ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

‌ ‌ 𝘊𝘦𝘭𝘦𝘴𝘵𝘪𝘢𝘭 🆕

‌ ‌ 𝘊𝘦𝘭𝘦𝘴𝘵𝘪𝘢𝘭 🆕

前往频道在 Telegram

‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌Я не держусь за то, что уходит.

显示更多
未指定国家未指定类别
462
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
باعث افتخاره که پست هام همیشه مورد پسندت واقع میشن

And suddenly🌟🌟 all the love songs 🗯🗯◾️◾️were about you💫◾️
+4
And suddenly🌟🌟 all the love songs 🗯🗯◾️◾️were about you💫◾️

گلخانه در تاریکی فرو نرفته بود؛ تاریکی در آن رشد کرده بود. گنبد عظیم شیشه‌ای تا ارتفاعی غیرقابل‌تصور بالا می‌رفت و تیرهای آهنی سیاه، همچون دنده‌های اسکلت جانوری مدفون، در امتداد سقف به هم می‌رسیدند. مه غلیظی میان گل‌ها پیچیده بود و نور سرد ماه، پشت لایه‌های بخار و شیشهٔ کدر، به رنگ خاکستر درآمده بود. هیچ گوشه‌ای از گلخانه کاملاً دیده نمی‌شد. هر مسیر در فاصله‌ای کوتاه میان برگ‌های عظیم، پیچک‌های خفه‌کننده و گل‌هایی با گلبرگ‌های کبود و سیاه ناپدید می‌شد. در مرکز دایره، به زانو در آمده بود. تنها نقطهٔ خالی در میان آن همه پوشش گیاهی، همان فضای کوچکی بود که او اشغال کرده بود؛ دایره‌ای از سنگ سیاه که هیچ گلی در آن نمی‌رویید. انگار کسی با دقت تمام، گیاهان را از آن قسمت کنار زده بود تا چیزی را در معرض دید قرار دهد یا چیزی را برای تماشا بنشاند. صدای نفس‌هایش در فضای بسته می‌پیچید. هر بار که سرش را می‌چرخاند، احساس می‌کرد گل‌های اطراف اندکی به سمت او خم شده‌اند. گلبرگ‌هایشان در تاریکی باز بودند؛ دهان‌هایی خاموش که هیچ صدایی از آن‌ها بیرون نمی‌آمد. او به نزدیک‌ترین در خیره شد. در انتهای یکی از راهروهای منحنی، پشت ردیفی از سرخس‌های بلند، در شیشه‌ای با قاب آهنی دیده می‌شد. فاصله‌اش چندان زیاد نبود. اگر می‌توانست خودش را بلند کند، اگر پاهایش دوباره فرمان می‌بردند، شاید می‌توانست به آن برسد. دستش را روی زمین گذاشت و برخاست. همان لحظه، صدای بسته‌شدن دری از پشت سرش آمد. آرام. سنگین و به‌طرز غیرممکنی نزدیک. برگشت. هیچ‌کس نبود در عوض، چراغ کوچکی در انتهای گلخانه روشن شده بود؛ چراغی زردرنگ که نورش روی یک صندلی چوبی افتاده بود. صندلی رو به مرکز دایره قرار داشت، درست مقابل او، گویی کسی آن را برای تماشای نمایش آماده کرده بود. مطمئن بود که چند لحظه پیش آنجا چیزی وجود نداشت. صدای چکیدن آب قطع شد. تمام گلخانه یک‌باره ساکت شد؛ نه سکوت معمول شب، بلکه سکوتی چنان کامل که فشارش را در گوش‌هایش احساس کرد. لب‌هایش تکان خوردند، اما صدایی از گلویش بیرون نیامد. بعد، از پشت سرش، صدای کشیده‌شدن صندلی روی سنگ برخاست. او با وحشت برگشت. صندلی هنوز در انتهای گلخانه بود. اما حالا، درست پشت سرش نیز صدای نفس‌کشیدن کسی به گوش می‌رسید. نزدیک. آرام. صبور. جرئت برگشت نداشت. به شیشهٔ روبه‌رو نگاه کرد. تصویر خودش را دید؛ رنگ‌پریده، لرزان، با چشم‌هایی که از وحشت بیش از حد باز مانده بودند. و پشت سر تصویرش، مردی ایستاده بود. بلندقد، پوشیده در پیراهن و شلواری سیاه، با صورتی که در تاریکی محو شده بود. با تمام وجودش چرخید. هیچ‌کس آنجا نبود. اما وقتی دوباره به شیشه نگاه کرد، مرد هنوز در انعکاس ایستاده بود. این بار نزدیک‌تر. لب‌های مرد در تصویر تکان خوردند. او هیچ صدایی نشنید؛ بااین‌حال، جمله را به‌وضوح فهمید: "پیدات کردم" در همان لحظه، تمام گل‌های گلخانه با هم بسته شدند. نه یکی پس از دیگری؛ نه در واکنش به باد. همه، در یک لحظه. صدای بسته‌شدن گلبرگ‌ها مانند هزاران انگشت بود که هم‌زمان مشت می‌شدند. تاریکی بر فضای میان آن‌ها فرو افتاد و چراغ انتهای راهرو خاموش شد. در سیاهی مطلق تنها ماند چند ثانیه گذشت. سپس صدای قدم‌هایی روی سنگ پیچید؛ آهسته، منظم و بی‌شتاب. کسی در گلخانه راه می‌رفت. نمی‌توانست او را ببیند، اما از روی صدا می‌فهمید که به مرکز دایره نزدیک می‌شود. قدم‌ها در فاصله‌ای ثابت متوقف شدند. درست روبه‌رویش سکوت برگشت.
و آن‌گاه صدایی آرام از دل تاریکی برخاست:

ای جان باعث خرسندیه که مورد پسندته

Repost from N/a
Letters To The Moon Crimson Vale.m4a4.44 MB

Repost from N/a
ㅤ‌ㅤ‌ㅤ‌ㅤ‌تاریخی در حاشیه‌ی سپتامبر 𖹭 پارت اول
+4
ㅤ‌ㅤ‌ㅤ‌ㅤ‌تاریخی در حاشیه‌ی سپتامبر 𖹭      پارت اول

باعث افتخاره که مورد پسند واقع شده

‌ ‌ᩫꨩ࣪𝖿︎꯭𝗂𝗋𝖾 , 𝗋𝖺𝗂𝗇 , 𝗆𝗂‌𝖽𝗇𝗂g𑜂 ꤬︪‌ּ𝅼᷼‌᷼. ‌ ‌ᑲ𝗅︎𝗈𝗈𝗆︎ ‌𝗂𝗇‌ 𑜂𝗁︎ᥱ 𝖽ᥲ𝗋𝗄 ݁ , ﹫꯭𐔎 g𝗋ᥱ𝗐ׂ

Repost from N/a
𝘓𝘢 𝘤𝘩𝘶𝘵𝘦 𝘥𝘦𝘴 𝘱𝘢𝘱𝘪𝘭𝘭𝘰𝘯𝘴
Je te regarde, mais tu ignores ma douleur, Parmi tant de sourires, tu ne lis pas ma tristesse. Je m’assieds près de toi, sans rien dire de mon cœur, Tu ne sais même pas reconnaître la peine d’un cœur épuisé. Chaque nuit, jusqu’à l’aube, mon cœur lutte avec ton souvenir, Mais tu ne sais rien des larmes que je cache. Ma main est si proche de la tienne, et pourtant tu es à des milliers de lieues, Tu me vois, mais tu ne sais rien de ce que je ressens. Si un jour ton cœur te demande pourquoi je me suis éloigné de toi, Dis-lui : « Je t’aimais tant que je me suis perdu, même loin de moi-même. » Si un jour ton cœur tremble et que tu te souviens de cet amoureux, Sache que je suis mort sans toi, même si tu ne le sauras jamais. Et maintenant, je reste seul avec moi-même, au milieu de tes souvenirs, Sans chemin pour revenir, sans autre chemin que le regret. Je ne me suis jamais détaché de toi, c’est le destin qui s’est dressé entre nous, Car parfois l’amour demeure, mais les êtres, eux, ne restent pas. Où que je sois, je te garde encore dans ma mémoire, Et chaque nuit, ton départ laisse mon cœur dans le désarroi. Si mon seul destin est la distance, alors j’ai juré de l’accepter, Tant que je respirerai, je ne te chasserai jamais de mon cœur. Peut-être qu’un jour tu tomberas amoureux, et tu trouveras quelqu’un comme moi, Quelqu’un qui se sera perdu dans tes yeux, entre le désir et la désolation. Si ce jour-là quelqu’un vient et te donne son âme tout entière, Ne va surtout pas, comme tu l’as fait avec moi, le blesser si facilement. Si un soir, en pensant à moi, la pluie se met doucement à tomber, Sache que cette nuit-là, c’était mon cœur qui était pris dans la tempête. Et si tu te demandes un jour pourquoi je suis devenu si silencieux, Dis-toi qu’un amour sans fin m’a tué de regret. Je t’aime encore, mais je ne le dirai plus, Car certains amours doivent rester cachés. Je te dis adieu, même si c’est douloureux, même si cela me déchire, Car parfois, partir quand on aime, c’est le plus grand des sacrifices.
⋆.˚𝘓’𝘦‌𝘤𝘩𝘰 𝘥𝘶 𝘷𝘪𝘥𝘦˚.⋆