ch
Feedback
FOCUS🇺🇸

FOCUS🇺🇸

前往频道在 Telegram

قدمتون رو جفت چشام خوش اومدین… موندگار باشین خاطره زیاده🔱

显示更多
未指定国家未指定类别
1 513
订阅者
-1124 小时
-1207 天
-69830 天
帖子存档
پناه — قسمت هشتم
هیچ‌کس جرئت نزدیک‌شدن به آن راهرو را نداشت. اما صدای کودک همچنان شنیده می‌شد. آرام. دور. و عجیب آشنا. به مادرم نگاه کردم. «این صدا کیه؟» مادرم گریه‌اش گرفت. «خواهرم.» سکوت همه‌جا را فرا گرفت. او ادامه داد: «سال‌ها پیش، یک نفر وارد این خانه شد و دیگر برنگشت.» به عکس روی دیوار اشاره کرد. همان دختر. همان چهره‌ای که شبیه من بود. «از آن روز، هر چند سال یک‌بار خانه دوباره یک نفر را انتخاب می‌کند.» به آرامی پرسیدم: «و این بار… من؟» مادرم جواب نداد. پناه جلو آمد. «نه.» همه به او نگاه کردند. «خانه تو را انتخاب نکرده.» پرسیدم: «پس چه کسی انتخابم کرده؟» پناه چند لحظه سکوت کرد. سپس گفت: «خودت.» صدای شکستن شیشه‌ای از طبقه‌ی بالا آمد. همه به سمت صدا برگشتند. دختری از تاریکی بیرون آمد. همان دخترِ داخل عکس. اما این بار صورتش دیگر شبیه من نبود. چهره‌اش آرام‌آرام تغییر کرد. تا اینکه تبدیل به چهره‌ی مادرم شد. بعد پدرم. بعد دایی‌ام. و در نهایت… چهره‌ی خودم. لبخند زد. «حالا فهمیدی چرا هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد کدام‌مان واقعی هستیم؟»

بوس بدین بریم😔

بریم قسمت هشتم؟

همه ی فالا و شمع تراپیا فقط برای امروز تخفیف داده میشه 💕

Repost from N/a

ریکت بدین پارت بعدی و بزارم

پناه — قسمت هفتم
دیوار فرو ریخت. پشت آن اتاقی پنهان بود. مادرم آنجا ایستاده بود. اما تنها نبود. دایی‌ام، پدرم و چند نفر دیگر نیز آنجا بودند. همه ساکت بودند. مادرم به من نزدیک شد. «بالاخره پیدات کردیم.» به اطراف نگاه کردم. «اینجا کجاست؟» مادرم پاسخی نداد. نگاهش را به پناه دوخت. «تو نباید او را با خودت می‌آوردی.» برای نخستین بار، پناه عقب رفت. گفتم: «شما پناه رو می‌شناسید؟» مادرم گفت: «بیشتر از آنچه تصور می‌کنی.» پناه آرام سرش را پایین انداخت. سپس گفت: «من برای آوردنت نیامده بودم.» همه ساکت شدند. پرسیدم: «پس برای چی آمدی؟» سرش را بالا آورد. «برای اینکه نگذارم دوباره همان اتفاق تکرار شود.» ناگهان صدای گریه‌ی کودکی از انتهای اتاق شنیده شد. همه‌ی صورت‌ها تغییر کرد. مادرم زیر لب گفت: «نه… دوباره شروع شد.» در انتهای اتاق، در کوچکی باز شد. پشت آن، راهرویی طولانی بود. روی دیوارهایش یک جمله بارها و بارها نوشته شده بود: «یک نفر باید بماند.»

پناه — قسمت ششم
به در کوبیدم. «پناه!» هیچ جوابی نیامد. دوباره صدا زدم. این بار صدای او شنیده شد: «من اینجا نیستم.» خشکم زد. صدایش از داخل اتاق آمده بود. آرام برگشتم. پناه وسط اتاق ایستاده بود. اما چیزی درست نبود. چهره‌اش بی‌احساس بود. گفتم: «تو… کی هستی؟» لبخند زد. «بالاخره پرسیدی.» یک قدم به سمت من برداشت. عقب رفتم. «پناه کجاست؟» گفت: «او همیشه می‌دانست اینجا چه اتفاقی افتاده.» سپس به یکی از عکس‌ها اشاره کرد. عکس دختری که شبیه من بود. «اما چیزی که نمی‌دانستی این است که او اولین کسی بود که تو را پیدا کرد.» تصویر مقابل چشمانم تار شد. «یعنی چی؟» پناهِ روبه‌رویم گفت: «این خانه آدم‌ها را انتخاب نمی‌کند.» مکث کرد. «این خانه خاطره‌هایشان را انتخاب می‌کند.» صدای ضربه‌ای از پشت دیوار آمد. یک بار. دو بار. سه بار. ناگهان دیوار ترک برداشت. و صدای مادرم از پشت آن شنیده شد: «مائده… اگر هنوز خودت هستی، به حرفش گوش نده.» پناه لبخندش را از دست داد. برای نخستین بار، ترس در چشمانش دیده شد.

پناه — قسمت پنجم
تمام چراغ‌ها خاموش شدند. تاریکی آن‌قدر ناگهانی بود که برای چند ثانیه حتی صدای نفس‌های خودم را هم نمی‌شنیدم. دست پناه را پیدا کردم. اما قبل از آنکه چیزی بگویم، صدایی درست کنار گوشم زمزمه کرد: «نباید به او اعتماد کنی.» از جا پریدم. پناه هنوز کنارم بود. دستم را محکم‌تر گرفت و گفت: «هیچ صدایی را باور نکن.» در تاریکی، صدای کشیده‌شدن چیزی روی زمین شنیده شد. سپس صدای قدم‌ها. اما این بار از سه طرف. پناه مرا به سمت راهرویی باریک کشید. در انتهای راهرو دری وجود داشت. آن را باز کردیم. اتاقی کوچک بود که تمام دیوارهایش پر از عکس بود. عکس من. در سنین مختلف. در خانه. در مدرسه. در خیابان. حتی عکس‌هایی که مطمئن بودم هیچ‌کس نمی‌توانست از من گرفته باشد. در میان آن‌ها، عکسی تازه‌تر از همه قرار داشت. عکسی که مربوط به همان شب بود. من و پناه. درست مقابل همین خانه. پشت عکس تنها یک جمله نوشته شده بود: «او از مدت‌ها قبل تو را انتخاب کرده است.» به پناه نگاه کردم. اما او دیگر در اتاق نبود. در پشت سرم بسته شد. و صدای پناه از آن سوی در آمد: «مائده… فرار کن.»

پناه — قسمت چهارم
دستم همچنان روی دستگیره‌ی در باقی مانده بود. صدای مادرم از پشت در شنیده شد؛ لرزان و آرام، درست مانند زمانی که از چیزی می‌ترسید. «مائده… وارد نشو.» نفس در سینه‌ام حبس شد. این بار، صدایش آن‌قدر واقعی بود که برای لحظه‌ای تمام تردیدهایم از بین رفت. خواستم در را باز کنم، اما پناه مچ دستم را گرفت. «صبر کن.» نگاهش کردم. چیزی در چهره‌اش بود که پیش از آن ندیده بودم؛ ترسی عمیق که سعی داشت پنهانش کند. پرسیدم: «اگر مادرم آنجاست، چرا نباید وارد شوم؟» چند لحظه سکوت کرد. سپس نگاهش را به دیوار کنار در دوخت. «چون چیزی که داخل این خانه است، نمی‌خواهد تو خانواده‌ات را پیدا کنی.» نگاهم را به همان سمت بردم. روی دیوار، درست کنار چارچوب در، همان نشانه‌ی عجیب دیده می‌شد؛ علامتی که پیش‌تر روی در خانه‌ی دایی‌ام دیده بودم. احساس سردی عجیبی در وجودم پیچید. همان لحظه، صدای قدم‌هایی از پشت سرمان بلند شد. آرام. سنگین. و هر لحظه نزدیک‌تر. پناه بدون هیچ توضیحی در را گشود. وارد خانه شدیم. در پشت سرمان بسته شد. فضای داخل خانه تاریک و سرد بود. بوی نم، چوب قدیمی و چیزی نامشخص در هوا پیچیده بود. چند قدم جلوتر رفتم. روی دیوارهای راهرو، قاب‌های قدیمی و خاک‌گرفته‌ای قرار داشتند. اما یکی از آن‌ها باعث شد متوقف شوم. عکس یک خانواده بود. خانواده‌ی من. مادرم، پدرم و دایی‌ام… اما این عکس مربوط به سال‌ها پیش بود؛ سال‌هایی که من هنوز به دنیا نیامده بودم. نگاهم روی شخص چهارم ثابت ماند. دختری جوان، با چهره‌ای آشنا. بیش از حد آشنا. آرام به عکس نزدیک شدم. چشمانم روی صورت دختر ثابت ماند. موها، چشم‌ها، حالت صورت… حتی همان نشانه‌ی کوچکی که روی دستم داشتم. با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفتم: «این دختر کیه؟» پناه پاسخی نداد. دوباره پرسیدم: «پناه… این کیه؟» پس از سکوتی طولانی گفت: «کسی که نباید وجودش را می‌دیدی.» پیش از آنکه بتوانم چیزی بگویم، صدای قدمی از طبقه‌ی بالا به گوش رسید. هر دو به سمت پله‌ها برگشتیم. یک قدم. سکوت. قدم دیگری. پناه آرام گفت: «هر صدایی که از بالا شنیدی، پاسخ نده.» پرسیدم: «چرا؟» صدایی از تاریکی طبقه‌ی بالا آمد. صدایی که تمام وجودم را لرزاند. صدای خودم. «پناه…» پناه سرش را بالا گرفت. خت صدا دوباره شنیده شد. «پناه، بیا اینجا.» برای نخستین بار، ترس را آشکارا در چهره‌ی پناه دیدم. آرام گفت: «این صدا متعلق به تو نیست.» صدایم دوباره از طبقه‌ی بالا آمد. این بار آرام‌تر. «مائده…» پناه به من نگاه کرد. «او فقط صدای تو را تقلید می‌کند.» پیش از آنکه بتوانم چیزی بگویم، چراغ‌های خانه ناگهان روشن شدند. در انتهای راهرو، مادرم ایستاده بود. چشمانش پر از اشک بود. با دیدنش، تمام وجودم به سمتش کشیده شد. یک قدم برداشتم. پناه بازویم را گرفت. «نه.» مادرم دستش را به سمت من دراز کرد. «مائده… بیا پیش من.» صدایش می‌لرزید. این بار دیگر نمی‌توانستم تشخیص دهم کدام صدا واقعی است. اما درست در همان لحظه، متوجه چیزی شدم. پشت سر مادرم، در تاریکی انتهای راهرو، کسی ایستاده بود. دختری با همان چهره‌ی من. همان چشم‌ها. همان موها. و همان لبخند آرام و غیرطبیعی. او به من نگاه می‌کرد. سپس قاب عکسی را که لحظاتی قبل روی دیوار دیده بودم، در دست گرفت. قاب را به آرامی چرخاند. پشت آن تنها یک جمله نوشته شده بود: «اولین مائده اینجا ماند.» نگاهم میان مادرم و آن دختر سرگردان شد. دختر لبخند زد. و آرام گفت: «حالا نوبت توست.» در همان لحظه، تمام چراغ‌های خانه خاموش شدند.

پناه — قسمت سوم
برای چند لحظه، هیچ حرکتی نکردم. تاریکی آن‌قدر عمیق بود که حتی نمی‌توانستم پناه را ببینم. تنها صدای نفس‌های آرام او از چند قدمی‌ام شنیده می‌شد. ناگهان نور ضعیفی در انتهای خیابان روشن شد. چراغ‌های یک ماشین. ماشین به‌آرامی نزدیک شد و درست مقابل من توقف کرد. درِ عقب باز شد. مادرم آنجا نشسته بود. با دیدن او، قلبم از شدت شادی و نگرانی به تپش افتاد. یک قدم به سمت ماشین برداشتم. اما پناه دستم را گرفت. «صبر کن.» به او نگاه کردم. مادرم از داخل ماشین صدایم زد. «بیا. همه منتظرت هستند.» صدایش کاملاً شبیه صدای واقعی او بود. اما چیزی در نگاهش عجیب بود. او حتی یک‌بار پلک نزد. در همان لحظه، به یاد مردی افتادم که در خانه‌ی دایی‌ام دیده بودم؛ کسی که شبیه دایی‌ام بود، اما واقعاً او نبود. آرام چند قدم عقب رفتم. ماشین ناگهان خاموش شد. نور چراغ‌ها از بین رفت. و صدای مادرم تغییر کرد. دیگر آرام و مهربان نبود. از داخل تاریکی ماشین، صدایی ناشناس گفت: «پس هنوز هم می‌دانی چه کسی واقعی نیست.» پناه دستم را محکم‌تر گرفت. «باید برویم.» دویدیم. در تاریکی کوچه پیش می‌رفتیم، بی‌آنکه بدانیم به کجا می‌رویم. صدای قدم‌هایی از پشت سرمان شنیده می‌شد و هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. تا اینکه ناگهان پناه ایستاد. روبه‌روی ما، خانه‌ای قدیمی قرار داشت. درِ آن نیمه‌باز بود. پناه به خانه اشاره کرد و آرام گفت: «خانواده‌ات آنجاست.» به ساختمان خیره شدم. تمام وجودم می‌گفت نباید وارد آن خانه شوم. اما اگر خانواده‌ام واقعاً آنجا بودند… چاره‌ای نداشتم. دستم را روی دستگیره‌ی در گذاشتم. و درست پیش از اینکه آن را باز کنم، صدای مادرم را از داخل خانه شنیدم. این بار، صدایش واقعی به نظر می‌رسید. صدایی لرزان که تنها یک جمله گفت: «مائده… وارد نشو.»

قسمت سوم و بزارم؟

پناه — قسمت دوم
خانه در سکوت فرو رفته بود. مدت زیادی بود که تمام اتاق‌ها را جست‌وجو کرده بودم، اما هیچ‌کس آنجا نبود. نه مادرم، نه پدرم، نه خواهرم و نه حتی پناه. در میان آن سکوت سنگین، ناگهان صدایی از بیرون شنیده شد. تق… چند لحظه بعد، صدا دوباره تکرار شد. آرام به سمت پنجره رفتم و پرده را کنار زدم. خیابان خالی بود. باران بند آمده بود، اما آسفالت هنوز خیس بود و نور کم‌رنگ ماه بر سطح آن انعکاس داشت. درست در میان کوچه، بالشی روی زمین قرار داشت. همان بالش. همان بالشی که در آغاز آن شب مرا از میان خیابان‌ها عبور داده بود. در حالی که به آن خیره شده بودم، بالش به‌آرامی از زمین بلند شد. گوشی‌ام ناگهان لرزید. پیامی از شماره‌ای ناشناس روی صفحه ظاهر شد: «اگر می‌خواهی خانواده‌ات را دوباره ببینی، پناه را پیدا کن.» قلبم به تپش افتاد. بی‌درنگ از خانه خارج شدم و به دنبال بالش به راه افتادم. هرچه جلوتر می‌رفتم، خیابان‌ها تاریک‌تر و شهر ساکت‌تر می‌شد. تا اینکه صدایی را شنیدم. صدای یک کودک. «مامان…» در انتهای کوچه، پناه ایستاده بود. اما پیش از آنکه بتوانم به او نزدیک شوم، دستش را بالا آورد و گفت: «نزدیک نیا.» با نگرانی پرسیدم: «خانواده‌ام کجا هستند؟» پناه لحظه‌ای سکوت کرد. سپس نگاهش را از من گرفت و به تاریکی پشت سرم خیره شد. آرام گفت: «آن‌ها هنوز تو را پیدا نکرده‌اند.» با وحشت برگشتم. چند سایه در انتهای خیابان ایستاده بودند. بی‌حرکت. خاموش. و بیش از حد شبیه انسان. در همان لحظه، تمام چراغ‌های شهر خاموش شدند. تاریکی همه‌جا را فرا گرفت. و صدایی ناشناس، درست از چند قدمی من، زمزمه کرد: «این بار دیگر تنها نخواهی ماند…»

برای اولین بار پس از تمام آن اتفاقات، فضایی آرام را تجربه کردم. لباس مدرسه به تن داشتم. اطرافم پر از دوستانی بود که پیش از آن نمی‌شناختم. در استخر شنا می‌کردیم. موسیقی پخش می‌شد. مادرم و بقیه دست می‌زدند. برای چند ساعت، همه‌چیز شبیه زندگی عادی بود. پس از شنا به سالن بسکتبال رفتیم. من بازی را بلد نبودم و تنها دیگران را تماشا می‌کردم. اما همان آرامش نیز دوام نداشت. وقتی دوباره به خانه‌ی دایی‌ام بازگشتیم، همه مشغول آشپزی بودند. دایی‌ام کمی دورتر ایستاده بود. به من خیره شده بود. و لبخند می‌زد. لبخندی که هیچ شباهتی به لبخند همیشگی او نداشت. گوشی‌ام را بیرون آوردم تا از او عکس بگیرم. اما دخترخاله‌ام با تعجب پرسید: «از چه کسی عکس می‌گیری؟» گفتم: «از پدرت.» چند لحظه سکوت کرد. سپس گفت: «پدر من در حمام است.» تمام بدنم یخ کرد. آرام سرم را بلند کردم. مرد هنوز همان‌جا ایستاده بود. و همچنان به من نگاه می‌کرد. اما او دایی من نبود. آن لحظه دیگر چیزی نمی‌خواستم جز فرار. سرانجام پولم را پس گرفتم و از خانه خارج شدم. اما وقتی به ماشین رسیدم، همه‌چیز تغییر کرده بود. خانواده‌ام نبودند. ماشین خالی بود. هیچ وسیله‌ای همراه من نبود. و مهم‌تر از همه… پناه نیز نبود. تنها بودم. با وحشت مسیر خانه را طی کردم. شهر در تاریکی فرو رفته بود. خیابان‌ها خالی بودند. هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. وقتی وارد خانه شدم، آنجا نیز خالی بود. تمام اتاق‌ها را گشتم. هیچ‌کس نبود. نام مادرم را صدا زدم. جوابی نشنیدم. نام پدرم را صدا زدم. باز هم سکوت. در میان خانه‌ی خالی ایستادم و به اطراف نگاه کردم. آن‌جا بود که فهمیدم ترس واقعی من از آن موجودات نبود. از تاریکی نبود. از شهرهای متروکه نبود. ترس واقعی من، این بود که همه‌ی کسانی را که دوست داشتم، از دست بدهم و در پایان، تنها بمانم. در خانه‌ی تاریک نشستم. و شروع به گریه کردم. بیرون، شهر در سکوت فرو رفته بود. و من برای اولین بار در تمام آن شب، هیچ راهی برای فرار نداشتم. تنها بودم. و نمی‌دانستم آیا کسی برای پیدا کردن من باز خواهد گشت یا نه. اما درست پیش از اینکه چشم‌هایم را ببندم، صدایی بسیار آرام از جایی در تاریکی شنیدم. صدای یک کودک. صدایی که تنها یک کلمه را زمزمه می‌کرد: «مامان…»

پناه
همه‌چیز با یک بالش آغاز شد. بالشی معمولی که در خواب، دیگر تنها وسیله‌ای برای استراحت نبود. بر روی آن نشسته بودم و با سرعتی عجیب از میان خیابان‌های شهر عبور می‌کردم؛ گاهی از زمین فاصله می‌گرفتم و گاهی آن‌قدر پایین حرکت می‌کردم که انگار وسیله‌ای نامرئی مرا در میان کوچه‌ها جابه‌جا می‌کرد. ابتدا در شهر خودمان بودیم. همه‌چیز آرام و طبیعی به نظر می‌رسید. اما کمی بعد، بی‌آنکه بدانم چگونه، خود را در روستا دیدم. شب شده بود و در خانه‌ی خاله‌ام جمع شده بودیم. مادرم، مادربزرگم و خاله‌ام هوس کیک کرده بودند و به همین دلیل از من خواستند برای آوردن آرد از خانه خارج شوم. برای اینکه سریع‌تر برگردم، سوار بالش شدم و از خانه بیرون رفتم. اما کوچه غیرعادی تاریک بود. در سکوت شب پیش می‌رفتم تا اینکه به ابتدای کوچه رسیدم. همان‌جا صدای فریادها را شنیدم. مردم در خیابان جمع شده بودند؛ بعضی گریه می‌کردند، بعضی وحشت‌زده می‌دویدند و بعضی دیگر تنها فریاد می‌زدند. سپس آن‌ها را دیدم. موجوداتی که از دور شبیه انسان بودند، اما چیزی در ظاهر و رفتارشان طبیعی به نظر نمی‌رسید. مردم با وحشت از آن‌ها فرار می‌کردند و خیابان در چند لحظه به صحنه‌ای آشفته و هراس‌آور تبدیل شده بود. ترس تمام وجودم را فرا گرفت. بدون اینکه لحظه‌ای بیشتر بمانم، برگشتم و با سرعت به خانه‌ی خاله‌ام رفتم. اما آنجا نیز امن نبود. موجودات به خانه رسیده بودند. برای چند لحظه فقط ایستادم و به اطراف نگاه کردم. سپس مادرم و خواهرم را پیدا کردم و آرام، بی‌آنکه صدایمان بلند شود، سعی کردیم از آنجا خارج شویم. موجودات راه ما را گرفتند. با این حال، برخلاف انتظارم، آسیبی به ما نرساندند. تنها گفتند که باید همراهشان به جایی برویم؛ جایی که نمی‌دانستیم کجاست. وانمود کردیم که قبول کرده‌ایم. از آن‌ها خواستیم ابتدا سوار ماشین خودشان شوند تا ما نیز به دنبالشان برویم. اما به محض اینکه از ما فاصله گرفتند، سوار ماشین خودمان شدیم و درها را قفل کردیم. خواهرم پشت فرمان نشست. و ما فرار کردیم. ابتدا به دنبال پدرم رفتیم که در مراسمی حضور داشت. سپس او را پیدا کردیم و با سرعت به سمت خانه‌ی دایی‌ام حرکت کردیم. وقتی رسیدیم، تمام خانواده را دور هم جمع کردیم و آنچه دیده بودیم برایشان تعریف کردیم. هیچ‌کس از آن اتفاقات خبر نداشت. کمی بعد، باران آغاز شد. بارانی شدید و بی‌پایان. صدای برخورد قطره‌ها با سقف و پنجره‌ها تمام خانه را پر کرده بود. در میان آن آشفتگی، دخترخاله‌ام متوجه پولی در جیب لباسم شد. مبلغ صد هزار تومان بود. گفت که برای کامل شدن پولش به آن نیاز دارد و من، بدون اینکه اهمیت زیادی بدهم، پول را به او دادم. اما هنگامی که قصد رفتن داشتیم، احساس کردم نگه داشتن آن پول برایم ضروری است. در آن دنیای نامطمئن، حتی یک اسکناس ساده می‌توانست ارزشی بیشتر از همیشه داشته باشد. دوباره زیر باران به خانه‌ی دخترخاله‌ام برگشتم. او مقابل در ایستاده بود. کاملاً خیس. نگاهش عجیب بود. وقتی پرسیدم چرا آنجاست، تنها گفت: «می‌دانستم که بازمی‌گردی.» از او خواستم پولم را پس بدهد. اما نپذیرفت. تمام خانه را گشتم و چیزی پیدا نکردم. وقتی دوباره از خانه خارج شدم، باران همچنان با شدت می‌بارید. اما دخترخاله‌ام دیگر خیس نبود. لباس‌هایش کاملاً خشک شده بودند. آن لحظه، بدون اینکه چیزی بگویم، از آنجا فرار کردم. نزدیک صبح بود. شهرها یکی پس از دیگری خالی و متروکه شده بودند. خیابان‌ها در تاریکی فرو رفته بودند و گوشی‌هایمان به‌سختی آنتن می‌دادند. وقتی برای چند لحظه آنتن ظاهر شد، سریع به دوست‌پسرم پیام دادم و از او خواستم هر زمان که توانست با من تماس بگیرد. کمی بعد به فروشگاهی رسیدیم. برق نداشت. مشتری‌ای در آنجا نبود. تنها زنی پشت پیشخوان ایستاده بود که از همان ابتدا حضورش برایم عجیب به نظر می‌رسید. در آن لحظه متوجه دختربچه‌ای در آغوشم شدم. کودکی بسیار کوچک. اما به‌طور عجیبی می‌دانستم که فرزند من است. نامش را می‌دانستم. پناه. نمی‌توانستم او را تنها بگذارم. گریه می‌کرد و دستان کوچکش را دور من حلقه کرده بود. پس او را با خودم به داخل فروشگاه بردم. از زن خواستیم تخم‌مرغ و سبزی به ما بدهد. بیست‌ودو تخم‌مرغ. و مقدار زیادی سبزی. در حالی که زن مشغول حساب کردن خریدها بود، چشمم به ویترین شکسته‌ای افتاد که پر از زیورآلات بود. گردنبندها. گوشواره‌ها. دستبندها. وقتی از فروشگاه خارج شدیم، زن نیز به دنبالمان آمد. آرام. بی‌صدا. بیش از حد آرام. در حالی که به ما نزدیک می‌شد، پرسید: «کجا می‌روید؟» هیچ‌کس پاسخ نداد. تنها چیزی که می‌خواستیم، دور شدن از آنجا بود. مدتی بعد، سرانجام به شهری دیگر رسیدیم. خانه‌ای بزرگ و ویلایی در آنجا وجود داشت؛ خانه‌ای با استخر و سالن بسکتبال.

Repost from N/a
میپرستم این آهنگو🛐

Repost from N/a
00:43

Repost from N/a
روزم مبارک❤️

Repost from N/a
امروز 2 September, روز جهانیِ آدمای استرسیه.