1 560
订阅者
+1324 小时
+357 天
+8330 天
帖子存档
1 565
✒️ متن #شعر #شبزدهها
زیر ضرب لگد بیهنر سفسطهها
ما همانیم که میزد دهن سگننهها
فحش مادر که حقیر است بر آن بیشرفی
که وطن داده بگیرد نفس این دلهها
ادب و شعر و هنر، منطق و میزان و شرف
طرب و جبر و حساب و خبر و مرتبهها
تو بگو یک پسِ گردن به خرِ مرده زدند
از همان تبرئه گردند همین عربدهها
روضهخوان پای بساط غم هر بیوهزنی
که ندارد خبر از قاتل این مهلکهها
پشت هم شعله بپاشند و شرابی بکشند
ز غم و اشک و صدای قدم حرملهها
صبح فرداش ولی در صف بوسیدن دست
تا کمر خم شده خیس عرق خوشمزهها
تا دو لب را برسانند به بیضای کسی
که ید ابن زیاد است در این مرحلهها
ما نمردیم که آزادگی و عشق وطن
برسد مفت به چنگال چنین شبزدهها
یا لباسی بکَنند و شکمی پاره کنیم
یا بمانند در اندوه شب زمزمهها
جاکشانند و قبول است که ما بیادبیم
این غزل هم قُلُم* زبر غراب رمهها
*قلم: منقار
#غراب_طهرانی
1 565
✒️ متن #شعر #جانوران
حیلهگر جانورانیم که کمتعدادیم
ما اهالی نواحی جنون آبادیم
از صدای سخن عشق ندیدی خوشتر؟!
این صدای نفس ماست اگر فریادیم
نقد عمری که گران بود چنین از کف رفت
حسرتی نیست به جز اینکه چرا کم دادیم
خواب شیرین و حماقت وسط کوه و کمر
سهل و آسان شود آن لحظه که ما فرهادیم
از برادر به برادر ز پسرها به پدر
برسانند فروپاشی استبدادیم
نفس باد صبا مشک فشان گر نشود
به جهنم که نشد نغمهی بادا بادیم
تا ابد شعلهور از آتش عشقیم و طرب
بشود حرف رفاقت که در آن استادیم
چارده قرن ز سلاخی تمّار گذشت
درس عبرت که نشد باز همان رخدادیم
«من ملک بودم و فردوس برین جایم بود»*
آمدم سیب بچینم که یهو افتادیم
بیخبر رفتی و طیارهی و تو بازنگشت
از همان روز دگر ساکن مهرآبادیم
گر بگویی به رقیبان ز غمم شد شاعر
فاشتر جار بزن ما ز غمت دلشادیم
گفته بودم به تو ای مدعی کشف حجاب
گشت و مامور پلیس و پس از آن ارشادیم
درد و نفرین به گذر کردن بیرحم زمان
خاطرم نیست که در بند تو یا آزادیم
«آنقدر هست که گه گه قدحی مینوشم»*
آنقدر هست عروسی که گهی دامادیم
با توکل به خدایت که دری باز نشد
پس توکل به چو مایی که در این الحادیم
زیر این قاعدههای بشری باید زد
ما غرابیم و به بیقاعدگی معتادیم
#غراب_طهرانی
*مصرع از حافظنا
1 565
✒️ متن #شعر #کور
آخرین فصل بهار است که باران داریم
مدتی هست که اندوه بیابان داریم
نفسی داشت زمین خرج خمارش کردیم
و در این در به دری حسرت مهمان داریم
نه جماعت خبری نیست که ما نشنیدیم
صبح فرداش ولی یک لب خندان داریم
ما همه کاوهی آهنگر بیپتک و درفش
ضمن اینها همگی وحشت زندان داریم
هر کجا تن به تنی خورد کمر بشکستیم
هر کجا روزهخوری بود مسلمان داریم
هر کجا سر ز تنی رفت سریع در رفتیم
چه شباهت به سگ شاه شهیدان داریم؟
نه جماعت خبری از قدم منجی نیست
که زمستان نشده شوق بهاران داریم
این همه مفتی و شیخ و سر سجاده نشین
که ز قم یا ز نجف تا به خراسان داریم
«ترسم آن روز که از قله فرود آید مرد»*
ما ولی مثل همیشه غم یک نان داریم
نه جماعت خبری از سحر فردا نیست
و دگر فرض محال است که امکان داریم
ما که درّندهترین گونهی سیاره شدیم
پس چه چیزی سر از اندیشهی حیوان داریم
«ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم»*
به همه جز خودمان تکیه و ایمان داریم
پدران کهنه زمینی به طراوت کشتند
ما ولی چشم به این قالی و گلدان داریم
بس کن ای جوجه غراب این غم و این غوغا را
کور! آن چشم امیدی که به ایران داریم
#غراب_طهرانی
* مصرع از استاد #محمدکاظم_کاظمی
* این مصرع هم مال یکی هست
