کتـاب با بوی قهـوه
前往频道在 Telegram
تیکه هایی از کتاب رو باهم میخونیم و اهنگ و پادکست گوش میدیم و قهوه میخوریم☕ هر چه میخواهد دل تنگت بگو: https://t.me/SendHarfBot?start=ae863c41cf5b چنل پادکستمون🎙️: https://t.me/padcast_smellcoffee
显示更多未指定国家未指定类别
459
订阅者
-224 小时
+17 天
-430 天
帖子存档
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان میکنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان میکنم کاشانه ای را
- فروغ فرخزاد
Repost from N/a
دوری دوری دوری آخه تو واقعا دوری..! مگه میشه انقد دور باشی ولی به قلب من، نزدیک ترین؟ آخه قربونِ خیالت مهمونِ خیالِ همیشگیم میدونی که هر شب چشم به راه قدم هاتم؟ نکنه یه وقت یادت بره منو؟ یهو نیای... نه ، نه تو مگه میشه منو یادت بره؟! ببین اینجارو برای من توئه اسمشو گذاشتم میدونِ خیال میبینی اونجا رو؟ آره آره خودشو میگمم همون خونه فندقیِ آره خودشه خونه رویاهامون یادته دورت بگردم؟ گفتی دیوارها شو آبی رنگ میکنیم که دریا رو بیاریم تو خونمون؟ یادته؟ گفتی اون کاناپه خوشگله رو میزاریم یه گوشه و هر وقت قهر کردیم همون یه گوشه بشه خونه ی آشتی مون؟ یادته قول دادی یه شب زمستون زیر بارون منو به یه فنجون قهوه یِ رَقصی دعوت میکنی؟ که بعدش پرسیدم قهوه یِ رقصی یعنی چی؟ گفتی وقتی به دعوت یه فنجون قهوه جواب مثبت دادم یعنی رقصیدن زیر بارون رو هم قبول کردم..! منم مثل تو عاشق پیدا کردن چیزای بزرگ توی اتفاقای کوچیک شدم واسه همین هر شب تو خیالم دنبال تو میگردم دنبال یه ردی از اومدنت یه ردی از رسیدنت یه ردی که بهم بگه هنوزم هستی.. ولی پس کجایی؟! چرا نمیای دیوار هارو آبی کنیم؟ آخه من خاکستری شون کردم کدر شدن بوی خاکستر میدن کاناپه مون خاک گرفته پایه اش شکسته سنگینه نمیتونم ببرم درستش کنم فنجون قهوه مون خالیه دیروز از دستم افتاد ترک برداشته نمیدونم چیکار کنم نمیدونم چجوری درستش کنم تو تو تنها چیزی که برای من گذاشتی خیالِ پر از غمه مگه قول نداده بودی تو؟ که باهم بسازیمش؟ پس چی شد؟ کجا رفتی؟ ولی من باورت کردم من هر روز بعد رفتنت منتظر موندم شمعدونی هارو یادته؟ آنقدر حواسم پرت خیالِ اومدنِ تو بود؛.. که خشکیدن.. ولی تو آخرین بار قول داده بودی که برمیگردی..
- ژرز 1405/5/22✨@Jerz_Bh
Repost from N/a
The air in the Hall of Nine turned sharp with fury. In Alicent’s eyes burned years of swallowed rage and desperate justice. She tore the Valyrian dagger free and lunged. The blade cut deep across Rhaenyra’s arm; in her eyes flashed shock, then cold defiance. Blood welled bright as the realm held its breath—and the Dance began.
چقدر دردناک است که هدفت از زندگی کردن فرار از مردن باشد.
امیلی و صعود | سارا قدیانی
Repost from beautiful night🖤
اگر روزی دلت گرفت، خودت را سرزنش نکن.
آدمها گاهی زیر بار خاطرههایی خم میشوند
که هیچکس از سنگینیشان خبر ندارد.
بگذار زمان، آرامآرام گردِ دلت را بتکاند.
بعضی زخمها قرار نیست فراموش شوند؛
فقط یاد میگیری با آنها آرامتر زندگی کنی.🩵🖤
:)
Repost from N/a
این پیام رو فور کنید، تا از چنل شما یک پست فور کنم. به دهتا چنلِ کاملا رندوم با توجه به وایب، یک آرت قدیمی تقدیم میکنم. اگر پست مشخصی برای فور شدن مد نظر دارید، ریپلای کنید.
اجباری بر جوین بودن نیست عزیزانم، اما قطعاً حضور شما باعث خرسندی بنده خواهد بود.
Repost from حوالیِ هستی🌿
یه خونه میتونه همون خونهی قبلی باشه، ولی بعد رفتن یه نفر دیگه مثل سابق به نظر نرسه؛ صندلیای که هر روز روش مینشست همونجا باشه، ولی اون شخص نباشه. فنجونی که باهاش چایی میخورد داخل همون کابینت باشه، ولی اون شخص دیگه نباشه. تابلوها، وسایل، همه و همه سر جاشون باشن، ولی خودش نباشه.
بعد رفتن عزیزامون، فقط دلتنگی نیست که باقی میمونه؛ جای خالیشون تو هر لحظه خودش رو نشون میده. زمانی که خاطرهها رو یادآوری میکنیم، وقتی عطری شبیه عطرشون به مشاممون میخوره، توی هر دورهمی و جمع خانوادگی، موقع ورق زدن آلبوم عکسها، حتی گاهی وسط یه اتفاق معمولی که قبلاً بارها کنار همون آدم تجربهاش کرده بودیم.
عجیبه که نبودن یه نفر میتونه یه خونهی پر از شادی و سر و صدا رو تبدیل کنه به خونهای ساکت و آروم. خیلی وقتها بودن یه شخص توی هر جایی برامون عادیه؛ انقدر عادی که شاید حتی متوجه حضورش هم نباشیم. اما وقتی میره، جای خالیش رو توی تکتک لحظهها حس میکنیم.
شاید برای همینه که بعضی خونهها بعد رفتن یک نفر فقط خونه نیستن؛ تبدیل میشن به صندوق خاطرات. خاطراتی که با دیدن عکسهای روی دیوار، ظرف و ظروفهای توی بوفه، وسایل خاکگرفتهی اتاق و هر گوشهای از خونه دوباره زنده میشن. انگار هر کدوم از اون گوشهها چیزی از اون آدم رو برای ما نگه داشتن؛ یه صدا، یه بو، یه لبخند، یه خاطره.
و ما میمونیم و خونهای که هنوز همهچیزش سر جاشه، جز اون آدمی که جای خالیش از همیشه بیشتر به چشم میاد؛ و دلتنگیای که انگار توی تکتک دیوارهای اون خونه جا مونده.
Repost from N/a
او تلاش کرد دیواری را که دور خودش کشیده بود، کمی پایین بیاورد؛ تا شاید آدمها بتوانند از میان شکافهایش عبور کنند و به او نزدیک شوند. اما نمیدانم چگونه، همهچیز برعکس شد. دیوار، بهجای آنکه کوتاهتر شود، بلندتر و بلندتر شد؛ آنقدر بلند که دیگر هیچکس نمیتوانست از آن عبور کند. و او، پشت همان دیوار، ساکت ماند.
گوشهای از فکرِ میرا
