ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

🐾 FOX ART🐾

🐾 FOX ART🐾

前往频道在 Telegram

هر چه در ذهن می‌گذرد و هر آنچه در روزمرگی می‌گذرد… 🎞️🎨 نقاشی‌هایی که از لحظه‌ها می‌آیند، نه از کتاب‌ها. همراه من باش تا زندگی را رنگی ببینیم. ناشناس 👇🏻🐾🦊 http://t.me/HidenChat_Bot?start=8541376131

显示更多
未指定国家未指定类别
291
订阅者
-224 小时
-217 天
-5030 天
帖子存档
از حافظ، مولانا و... هم میتونید بفرستید ببینم سلیقه‌تون توی موزیک چجوری هست 🎵📚

بیاین شعر هاتونو باهم به صدا در بیاریم... 🌿
🤍 یه ایده قشنگ... مطمئنم خیلیاتون یه شعر یا نثری دارین که یه گوشه از دلتون زندگی می‌کنه؛ نوشته هایی که یا خودتون نوشتین، یا شخص ارزشمندی براتون نوشته، یا سال‌هاست دوستش دارین و براتون ارزش خاصی داره و یاد آور یه خاطره خوب یا شخص خوبه...💫🫧 بیاید شعراتون رو باهام به اشتراک بذارید منم با کمک هوش مصنوعی و با تمام حسی که از شعرتون می‌گیرم، و حتی با سلیقه خودتون و ساز مورد علاقتون، سعی می‌کنم براش یه موسیقی اختصاصی بسازم؛ موسیقی‌ای که تا جای ممکن با حال‌وهوای شعر هماهنگ باشه. 🎹🎻 شاید اینطوری، یه شعر که فقط روی کاغذ نفس می‌کشید، این بار با موسیقی، شنیده بشه... 🤍✨ نمونه کار؟ عضو شو و پست بعدی رو ببین رفیق🤌🙂‍↔️ https://t.me/+cRCxXcngpIFjYjVk
چجوری بفرستی؟ شعرتون رو زیر همین پست کامنت کنین، یا اگر چنل دارید همین پست رو تو چنلتون فوروارد کنید تا پیداتون کنم!🤗🫶 راستی، اگر دوست شاعر داری هم دعوتش کن، مطمئنا خوشحال میشه اگر شعر هاش رو با موسیقی و ساز مورد علاقش بشنوه🫠🌷

این سوال از شکنجه های ساواک هم بدتره 😵‍💫

photo content

فقط مونده توی نبود مامان خونه رو آتیش بزنیم 😂

عملیات: یک روز کاملاً معمولی! 📅 (که اصلاً معمولی نبود) 🤯 امروز تصمیم گرفتم دور تازه‌ای از درس خواندن را شروع کنم. 📚 فقط یک مشکل کوچک وجود داشت؛ کمرم با این تصمیم چندان موافق نبود و هر چند دقیقه اعتراضش را اعلام می‌کرد. 🥴 ظهر، چون مامان سر کار بود، با بابا نشستیم ناهار بخوریم. 🍽️ هنوز چند لقمه بیشتر نخورده بودیم که دست بابا به بطری نوشابه خورد و تمامش روی زمین پخش شد. 🥤💦 برنامه‌ی ناهار، ناگهان تبدیل شد به برنامه‌ی نظافت اضطراری! 🧹 بالاخره همه‌چیز تمیز شد. ✨ با خودم گفتم: «دیگه تمومه، برم یه دوش بگیرم.» 🚿 اما انگار امروز برای آرامش ساخته نشده بود... 🌪️ بابا موقع جمع کردن ظرف‌ها، درِ شیشه‌ای یکی از ظرف‌های غذا از دستش افتاد و شکست. 🍽️💥 موقع برداشتنش، انگشتش کمی برید. 🩸 من هم سریع خرده‌شیشه‌ها را جمع کردم و رفتم جاروبرقی را بیاورم. 🏃‍♂️🧹 فکر می‌کردیم ماجرا تمام شده، ولی بابا خواست مطمئن شود همه‌ی تکه‌های درِ ظرف پیدا شده‌اند. 🔍 تکه‌ها را کنار هم گذاشت، فهمید فقط یک قسمت کوچک کم است. 🤏 من هنوز جاروبرقی را روشن نکرده بودم که آشپزخانه صدای «آخ!» آمد. 😱 برگشتم و دیدم معلوم شده آن تکه‌ی کوچک، قبل از پیدا شدن، دو جای دیگر هم دردسر درست کرده؛ یک خراش روی کف پای راست و یکی هم روی انگشت شست پای چپ. 🦶🩹 خوشبختانه سطحی بود، اما کافی بود تا دوباره همه چیز متوقف شود. 🛑 در نهایت برای اینکه خیالم راحت باشد، کل خانه را جاروبرقی کشیدم تا حتی یک خرده‌شیشه هم باقی نماند. 🏠✨ و حالا... 🕰️ روی مبل نشسته‌ام، منتظرم مامان از سر کار برگردد تا گزارش کامل این روز عجیب را برایش تعریف کنم. 🛋️📝 فقط امیدوارم تا قبل از رسیدنش، اتفاق غیرمنتظره‌ی شماره‌ی چهار رخ ندهد! 🤞🙏

photo content

«میان درس 📚، موسیقی 🎵، هنر 🎨 و بال زدن پرنده‌ها 🕊️، یک روز دیگر را زندگی کردم؛ آرام، اما رو به جلو 🌅.»

photo content

خیلی حق بود ترک خوردم 😵‍💫

مانکی دی لوفی : "مهم نیست مردم چه می‌گویند. من راهی را می‌روم که خودم انتخاب کرده‌ام." +من عاشق این کاراکترم🫠✨

«رؤیاها فقط کشیده نمی‌شوند؛ گاهی باید برایشان درس هم خواند.» ✨🦊📖🎨

این شعر از اون چیزاست که انگار یه نفر قلبش رو گذاشته وسط کلمه‌ها… 🤍🌙 انگار شاعر داره از یه عشق عمیق که مثل نسیم بهار، تمام سردی و تاریکی هارو از یاد میبره صحبت میکنه...🫠🌱
یه یادآوری قشنگه که بعضی عشق‌ها قرار نیست فقط گفته بشن… باید زندگی بشن ✨🎻

ریک: «به حرف بقیه زیاد فکر نکن، مورتی.» مورتی: «چرا؟» ریک: «چون بیشترشون خودشون هم نمی‌دونن دارن چی می‌گن.»
ریک: «به حرف بقیه زیاد فکر نکن، مورتی.» مورتی: «چرا؟» ریک: «چون بیشترشون خودشون هم نمی‌دونن دارن چی می‌گن.»

گاهی شب، فقط پایان یک روز نیست؛ پناهگاهی‌ست برای تمام خستگی‌هایی که بی‌صدا به دوش کشیدیم. اگر امروز آن‌طور که می‌خواستی پیش نرفت، نگران نباش. ماه هیچ‌وقت برای درخشیدن، از خورشید اجازه نمی‌گیرد. فقط هر شب، آرام‌تر از قبل، آسمان را پیدا می‌کند. شب بخیر... امیدوارم خوابت پر از آرامش باشد و فردا، با نوری تازه از راه برسد. 🌙

امشب، چراغ اتاق خاموش می‌شود؛ اما رؤیاهایم نه. پشت هر صفحه‌ای که ورق زدم، هر آزمونی که تحلیل کردم، هر لحظه‌ای که خسته شدم و دوباره ادامه دادم، تکه‌ای از آینده‌ای را ساختم که هنوز کسی ندیده است. امروز فقط درس نخواندم؛ میان تاریخ هنر قدم زدم، در دنیای داستان‌ها نفسی تازه کردم، با موسیقی آرام گرفتم، کنار پرنده‌هایم لبخند زدم و یادم ماند که مسیر رسیدن به رؤیا، فقط از تلاش نمی‌گذرد؛ از زندگی کردن هم می‌گذرد. امشب با خیال راحت می‌خوابم؛ چون می‌دانم منِ فردا، از منِ امروز تشکر خواهد کرد.

photo content
+1

غر امروز : یه خبر خوب امروز غر ندارم بزنم 😂 امروز مقداری کم کاری کردم و دلم خواست یه قسمت انیمیشن ببینم✨☺️ «مشاورم بفهمه انیمیشن دیدم بلاکم می‌کنه » و الان هم فقط دلم خواست فنجون قدیمی مامانمو نشون بدم 🫠✨😂