خلسه
前往频道在 Telegram
برای ثبت سفارش و اطلاعات بیشتر به آیدی زیر پیام بدین، صبور باشید جواب میدم. _____________ @Amirma05 _____________ @Amir2005botbot
显示更多未指定国家未指定类别
1 039
订阅者
-824 小时
-277 天
-14830 天
帖子存档
1 038
امشب داشتم داداشمو اذیت میکردم که فردا قراره بری مدرسه جوری تو چشام نگاه کرد گفت بهتر از سربازی رفتنه که الان افسردگی گرفتم🚶♂
1 038
خسته ام نمیکشم دیگه میرم یکم تو اینستا بچرخم حالم بدتر میشه میخوام آهنگ گوش بدم حالم بدتر میشه میرم قدم بزنم حالم بدتر میشه دوست دارم بدونم مجازات ما چیه که زنده موندیم و باید این چیزارو زندگی کنیم.
خیلی سخته ندونی باید واسه چی ناراحت باشی و گریه کنی
واسه هم نسل های خودت که پر پر شدن یا واسه اونایی که زنده موندن و هر روز دارن میمیرن؟
واسه ترس از آینده یا فرار از زمان حال؟
واسه سفید شدن موهات یا لرزش دستات؟
یا یا یا...
واسه کدومش باید ناراحت باشمو افسرده؟
اصلا میخوام بدونم این چیزا ته داره؟
تموم میشه این کابوس ها یا نه
و اینکه اگه هم تموم بشه میتونیم مثل آدمای معمولی زندگی کنیم یا نه
میتونیم خوشحال باشیم؟
قلب شکستمون درست میشه؟
جوونیمون برمیگرده؟
آره اینا بخشی از فکرایی هست که تو سر منو خیلیای دیگه میگذره خیلی هم سخته جواب پیدا کردن واسه این سوال ها.
1 038
حاجی هیچ انتظار بیخودی از کسی ندارما سالگرد مهسا امینی دختر ایران هستش درست عذاداریم درست حالمون خوب نیست درست ولی یه تبریک ساده واسه روز پسر حق ما نیست؟
شاید یه تبریک ساده باشه اما واسه ما پسرا میتونه یه ذوق باشه یه لبخند بین تموم دردا تموم فکر و خیال ها تموم بدبختیا و فکر آینده ای که داره مغزمون رو میگاد دختر و پسر نداره هممون حالمون بده و به یک اندازه توی ایران جوونیمون داره میره اما همین چیزای کوچیکم که شده میتونه ثانیه ای لبخند رو لبمون بیاره.
روزتون مبارک شیر مردای سرزمینم چی اونایی که هستن و چه اونایی که جونشون رو واسه آزادی گذاشتن🫶🏻
1 038
گاهی آدم برای فراموش کردن یک نفر عجیبترین راه ها را انتخاب میکند. نه چون واقعاً فراموشش کرده چون هنوز ته دلش دنبال یک نشانه میگردد یک واکنش کوچک یک مکث حتی یک نشانهی خیلی معمولی که ثابت کند آن همه چیزی که برای خودش بزرگ بوده برای طرف مقابل هم کاملاً بی معنا نبوده.
آدم ممکن است به خودش بگوید تمام شد و حتی زندگی اش را طوری بچیند که همه فکر کنند تمام شده ممکن است کنار آدم دیگری برود بخندد عکس بگذارد از خوشحالی های تازه حرف بزند و آنقدر نقش آدم عبور کرده را خوب بازی کند که خودش هم برای چند لحظه باورش شود اما بعضی نمایش ها تماشاگر اصلی شان هیچوقت نمیفهمد چون تمام مدت بازیگر فقط منتظر نگاه یک نفر بوده.
بعد یک روز میفهمی چیزی که فکر میکردی اسمش فراموشی است در واقع فقط فاصله بوده چون هنوز وقتی نامش جایی می آید چیزی درونت آرامتر از قبل میشود هنوز میان هزار آدم یک نفر هست که معیار مقایسه نیست خودش معیار ساخته شدن مقایسه است برای تو.
بعضی اشتباهها از روی بی فکری اتفاق نمیافتند دقیقاً برعکس آدم آنقدر به یک چیز فکر میکند که از شدت فکر کردن راه اشتباه را انتخاب میکند آدمی که واقعاً بی تفاوت شده باشد برای اثبات بی تفاوتی اش این همه تلاش نمیکند.
و عجیبتر از همه این است که گاهی دو نفر نه با دعوا از هم دور میشوند نه با خیانت نه با نفرت فقط یکی میگوید بهتر است نباشیم و دیگری مجبور میشود با چیزی کنار بیاید که هنوز درونش زنده است چون سر اون آدم میتواند با تمام دنیا بجنگد اما نمیتواند با خود اون آدم بجنگد. از آن به بعد هرکدام در مسیر خودشان راه میروند اما یک نفر در دل دیگری مثل شهری میماند که دیگر ساکنش نیستی ولی هنوز کوچه هایش را بلدی.
قبل تو هیچوقت بعد تو هیچکس نه چون بعد از تو کسی نیامد آمد اما هیچکس نتوانست همان جایی بیاید که تو ایستاده بودی.
شاید برای همین بعضی آدم ها حتی وقتی مدت هاست حرفی بینشان رد و بدل نشده باز هم یک جور عجیبی در زندگی هم حضور دارند از دور بی صدا بدون اینکه چیزی بخواهند. فقط با همان حضور خاموشی که آدم را وادار میکند گاهی از خودش بپرسد واقعاً تمام شده یا فقط یاد گرفته ام طوری رفتار کنم که انگار تمام شده
من فکر میکنم آدم زمانی واقعاً از کسی عبور میکند که دیگر برای فهمیدن احساس او دست به هیچ کاری نزند نه چیزی را ثابت کند نه چیزی را نشان بدهد نه منتظر واکنشی بماند نه حتی بخواهد بفهمد اگر بشود چه میشود.
اما تا وقتی یک گوشهی قلبت هنوز دنبال یک واکنش کوچک است قصه تمام نشده حتی اگر تمام دنیا را قانع کرده باشی که تمام شده.
و شاید بعضی آدم ها قرار نیست برگردند.
اما این چیزی از واقعی بودن احساسی که یک روز بین دو سکوت شکل گرفت کم نمیکند.
بعضی آدمها را نمیشود دوباره داشت فقط میشود یک روز خیلی آرام از کنار خاطرهشان رد شد و فهمید که چرا هیچکس بعد از آن شبیه آن نشد.
و اگر یک نفر فقط یک نفر این نوشته را بخواند و میان تمام این حرف های بی نام ناگهان خودش را پیدا کند
احتمالاً میداند چرا.
1 038
ما اصلا هیچوقت با هم “ما “ نشده بودیم من فقط توی سرم
یه داستان قشنگ ساختم و نقش اولشو دادم به تو.
