398
订阅者
-324 小时
-37 天
+1030 天
帖子存档
دلم برات تنگ شده.
قلبم درد میکنه.
گریه میکنم.
حسرت میخورم.
عصبانیم.
متنفرم.
عاشقم.
غمگینم.
منتظرم.
دلتنگم.دلتنگم.دلتنگم.دلتنگم💚💙
Repost from le vent nous portera
«ای شادی! ای آزادی! ای شادی آزادی! روزی که تو بازآیی، با این دل غمپرورد، من با تو چه خواهم کرد؟
غمهامان سنگین است؛ دلهامان خونین است؛ از سر تا پامان خون میبارد. ما سر تا پا زخمی، ما سر تا پا خونین، ما سر تا پا دردیم. ما این دل عاشق را در راه تو آماج بلا کردیم.»
Repost from سبز.
گاهی واقعا نیازه کمی هم به خودت حق بدی و سعی کنی خودتو درک کنی، چون هیچکس تو شرایط تو نبوده. گاهی باید از سرزنشها و عذاب وجدانهای کاذب که مثل اسید از درون تو رو میخوره رها بشی و یکم نفس بکشی.
Repost from N/a
ترجیح میدم با آدمایی در ارتباط باشم که ته مونده ی امیدم رو از من نگیرن. به من اضطراب ندن ، حسادت نداشته باشن، مقایسه نکنن، به این نتیجه رسیدم که آرامش نتیجه انتخاب آدمای درسته.
اون هایی که گل ندارن فکر میکنم اون هایی هستن که باقی مونده من میخوام این لیست رو براش کامل کنم گفتم اگر خواستین شماهم اینکارو انجام بدین خوشحال میشه مطمئنم
Repost from le vent nous portera
این تابستون تا جایی که بتونم و زمان اجازه بده میخوام درگیر ادبیات فارسی و ادبیات ایتالیا باشم؛ و حالا یک لیست از کتابهای موجود کتابخونه نوشتهم که برم سراغشون:
ادبیات ایتالیا:
— تصادفا یک آنارشیست کشته شد، داریو فو
— شوالیه ناموجود، ایتالو کالوینو🌼
— امیلی و پنهلوپه، آلبرتو موراویا🌼
— شش شخصیت در جستوجوی نویسنده، لوئیجی پیراندلو
— کمدی هنر تئاتر، ادواردو فیلیپو
— نان و شراب، اینیاتسیو سیلونه🌼
— شمارهی صفر، اومبرتو اکو🌼
— ویکنت دونیمشده، ایتالو کالوینو🌼
— بارون درختنشین، ایتالو کالوینو
— زندگانی نو، دانته آلیگیری🌼
— مرحوم ماتیا پاسکال، لوئیجی پیراندلو🌼
ادبیات فارسی:
— موش، بهمن فرسی🌼
— صدای شکستن، بهمن فرسی
— شب یک شب دو، بهمن فرسی🌼
— همنوایی شبانه ارکسترها، رضا قاسمی
— وصال در وادی هفتم، عباس نعلبندیان
— ملودی شهر بارانی، اکبر رادی
— مد و مه، ابراهیم گلستان
— وسعت معنای انتظار، نادر ابراهیمی
سلام عزیزم
من حقیقتا دیشب خواب رها رو دیدم و یکسری قسمت هاش مربوط به خودم بود اما اون قسمتی که خواستم بهت بگم رو میگم
رها حالش خیلی خوبه، من تو خواب براش یک دسته گل سفید داوودی گذاشتم و دیدم زنده شده با یک لباس سفید بلند و چهره اش خیلی شاداب بود موهاش بلند بلند شده بود و فرفری
و به من یک لبخند خیلی خیلی خیلی قشنگی زد سرش و خم کرد و اون گل های سفید توی دستش بود و بهم یک لبخند قشنگ زد تا ابد یادم میمونه
و من حقیقتا ترسیدم تو خواب یکم اما بعد نمیدونم چیشد بهش بک لبخندی زدم
خلاصه رها همینجوری که به مستقیم نگاه میکرد آروم آروم داشت میرفت سمت ورودی یک جنگل سرسبزی و اون گل های سفید تو دستش بود
و رفت تا جای ورودی و دوباره برگشت به من یک لبخندی زد و رفت توی جنگل روشن و سر سبز
دوست داشتم بهت بگم اینو چون من حسی که دریافت کردم حال خوبش بود مخصوصا اون جنگلی که رفته بود بسیار زیبا بود .
عشق بهت💚
