blue hour !!
前往频道在 Telegram
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
显示更多未指定国家未指定类别
968
订阅者
+424 小时
+107 天
+7230 天
帖子存档
راستش خیلی عاشق این قضیم که پرث اول دورادور یه سری لایه های سطحی و همین چیزهایی مثل غذای مورد علاقه سانتا رو یاد گرفت و فکر کرد میشناستش اما کم کم رفت سراغ لایه های عمیقش. ترس ها، زخم ها و اسیب هاش و اینبار واقعا شناختش
"از یاد برده بود خانواده داشتن چه حسی داره" و بعد سانتا و پوند براش یه خانواده ساختن. خانوادهای که زیاد دوام نیاورد بههرحال اما باز هم ارزشمند بود:).
بار دیگه برای پرث دارم کباب میشم. هیچوقت فکر نمیکردم با دیالوگای این بخش اشکی بشم ولی شدم
اگه روزی که اینو میخوندم بهم میگفتن که زمانی پوند و پووین هم مشغول برنامه ریزی ازدواجشون خواهند بود یکی میزدم پس کله اش و میگفتم:« از خواب خرگوشی بیا بیرون. با سینرز واقعی اشنا شو.» ولی خب سینرز همیشه غیر قابل پیش بینی
نه واقعا اونجا حق نمیداد:)))) چون سانتا هنوز از نظرش یه شاهزاده بود که با قاشق نقره توی دهنش به دنیا اومده و ناسپاسی میکنه
پرث فامیلی جاکراپاتر چی؟ اون چقدر با ارزشه؟ تو اینهمه سال اون فامیلی رو دور انداختی بخاطر هدفت. به سانتا حق نمیدی فامیلی خودش رو نخواد؟
:)))))) وقتی برمیگردید و از اول اینها رو میخونید خیلی معنای متفاوتی دارن، نه؟ وقتی ندونی پرث واقعا کیه و ندونی بقیه چطور باهاش رفتار خواهند کرد، اینها فقط در حد یه بکگراند استوری تکراری و کلیشهای برای شخصیت خاکستری داستانه اما وقتی میای جلوتر همهچیز متفاوت میشه
آه... امیدوارم کائنات دوباره سانتای سینرز رو به ما برگردونن چون من واقعا دلتنگش خواهم شد:)))
پرث تک تک اینهارو پشت سر گذاشت و داداشش چی صداش کرد؟ خائن.... به کسی که بارها با مرگ مبارزه کرده بخاطرشون گفته خائن؟؟؟؟ اخ خنجری که توی قلبم بود رو دراوردن دوباره کردن توش کلیم چرخوندن
