331
订阅者
-224 小时
+87 天
+7930 天
帖子存档
@RandomLettersBot
بچهها جون میخواستم این بات رو بهتون معرفی کنم🧚🏻♀
خیلی بامزست و هر چند وقت نامه از غریبه ها دریافت میکنید و میتونید نوشته هاشون رو بخونید.
اولاش دستش رو بین موهای دنیز برد. دنیز چشمهاش رو بست. اشک از کنار صورتش روی موهاش سر خورد.
دنیز: خیلی خسته شدم..
اولاش خم شد و موهاش رو بوسید. دنیز سرش رو با چشمهای خیس روی پاهای اولاش برگردوند و بهش خیره شد. صورت اولاش جمع شد.
دنیز: از دور..
اولاش: مطمئن بودم حداقل سالمی.
دوباره خم شد و بوسهای کوتاه کنار چشم دنیز زد. دنیز دستش رو دور مچ اولاش حلقه کرد تا دور نشه.
دنیز: حس میکنم زندگیم رو دزدیده.
دست اولاش بین موهاش متوقف شد. اشکی از گوشه چشمش پایین افتاد.
دنیز: ازش متنفرم.
اولاش نفس عمیقی کشید.
اولاش: من هنوز برات تعریف نکردم..
دنیز فورا سرش رو تکون داد. اولاش ساکت شد. دنیز صورتش رو با دست پوشوند. شونههاش شروع به لرزیدن کرد.
دنیز: الان نمیتونم..
نفسش برید.
دنیز: فقط.. بذار یکم..
اولاش: اما اینطوری که میبینمت.. با خودم فکر میکنم شاید اگه نمیاومدم..
دنیز دستاش رو از صورتش پایین آورد.
دنیز: هوم؟
اولاش: شاید خودخواه بودم که بعد از هشت سال برگشتم و زندگیت رو..
دنیز: اینطوری حرف نزن.
اولاش خم شد و بوسه دیگهای روی موهاش زد. پیشونیش. شقیقهاش. دنیز نفس لرزونی کشید. اولاش دستش رو آروم روی گونه دنیز کشید. دنیز نگاهش رو به لپتاپ انداخت.
دنیز: این عکسا رو که میبینم..
اولاش: شاید.. ازم ترسیدی..
دنیز چیزی نگفت.
اولاش: باور کن اونطوری که الان شاید توی ذهنت ساخته شده نیست..
مکث کرد.
اولاش: خیلی از این عکسا مال یه روزن.. بعضی وقتا فقط همون یه بار میدیدمت و میشد چندتا عکس.
نگاهش رو پایین انداخت.
اولاش: هیچوقت سمت خونهتون نیومدم.. ولی اگه با دیدنشون ترسیدی.. حق داری. نمیخوام بگم نباید..
دنیز: اما من با دیدنشون حس میکنم اون زندگیای که تو توش نباشی.. اصلا زندگی من نیست.
—
صبح روز بعد
کان به موبایلش خیره بود.
Alperen شماره 7 برای پینار رفته بود. از جعبهای که از اتاقش توی دادگستری آورد افتاد. دست خط ایرم بود هم روش بود.
آروم گوشی رو روی میز گذاشت. از دفترش بیرون رفت. جلوی اتاق پینار ایستاد. دستش روی دستگیره موند. به اطراف نگاهی کرد. راهرو شلوغ بود. بوراک همراه یکی از مامورا متهم بازداشتشده رو از راهرو عبور میداد. آوا از روبهرو رد شد. چشمهاشون برای لحظهای به هم افتاد. بوراک چشمکی زد. آوا لبخند کوتاهی زد. بوراک هم خندید و همراه مامور به مسیرش ادامه داد. کان سری تکون داد و در رو باز کرد. اتاق تقریبا خالی بود. در رو پشت سرش بست. پشت میز پینار نشست. دستش رو روی سطح میز کشید. کشو رو بیرون کشید. چند خودکار و برگه قدیمی هنوز داخلش بود. برگهها رو کنار زد. چیزی زیرشون برق زد. یه حلقه که کاغذ کوچیکی دورش پیچیده شده بود.
«وقتش نیست دوباره به نیمکتتون برگردین؟»
به حلقه نگاه کرد. با تمام قدرت از پنجره به پایین پرتش کرد.
—
آوا ایستاده بود و پرونده رو ورق میزد. بوراک آروم کنارش ایستاد و زیرلب گفت.
بوراک: هی. خانوم تکتیرانداز.
آوا بدون اینکه سرش رو بلند کنه لبخند زد.
شآوا: آقای مربی.
بوراک: خوب خوابیدی؟
آوا: چرا؟
بوراک: کنجکاو شدم توی خواب هم به کسی شلیک کردی یا نه.
آوا بالاخره نگاهش کرد.
آوا: همیشه اینقدر حرف میزدی؟
بوراک: فکر کنم وقتایی تو گوش میدی.
آوا خندید و دوباره نگاهش رو به پرونده برگردوند.
آوا: پس باید نادیدت بگیرم.
بوراک: امتحان کن.
آوا: دارم میکنم.
بوراک: خیلی ناموفقی.
آوا لبخندش رو پنهون کرد.
آوا: کار نداری؟
بوراک: داشتم بعد تو رو دیدم یادم رفت.
آوا سرش رو تکون داد. بوراک به پرونده خیره شد.
بوراک: پس پرونده تسخیری رو قبول کردی؟
آوا: آره.
بوراک لبخند زد.
بوراک: گفتم قبولش میکنی.
آوا: سونر.
بوراک: جان؟
آوا: برو. کار دارم.
بوراک خندید.
بوراک: باشه.
آوا: آفرین. برو به کارت برس.
بوراک چند لحظه به آوا نگاه کرد.
بوراک: ناهار؟
آوا: با ایلسو و زینپ قرار دارم.
اسم زینپ که اومد حالت صورت بوراک برای لحظهای تغییر کرد.
بوراک: باشه. پس فعلا.
آوا: فعلا، بوراک جون.
نگاهش کرد که تو جمعیت ناپدید شد. گوشی رو از کیفش بیرون آورد. صفحهای که از دیشب باز مونده بود هنوز روی مرورگر بود. «ایرم آیدین». به صفحه خیره موند. چشمهاش رو بست. آوا: فعلا.. تا وقتی بفهمم چی رو داری قایم میکنی بوراک سونر.
صفحه رو مخاطبین باز کرد و چند اسم رو رد کرد تا به دنیز رسید.
—
نور کمرنگی از لای پردهها روی تخت افتاده بود. دنیز آروم چشمهاش رو باز کرد. چشمهاش هنوز از گریه سنگین بود و بهسختی باز میشد. نگاهش رو چرخوند. اتاق اولاش بود.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 47
دنیز دیگه نمیشنید. اولاش نگاهی به لپتاپش روی مبل کرد. دستی که روی زانوش بود رو بلند کرد و لپتاپ رو از روی مبل کشید. دنیز لحظهای سرش رو بلند کرد. اولاش نفس عمیقی کشید و لپتاپ رو روشن کرد. داخل چند فایل گشت و پوشهای رو باز کرد.
D.
دنیز اول متوجه نشد. عدد کنار پوشه رو دید. پلک زد. دوباره نگاه کرد.
دنیز: دو هزار؟
اولاش دست دنیز رو روی لپتاپ گذاشت و لپتاپ رو روی پاهای دنیز قرار داد. کمی عقب رفت. چشماش رو بست.
اولاش: بازش کن.
دنیز به فاصله بینشون نگاه کرد. به لپ تاپ. به اولاش. دست لرزونش آروم کلیک کرد. اولین عکس باز شد. دنیز. صورتش جمع شد. سمت اولاش برگشت. اولاش دستش رو پشت گردنش کشید. اشکی از چشم دنیز پایین افتاد. سمت لپتاپ برگشت. عکس بعدی. خودش. یکی دیگه. جلوی دانشگاه. داخل کتابفروشی. پشت پنجره. کافه. در حال خندیدن. در حال راه رفتن. عکسها رو تندتر رد کرد. داد زد.
دنیز: برای چی؟
اولاش هوفی کشید. دنیز جیغ زد و لپتاپ رو کنار انداخت.
دنیز: تو برای چی این همه عکس از من داری؟
—
ماشین مشکی جلوی عمارت ایستاد. اونور از پلهها پایین اومد. ایرم پیاده شد و دستکشهاش رو درآورد.
اونور: تیراندازی چطور بود؟
ایرم: عالی.
اونور لبخند کوتاهی زد.
اونور: میدونستم.
ایرم خندید. جلوتر وارد شد. نگاهی به اطراف انداخت.
ایرم: باز تغییرش دادی؟
اونور: وقتی تو نیستی باید خودمو سرگرم کنم.
ایرم کنار ویترین ایستاد و عتیقه جدید رو برداشت.
ایرم: سونر رو همونطور که گفتی دیدم. عوض شده.
اونور: همه عوض شدن.
موبایلش رو برداشت.
اونور: و هشت سالی که خواستن تموم شده.
ایرم نگاهش روی عکس موند.
ایرم: دنیز؟
اونور: دنیز.. و البته گردنبندی که براش درست کردی.
ایرم عتیقه رو سر جاش گذاشت.
ایرم: جدی؟ سه هفته همدیگه رو ندیدیم. دو روزه برگشتم و نبودی و باز قراره با بحث شروعش کنیم؟
اونور: من بحثی باز نکردم.
ایرم: برای تو هیچوقت تموم نمیشه!
اونور: تا وقتی اون مدارک پیدا نشن، نه.
ایرم: هشت ساله دنبالشونی.
اونور: و پیداشون میکنم.
ایرم: نه. چون صاحبش از تو باهوشتر بود.
اونور خندید. موبایلش رو بالا آورد.
اونور: این طراحی مال توئه. من طراحیای تو رو از بین صد تا طراح تشخیص میدم.
ایرم: من هیچ ربطی به اون دختر ندارم.
اونور: به اون نداری ولی به دریا..
ایرم: اسمش رو نیار.
اونور: چرا؟ یادت میافته هشت سال پیش مجبورم کردی به جای خودش شوهرش رو حذف کنم؟
ایرم: مجبورت کردم؟
اونور با عصبانیت میز رو برگردوند.
اونور: اون مرد بهترین دوست من بود!
ایرم: همون بهترین دوستی که مدارک جمع میکرد تا بندازتت زندان؟ من زندگیتو نجات دادم.
اونور: اینقدر عجله کردی که حتی نذاشتی بفهمم آرکان آرشیو مدارکش رو کجا پنهون کرده.
ایرم: و هیچکس پیداش نمیکنه.
اونور: مطمئنی؟
ایرم چشمهاش رو بست.
اونور: دنیز گفت اون گردنبند یادگاری پدرشه.
ایرم چشمهاش رو باز کرد.
اونور: بگو کِی اون گردنبند رو به آرکان دادی؟
ایرم: خفه شو.
اونور: وقتی من نبودم همدیگه رو میدیدین؟
ایرم مجسمهای رو برداشت و به دیوار کوبید.
ایرم: میشه قبل اینکه من میخوام بیام دیدنت قرصاتو بخوری؟
اونور جلو اومد و داد زد.
اونور: آدمهای خودم دارن از دستم درمیرن.
ایرم اخم کرد.
اونور: یه حسی دارم ایرم.. یکیشون داره به اون آرشیو نزدیک میشه.. تونا جوابمو نمیده.. سونر و سزگین یکی از آدمهامو مهرهسوخته کردن.. مجبور شدم خلاصش کنم.. کوروغلو هر روز به میراث من نزدیکتر میشه..
ایرم: میراث..
اونور ناگهان بازوش رو گرفت.
اونور: مواظب حرف زدنت باش.
ایرم: یا چی؟ میکشی منو؟ تو؟
صدای سیلی پیچید. صورت اونور برگشت. بازوی ایرم رو ول کرد.
ایرم: به خودت بیا اونور. شبیه بدبختها شدی.
از کنارش گذشت و از پلهها بالا رفت.
—
اولاش جلو رفت. آروم دستای دنیز رو گرفت. دنیز ناباور خندید. خندهای که وسط گریه شکست.
اولاش: باور کن.. میدونم دیدنشون ترسناکه..
دستهاش توی دستای اولاش میلرزید.
اولاش: فقط برای همچین روزی نگهشون داشتم.. که بتونم بهت ثابت کنم این هشت سال رو بودم.
دنیز به عکسها خیره موند. آروم سر تکون داد و اشکی از چشمش افتاد.
دنیز: و من هیچوقت نفهمیدم؟
اولاش: قرار نبود بفهمی.
دنیز: اونور؟
اولاش چشماش رو بست.
اولاش: برات..
دنیز: نه. نگو.
صداش شکست.
دنیز: فکر میکردم.. تمام این سالها.. فکر میکردم تنهایی سهم منه.
اشکهاش پشت سر هم پایین میاومدن.
دنیز: تمام این مدت تو..
آروم سر خورد. سرش رو روی پای اولاش گذاشت. اولاش نفسش رو حبس کرد. دنیز زانوهاش رو بغل کرد.
دنیز: خسته شدم.
راستش همه ناشناسا رو تو بات جواب دادم بهتون ولی اینو اینجا بگم-
خواهیم داشت ولی راستش یه سری چیزا هست که نوشتنش خیلی برام سخته و دارم سرشون فکر میکنم برای همین یکم طول کشیده🙏🏻
پارت جدید نداریم ؟؟؟ 😭💔
میدونی چند ساله منتظرم اولدن به این نقطه برسن و اولاش همه چی رو به دنیز بگه ؟؟؟؟😭😭😭😭😭😭
