ch
Feedback
𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜

𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜

关闭频道

For No One

显示更多
未指定国家未指定类别
392
订阅者
-224 小时
-137 天
-5130 天
帖子存档
بی تی اس کنار بیژن مرتضوی اخرین شگفتی ای بود که میتونستم تو این زندگی تجربه کنم من دیگه اماده رفتنم

فینال جام جهانی❌ دربی تهران✅

Repost from RegaPlus

..
+1
..

+1
Juice WRLD - Lucid Dreams.mp39.16 MB

Repost from Paranø!d
+1
Juice WRLD - Lucid Dreams.mp39.16 MB

She doesn't love me. She just loves the fact that I still do.

No one gets it the way you do. No one could ever understand what I feel for you, because no one has ever known me the way you have. Do you know how many times I've accidentally called someone by your name? Have you ever noticed that whenever something feels wrong with you, I can't seem to be okay either? Or how my eyes lose their light whenever yours stop shining? Have you realized how much of me is tied to you? Ever since you came into my life, I don't really belong to myself anymore. Maybe I still can I just don't want to. Because somehow, being yours feels more like home than ever belonging to myself. That's it.

+3
4_5994682448565241150.mp311.85 MB

راستش را بخواهی، من فکر می‌کردم عشق یعنی داشتن. یعنی آن چشم‌ها مال من باشد، یعنی صبح‌ها بیدار شوم و ببینمش، یعنی بچه‌ای شبیه او در آغوشم بزرگ شود. اما حالا فهمیدم عشق واقعی در همین "نداشتن" است که نفس می‌کشد. اگر او مال من می‌شد، شاید آن چشم‌ها برایم عادی می‌شدند. شاید آن سیاهیِ روشن، کم‌کم رنگ می‌باخت توی روزمرگیِ زندگی. ولی حالا که نیست، آن چشم‌ها برای همیشه همان‌قدر درخشان مانده‌اند. برای همیشه یک رازند. یک دریچه‌اند به چیزی که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. اینکه یکی دیگر دارد توی آن چشم‌ها نگاه می‌کند... شاید او هم همان چیزی را می‌بیند که من دیدم، شاید هم هیچ‌وقت نفهمد چه گنجی توی نگاهش پنهان است. این دیگر قصه‌ی اوست، نه قصه‌ی من. چیزی که از آنِ من ماند، همان لحظه‌ای بود که دلباخته شدم. آن لحظه را کسی نمی‌تواند از من بگیرد. و پسر خیالی‌مان؟ او توی ذهن من به دنیا آمده و آنجا بزرگ می‌شود. چشم‌هایش همان چشم‌های اوست، اما در جهانی که دردِ جدایی ندارد. گاهی فکر می‌کنم شاید عشق‌های بزرگ، همین بچه‌های خیالی را به دنیا می‌آورند؛ بچه‌هایی که نماد چیزی‌اند که می‌خواستیم جاودانه شود، اما نشد. حالا می‌دانم که بعضی آدم‌ها برای ماندن در زندگیِ ما نیستند. آنها می‌آیند تا چیزی را در ما بیدار کنند و بروند. و آن چشم‌ها... آنها برای همیشه توی من زنده‌اند. نه به خاطر کسی که الان نگاهشان می‌کند، نه به خاطر بوسه‌هایی که بر آنها می‌زند... فقط به خاطر نوری که یک روز، بی‌دلیل و بی‌بهانه، زندگیِ مرا روشن کرد.

ز داغت مردمان خونین جگر ها فدایت کرده اند جان ها و سر ها به آغوشت بخواباندن پسر ها ز داغ بچه ها مردند پدر ها سپهر من کجایی جان بابا همه دین و دل و ایمان بابا

همه چیز خوب بود تا آخرین روزِ قبل از هجده سالگی، حداقل آن موقع‌ها من فقط چشمانی اشکبار و حالی پریشان داشتم. بعد، بعد که شمع‌ها را فوت کردم و روزهای بعدترش زندگی محکم‌تر به من ضربه می‌زد، انگار می‌خواست به وضوح به من نشان دهد که بزرگ شده‌ام. اما من در برابر این برچسب بزرگ‌سالی که بدون دخالت من به من چسبانید شده بود مقاومت کردم؛ از نخستین داروخانه‌ی محله برای خودم شیشه شیر با شیرخشک خریدم، می‌خواستم بچه شوم و بچه بمانم، می‌خواستم هرشب در آغوش عروسک‌هایم بخوابم و همین‌طور هم شد. مَردمی که مرا نمی‌شناختند به نگاه تمسخرآمیزی مرا ورانداز می‌کردند و می‌رفتند و من می‌مانستم با شب‌های طویلِ پیش رو. یک صبح که بیدار شدم، بیست روز از منِ هجده ساله می‌گذشت، عروسکم را بوسیدم و به او صبح‌بخیر گرمی گفتم. دستی به موهای کوتاهم کشیدم و طبق معمول چند تار به دست‌هایم چسبید ولی طبق معمول نبود چون پیش‌ترها من با موهای خرمایی کوتاهم مواجه می‌شدم اما این‌بار من بودم و دو نخ تار موی سپید.. من بودم و یک پرسش که آیا مگر هجده ساله بودن نخستینِ جوانی نیست؟ نشستم خونِ گریستم و گفتم کدام جوانی؟ با زمستانی که گذشت، با حرف‌هایی که شنیدم، با خون‌هایی که ریخته شد، با فرارهایی که کردم، با شب‌هایی که ترس مرا بزرگ کرد، با لحظاتی که روز با فکر کردن تمام می‌شد و با اَشک‌هایی که ریخته شد، مگر من چقدر توانش را داشتم؟ و راستش همه چیز خوب بود، حتی خیلی خوب! منتهی تا قبل از زاده شدنم.

Veniderman🕷🕸
Veniderman🕷🕸

... مرا واداشت تا تمامِ ارزش‌هایم را زیر سوال ببرم. تمامِ آن لبخندهایی که به تو زدم، تمامِ آن شب‌هایی که بی‌خوابی کشیدم، تمامِ آن فداکاری‌هایی که کردم... همه و همه حالا پوچ به نظر می‌رسند. مثلِ نقاشی‌ای که برایش جان کنده باشی و در نهایت، کسی آن را با خاکستر، محو کند. دیگر نمی‌دانم چه کسی هستم. آن منِ سابق، انگار در همان روزی که تو رفتی، مُرد. حالا فقط یک پوسته خالی مانده که با دردِ نبودنت و خشمِ از دست دادنِ خودم، پر شده است. چگونه می‌توانم خودم را ببخشم که به تو این‌قدر بها دادم؟ چگونه می‌توانم دوباره به عشق، به انسان‌ها، به زندگی، اعتماد کنم، وقتی تنها تجربه‌ی عاشقانه‌ام، مرا به این نقطه رساند که از خودم، از این همه دوست داشتن، متنفر شوم!؟

ساعت ¹¹.³⁰ پیش از چاشت 20 اردیبهشت. چطور می‌توانم خودم را ببخشم که آنقدر دوستت داشتم؟ چطور می‌توانم به خودم اعتماد کنم وقتی کسی که ادعای ماندن داشت، مرا با خاک یکسان کرد؟ هر بار که در آینه نگاه می‌کنم، تصویری را می‌بینم که دیگر نمی‌شناسم. زنی که زمانی پر از شور و امید بود، حالا جای خود را به موجودی داده که از سایه‌ی خودش هم می‌ترسد. تو، با رفتنت، نه فقط خانه‌ی قلبم را، که کلِ وجودم را ویران کردی. گفتی که "تا ابد" کنارم خواهی بود، اما ابدیت تو، به اندازه‌ی یک نفسِ کوتاه بود و با رفتنت، تمامِ پل‌های پشتِ سرم را سوزاندی. اینجا، در این برهوتِ تنهایی، هر قدم که برمی‌دارم، زیرِ آوارِ خاطراتی له می‌شوم که تو ساختی. خاطراتی که زمانی شیرین‌ترین رویاهایم بودند، حالا به زندانی تبدیل شده‌اند که دیوارهایش از جنسِ "کاش" و "ای کاش" است. چگونه می‌توانم به خودم اعتماد کنم وقتی تمامِ منطقم فریاد می‌زند که اشتباهِ اصلی از جانبِ من بوده؟ که چرا باید کسی را این‌قدر دوست داشت که وقتی می‌رود، هیچ باقی نگذارد جز غبارِ تنفر از خود؟ این طرد شدن، زخمی عمیق بر روحم زد؛ زخمی که هرگز خوب نخواهد شد. ..

می‌دانم… شاید هیچ‌وقت نفهمی دوست داشتنِ من چه وسعتی دارد. شاید هیچ‌وقت نبینی چقدر از خودم کم کرده‌ام تا تو را بیشتر داشته باش
می‌دانم… شاید هیچ‌وقت نفهمی دوست داشتنِ من چه وسعتی دارد. شاید هیچ‌وقت نبینی چقدر از خودم کم کرده‌ام تا تو را بیشتر داشته باشم. اما حقیقت این است که من، حتی در آن لحظه‌هایی که وانمود می‌کنم قوی‌ام، در سکوتِ شب، بی‌صدا فرو می‌ریزم… فقط چون دلم برایت تنگ می‌شود. تو برای من چیزی فراتر از عشق شده‌ای؛ یک دردِ شیرینِ دائمی… دردی که نه می‌توانم از آن فرار کنم و نه می‌خواهم درمانش کنم. تو شده‌ای دلیل لبخندهایی که کسی نمی‌بیند و اشک‌هایی که کسی نمی‌فهمد. گاهی از شدت دوست داشتنت می‌ترسم… می‌ترسم روزی از دستت بدهم، می‌ترسم روزی چشم باز کنم و ببینم همه چیز فقط یک رؤیای دور بوده. واقعیت این است که تو آن‌قدر برایم مهمی که همین اهمیت، استخوانم را می‌لرزاند. من از تو فقط ماندن نمی‌خواهم… من آرامشِ کنارت بودن را می‌خواهم، آن حسِ بی‌قیدیِ عاشقانه‌ای که فقط با تو تجربه‌اش کردم؛ حسی که انگار جهان با همه بی‌رحمی‌هاش جلوی ما سر تعظیم فرود می‌آورد. اگر قرار باشد روزی چیزی مرا نابود کند، همین عشق خواهد بود… و اگر قرار باشد چیزی مرا زنده نگه دارد، باز هم همین عشق است؛ عشقی که با نامِ تو در من جریان دارد.»

دو تا پا سگل

چه گلی

اگه با همه مهربونی بامن نباش اگه همرو دوست داری از من متنفر باشه اگه با همه حرف میزنی ، با من حرف نزن