337
订阅者
+624 小时
+127 天
+9130 天
帖子存档
🎬 #Part 50
با کت و شلوار مشکی. اولاش رفت و کنار اونور به دیوار تکیه داد. آوا و بوراک سر بلند کردن و نگاهی به اولاش کردن. اولاش نگاهش به دنیز بود. دستای مشت شدش که هنوز باندپیچی بود رو هر چند ثانیه به دیوار میکوبید. کرم یهو ایستاد. نگاهش به آوا و بوراک افتاد که کنار هم نشسته بودن. لبخند سردی روی صورتش نشست.
کرم:اوووه! زوج خوشبخت هم اینجان!
آوا و بوراک هر دو نگاهش کردن. بوراک اخمی روی صورتش نشست. بلند شد. آوا هم پشت بندش بلند شد. بوراک کمی جابجا شد و جلوی آوا ایستاد.
بوراک:سلام آقای یالچین.
کرم:تبریک میگم جناب کاراجا! عکسای دیشبتونو دیدیم.
بوراک پوزخندی زد و دستش رو مشت کرد. آوا متوجه شد. انگشتش رو به مشت بوراک زد. بوراک مشتش رو باز کرد.
آوا:جناب یالچین، طبق معمول رسانه ها..
کرم خندید.
کرم:آه خانوم شاهین معلومه که شما دو تا همکارین. میپذیرم.
نگاهی به بوراک انداخت که با قد و بالاش تقریبا نمیذاشت آوا دیده بشه.
کرم:راجب رسانه ها هم که دخترم، ما بیشتر از همتون عادت داریم.
آوا سرش رو پایین انداخت. بوراک اومد چیزی بگه که صدای کارگردان پروژه بلند شد.
کارگردان:آقای یالچین! امروز واقعا افتخار دادین به ما.
کرم:خواهش میکنم. من همیشه به هنر اهمیت میدم، مخصوصا وقتی دخترم توش باشه.
نگاهی به دنیز کرد و لبخند زد. کارگردان خندید. دنیز چشمش رو بست. کرم قبل از رفتن یه نگاه دیگه به آوا و بوراک کرد.
کرم:راستی امیدوارم به زودی خبرای خوبی از شما دو تا بشنویم.
بوراک حتی نگاهم نکرد. آوا سر تکون داد.
آوا:خواهش میکنم.
کرم اشارهای به دنیز کرد. رفتن داخل واگن دنیز و در بسته شد. آوا نفس عمیقی کشید. بوراک خم شد. آوا بغض کرد.
آوا:نمیخواستم با اون آدم عوضی چیزی بگم و همکلام شم.
بوراک چشماش رو بست. دستش رو مشت کرد.
بوراک:به خاطر اون بغض نکن.
دست آوا رو کشید و شروع کرد به سمت ماشین رفتن. آوا کنار بوراک راه میرفت.
آوا:حتی نگاهش اذیتم میکرد.
بوراک نگاهش کرد.
آوا:یاد بابای خودم افتادم.
صداش گرفت. بوراک وایساد.
بوراک:آوا.
آوا:همون نگاه رو داشت.
آوا نگاهش کرد.
بوراک:میریم یه ذره هوا بخوریم، خب؟
آوا:نمیتونم. دنیز..
بوراک:اولاش هست. زینپ هست. اردم هست. تو الان نیاز داری نفس بکشی.
آوا نگاهش کرد. چند ثانیه. بعد خیلی آروم سر تکون داد.
—واگن گریم—
زینپ و اردم توی واگن گریم بودن. در بسته بود. زینپ روی یکی از صندلیها نشسته بود و داشت مدارکی که اولاش نبرده بود رو ورق میزد. اردم کنار دیوار ایستاده بود. دستاش توی جیبش. نگاهش به زینپ بود.
زینپ:اینجا نوشته که کرم پولهایی رو که از پروژه برداشته تو سایت شرطبندی خرج کرده.
اردم:آره.
زینپ:و آیتک اینو میدونسته؟
اردم:گاهی آره. گاهی نه.
زینپ مدارک رو گذاشت روی میز.
زینپ:جریان چیه اردم؟ چرا داری علیه برادرت با ماها کار میکنی؟ این همه اطلاعات رو از کجا میاری؟
اردم نگاهش کرد. چند قدم جلوتر رفت. نشست روبهروی زینپ. زینپ کمی جا به جا شد. یه لبخند کوچیک روی لب اردم نشست.
اردم:آدمای زیادی کشته مرده منن.
زینپ ابروش رو بالا انداخت.
زینپ:دیگه چی؟ کی کشته مردهتوئه؟
اردم:تو.
زینپ پوشه رو پرت کرد سمتش.
زینپ:چرت نگو بهت میگم چرا از آیتک متنفری.
اردم چند لحظه مکث کرد. انگار داشت حرفش رو مزه مزه میکرد.
اردم:ایتک فقط یه تهیهکنندهی مفسد نیست.
صداش رو صاف کرد.
اردم:خواسته یا ناخواسته دلیل مرگ دو تا زن شد و کاری کرد منم بیفتم وسط بازیش.
—دنیز و کرم—
در بسته شد. دنیز دستاش رو روی هم قفل کرده بود. کرم روبروش ایستاده بود.
کرم:خوبی؟
دنیز:چی میخوای؟
کرم:با دخترم نمیتونم احوالپرسی کنم؟
دنیز:نه.
کرم خندید. آروم. یه قدم جلوتر رفت.
کرم:عکست با اون آشغال پرت شده همه جا فکر کردی من ندیدم؟
دنیز نگاهش کرد. چیزی نگفت.
دنیز:خودت دیدی یا دوست جون جونیت اومده پیشت پرت کرده؟
کرم:مرتیکه عصبی شده مگه انتظار داشتی بیاد نازت کنه؟
دنیز:اون روز تو خونه منو هل داد. همه چیو شکوند.
کرم چند ثانیه نگاهش کرد. هیچ تغییری توی صورتش ایجاد نشد.
کرم:اگه تو خانواده منی، اون هم خانواده منه.
دنیز:خانواده؟ تو به من میگی خانواده؟ خدایا چقدر میتونی توهمی باشی؟ همون خانوادهای که منو رسما فروخت به ایتک؟
کرم:بس کن دنیز.
دنیز:نه. تو بس کن. ایتک منو زد. ایتک منو هل داد. ایتک وسایلم رو شکست. تو داری ازش دفاع میکنی؟
کرم:چون ایتک حق داشت.
دنیز یخ زد.
کرم:تو بهش دروغ گفتی هر کسی باشه عصبانی میشه. تو باعثش شدی.
سکوت. دنیز چند ثانیه نگاهش کرد بعد خندید.
دنیز:پس من مقصرم؟ تو دیوونهای.
دنیز چند قدم جلو رفت.
دنیز:میدونی چیه؟ تو و ایتک لیاقت همدیگه رو دارین. هر دوتا یه جورین.
دنیز رفت سمت در ولی در از بیرون باز شد و اولاش وارد شد. یه پوشه توی دستش.
اولاش:سلام کرم یالچین.
🎬 #Part 49
زینپ نگاهش کرد.
زینپ:چی میخوای دمیر؟
اردم:بهم فرصت بده.
زینپ:برای چی؟
چند ثانیه سکوت. زینپ خودکارشو از دست اردم کشید و جلوی صورت اردم گرفت.
زینپ:من بهت اندازه نوک این خودکار هم اعتماد ندارم.
اردم:میدونم.
زینپ:و نمیخوام اعتماد کنم.
زینپ خودکارو انداخت رو میز.
زینپ:پس چی میخوای؟
اردم بلند شد. اومد جلوی زینپ وایساد. در باز شد. اولاش وارد شد. نگاهش مستقیم رفت سمت اردم که تو دو قدمی زینپ بود. چشمش به گلدون کنار در افتاد. برداشتش.
اولاش:مرتیکه.
زینپ:اولاش.
زینپ دوید جلوش. دستش رو گذاشت روی دست اولاش که گلدون رو گرفته بود.
زینپ:ول کن.
زینپ گلدون رو از دستش کشید. گذاشت روی میز. اولاش نگاهی به اردم کرد. داد میزد.
اولاش:مگه دنیز به تو زنگ نزد؟ گفت بیا سر ست! اینجا چه غلطی میکنی؟
زینپ:من گفتم بیاد.
اولاش دستی داخل موهاش کشید و عقب رفت. لیوان روی میز رو پر از آب پر کرد و سر کشید. نشست روی یکی از صندلی ها.
زینپ:باهاش کار داشتم.
اولاش:کار داشتی؟
زینپ:اینجا دفتر منه و من هرکی رو بخوام میارم توش.
اولاش چند ثانیه نگاهش کرد.
اولاش:جوجه رنگی. اونی که پشتته..
زینپ:به دنیز کمک کرده.
اولاش نگاهی به اردم کرد. حق با زینپ بود.
اولاش:من اومده بودم بهت بگم امروز قراره با کرم روبرو شم.
زینپ:میام.
اولاش بلند شد و جلوی زینپ وایساد. به اردم نگاه کرد. دستش رو جلو برد. اردم نگاهش کرد. زینپ کنار رفت.
اردم:من..
اولاش:حرف نزن. بهت اعتماد ندارم ولی میتونم به خواهرم و دنیز اعتماد کنم.
اردم نگاهش کرد بعد خیلی آروم دست داد.
اردم:ممنون.
اولاش:نباش. هنوز تموم نشده. حالا بیا پایین و سریع بیا سر ست.
دست زینپ رو کشید. زینپ کیفش رو از روی میز قاپید. نگاهی به اردم کرد. اردم چشماش رو به علامت اینکه میام باز و بسته کرد. آسانسور رسید پایین. در باز شد. اولاش همچنان دست زینپ رو گرفته بود. توی پارکینگ اولین چیزی که نظر اولاش رو جلب کرد یه ماشین مشکی بود. برگشت سمت زینپ. دستش رو ول کرد.
اولاش:زینپ، خواهر من، دخترم، تاج سرم..ببین من این دو روز چیزایی دیدم و شنیدم که باور کردنی نیست. الان هر چی بهم بگی، تعجب نمیکنم. فقط یک چیزی بهم بگو. این، اون ماشینی نیست که اون شب ازش پیاده شدی؟
زینپ دهنش رو باز کرد که در باز شد و اردم اومد بیرون. کلید ماشین توی دستش. همین که اولاش و زینپ رو دید وایساد. اولاش نگاهش به ماشین بعد به اردم بعد به زینپ بعد دوباره به اردم افتاد.
اولاش:ماشین قشنگی نیست؟
اردم نگاهش به ماشین افتاد. صداش رو صاف کرد.
اردم:آره والا قشنگه. چرا؟
زینپ:همون ماشینه داداش.
اولاش به زینپ نگاه کرد. اردم نگاهش به زینپ. بعد به اولاش.
اردم:مال منه.
زینپ برگشت نگاهش کرد. دستش رو کوبید به پیشونیش. بعد مشت کرد و آورد پایین. اردم شونه بالا انداخت. اولاش نگاهش به زینپ. بعد به اردم. بعد دوباره به ماشین.
زینپ:داداش بریم توروخدا.
اولاش:حیف الان کوچیکترین مشکلمونم این نیست.
—ست فیلمبرداری—
تقریبا موقع نهار بود. نورهای حرفهای لوکیشن رو روشن کرده بودن. چند نفر از عوامل پشت دوربین بودن. بورجو و اونور هم وایساده بودن. کارگردان پشت مانیتور نشسته بود. آوا و بوراک و دنیز وسط صحنه بودن.
کارگردان:حرکت!
دنیز:من نمیتونم.
بوراک:چرا؟
دنیز:چون اگه این کار رو بکنیم دیگه هیچ راه برگشتی نیست.
آوا:پس برنمیگردیم.
بوراک نگاهش به آوا.
بوراک:تو چی میدونی خانوم دکتر؟
آوا شونه بالا انداخت.
آوا:خیلی چیزا.
کارگردان:کات! عالی بود. همگی خسته نباشید.
همه نفس راحت کشیدن. بوراک بطری آبش رو برداشت. آوا کنارش نشست. دنیز گوشی رو برداشت و چک کرد. هنوز خبری از اولاش نبود. اخم کرد.
دنیز:کجاست این..
همون لحظه اولاش وارد لوکیشن شد. دنیز نگاهش به اولاش افتاد. لبخند روی صورتش نشست اما اولاش لبخندی نداشت. پشت سر اولاش کرم یالچین وارد شد.
🎬 #Part 48
—⏳دنیز، شبی که اردم دنیز رو رسوند—
دنیز:خونهام اینور نیستا؟
اردم:باید حرف بزنیم.
ماشین رو کنار تنگه نگه داشت. یه نیمکت کنار جاده. پیاده شد. نشست. باد میاومد.
اردم:لطفا بشین.
نشستم.
دنیز:چرا اینجاییم؟
اردم نفس عمیق کشید.
اردم:راجب خواهر اولاش.
ابروهام بالا رفت.
اردم:چه جور آدمیه؟
دنیز:زینپ رو از کجا میشناسی؟
اردم چند ثانیه نگاهم کرد.
اردم:من داشتم با آیتک تلفنی حرف میزدم. حرفامو شنید.
دنیز:چی؟
اردم:آیتک منو فرستاد توی پروژه. باید حواسم به تو باشه.
یکی خوابوندم زیر گوشش. بلند شدم. دستمو گرفت.
اردم:گوش کن. دیدم توی واگن اولاش بودی. باهاش حرف زدی.
وایسادم.
اردم:هیچی به آیتک نگفتم قسم میخورم. فقط چرت و پرت تحویلش دادم.
مکث.
اردم:همونقدر که تو از ایتک متنفری منم ازش متنفرم.
نگاهش کردم.
اردم:دنیز..من میخوام کمکت کنم.
دنیز:کمک؟
اردم:میدونم قضیه بین بابات و ایتک چیه.
یخ زدم.
اردم:دنیز.
دنیز:نه.
اردم:گوش کن.
دنیز:نه! تو چی میدونی؟ خود ایتک فرستادت اینجا که این حرفا رو بزنی نه؟ که اعتمادمو جلب کنی؟ که ببینین..
اردم:دنیز.
دنیز:همونطور که تو پروژه جاسوسی کردی حالا اومدی که..
اردم دستش رو برد توی جیبش. چند ثانیه توی صفحه گشت بعد گوشی رو جلوم گرفت. فیلم. کیفیت پایینولی صورتها مشخص بود.
آیتک:اگه شام امشب رو بیاد شرطی که باختی رو میدم ولی اگه نه..
کرم:میاد.
ایتک: آخه مرد حسابی تو کم بدهی داری پا میشی با این و اون شرطم میبندی؟ آدمی تو؟
کرم: زیاد حرف نزن. مخم استراحت میخواد.
نفسم رو حبس کردم. دستام دوباره شروع کردن لرزیدن.
اردم:همهچی رو میدونم دنیز. اگه ایتک منو فرستاده چرا باید بزاره از همچین چیزی فیلم بگیرم؟ فکر کردی اونقدر به من اعتماد داره؟ اون یه آدم روانی پارانوییده که به خودشم اعتماد نداره چه برسه من و تو. من یه وسیلهام براش. همین.
گریه میکردم.
اردم:بزار کمکت کنم.
دنیز:و تو چی میخوای؟
اردم:دوباره نتونه به کسایی که دوسشون دارم نزدیک بشه.
نگاهش کردم.
دنیز:ولی اگه بهم خیانت کنی.
اردم:نمیکنم. من قراردادی که اولاش امضا کرده رو دیدم. ایتک یه کپی ازش داشت. توی دفترش.
اردم دوباره توی گوشیش گشت. عکس قرارداد رو جلوم گرفت.
اردم:فهمیدم که تو داری برای نجات اولاش خودتو نابود میکنی. فهمیدم که بابات یه آدم بیماره. ایتک میدونه که تو مجبوری. شاید اولش نمیدونست ولی الان میدونه. براش مهم نیست. چون اون چیزی که میخواد رو داره.
دنیز:چی رو داره؟
اردم:تو رو.
اشکام بیشتر ریخت.
اردم:به نظرت زینپ قراره به اولاش بگه امشب چی شنیده؟
بینیمو بالا کشیدم.
دنیز: فکر نکنم چیزی رو از هم مخفی کنن.
اردم چشماش رو بست.
اردم:گوش کن. اولاش تو خودش نگه نمیداره. وقتی همه فهمیدن، تو باید قشقرق راه بندازی. جلو ایتک. جلو همه. بگو نمیخوام چند روز ببینمت. اون موقع زمان پیدا میکنیم که با هم رفت آمد کنیم و بیشتر مدرک از بابات پیدا کنیم.
دنیز:مدرک؟
اردم:آره. فعلا انتقالیهای گندهای که خارج از هزینه پروژهها به بابات داشته رو پیدا کردم.
دنیز:اردم چرا باید بهت اعتماد کنم؟ چرا از داداشت متنفری؟
چند ثانیه نگاهم کرد. دوباره داخل گوشیش گشت. عکس یه دختر. حدود ۱۹ ۲۰ سالش بود. چهره معصومی داشت. خاموشش کرد.
اردم:این دخترو دیدی؟ اسمش آیلین بود اما خودکشی کرد. دلیلش برادر منه. من به خاطر اون اینجام. من برات قضیه آیلین رو میگم. اما الان نه. الان باید بریم. چون ایتک میدونه تو با منی. اگه دیر کنیم شک میکنه.
خشکم زد. حرف زدن برای خودش هم سخت شده بود
اردم:دنیز من بهت خیانت نمیکنم. ایتک هم پاش بیوفته در ثانیه پشت منو خالی میکنه.
دنیز:خب؟
اردم:میخوام بدونی که وقتی پشتم رو خالی میکنه حتی یه ذره براش مهم نیست. حتی اگه من براش مهم بودمم اون برای من هیچ ارزشی نداره.
چند ثانیه نگاهش کردم.
اردم:هدفمون یکیه. دیدن ایتک تو زندان.
دنیز:پس تو این کار رو برای خودت میکنی؟
اردم:برای اینکه بدونم بعد از اون اتفاق..
نگاهی به موبایلش کرد.
اردم:من هنوز لایق این هستم که کسی منو دوست داشته باشه؟
—زمان حال—
اردم نگاهش کرد. زینپ بلند شد.
زینپ:چرا؟
با یه دستش یقه اردم رو کشید و کمی هلش داد عقب.
زینپ:چرا جلو ایتک وایسادی؟
دوباره.
زینپ:چرا من رو فرستادی اونجا؟
اردم دست زینپ رو عقب زد. از کنارش رد شد و روی صندلی زینپ نشست.
اردم:همون شبی که دیدمت. توی راهرو..
زینپ حرصش گرفت. دستش رو روی میزش کوبید.
زینپ:میخوای بگی به خاطر من به دنیز کمک کردی؟ حوصله مزخرف ندارم.
اردم خودکار مخصوص زینپ رو برداشت و شروع کرد روی کاغذ خط خطی کردن.
اردم:اون شب رفتم تو ماشین. نگاهت رو توی ذهنم مرور کردم. رفتم دربارت تحقیق کردم. فهمیدم کی هستی و..
اولا که پرحرفی چیه جون دلم؟ اینقدر شیرینی دلم خواست بغلت کنم. مرسی که حتی وقت گذاشتی و این همه برام نوشتی. از ذوقت واقعا خیلی متشکرم.
کاملا میفهمم چی میگی و باور کن اینکه رمانم باعث میشه حتی برای چند دقیقه از حال و هوای این روزا فاصله بگیرین برای من بزرگترین دلگرمیه.🫂
ولی قول میدم هر پارتی که میذارم با عشق و همون کیفیتی باشه که لایق شماهاست. دلم نمیخواد چیزی رو نصفهنیمه تحویلتون بدم. فقط یه کوچولو بهم فرصت بدید.
یکی از مشکلاتی که خودم درست کردم این بود که هر وقت چند تا پارت آماده داشتم از بس ذوق داشتم زودتر بخونیدشون همه رو پشت سر هم میذاشتم نتیجهش این شد که پارتای ذخیرم تموم شد و الان دیگه چیزی از قبل آماده ندارم وگرنه شک نکنید امشب هم پارت داشتیم💔
ولی قول میدم دوباره یه ذره زندگی واقعیمو جمع کنم، ذخیره خوب برای خودم درست کنم که دیگه همچین اتفاقی نیفته و کمتر منتظرتون بذارم.
مرسی از تو که اینقدر کنارمی(حتی با اینکه نمیدونم کی هستی) و اینقدر قشنگ حمایتم میکنی امیدوارم هم تو هم همه بچهها هر جا هستین سلامت و آروم باشین.
به امید اینکه این کشور هم دوباره روزهای آروم و خوبش رو ببینه دل هیچکس از ترس نلرزه و همهمون با خیال راحت برای آیندهمون برنامهریزی کنیم.
امیدوارم اون روز خیلی زود برسه🕊️
https://t.me/sirdasnovel/515
خاله نمیخوام به حرفام حس بدی بهت بدم فقط یک حس هست که میخوام بگم و در میون بزارم باهات ...
خاله نگاه کن در حال خاطر جنگ شده و دارن میزنن .. و قطعا خیلی ها دارن استرس می کشن کسایی که چه توی پایتخت و اطراف پایتخت هستن چه کسانی که داخل شهر های جنوبی هستن چه شهر های که دور و اطراف شهر های هسته ای هستن .. و چه کسانی که داخل شهر های هستن که پل دارن ..
ممکنه کسانی از جمله من و خیلی خیلی خیلی های دیگه اون ترسه رو داشته باشن .. و شمایی که باعث میشی ما حداقل ۵ یا ۱۰ دقیقه یا حداقل ۲ ساعت با فکر این که اولاش چیکار کرد و بوراک چی کار کرد دورشیم از اخبار ، لطفاً حداقل یک پارت و بده .. چون حداقل منی که یک عالمه برنامه دارم برای آیندم .. از مهاجرت گرفته تا ... ولی هیچ کدومش معلوم نیست .. و ازت خواهش می کنم برای چه چند دقیقه چه چند ساعت که با خوندن رمان حالمون خوب میشه و دور میشیم از اتفاقات کشور .. بنویس ..
ببخشید اگر پرحرفی کردم..🌷😭🫴🏻✨🎀
بچهها، امشب به احتمال زیاد پارت نداریم.
یه ذره کمالگراییم الان غلبه کرده و دلم میخواد کامل تمومش کنم. از اون طرفم باید ساعت خوابمو درست کنم که تا شنبه تنظیم بشه.
ببخشید اگه منتظر موندین🤍
اگه چرت و پرتایی که راجب طلاق دنیز میگن رو رفاقت اولاش و دنیز تاثیر بزاره واقعا میرم ترکیه یه مسلسل میگیرم همه رو میکشم
