زده بود، اما نه در برابر خدا؛ در برابر عشقی که برایش از خدا هم مقدستر شده بود. عشقی که تمام مرزهای میان ایمان و کفر را در ذهنش سوزانده بود. و شاید این، بیرحمانهترین شکل ایمان بود؛ اینکه شیطانی که هیچوقت به بهشت باور نداشت، برای پس گرفتن فرشتهی خودش حاضر شود تا تمام جهنم را به آتش بکشد، حتی اگر خودش اولین کسی باشد که در آن بسوزد. | 23 |
| 16 | و در پایان او در مقابل خدایی که بهش اعتقاد نداشت زانو زد چون عاشق فرشته اش شده بود. | 23 |
| 17 | 𝗌𝗎𝗇 𝗌𝖾𝗇𝗍 𝗒𝗈𝗎 𝖺 𝗆𝖾𝗌𝗌𝖺𝗀𝖾!! 💌
𝗄𝖾𝖾𝗉 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗎𝗇 𝖼𝗅𝗈𝗌𝖾 ☀️♡
| 38 |
| 18 | 𐙚
ꫂ❁ 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒆𝒈𝒆𝒏𝒅 𝒏𝒆𝒙𝒕 𝒅𝒐𝒐𝒓
ꫂ❁ 𝐶𝑜𝑢𝑝𝑙𝑒: Hoonjay
پارک سونگهون، کاپیتان تیم هاکی، یک دفعهای از تیم میره. دست بچشو میگیره، شهر رو ترک میکنه و تو جایی ساکت و آروم ساکن میشه که غمش رو فراموش کنه.
اما چرا شبا وقتی از پنجرش به بیرون زل میزد، فقط اتاق خواب همسایهی جذابش، جونگسونگ، به چشمش میومد؟
𝑁𝑜𝑤 𝑟𝑒𝑎𝑑→ Chapter ELEVEN¹¹
⋆˚✿˖° 𝘢𝘯𝘰𝘯
#LND
───ʚ˚ɞ ───
@auhypen 𓂃 ٠࣪ ִֶָ☾. | 18 |
| 19 | 没有文字... | 19 |
| 20 | # where are 𝓎ou Im outside 𝒹on't run too fast!¡ | 17 |
