ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

🐾 FOX ART🐾

🐾 FOX ART🐾

前往频道在 Telegram

هر چه در ذهن می‌گذرد و هر آنچه در روزمرگی می‌گذرد… 🎞️🎨 نقاشی‌هایی که از لحظه‌ها می‌آیند، نه از کتاب‌ها. همراه من باش تا زندگی را رنگی ببینیم. ناشناس 👇🏻🐾🦊 http://t.me/HidenChat_Bot?start=8541376131

显示更多
未指定国家未指定类别
287
订阅者
-224 小时
-117 天
-4630 天
帖子存档
🦊بریم برای داستان این کار: *** خورشیدِ داغِ اوور، داشت با بی‌رحمیِ همیشگی‌اش بر دشت‌های پر از گندم می‌تابید. اما برای ونسان، این گرما فقط هیزمی بود بر آتشِ درونی‌اش. چند روز بود که از پاریس فرار کرده بود، به امیدِ پیدا کردنِ آرامشی که هرگز نیافت. اینجا، در این دهکده‌ی کوچک، زیرِ آسمانِ آبیِ بی‌انتهای فرانسه، صدای وزوزِ مگس‌ها و خش‌خشِ گندم‌ها، تنها موسیقیِ دنیا بود، ولی در گوشِ او، فقط پژواکِ دروغ‌ها و قضاوت‌ها می‌پیچید. دست‌هایش می‌لرزید؛ نه از سرما، نه از گرسنگی. از دردی که انگار از رگ‌هایش بیرون زده بود و هر سلولش را به بادِ انتقام می‌گرفت. قلم‌موها در گنجه‌ی رنگی‌اش، مثل سربازانِ بی‌سلاح، خاک می‌خوردند. آخرین باری که رنگ را روی بوم کشید، انگار تمامِ دنیا در برابرش ایستاده بود. خورشید، رنگِ زردِ دیوانه‌کننده‌ای داشت که چشمش را می‌زد. آسمان، آبیِ عمیقی بود که انگار او را به درونِ خود می‌کشید، به جایی که هیچ‌کس نبود. نگاهش افتاد به قابی که روی میزِ کهنه‌اش گذاشته بود. عکسِ خودش بود؛ مردی با چشمانی مضطرب و صورتی لاغر. «این منم؟» زیر لب پرسید. «این مردی که هیچ‌کس نمی‌فهمدش؟ مردی که هرچه کشیده، هرچه دیده، فقط حرفِ تو گوشش رفته؟» صدایِ رعدِ دور، انگار از درونِ سینه‌اش برخاست. مدتی بود که حس می‌کرد چیزی در درونش دارد منفجر می‌شود. همان حسی که او را به سمتِ شلیکِ اول کشاند، شلیکِ ناموفقی که فقط درد را بیشتر کرد. اما این بار، فرق داشت. این بار، درد، آرامشی داشت که وسوسه‌انگیز بود. تفنگِ قدیمی‌اش را برداشت. سنگین بود، مثلِ تمامِ بارهایِ دنیا. رفت سمتِ پنجره. آن بیرون، آفتاب‌گردان‌ها، مثلِ صدها چشمِ زرد، خیره بودند به او. انگار می‌دانستند. انگار منتظر بودند. «شماها رو خوب کشیدم، مگه نه؟» با صدایی که انگار از تهِ چاه درمی‌آمد، گفت. «ولی هیچ‌کس نفهمید چرا زرد؟ چرا این‌قدر زرد؟ چون دنیا فقط سیاهی رو می‌بینه!» انگشتش روی ماشه لغزید. حس کرد گرمایی در نوکِ انگشتش پیچید. به آفتاب‌گردان‌ها نگاه کرد. رنگِ طلایی‌شان در نورِ عصر، می‌درخشید. «شاید... شاید شما معنی‌اش رو بفهمید.» و بعد، صدایِ شلیک. نه گلوله، که گلوله، انگار مسیری اشتباه را رفته بود. صدایِ انفجارِ رنگ بود. انفجاری از زردِ خالص، از خورشیدِ در هم شکسته، از آفتاب‌گردان‌هایی که در کسری از ثانیه، به جایِ گلوله، گل‌هایِ وحشیِ نور شدند. سرش، دیگر آن سرِ پر از درد نبود. سرش، شد همان بومِ نقاشیِ ناتمام، که آخرین ضربه‌هایِ قلم‌مویش، نه با رنگ، که با نور نقاشی شد. *** نام اثر :رویایی که ناقص تمام شد💔 ...

photo content

تمرین فیگور 🫠✨

photo content
+1

نام اثر :آئورا🌕 ﴿در سکوتِ نگاهِ من، کهکشان‌ها متولد می‌شوند و می‌میرند. من آئورام؛ شاهدی بر ازلی و ابدی بودنِ هستی، و راویِ ناگفته‌هایِ کائنات. هر آنکه مرا درک کند، رقصِ ستارگان در رگ‌هایش جاری خواهد شد.﴾

photo content
+1

“Don’t you dare… look at me with those pitying eyes. Just keep moving forward.” (جرأت نکنید… با اون چشم‌هایِ دلسوز به من نگاه کنید. فقط به جلو حرکت کنید.) #باکوگو #دیالوگ

photo content
+1

(قوی شدن گناه نیست. این وظیفه‌ی کسانیه که قدرت بهشون داده شده.) #رنگوکو #دیالوگ

photo content
+1

زندگی شبیه راه رفتن روی طنابه؛ نه اون‌قدر امنه که راحت باشی، نه اون‌قدر خطرناک که وایستی. همه‌چیزش بینِ خنده و سقوطه، بینِ امید و خستگی. اما عجیب اینه که با همین وضعیتِ مسخره، باز ادامه می‌دیم.

photo content
+1

سلام صبح بخیر 🦊✨

سلام Yasna هستم من اینجام تا هر حرف و انتقادی که تو دلت داری رو بشنوم❕ پس بزن رو لینک زیر و حرفتو بصورت ناشناس بهم بزن 👇🏻 🔗 https://t.me/BTextBot?start=_12933c1d

شب پر ستاره ای برایتان آرزو میکنم✨🦊

«بعضی وقت‌ها، اگه به اندازه کافی به تاریکی نگاه کنی، اون هم به تو نگاه می‌کنه. و اگه خیلی بهش خیره بشی، اون وقت می‌فهمی که هیچی توی دنیا اون‌قدر که فکر می‌کردی امن نیست.» #نجواگر #کتاب

زندگی همون رنگی میشه که خودت نقاشیش میکنی 🦊✨

photo content
+1

نام اثر : هزاران نغمه در سایه هنرمند :یسنا فرامرزپور «روباه کوچولو»