ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

اِنـعـکـاس

اِنـعـکـاس

前往频道在 Telegram

https://t.me/+uF4MwVoe2DllYjQ0 گپ چنل خوشحال میشیم بیاین🧌

显示更多
未指定国家未指定类别
335
订阅者
-124 小时
-117 天
-3230 天
帖子存档
اینو هم یادم رفت بفرستم
اینو هم یادم رفت بفرستم

تو آن‌قدر زیبایی که هر بار دیدنت، تمامِ واژه‌های جهان را از ذهنم می‌رباید و من می‌مانم با دلی که بی‌قرارِ گفتن است و لب‌هایی که جرأتِ آغاز ندارند، تو مرا مغرور می‌بینی، ساکت و دور، انگار نه انگار که درونم طوفانی برپاست، اما حقیقت این است که من در برابرِ تو خجالتی‌ترین آدمِ این شهرم، نگاهت که می‌کنم قلبم تندتر از همیشه می‌زند و تمامِ جمله‌هایی که هزار بار در ذهنم ساخته‌ام در یک لحظه فرو می‌ریزند، نه از بی‌احساسی و نه از غرور، فقط از ترسی ساده که اسمش را گذاشته‌ام دوست داشتنت، من بلد نیستم شروع کنم، بلد نیستم به سادگی بگویم که حضورت حالِ روزهایم را عوض کرده و لبخندت بی‌خبر در ذهنم تکرار می‌شود، شاید اگر تو فقط یک قدم به سمتِ این سکوت برداری، فقط یک سلامِ ساده، آن‌وقت من تمامِ حرف‌های نگفته‌ام را مثل بارانی آرام برایت خواهم گفت، از تمامِ دلهره‌هایم، از تمامِ شب‌هایی که بی‌صدا به تو فکر کرده‌ام و از احساسی که آرام و بی‌اجازه در دلم ریشه کرده است، من مغرور نیستم، فقط کسی‌ام که در برابرِ زیباییِ تو زبانش را گم کرده و دلش هنوز جرأتِ اعتراف ندارد.

من دلباخته‌ی کسی شده‌ام که حتی ردِ قدم‌هایش هرگز با مسیر من تلاقی نداشت؛ نه همسفر صبحی بود و نه شریک غروبی، اما نامش بی‌اجازه در تمام لحظه‌هایم جاری شد. کسی که برایم از ستاره‌ها می‌گفت، از نورهایی دور در آسمانی که همیشه برای خودش ابری بود، و هرگز نفهمید که در تاریک‌ترین شب‌های من، همین او بود که بی‌صدا می‌درخشید؛ تنها ستاره‌ای که تمام آسمان خاموش دلم را معنا می‌کرد. من دلباخته‌ی همان بانوی خیال‌انگیزم که حضورش نه در واقعیت، که در عمق رویاهایم ریشه دوانده، جایی میان سکوت و خیال، میان آنچه هست و آنچه هرگز نبوده. در همان رویاهای دور، شبی را بارها ساخته‌ام: حیاط وسیع یک کاخ خاموش، سنگ‌فرش‌هایی خیس از نم‌نم آرام باران، و من که در برابرش ایستاده‌ام، با دلی که میان ترس و شوق می‌تپد، آرام سر فرود می‌آورم، دستش را می‌گیرم، بی‌آنکه بداند چقدر جهانم به همین لمس کوتاه بند است، و او را به رقصی دعوت می‌کنم که پایانش نه در موسیقی، که در تپش‌های بی‌قرار قلب من گم می‌شود. و چه غریب است این عشق؛ عشقی که هرگز آغاز نشد اما انگار سال‌هاست در من زندگی می‌کند، عشقی که او از آن بی‌خبر است و من در سکوت، هر شب آن را زندگی می‌کنم.

من قرص‌شم نداشتم خودشو به کنار

چند اکس داری

نه خونمون تنها میشم ، میزنه به سرم دفترمو خطی خطی میکنم

مخاطب دارن متن‌هات؟

هر بار با خودت میگی نه این با بقیه فرق داره ، ثابت میکنه فرق میکنه ، از اون دروغگو تر بود

ای کاش به ادما میشد واقعا اعتماد کرد

+1
Spark.m4a3.22 MB

تو خود بات جوابتونو میدم

کار میکنه

البته نمیدونم کار میکنه یا نه

@Imnot404bot ربات ناشناس دوست داشتید صحبت کنید

و اما چشمانت، مرا یادِ شب‌های بی‌تقویمی می‌اندازد که ماه، در اوجِ تنهایی‌اش، از پشتِ ابرهای خاکستری، به زمین خیره می‌شود و هی
و اما چشمانت، مرا یادِ شب‌های بی‌تقویمی می‌اندازد که ماه، در اوجِ تنهایی‌اش، از پشتِ ابرهای خاکستری، به زمین خیره می‌شود و هیچ‌کس نیست که بالا را نگاه کند. چشمانت، مرا یادِ سکوتی می‌اندازد که بعدِ یک "دوستت دارم"ی ناتمام، میان دو نفر پهن می‌شود؛ سنگین، مرموز، و در عینِ حال شیرین، مثل رازی که هر دو می‌دانندش ولی لب‌ها از گفتنش عاجزند. چشمانت، مرا یادِ آن آتش‌های خاموشی می‌اندازد که در عمقِ جنگل‌های کهن، بی‌صدا زیرِ خاکستر زنده‌اند؛ نه زبانه می‌کشند، نه خاکستر می‌شوند، فقط می‌سوزند و شاهدند. چشمانت، مرا یادِ تمام دعاهایی می‌اندازد که شب‌های تار، در حلقومِ چاه زمزمه شده‌اند و هنوز کسی از عمقِ آن چاه، خبری نیاورده است. و چشمانت، مرا یادِ خودم می‌اندازد؛ آن نسخه‌ای از من که روزی، پیش از اینهمه دوری و انتظار، در عمقِ همین دو سیاه‌چاله گم شد و دیگر هیچ‌وقت برنگشت. انگار هر بار که در چشمانت نگاه می‌کنم، خودم را از نو در تو گم می‌کنم، و این گم‌شدن، تنها شکلی از "پیدا شدن" است که می‌شناسم.

نامه ای به او که در جهانی چشم گشوده است که انسانیت قرن هاست فراموش شده و جام لاله ها از شرنگ لبریز. برایت مینویسم که بدانی نا
نامه ای به او که در جهانی چشم گشوده است که انسانیت قرن هاست فراموش شده و جام لاله ها از شرنگ لبریز. برایت مینویسم که بدانی نام ازادی را ما بر سنگفرش های مرطوب از خون بشریت نوشتیم و فریاد های مادران و مرثیه ی کبوتر ها را نشنیده گرفتیم، شاید اشتباه ما همین بود،ما زیاده خواه بودیم وگرنه این لهیب جان سوز ما را نمیبلعید. فریاد مردمان این شهر از امتداد دو روایت میگذرد: خطی که از دیوارهای این مزرعه تا پوستِ ظریفِ یک فقدان راه می‌کشد و یادآوری می‌کند، گاه مرگِ معنا پیش از مرگِ تن روی میدهد، اری، آزادی را باید هر لحظه تازه ساخت، همان‌طور که باید بر لاشه‌ی حقیقت دست کشی و اعتراف کنی چیزی که شکننده است، جاودان نخواهد ماند

آدم‌ها با صداشان دروغ می‌گویند؛ با لرزشِ آرامِ واژه‌هایی که بوی اطمینان می‌دهند، با «دوستت دارم»هایی که از تهِ دل برنخاسته‌اند. آدم‌ها با عشقشان هم دروغ می‌گویند؛ عشقی که تنها تا وقتی می‌ماند که حالِ دلشان خوب است، تا وقتی که منفعتی در ماندن باشد، و بعد، بی‌صدا از میان تمامِ قول‌هایشان عبور می‌کنند. حتی نگاه‌های عاشقانه هم همیشه راستگو نیستند. چشم‌هایی هستند که ماهرانه لبخند می‌زنند، گرما را نقش بازی می‌کنند، و درست همان لحظه که خیال می‌کنی پناهت را پیدا کرده‌ای، بی‌رحمانه حقیقت را از تو پنهان می‌کنند. شاید تلخ‌ترین حقیقت همین باشد؛ اینکه دروغ، همیشه با فریاد نمی‌آید. گاهی آرام است، به لطافت یک نگاه، به گرمای یک آغوش، به صداقتِ ظاهریِ یک لبخند. و انسان، درست همان‌جا که بیش از همیشه باور می‌کند، عمیق‌تر از همیشه فریب می‌خورد.

خلاف مسیر موج حرکت کردن این رو هم با خودش میاره که کسی دوستت نداشته باشه