ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

‌Peter Shutter

‌Peter Shutter

前往频道在 Telegram

не спец и не фотограф, просто хобби Check out my Pinterest profile! https://pin.it/nrA3OSx3v ایستاگرام چنل: @‌Peter_Shutter1 گپ عکاسان https://t.me/peter_chatroom

显示更多
未指定国家未指定类别
419
订阅者
-324 小时
-27 天
+2730 天
帖子存档
photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

چیزی برای گفتن نمانده؛ گفتنی‌ها را گلوله‌ها فریاد زدند و نوشتنی‌ها را جوانان با خون خود بر روی دیوارها نوشتند؛ آن که فهمید، ف
چیزی برای گفتن نمانده؛ گفتنی‌ها را گلوله‌ها فریاد زدند و نوشتنی‌ها را جوانان با خون خود بر روی دیوارها نوشتند؛ آن که فهمید، فهمید و راست شد، آن که نفهمید تا ابد چپ است و چپ رفته را صلاح و امکان اصلاح نیست.

photo content

photo content

photo content

آسفالت سرخ چه قیامتی بود آن شب پیر و جوان، زن و مرد، پسر و دختر همه در دست هم در خیابان‌‌های شهر همه امیدوار به فردایی بهتر بی خبر از تیرهای سرکش دشمن که هر دم می‌تازند به سوی ما چون تقابل انگور و کارد می‌دریدند گوشت تنمان را آن سگان وحشی نمازخوان چون بی دفاع دیدند ما را به ضرب گلوله‌ی ایمانشان سرخ کردند با خونمان خیابان را دیدم که پسرکی خردسال با بازویی قد یک نی به ضرب گلوله‌ی کلاش چند تنومند را تکه پاره کرد آخر برای چه؟ برای کی؟ تا کی؟ اگر آن بهشت برین بلیط ورودش خون ماست مرا آتش جهنم خوش‌تر است تا زمینی که یک سویش کبریاست یک سو دشمن بود و هزاران تیر یک سو پدری دست دخترش را گرفته بود همه جا همهمه آزادی و جیغ و گلوله آن طرف پسری سرش را باتوم شکافته بود دخترکی خردسال به سان ماه اشک‌ها می‌بارید از گونه‌اش چون ستاره‌ها چسبیده به سینه پدر در شب جیغ می‌کشید از ترس گلوله‌ها همه جا آتش، همه جا فریاد دیدم جوانی را که بر خاک افتاد زنان جیغ کشان، دختران گریه کنان تیرها در گذر بودند هر دم چون باد گویی خدا به خواب رفته بود یا که بسته بود دیده‌اش را بر ما ورنه شیطان نیز نمی‌تواند تحمل دیدن این قتل عام را در کنارم پیری زمین خورد دشنام می‌داد کافران قرآن به دست را ناگهان صدایش خاموش شد دشمن فریاد زد: بنازم این ضربه شست را! گویی ما چون آهوان بی پناه که در محاصره گرگ‌ها بودیم به جرم عدالت‌ خواهی و گرسنگی آن شب سْیبل پیروان دین خدا بودیم به ناگه دیدم در کنار پایم بی جان افتاده رفیقی که یک عمر با هم خندیده بودیم حال چون گلی پژمرده بر روی آسفالت سرخ دیدم که او نیز مرده! نه وقت عزا داشتم نه وقت فرار دیدم که آن نامرد مرا هدف گرفته بود این بار با صدای فریاد الله و اکبرش دخترک پشت سرم بر زمین افتاد دیدمش که لبخندش خشکید برق چشمش پرید پوستش سرد و شد سفید خط چشمش با خون پاک شد نیمی از صورت زیبایش خونی و نیمی دگر پر از خاک شد تیری دگر گذشت از کنارم دیدم که آن پدر تنومند که در یک دستش دست زنش بود و در دست دیگرش دست کوچک دخترش چون درختی سپیدار که تبر به ریشه‌اش زدند بی صدا و‌ به ناگهان جلوی دختر کوچکش تن خود را به آسفالت سپرد لحظه‌ای بعد با فریادی خاموش او نیز چون دیگران، مُرد! هر گلوله‌ای که گذشت از کنارم خانواده‌ای را عزادار کرد هر جیغی که شنیده است گوشم صدها نفر را بیدار کرد همه‌جا آتش همه جا فریاد دیدم جوانی دگر بر خاک افتاد زنان جیغ کشان دختران گریه کنان تیرها در گذر چون باد جمعیت چون گله‌ی آهوان که گرگی درنده به میانشان رفته پریشان و گریان و دوان دوان از هم پاشید جز چند تن بی جان با رد خون‌هایی که شسته نمی‌شود هرگز دگر نماند اثری از ما در کف خیابان در پس کوچه مادری می‌گریست بر سر جنازه پسر جوانش آن سو دشمن سرمست از پیروزی بوسه می‌زد بر لوله داغ شات‌گانش صبح می‌شود باز این شب سیاه بار دگر نور می‌تابد بر خیابان‌ها خیابان‌هایی که آسفالتشان سرخ است از تقابل شرافتمندی و بی شرفی انسان‌ها باور دارم که باز هم زندگی می‌دمد در کالبد بی‌جان ایران باور دارم که باز هم امید طلوع می‌کند بر این سرزمین به همراه شیر و‌ خورشید هزاران تیر زدند به ما اما هر بار پیر و جوان زن و مرد پسر و‌ دختر همگی با یک صدا از ته دل از ته گلو با یک هدف و‌ با یک نگاه فریاد زدیم: پاینده ایران جاوید شاه #تراوشات_ذهنم

photo content

photo content

photo content

photo content

هنر شما
هنر شما

photo content

photo content