رمانکده (فولدر)
前往频道在 Telegram
显示更多
未指定国家未指定类别
312
订阅者
-124 小时
-247 天
-2430 天
帖子存档
Repost from ⸳ࣶࣸ𝘝𝘦𝘎𝘢⸳ࣶࣸ
این تکسو فور کن چنلت قشنگم❗️
اینجا و اسپانسر جوین باش جوین باش فولدر بزنم +130 جذب بدم بهت💕
شات جوینی چنل+تگت @Add_mm00
فور زدی به تکست اکت بده
گپ جوین باش پستاتو فور کن
پارت ۳۰
النا بعد از اینکه به اتاقش رفت، روی تخت نشست.
گوشیاش رو برداشت و پیامهای اوا رو نگاه کرد.
لبخند زد.
بعد گوشی رو کنار گذاشت و به سقف خیره شد.
هرچی سعی کرد به چیز دیگهای فکر کنه، ذهنش دوباره برگشت سمت امیرعلی.
زیر لب گفت:
«چرا من دارم بهش فکر میکنم؟»
گوشیاش رو برداشت و صفحه مخاطبین رو باز کرد.
اسم امیرعلی بین شمارهها بود.
چند ثانیه فقط به اسمش نگاه کرد.
بعد سریع صفحه رو بست.
«نه النا... جمعش کن.»
از تخت بلند شد و جلوی آینه رفت.
موهاش رو مرتب کرد و با خودش گفت:
«اصلاً به من چه؟»
اما لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
همون لحظه گوشیاش لرزید.
پیام اوا بود:
«رسیدی خونه؟»
النا جواب داد:
«آره، تو چی؟»
اوا نوشت:
«منم رسیدم. شب بخیر.»
النا لبخند زد.
«شب بخیر دیوونه.»
گوشی رو کنار گذاشت و چراغ اتاق رو خاموش کرد.
اما درست قبل از خواب، دوباره یک اسم از ذهنش گذشت:
امیرعلی.
و خودش هم نمیدانست این فکر ساده قرار است کمکم به یکی از مهمترین اتفاقهای زندگیاش تبدیل شود.
پارت ۲۹
بعد از شام، النا و مادرش هنوز مشغول حرف زدن بودن.
مادرش پرسید:
«راستی، خواهرت زنگ نزد؟»
«نه، امروز نه.»
«پس فردا بهش زنگ بزن.»
النا سرش رو تکون داد.
«باشه.»
چند دقیقه بعد، بحثشون درباره خرید و کارهای خونه شد.
النا داشت به حرفهای مادرش گوش میداد که ناگهان ذهنش رفت سمت امیرعلی.
یادش افتاد چند روز پیش اوا درباره برادرش حرف زده بود.
امیرعلی همیشه حواسش به اوا بود.
از اون آدمهایی بود که حتی وقتی چیزی نمیگفت، معلوم بود مراقب خانوادهشه.
النا ناخودآگاه لبخند زد.
مادرش پرسید:
«چی شد یهو لبخند زدی؟»
النا به خودش اومد.
«هیچی.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
مادرش خندید.
«پس چرا یه دفعه رفتی تو فکر؟»
النا شونه بالا انداخت.
«یاد یه نفر افتادم.»
مادرش با شیطنت گفت:
«یه نفر؟»
النا سریع گفت:
«مامان! نه اونجوری که فکر میکنی.»
مادرش خندید.
«من که چیزی نگفتم.»
النا هم خندید.
اما دوباره فکرش رفت سمت امیرعلی.
نمیدونست چرا این چند وقت، اسمش بیدلیل توی ذهنش میاومد.
پارت ۲۸
النا وقتی به خونه رسید، در رو باز کرد و وارد شد.
«مامان؟»
صدای مادرش از آشپزخونه اومد:
«جانم دخترم؟»
«اومدم.»
کیفش رو روی مبل گذاشت و وارد آشپزخونه شد.
مادرش مشغول آماده کردن شام بود.
«سلام مامان.»
«سلام عزیزم. خسته نباشی.»
النا نشست روی صندلی.
«تو خسته نباشی.»
مادرش لبخند زد.
«امروز چیکار کردی؟»
«با بچهها رفتیم بیرون. اول یه جای قشنگ رفتیم، بعدم رفتیم کافه.»
«خوش گذشت؟»
«خیلی.»
مادرش بشقابی روی میز گذاشت.
«پس بالاخره یه روز از درس و دانشگاه فاصله گرفتی.»
النا خندید.
«آره، ولی فردا دوباره شروع میشه.»
مادرش گفت:
«کار و زندگیت چطوره؟ هنوز اینقدر سرت شلوغه؟»
«خیلی. ولی خوبه. آدم وقتی مشغول باشه کمتر حوصلهش سر میره.»
«فقط زیادی خودتو خسته نکنی.»
«چشم.»
النا کمی از غذایی که مادرش آماده کرده بود خورد.
بعد گفت:
«مامان، فکر کنم آخر هفته هم بخوایم با بچهها بریم بیرون.»
«برو. جوونیته، خوش بگذرون.»
النا لبخند زد.
«تو همیشه همینو میگی.»
«چون راست میگم.»
پارت ۲۷
بعد از اینکه از کافه بیرون اومدیم، هوا کاملاً تاریک شده بود.
النا کنارم راه میرفت.
گفتم:
«امروز خیلی خوش گذشت.»
لبخند زد.
«بالاخره یه روز بدون درس و دانشگاه.»
خندیدم.
«فردا دوباره باید برگردیم سراغ بدبختیهامون.»
«تو که خودت عاشق درس خوندنی.»
«عاشقش نیستم، مجبورم.»
النا خندید.
«راستی پروژهت چی شد؟»
«هنوز منتظر نتیجه آزمایشام. فردا باید برم شرکت ببینم چی شده.»
«باز کار؟»
«آره.»
«اوا، تو یه روزم استراحت نداری.»
«دارم دیگه. همین امروز.»
النا به اطراف نگاه کرد.
«قبوله. پس امروز رو به اسم استراحت ثبت میکنیم.»
خندیدم.
«ثبت شد.»
چند قدم دیگه رفتیم تا به جایی رسیدیم که باید از هم جدا میشدیم.
النا گفت:
«من دیگه میرم.»
«باشه. رسیدی بهم پیام بده.»
«تو هم همینطور.»
«چشم.»
النا دست تکون داد و رفت.
من هم بعد از چند لحظه راه خونه رو در پیش گرفتم.
پارت ۲۶
بعد از چند دقیقه پیادهروی، بالاخره به کافهای که هستی گفته بود رسیدیم.
کافه دنج و کوچیکی بود؛ نورهای زرد روی دیوارها افتاده بود و صدای موسیقی آرومی توی فضا پخش میشد.
همه دور یه میز نشستیم.
النا منو رو برداشت و گفت:
«خب خانوم، این بار چی میخوری؟»
گفتم:
«یه هاتچاکلت.»
النا خندید.
«باز هاتچاکلت؟»
«آره، به تو چه؟»
«هیچی، فقط داشتم مطمئن میشدم هنوز همون اوا هستی.»
خندیدم.
«خیلی بامزهای.»
دارا از اون طرف میز گفت:
«بچهها من فقط یه قهوه میخوام، لطفاً بحث خانوادگیتون رو بذارین برای بعد.»
نازی زد زیر خنده.
«تو از صبح فقط داری غر میزنی.»
گفتم:
«دارا، تو اگه یه روز غر نزنی، مریض میشی.»
همه خندیدیم.
بعد از سفارش دادن، بحثمون کشیده شد به برنامههای روزهای آینده.
النا گفت:
«اوا، آخر هفته کجا بریم؟»
گفتم:
«هرجا شما بگین. فقط یه جای خلوت باشه.»
هستی گفت:
«پس یه جای خوشگل پیدا میکنیم.»
لبخند زدم.
برای چند ساعت، همهچیز عادی بود.
همون چیزی که بیشتر از هرچیزی بهش احتیاج داشتم.
پارت ۲۵
کنار النا راه میرفتم و سعی میکردم اتفاق چند دقیقه پیش رو فراموش کنم.
آروم بهش گفتم:
«النا؟»
«جانم؟»
«تو اگه جای من بودی، به اون مرد فکر میکردی؟»
چند لحظه فکر کرد و گفت:
«راستش؟ آره.»
خندیدم.
«دیدی؟ پس فقط من نیستم.»
«ولی تو یه جور خاصی نگاهش میکردی.»
«چه جوری؟»
«انگار داشتی سعی میکردی یه چیزی رو یادت بیاری.»
لبخندم محو شد.
«منم دقیقاً همین حس رو داشتم.»
النا کمی سکوت کرد.
گفتم:
«ولی بیخیال. نمیخوام امروز رو خراب کنم.»
«آفرین. بالاخره یه حرف عاقلانه زدی.»
با آرنج زدم به بازوش.
«خیلی پررویی.»
خندید.
«خودت منو اینطوری کردی.»
«باشه، حالا بگو ببینم کجا میریم؟»
النا به جلو اشاره کرد.
«اونجاست. بچهها گفتن یه مسیر قشنگ داره، آخرش هم یه کافه کوچیک هست.»
«کافه؟»
«آره.»
«پس من هستم.»
النا خندید.
«میدونستم با شنیدن کلمه کافه میای.»
«من به خاطر کافه نمیام.»
«پس؟»
لبخند زدم.
«به خاطر تو و بچهها.»
النا دستش رو دور بازوم انداخت.
«این یکی رو دوست داشتم.»
با هم خندیدیم و به سمت بقیه رفتیم.
پارت ۲۴
چند ثانیه گذشت و هنوز نگاه اون مرد روی من بود.
نمیدونستم چرا، ولی حضورش باعث شده بود یه حس عجیب توی دلم بیفته.
نه ترس بود...
نه آشنایی.
فقط یه سنگینی عجیب.
النا دستم رو گرفت.
«اوا؟ خوبی؟»
نگاهم رو از مرد گرفتم و به النا نگاه کردم.
«آره... فقط یه کم سرم درد گرفت.»
هستی که متوجه ماجرا شده بود، نزدیکمون اومد.
«چی شده؟»
النا گفت:
«هیچی، اوا یهدفعه سردرد گرفت.»
لبخند زدم.
«چیزی نیست، جدی.»
دوباره ناخودآگاه نگاهم به سمت اون مرد برگشت.
اما این بار...
دیگه اونجا نبود.
ابروهام رو درهم کشیدم.
«رفت؟»
النا پرسید:
«کی؟»
«هیچی.»
سعی کردم بیخیال بشم.
شاید واقعاً فقط یه آدم غریبه بود.
پس چرا نگاهش هنوز توی ذهنم مونده بود؟
Repost from مُزَّمِّل🎀
📬فور کنید
بزارمتون فولدر جذب بگیرید.
+‹ حتما جوینم باشید تا در فولدر قرار بگیرید و 100+ داشته باشید 🎙›
پیام فولدر تا زمانی که فولدر گذاشته نشده پاک نکنید.
Repost from ㅤ ㅤ𝖱ꪱ𝗅𝗎
🎁فـور کـن چـنـلـت ایـنـجـا و اسپـانـسـر جـویـن بـاش تـوی فـولـدر بـزارمـت +𝟣𝟢𝟢 جـذب تـقـدیـمـتـون کـنـم🎁
شات جوینیتون توی اسپانسر + تگ چنلتون رو حتما بفرستید این بات .
Repost from "اُقیآنوسِبيکَرآنِغَمهآ"
🔥❌اینپیاموفورواردکنیدچنلاتون اینجا و اسپانسر جوین باشید تا چنلتونو بزارم توی فولدر +280 جذب بگیرید جوجوها.
Limit :400ch
✰شات جوینی از جفت چنلا بفرست بات تا بزارمت وگرنه حذفی
✰ @mahakunknownbot
پارت ۲۳
بعد از ناهار، دوباره راه افتادیم.
آفتاب کمی پایینتر رفته بود و هوا خنکتر شده بود.
هستی گفت:
«بچهها، قبل از اینکه برگردیم یه جای دیگه هم بریم.»
دارا گفت:
«من دیگه توان ندارم.»
نازی خندید.
«تو از اول هم توان نداشتی.»
آرتاو گفت:
«یه جای خوب نزدیک اینجاست. بریم اونجا، بعد برگردیم.»
همه موافقت کردیم.
من کنار النا راه میرفتم و باهاش دربارهی یه موضوع بیاهمیت حرف میزدم که ناگهان صدای خندهی کسی از روبهرو توجهام رو جلب کرد.
سرمو بالا آوردم.
چند نفر کمی دورتر ایستاده بودن.
نگاهم بیاختیار بین آدمها چرخید.
و ناگهان...
متوقف شدم.
مردی چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
قد بلند، موهای تیره و چهرهای که برای من کاملاً ناآشنا بود.
اما نمیدانستم چرا نمیتوانستم نگاهم را از صورتش بردارم.
او هم سرش را بالا آورد.
چشمهاش مستقیم به من افتاد.
چند ثانیه گذشت.
رنگ صورتش تغییر کرد.
انگار چیزی دیده بود که باورش نمیشد.
من فقط نگاهش کردم.
هیچ اسمی در ذهنم نبود.
هیچ خاطرهای.
هیچ حسی که بتوانم توضیحش بدهم.
فقط ناگهان سرم تیر کشید.
دستم رو روی شقیقهام گذاشتم.
«آخ...»
النا سریع برگشت.
«اوا؟»
چشمهام رو بستم.
درد شدیدی توی سرم پیچیده بود.
«هیچی... یهدفعه سرم درد گرفت.»
وقتی دوباره چشم باز کردم، مرد هنوز داشت نگاهم میکرد.
اما این بار نگاهش چیزی داشت که نمیفهمیدم.
شبیه ناباوری.
شبیه ترس.
شبیه کسی که چیزی را بعد از سالها دیده باشد.
و من...
حتی نمیدانستم او کیست.
پارت۲۲
بعد از کلی قدم زدن، بالاخره خسته شدیم و رفتیم یه جای دنج نشستیم.
دارا گفت:
«خب، ناهار چی؟»
نازی گفت: «تو فقط به غذا فکر میکنی.»
«من نیازهای مهمتری دارم.»
هستی خندید.
«بچهها، من یه جا میشناسم، بریم اونجا.»
آرتاو گفت: «اگه خوب باشه، من پایهام.»
النا به من نگاه کرد.
«تو چی؟»
«هرجا شما برید.»
دارا گفت: «پس رأیگیری نمیخواد.»
همه راه افتادیم.
توی مسیر، حرفهای مختلفی میزدیم؛ از خاطرات دانشگاه گرفته تا مسخرهبازیهای بچگی.
هستی یه خاطره از اولین روز دانشگاه تعریف کرد و همه زدیم زیر خنده.
من هم یکی از خاطرات خودم رو تعریف کردم.
وسط حرف زدن، ناگهان مکث کردم.
«صبر کن...»
النا برگشت.
«چی شد؟»
چند ثانیه ساکت موندم.
«هیچی... یه لحظه حس کردم قبلاً اینجا بودم.»
نازی گفت:
«درکه؟»
سرمو تکون دادم.
«شاید.»
النا گفت: «احتمالاً قبلاً اومدی.»
لبخند زدم.
«آره، احتمالاً.»
دیگه بهش فکر نکردم.
راه افتادیم و دوباره به جمع برگشتم.
نمیدانستم همین حس کوچک، اولین نشانهایه که گذشتهام هنوز جایی در ذهنم زنده است.
پارت ۲۱
وقتی رسیدیم، ماشینها رو پارک کردیم و پیاده شدیم.
هوای درکه واقعاً دلنشین بود.
هستی نفس عمیقی کشید و گفت:
«آخیش! دقیقاً همینو لازم داشتم.»
نازی گفت: «منم.»
دارا دستهاشو باز کرد.
«ببینین! امروز هیچ مسئولیتی ندارم.»
آرتاو گفت: «فعلاً.»
«یعنی چی فعلاً؟»
«تا وقتی که برگردیم.»
همه خندیدیم.
راه افتادیم و کمکم وارد مسیر شدیم.
النا کنار من قدم میزد.
«حالت بهتره؟»
«خیلی.»
«جدی؟»
«آره. نمیدونم چرا، ولی امروز حس خوبی دارم.»
«پس امروز فقط خوش میگذره.»
سر تکون دادم.
چند دقیقه بعد، کنار رودخونه نشستیم.
صدای آب و خندهی بچهها با هم قاطی شده بود.
هستی کفشش رو درآورد و پاهاشو نزدیک آب برد.
نازی گفت: «نرو تو آب که بعداً همه باید دنبالت بدویم.»
هستی گفت: «نگران نباش.»
دارا یه سنگ کوچیک برداشت و سمت آب پرت کرد.
«مسابقه؟»
آرتاو گفت: «بزن ببینم.»
هرکدوم چند سنگ برداشتیم و شروع کردیم به پرتاب کردن.
من برای اولین بار از ته دل خندیدم.
النا نگام کرد و گفت:
«همینطوری بخند. خیلی وقته این شکلی ندیدمت.»
لبخند زدم.
«شاید باید بیشتر از اینا بیایم بیرون.»
پارت ۲۰
بعد از صبحونه، دوباره سوار ماشینها شدیم و راه افتادیم سمت درکه.
این بار من کنار النا نشسته بودم و هستی و نازی پشت سرمون بودن.
هستی از صندلی عقب گفت:
«بچهها، یکی آهنگ بذاره!»
النا گفت: «هرچی اوا انتخاب کنه.»
گفتم: «پس خودتون خواستین.»
گوشیم رو وصل کردم و آهنگی گذاشتم که همه دوست داشتیم.
دارا از ماشین جلویی سرش رو از پنجره بیرون آورده بود و با آهنگ دست تکون میداد.
نازی خندید.
«این آدم واقعاً یه روز باعث میشه پلیس نگهمون داره.»
آرتاو از ماشین کناری داد زد:
«دارا! سرتو بیار تو!»
دارا خندید و دستش رو تکون داد.
النا گفت: «این جمع یه چیزی کم داره.»
«چی؟»
«یه آدم عاقل.»
خندیدم.
«پس باید یکی دیگه رو دعوت میکردیم.»
هستی گفت: «دیگه دیر شده.»
مسیر پر از شوخی و خنده بود.
گاهی ماشینها کنار هم قرار میگرفتن و بچهها با هم حرف میزدن.
من هم با خنده به منظرههای اطراف نگاه میکردم.
حس عجیبی از آرامش داشتم.
پارت ۱۹
وقتی به کافه رسیدیم، بچهها کنار یکی از میزهای بیرون نشسته بودن.
دارا همین که ما رو دید، دستش رو بالا برد.
«بالاخره اومدین!»
النا گفت: «تقصیر این خانومه. صبح تا شب طول میکشه آماده بشه.»
با تعجب نگاهش کردم.
«تو خودت منو آوردی!»
هستی خندید.
«بیا بشین، شما دوتا از همین الان شروع کردین؟»
کنار نازی نشستم و کیفم رو روی صندلی گذاشتم.
دارا گفت: «خب، برنامه مشخصه؟»
آرتاو جواب داد: «درکه. بعدش هرجا خودمون خواستیم میریم.»
هستی گفت: «فقط امروز هیچکس حق نداره غر بزنه.»
نازی خندید.
«مخصوصاً اوا.»
«من چرا؟»
«چون همیشه یه چیزی پیدا میکنی.»
«من؟!»
النا گفت: «آره، تو.»
همه خندیدیم.
پیشخدمت اومد و سفارشها رو گرفت.
من یه چای و کیک سفارش دادم و به صندلی تکیه دادم.
هستی گفت: «اوا، امروز یه کم بیحال به نظر میای. مطمئنی خوبی؟»
لبخند زدم.
«آره، فقط دیشب خوب نخوابیدم.»
«باز درس خوندی؟»
«یه کم.»
النا زیر لب گفت: «یه کم!»
با آرنجم زدم بهش.
«تو ساکت.»
چند دقیقه بعد سفارشها رسید و جمعمون گرم حرف و خنده شد.
هیچکس عجلهای نداشت.
پارت ۱۸
النا هنوز داشت با هیجان دربارهی برنامهی امروز حرف میزد که ماشین رو وارد خیابون اصلی کرد.
«بچهها گفتن اول یه جایی بریم صبحونه بخوریم، بعد راه بیفتیم.»
گفتم: «صبحونه؟ من که فکر کردم قراره مستقیم بریم.»
«تو از صبح هیچی نخوردی. میخوای وسط راه غش کنی؟»
«نه، ولی خیلی هم گرسنه نیستم.»
«اوا، تو وقتی گرسنهای هم میگی گرسنه نیستم.»
خندیدم.
«خب شاید واقعاً گرسنه نیستم.»
النا نگاهی بهم انداخت.
«باشه. ولی اگه بعداً گفتی گرسنهام، خودت میدونی.»
چند دقیقه بعد، گوشیاش زنگ خورد.
با یک دست گوشی رو جواب داد.
«الو؟... آره، ما راه افتادیم... چی؟... شما کجایین؟»
چند ثانیه گوش داد و بعد خندید.
«باشه، باشه. الان میایم.»
تماس رو قطع کرد.
پرسیدم: «کی بود؟»
«دارا. گفتن همه جمع شدن.»
«کجا؟»
«یه کافه نزدیک قرارمون.»
سرمو به صندلی تکیه دادم و بیرون رو نگاه کردم.
هوا برخلاف روزهای قبل، خنک و دلنشین بود.
النا گفت: «راستی، امروز یه شرط داریم.»
«چی؟»
«هیچکس دربارهی دانشگاه حرف نمیزنه.»
لبخند زدم.
«قبوله.»
«دربارهی شرکت هم حرف نمیزنی.»
«باشه.»
«و گوشیت رو هم هر پنج دقیقه چک نمیکنی.»
«اون دیگه غیرممکنه.»
«پس من گوشیتو میگیرم.»
«جرأت داری!»
هر دو خندیدیم.
