𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔
前往频道在 Telegram
من از نهایتِ شب حرف میزنم، من از نهایتِ تاریکی... لینک ناشناسم،برای وقتایی که نیاز دارید به حرف زدن: @Midnight_Tearsbot
显示更多未指定国家未指定类别
261
订阅者
+224 小时
+317 天
+4730 天
帖子存档
حقیقتا حالم خوب نیست...
در جای جای تنم حس خورد شدن میکنم...
در تمام استخوان های بدنم حس متلاشی شدن دارم...
در مقابل تمام واقعه ها و مشکلات،شروع میکنم به با پوچی نگاه کردن و لبخند زدن...
انقدر که نسبت به همه چیز خودم رو بی تفاوت نشون دادم همه حس میکنن عالیم..
تنها کاری که میتونم بکنم بعد از سال ها،نگاه کردن و گذشتنه فقط همین...
با هر پرسش و قضاوتی یک نگاه میکنم و لبخند میزنم و رد میشم🚶🏻♀
آخر یک سر،یک شب دامن منو میگیره این رفتار🚶🏻♀
به زنده ماندن در این دیار
چه پای سختی فشردهام
چه مرگها آزمودهام
ولی شگفتا نمردهام.
من بیشتر از اینکه غمگین باشم، خستهام. میدانی؟ خستگی مرحلهای بالاتر از غمگین بودن است؛ آدم وقتی دائم از درون غم را تجربه میکند، به آن غم خو میگیرد و سپس روحش خستهی خسته میشود. «من به همهچیز عادت کردهام، و حالا خستهی خسته هستم.»
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟
گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی
گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو
من به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب
به که بینم؟ که تویی چشمِ مرا بینایی
پیش ازین گر دگری در دل من میگنجید
جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی
جز تو اندر نظرم هیچ کسی میناید
وین عجبتر که تو خود روی به کس ننمایی
گفتی: «از لب بدهم کام عراقی روزی»
وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی
ـ عراقی
خیلی جدی میگم:
من اندوهگین نیستم،من خود اندوه عالمم،سرزمینی توی سینه ام داره گریه میکنه و داره خفه میشه و در مقابلم در برابر تمام احساسات خنثی ام.🚶🏻♀
خدایا شکرت
