325
订阅者
-624 小时
+27 天
+7330 天
帖子存档
اولاش: دنیز.
دنیز انگشتهاش رو توی خاک فرو برد. مشت کوچیکی از خاک برداشت و با دست لرزونش روی گردنبند ریخت. اولاش کنارش زانو زد. شونههاشون به هم خورد.
اولاش: اونور بهت چی گفته؟
دنیز سر بلند کرد. نفسش حبس شد. مشت دیگهای از خاک رو چنگ زد. دستش بیشتر لرزید. اولاش دستاش رو جلو برد و دو طرف شونههای دنیز رو گرفت و از جا بلندش کرد.
اولاش: دنیز..
دنیز با گریه سرش رو بالا آورد.
اولاش: باهام حرف بزن.. داری روانیم میکنی دختر.. دیگه نمیتونم.. نمیتونم همینطوری وایسم و نگاهت کنم..
دنیز دستش رو روی شونه اولاش گذاشت تا خودش رو نگه داره.
اولاش: بهم بگو اونور بهت چی گفته. میدونم. همهچیو میدونم. میدونم یه بستهی بینامونشون گرفتی. میدونم اونور دیروز اومده دیدنت. بهم بگو چی بهت گفته که اینطوری بههم ریختی..
صداش شکست.
اولاش: چی گفته که از من فاصله میگیری؟ حتی نمیتونی توی چشمام نگاه کنی؟
دنیز لبهاش رو به هم فشرد. دستش هنوز روی شونه اولاش بود و انگشتهاش از شدت فشار میلرزید. به چشمای اولاش خیره شد.
اولاش: از دیروز... هر بار خواستم ازت بپرسم چی شده یه چیزی جلومو گرفت. هر بار گفتم چرا اینطوری شدی دوباره گفتم «باشه. بذار خودش بهم بگه.»
نگاهش روی صورت دنیز چرخید.
اولاش: گفتم شاید هنوز نمیتونه حرف بزنه. گفتم شاید به زمان نیاز داره. گفتم اگه واقعا به من اعتماد داره خودش میاد و بهم میگه.
بغضش بیشتر شد.
اولاش: ولی الان.. الان داری چیکار میکنی؟
دنیز نفسش رو با لرزش بیرون داد.
اولاش: داری چیزی رو خاک میکنی که من باهاش شناختمت؟
صداش بالا رفت.
اولاش: حق نداری دنیز..
صداش شکست.
اولاش: این بار رو بهت حق نمیدم.
انگشتای دنیز میلرزید.
اولاش: حق نداری چیزی که من باهاش شناختمت رو خاک کنی میشنوی دنیز؟
دنیز داشت سعی میکرد نفس بکشه. فشار انگشتهای اولاش بیشتر شد.
اولاش: اون آشغال بهت چی گفته؟
دنیز: او..
اولاش: چی کار کرده؟
نگاه اولاش روی صورت خیس دنیز چرخید. صورتش جمع شد. نفسش تندتر شد.
اولاش: بهت دست نزده نه؟
دنیز چند ثانیه نگاهش کرد.
اولاش: دنیز.
دنیز بینیش رو بالا کشید و خیلی آروم سر تکون داد. اولاش انگشتهاش آروم شل شدن و دستهاش رو از شونههای دنیز پایین آورد. چند لحظه فقط نگاهش کرد. خم شد. انگشتهاش رو توی خاک فرو برد و گردنبند رو از لای خاک بیرون کشید. دست دنیز رو از مچ گرفت و به سمت خودش کشید. دنیز دنبالش رفت.
دنیز: کجا..
اولاش قدمهاش رو تندتر کرد. از قبرستون که خارج شدن در ماشین رو برای دنیز باز کرد. دنیز چند لحظه نگاهش کرد. آروم سوار شد. اولاش در رو بست و دور ماشین رفت. پشت فرمون نشست. با سرعت از محوطه دور شد.
دنیز: اولاش..
دستش روی فرمون محکمتر شد.
دنیز: اولاش کجا میریم؟
سرعت ماشین بیشتر شد.
دنیز: اولاش..
این بار صداش لرزید.
اولاش: جان.
دنیز: اونور..
دستهای اولاش روی فرمون محکم شد.
دنیز: من هنوز بهت اعتماد دارم.
اولاش برای یه لحظه نگاهش رو از جاده گرفت و به دنیز دوخت.
اولاش: به من اعتماد داری ولی حرف نمیزنی..
دنیز: میخواستم فکر کنم.
اولاش: فکر کردی؟
دنیز: اونقدری که حتی نذاشتم مامانم داخل اتاقم بیاد. الان خواب بود که بیرون اومدم چون تنها کسی که میتونستم فکرامو بهش بگم بابام بود.
اولاش اشکی از چشمش پایین اومد. دنیز نفس عمیقی کشید.
دنیز: من و مامانم از اولم خیلی شبیه هم نبودیم.
نگاهش رو به شیشه دوخت.
دنیز: همیشه با بابام راحتتر بودم.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
دنیز: با اون میتونستم هر چیزی رو بگم. هر کاری میخواستم بکنم. اول گوش میداد اگه لازم بود میگفت چرا نباید انجامش بدم.
لبخندش محو شد.
دنیز: مامانم برعکسه.
چند ثانیه سکوت کرد.
دنیز: بابام که مرد کنترل کردنهاش بدتر شد.
دستش رو روی شیشه گذاشت.
دنیز: ترسش چند برابر شد.
اولاش با کف دست چشماش رو مالوند و دنده رو عوض کرد.
دنیز: ولی من اون موقع فقط دلم میخواست یکی بذاره نفس بکشم.
اشک داخل چشمش جمع شد.
دنیز: بابام نبود که بینمون باشه و من هر روز بیشتر از مامانم فاصله گرفتم.
نگاهش روی اولاش افتاد.
دنیز: نه اینکه دوستش نداشته باشم..
صداش لرزید.
دنیز: فقط میخواستم دیشب فکر کنم و کسی ازم چیزی نپرسه و اون یه نفر همیشه بابام بود.
اولاش نفس عمیقی کشید. ماشین کنار خیابان آرومتر شد و توقف کرد. اولاش سمت دنیز برگشت. براندازش کرد.
اولاش: بابت پدرت متاسفم.
دنیز فقط نگاهش کرد. دنبال احساس اولاش داخل صورتش میگشت. واقعا متاسف بود.
اولاش: الان..
نفس عمیقی کشید.
اولاش: ازت میخوام فکرات رو با من شریک شی.
دنیز نگاهش کرد.
اولاش: چون میدونم درباره ما هم فکر کردی.
دنیز اخمی کرد و سرش رو پایین انداخت.
اولاش: میدونم.
صداش آرومتر شد.
اولاش: پس دوباره میپرسم.
دستی روی صورت کشید.
اولاش: اونور بهت چی گفته؟
اولاش چند قدم مونده به دنیز تماس رو قطع کرد. گوشی رو پایین آورد. اولین چیزی که دید چشمهای قرمز دنیز بود. گلوش فشرده شد.
اولاش: سلام.
دنیز: سلام.
اولاش دستهاش رو داخل جیب فرو برد. دلش میخواست همونجا بغلش کنه. دنیز نفس عمیقی کشید.
دنیز: گردنبندم همراهته؟
اولاش: فکر کنم طولانیترین مدتیه که ازش دور بودی.
اولاش چند قدم نزدیک شد.
اولاش: بیا.
زنجیر رو بالا آورد.
اولاش: بذار برات ببندم.
دنیز عقب رفت. همین کافی بود. لبخند اولاش خاموش شد. دنیز اشکی از چشمش پایین افتاد. به گلدون کنار سنگ اشاره کرد.
دنیز: میشه بری اونجا.
اولاش به گلدون نگاه کرد. به دنیز. آروم کنار گلدون رفت. دنیز چند ثانیه به گردنبند دست اولاش نگاه کرد.
دنیز: خاکش کن.
اولاش: چی؟
دنیز بینیش رو بالا کشید.
اولاش: نه.
دنیز: نه؟
اولاش انگشتهاش دور زنجیر بسته شد. دنیز جلو رفت.
دنیز: چرا؟
اولاش: از وقتی شناختمت از گردنت جدا ندیدمش. حالا میخوای دفنش کنم؟
دنیز اشک دیگهای از چشماش پایین افتاد.
اولاش: اگه نمیخوایش..
نفسش رو بیرون داد.
اولاش: پیش خودم نگهش میدارم.
دنیز سر بلند کرد.
اولاش: ولی خاکش نکن.
دنیز تمام فکرای دیشبش از مغزش رد شد. دستش رو جلو برد.
دنیز: بده به من.
اولاش تکون نخورد. دنیز با بغض ادامه داد.
دنیز: گردنبند رو بده اولاش.
اولاش دستش رو باز کرد. زنجیر رو آروم داخل دست دنیز گذاشت. دنیز کنار گلدان زانو زد. خاک گلدون رو با انگشتهای لرزونش کنار زد.
دنیز: میدونی بدترین قسمتش چیه؟
دنیز لبخند کمرنگی زد.
دنیز: اینکه این مدت هر بار اتفاقی افتاد.. اولین نفری که دلم میخواست ببینم تو بودی.
پلکهای اولاش لرزید.
دنیز: وقتی ترسیدم.
خاک رو کنار زد.
دنیز: گریه کردم.
مشت دیگهای از خاک کنار رفت.
دنیز: خوشحال شدم.
نگاهش کرد.
دنیز: حتی وقتی فهمیدم کاکتوسم گل داده.
صدای خنده کوتاه و شکستهای از گلوش بیرون اومد.
دنیز: اولین نفری که دلم خواست بهش بگم تو بودی.
دستش رو روی قلبش گذاشت.
دنیز: تو همین مدت با تو همهچی رو حس کردم.
اولاش نفسش رو حبس کرد.
دنیز: امنیت.. آرامش..
اشکش پایین اومد.
دنیز: و برای اولین بار بعد از سالها..
لبخند کوچیکی روی صورتش نشست.
دنیز: این حس که تنها نیستم.. حتی.. حتی دختر کوچولوی درونم..
چشماش رو بست.
دنیز: کنار تو خوشحاله.
هر کلمه دنیز زخمی از این سالها رو درون اولاش مرهم میذاشت تا اینکه دنیز نگاهش مثل دیشب سرش رو پایین انداخت.
دنیز: و حالا..
صداش شکست.
دنیز: ترس از دست دادنت.
سر بلند کرد.
دنیز: تو هم همینی؟
اولاش حتی فکر نکرد.
اولاش: آره.
دنیز: به همین شدتی که من حسش میکنم؟»
اولاش: خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
گلوی دنیز فشرده شد.
دنیز: پس چرا نگفتی؟
اولاش چشمهاش رو بست.
اولاش: میخواستم.
دنیز: کی؟
اولاش: خیلی وقت پیش.
دنیز: چقدر؟
اولاش ساکت شد. دنیز براندازش کرد. فکرای دیشبش رو مرور کرد. مطمئنتر شد. گردبند رو داخل حفره گذاشت.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 46
لبخندی روی صورت بوراک نشست. آوا دوباره به انگشتر نگاه کرد.
آوا: گالری از اول مال خانوادتون بوده؟
بوراک: آره. سه نسل.
آوا سوت کوتاهی کشید.
آوا: پس سرنوشتت از قبل مشخص بوده.
بوراک: از نظر پدرم آره.
آوا: ولی تصمیم گرفتی بیای تو این شغل گلوله بخوری؟
بوراک: از بچگی نمیتونستم یه جا بشینم.
پیشخدمت بشقابها رو روی میز گذاشت.
-نوش جان.
تشکر کردن. بوراک بشقاب آوا رو نزدیکتر برد.
بوراک: داغه.
آوا: ممنون.
چنگالش رو برداشت و منتظر نگاهش کرد. بوراک نفس عمیقی کشید و شروع به خوردن کرد.
بوراک: وقتی اردم با بقیه توی گالری راه میرفت و گوش میکرد درباره جواهرات حرف میزنن من بیرون دنبال دردسر میگشتم.
آوا: باور میکنم.
بوراک: حالا تو.
آوا: من چی؟
بوراک: رویات چی بود؟
آوا: وکیل شدن.
بوراک: همین؟
آوا شونه بالا انداخت.
آوا: وقتی شونزده سالم بود آره.
نگاهش به بشقابش افتاد.
آوا: فهمیدم رویاهام خیلی آرومتر از چیزین که فکر میکردم.
بوراک: مثلا؟
آوا: مثلا شاید یه هفته کامل هیچ پروندهای روی میزم نباشه.
بوراک خندید.
آوا: نخند. خیلی جدیم.
آوا چنگالش رو روی بشقاب گذاشت.
آوا: راستی..
بوراک چشمهاش رو بست.
آوا: هنوز چیزی نگفتم.
بوراک: درباره خانوم آیدین میخوای بپرسی.
آوا: خب.
بوراک: از وقتی نشستیم منتظرش بودم.
آوا تکیه داد.
آوا: خوبه. کی بود؟
بوراک جرعهای آب خورد.
بوراک:بهتره ازش فاصله بگیری.
آوا: جواب سوال من نبود.
بوراک: تنها جوابیه که میدم.
آوا نگاهش کرد. آهی کشید.
بوراک: همین؟
آوا: بعد از نهار برمیگردیم سالن؟
بوراک سر تکون داد.
بوراک: نه.
آوا اخم کرد.
آوا: چرا؟ به خاطر اینکه اون اینجاست؟
بوراک آهی کشید. کارت عضویتش رو بیرون آورد و روی میز گذاشت.
بوراک: اینو نگه دار. اگه یه وقت من نبودم هم میتونی بیا تمرین.
آوا کارت رو بین انگشتهاش چرخوند.
آوا: پس رسما شاگردت شدم.
—
5 بعدازظهر
Ulas: خوبی؟ a.m 2:30
Deniz: آره
پاک کرد.
Deniz: عصر بخیر
باز هم پاک کرد. قبرستون خلوت بود. دستهگل رو آروم کنار سنگ گذاشت. کمی آب از بطری روی سنگ ریخت.
دنیز: سلام.
کولهاش رو کنار قبر گذاشت و نشست. لبخند خیلی کمرنگی زد.
دنیز: دیر کردم؟
نگاهش روی اسم پدرش موند. نفس عمیقی کشید. باز هم صداش شکست.
دنیز: بابا..
دستش رو روی سنگ گذاشت.
دنیز: کاکتوسم گل داده.. میگفتی.. وقتی گل بده یعنی قلبت یکی رو پیدا کرده.
اشکش رو پاک کرد.
دنیز: خب.. گل داده.
چشمهاش رو پایین انداخت.
دنیز: اگه میدونستی اون آدم کیه.. شاید باور نمیکردی.
خندید.
دنیز: اولاشه بابا..
اشک دیگهای از گوشه چشمش پایین اومد.
دنیز: نمیدونم چطور شد کی شد ولی..
دستش رو روی سینهاش گذاشت.
دنیز: وقتی فهمیدم چقدر برام مهمه خودمم ترسیدم.. قلبم.. وقتی ازش دورم آروم نمیگیره.
حس کرد قلبش داره فشرده میشه.
دنیز: ولی وقتی پیششم..
با ناخنش سنگ رو خراشید.
دنیز: من همیشه میخواستم قوی باشم بابا.
سرش رو پایین انداخت.
دنیز: ولی ترسیدم.
صداش آرومتر شد.
دنیز: اونور.
باد وزید. چند برگ خشک روی سنگ افتادن. دنیز نگاهش رو روی سنگ چرخوند.
دنیز: بابا.. باید همین الان بهم بگی اونور آیدین کیه.. میدونم تاجر بزرگیه.. همه اینا رو میدونم.. منظورم اینه.. ربطش به من چیه بابا؟
چشمهاش رو بست.
دنیز: بابا چرا؟ چرا باید بدونه اولاش کجاست؟ چرا باید بدونه من کجام؟ من چه ربطی به اون آدم دارم؟ حتی اولاش.. اولاش اون روز نیومد سر کار؟
باد یکی از برگهای خشک رو دور فرستاد. دنیز با پشت دست صورتش رو پاک کرد.
دنیز: بابا.. تو اولاش رو میشناختی دیگه؟
برگ دیگهای دور شد.
دنیز: من حس میکنم یه چیزایی رو نمیدونم.
سرش رو روی زانوهاش گذاشت و گریه کرد. چند دقیقه که گذشت آروم سرش را بلند کرد.
دنیز: ولی من نمیخوام بهش شک کنم.
لبش لرزید.
دنیز: فقط.. بابا.. یه جوری بهم بفهمون.. آخه کاکتوسی که براش خریدم گل داده.
بادی وزید و برگ خشکی رو از کنار پای دنیز برد.
دنیز: مال اونم گل داده و من وقتی فهمیدم.. نمیدونستم چرا اینقدر برام مهمه.. انگار دنیا داشت بهم میگفت اشکالی نداره فکر کنم دوستش دارم.
جوابی نیومد.
دنیز: بهم بگو بابا. اولاش کاری نکرده مگه نه؟
سکوت. دنیز نگاهی به اطراف کرد.
دنیز: من فقط میخوام بدونم میتونم بهش اعتماد کنم..
برگ خشکی بلند شد. چند دور تو هوا چرخید و دورتر روی زمین افتاد. دنیز نفس عمیقی کشید و دستهگل رو مرتب کرد.
دنیز: دلم برات تنگ شده..
دستی روی صورتش کشید.
دنیز: خیلی دوستت دارم بابا.
گوشیش رو بیرون آورد و روی تماس زد. بلند شد. بوق اول. بوق دوم. جواب داده شد. سکوت. دنیز نفسش رو بیرون داد.
دنیز: اولاش..
چشمش به آخر قبرستون افتاد. به تنه یه درخت تکیه داده بود و گوشی رو کنار گوشش گرفته بود. نگاهش روی دنیز بود.
اولاش: بالاخره زنگ زدی.
باد آخرین برگ رو از زیرپای دنیز برد.
لبخند کوتاهی زد و دست تکون داد. آوا براش دست زد. به سمتشون راه افتاد. اول نگاهی به هدف کرد. چند ثانیه به جای برخورد گلوله خیره شد. به سمت آوا برگشت و لبخندی زد.
- اولین روزته؟
آوا خندید.
آوا: از کجا فهمیدین؟
- روی لبه هدف جای گلوله هست اما.. برای روز اول خوبه.
آوا لبخند زد.
آوا: ممنون.
نگاهش روی بوراک نشست.
- مدت زیادی گذشته.
بوراک که تا حالا خشکش زده بود بالاخره سر تکون داد.
بوراک: درسته خانوم آیدین.
—
خونه تونا
پینار روی مبل نشسته بود. جعبه مقوایی کنار پاش قرار داشت. چند پوشه و برگه رو بیرون کشیده بود. یکی از برگهها رو نگاه کرد. آروم پارش کرد. آلپرن سینی صبحونه توی دستش بود.
آلپرن: صبح بخیر.
پینار سر تکون داد. آلپرن سینی رو روی میز گذاشت و روی مبل ولو شد.
الپرن: روز تعطیله.
پینار: میدونم.
الپرن: چرا قیافت اینطوریه؟
پینار برگه دیگهای رو تا کرد.
پینار: دارم وسایل اضافی رو میریزم دور.
آلپرن چند لحظه نگاهش کرد.
الپرن: نمیخوای بگی از دیشب چته؟
پینار چشماش رو بست. برگه ها رو روی میز پرت کرد و تیکهای نون برداشت.
پینار: چیزی نیست.
آلپرن خم شد لیوان چای رو برداشت. چشمش به پاکتی افتاد که زیر میز گیر کرده بود. دست برد و بیرونش کشید. خواست روی میز بذارتش که مهر نیمهپاکی که گوشهاش خورده بود رو دید. آروم سرش رو بلند کرد. پینار داشت جعبه رو زیر و رو میکرد. آروم بلند شد و به بالکن رفت. بازش کرد. دو بلیط هواپیما. اولی قدیمی بود. کاغذ زرد شده. جوهر بعضی قسمتها از بین رفته اما هنوز میشد مسیر رو خوند. استانبول — مسکو. هشت سال قبل. آلپرن نفس عمیقی کشید. دومی تازه بود. مسکو — استانبول. دو روز قبل. دستاش یخ کرد. بلیط از دستش افتاد. سریع اولی رو برگردوند. «ازش بپرس من رو یادشه؟» نگاهش پایینتر رفت. 7. سرش رو بلند کرد و از پشت شیشه به پینار نگاه کرد.
—
ایرم اسلحه رو توی دستش جابهجا کرد.
ایرم: خوشحالم که دوباره میبینمت بوراک.
بوراک دستاش رو روی هم گذاشت و خیره نگاهش کرد. سر تکون داد. آوا نگاهش رو بینشون چرخوند. ایرم لبخندی زد.
ایرم: نهار خوردین؟
آوا خواست جواب بده اما بوراک وسط پرید.
بوراک: داشتیم میرفتیم.
آوا: داشتیم میرفتیم؟
بوراک به آوا نگاه نکرد. ایرم لبخندی روی لبش نشست.
ایرم: پس مزاحم نمیشم.
یه قدم عقب رفت.
ایرم: ایرم آیدین.
آوا دستش رو بالا برد.
آوا: آوا آکینجی.
ایرم نگاهی به دست آوا کرد. دستش رو جلو برد.
ایرم: خوشحال شدم.
آوا: منم همینطور.
بوراک: فعلا خانوم آیدین.
دست آوا رو کشید و راه افتاد. آوا دنبالش رفت اما برگشت و به ایرم نگاه کرد. سمت بوراک برگشت.
آوا: بوراک؟
بوراک: گشنمه.
آوا: دلیل نمیشه آدمو بکشی دنبال خودت.
بوراک در رستوران باشگاه رو باز کرد و آهی کشید.
آوا: الان چرا حس میکنم داری فرار میکنی؟
بوراک کنار یه میز رفت. صندلی رو برای آوا عقب کشید.
آوا: داری فرار میکنی.
بوراک نفسش رو بیرون داد.
بوراک: لطفا بفرمایید آوا جون.
—
خبرگزاری
کل ساختمون خالی بود. اولاش پشت میزش نشسته بود. گردنبند دنیز کف دستش بود.
اولاش: نمیدونم بهت چی گفته.
فکش منقبض شد.
اولاش: نمیدونم چه اتفاقی افتاده.
سرش رو عقب تکیه داد. به سقف خیره موند.
اولاش: باور کن خیلی تلاش کردم تا وقتی نخوای بگی ازت نپرسم.
لبخندی زد.
اولاش: ولی دقیقا وقتی خواستم بپرسم..
چشماش رو بست. تصویر دنیز که جلو اومد و دستاش رو دو طرف صورتش گذاشت. انگشتش روی لبش. چشماش رو باز کرد و سرش رو تکون داد.
اولاش: آروم بگیر کوروغلو.
گردنبند رو بین انگشتهاش چرخوند. مشتش رو محکم بست. از جا بلند شد. به کاکتوس خیره شد.
اولاش: چرا هیچی نمیگی دنیز؟
صداش شکست.
اولاش: بهت دست نزده مگه نه؟
پیشونیش رو به دستش تکیه داد.
اولاش: توروخدا همینو بهم بگو.
گردنبند رو کنار کاکتوس گذاشت.
اولاش: تو میدونی چرا ازم ناراحته؟
کاکتوس طبق معمول جوابی نداد. اولاش آروم دستش رو پشت گردنش کشید. جای دستای دنیز رو حس کرد. «میخواستم صداتو بشنوم». دستاش رو پایین آورد و بهشون نگاه کرد. دیشب دور کمر دنیز بودن. مشتشون کرد و یهو روی میز کوبید. کاکتوس کمی از جا پرید.
اولاش: ببخشید. ببخشید. انتظار ندارم جواب بدی فقط ذهنم از دیشب..
«تنها چیزی که بهش فکر میکردم این بود که کاش تو اونجا بودی». دستش رو به پیشونیش کوبید.
اولاش: آروم بگیر.
—
ممتظر غذا بودن. آوا به دست بوراک خیره بود. بوراک نگاهش رو روی انگشترش دنبال کرد.
بوراک: S برای سونر. داداشم برامون درست کرده.
آوا: قبلا ندیده بودمش.
بوراک: وقتی مطمئنم گمش نمیکنم میپوشم. سرکار مطمئن نیستم.
آوا: یعنی من امروز نسخه کمیاب بوراک سونر رو میبینم؟
بوراک چند لحظه نگاهش کرد. سر تکون داد.
آوا: خوبه. بیشتر خوشم اومد.
بوراک: از انگشتر؟
آوا جرعهای از نوشیدنی خورد.
آوا: از نسخه کمیابت.
دنیز صداش رو صاف کرد.
دنیز: باید حرف بزنیم.
اولاش دستی لای موهاش کشید.
اولاش: آره ببخشید من حواسم پرت..
نفس عمیقی کشید. چند لحظه بهم نگاه کردن. دنیز سر تکون داد. دست برد و گردنبندش رو درآورد. دست اولاش رو گرفت و گردنبند رو داخل دستش گذاشت. اولاش نگاهش کرد. «اگه یه روز من نبودم، مراقبش باش».
دنیز: فردا.. آخر هفتست.
اولاش سر بلند کرد.
دنیز: میخوام باهام بیای.. پیش بابام.
دست اولاش دور گردنبند محکمتر شد.
اولاش: اونجا.. باهام حرف میزنی؟.. واقعا.. باهام حرف میزنی، دنیز؟
لبهای دنیز لرزید.
دنیز: میخوام با هردوتون حرف بزنم.
اولاش: یعنی.. میخوای منم کنارت باشم؟
همین برای آروم شدن اولاش کافی بود.
اولاش: میام دنبالت.
دنیز: نه. فردا بعدازظهر خودم میام.
اولاش: تنها؟
دنیز: آره.
اولاش چند لحظه نگاهش کرد بعد آروم سر تکون داد.
اولاش: باشه. هرجور که تو بخوای.
دنیز ممنون آرومی گفت. اولاش برگشت و دستش روی دستگیره نشست. برگشت.
اولاش: فردا بعدازظهر..
دنیز: میبینمت.
اولاش: مواظب خودت باش.
در آروم پشت سرش بسته شد. فقط صدای بارون باقی موند. چشمش به کت اولاش افتاد. آروم جلو رفت. هنوز کمی نم داشت. چراغ کنار تخت رو خاموش کرد. دراز کشید. کت رو بغل کرد. چشماش رو بست. «این صدا فقط برای تو اینطوری میلرزه». به سقف خیره شد. قلبش دوباره تندتر زد. کت رو روی صورتش انداخت.
—
صبح روز بعد باشگاه تیراندازی
صدای شلیکها پراکنده میاومد. بوراک ساعتش رو نگاه کرد.
بوراک: بیست دقیقه دیر کردیم.
آوا: خیلی غر میزنی بوراک جون.
بوراک: این جمله رو یه بار دیگه بگی برمیگردیم.
آوا به نشونه تسلیم دستش رو بالا برد. بوراک عینک و محافظ گوش رو برداشت. بند عینک لای موهای بستهشده آوا گیر کرد.
بوراک: وایسا.
دستش رو داخل جیبش برد. آوا با دیدن گیره مو لبخند زد. بوراک گیره رو بین انگشتهاش چرخوند.
آوا: عه این هنوز دست توئه؟
بوراک: یه بار جونت رو نجات داد. گفتم نگهش دارم.
آوا: دستبندی رو باز کرد که به هر حال مجبوری بودی بازش کنی.
بوراک لبخندی زد و جلو اومد. با دقت موهای رهاشده رو جمع کرد و گیره رو سر جاش گذاشت.
بوراک: اینم از این.
بند عینک رو از لای موهاش بیرون آورد.
بوراک: سرت رو یه کم بالا بگیر.
آوا سرش رو بالا آورد. نگاهش مستقیم به نگاه بوراک افتاد. لازم نبود اینقدر واضح نگاهش کنه اما نگاهش رو هم نمیتونست بدزده. نفسش رو حبس کرد. وقتی عقب رفت، آوا نفسش رو آروم بیرون داد. بوراک اسلحه رو برداشت. خشاب رو چک کرد.
آوا: مرسی مربی.
بوراک: بادیگارد، مربی. بعدی چیه؟
آوا: بعدا میفهمیم.
بوراک سمت هدف برگشت. ماشه رو کشید. مرکز هدف. اسلحه رو به آوا داد. آوا اسلحه رو گرفت اما دستش میلرزید. ماشه رو کشید. به لبه هدف خورد و دستش به عقب پرت شد. اسلحه رو پایین آورد.
آوا: اینقدر محکم میزنه؟
بوراک پشت سرش ایستاد. دست چپش رو روی شونه آوا گذاشت و آروم شونهاش رو صاف کرد. کمی به جلو خم شد.
بوراک: اجازه هست؟
آوا نگاهش کرد. سر تکون داد. دست راستش دور کمر آوا حلقه شد. آوا نفسش رو حبس کرد. نگاهی به دست بوراک کرد. انگشترش تنها بخش سرد دستش بود. تقریبا داشت آوا رو میسوزوند. آوا گاهی صدای بوراک رو میشنید.
بوراک: وزنت رو روی هر دو پا بنداز.
دستش روی آرنج آوا رفت و جابهجاش کرد.
بوراک: اینم زیادی قفل شده.
آوا همچنان سرش پایین بود آب دهنش رو قورت داد.
بوراک: شنیدی چی گفتم؟
آوا پلک زد.
بوراک: چی گفتم؟
آوا دهنش رو باز کرد. بست. اخم کرد.
آوا: از الان امتحان میگیری؟
بوراک: تمرکز کن، خانوم وکیل.
آوا نگاهش رو به مرکز هدف دوخت. دو ثانیه. سه ثانیه اما نفسهای آروم بوراک کنار صورتش رو حس میکرد. چشماش رو بست.
آوا: چقدر دیگه باید.. همینطور بمونیم؟
بوراک: تا وقتی که مطمئن بشم دستت نمیلرزه.
آوا: حالا حالا ها میلرزه.
بوراک: میمونیم تا وقتی که نلرزه.
آوا سرش رو کمی کج کرد.
آوا: خیلیخب.
بوراک لبخند زد.
بوراک: نفس عمیق بکش.
آوا سعی کرد فقط به صداش گوش کنه اما دست بوراک دوباره روی کمرش جابهجا شد.
بوراک: آفرین. حالا شلیک کن.
آوا نفسش رو نگه داشت. ماشه رو آروم فشار داد. هر دو به هدف نگاه کردن. نزدیک مرکز. آوا با ذوق برگشت و دستهاش رو دور بوراک انداخت و بغلش کرد.
آوا: دیدی؟
بوراک لبخندی روی صورتش نشست.
بوراک: دیدم.
محکم بغلش کرد. آروم لبهاش رو روی سر آوا گذاشت. آوا چشماش رو بست.
بوراک: یه کم بهت امیدوار شدم.
آوا در حالی که هنوز توی بغلش سر بلند کرد و نگاهش کرد.
آوا: یه کم؟
بوراک خندید.
بوراک: خیلی کم.
آوا: اذیتم نکن این بار میزنم تو سرت ها.
بوراک: دلت نمیاد.
آوا عقب رفت و به بازوی بوراک کوبید.
آوا: ببین چه جور..
صدای شلیک پشتهم. هر دو برگشتن. گلولهها درست وسط هدف مینشستن. پشت خط تیراندازی ایستاده بود. خشاب رو بیرون آورد و اسلحه رو بررسی کرد. زن سرش رو بالا آورد و متوجه نگاه آوا شد.
