ch
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

前往频道在 Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot ‌

显示更多
未指定国家未指定类别
325
订阅者
-624 小时
+27 天
+7330 天
帖子存档
یا از اول دل به رویایی نبند.. دل به رویایی نبند.. یا بر این رویای ویران گریه کن‌.. عــشـــق سـلطان اسـت و باقـی بنـده‌ایم زیـر تیـغـش پای‌کوبان گریه کن.. درد را باران نمی‌شوید ولی زیر باران زیرباران گریه کن.

اولاش: گفتم.. می‌شه گردنبندتون رو ببینم. دنیز دستش رو روی گردن خالیش گذاشت. دنیز: سوال سومم همینه که تو با بابام سال‌ها دوست بودی. جلو رفت و دستای اولاش رو گرفت. اولاش متوجه سرمای دستاش شد. دنیز: دوستش داشتی.. پس.. منو.. از قبل.. می‌شناختی.. اولاش دستای دنیز رو بین دستاش گرفت تا گرم شن. اشکی از چشمش پایین اومد. دنیز: خیلی قبل‌تر از.. اون شب.. براندازش کرد. دنیز: روز خاکسپاری بابام کجا بودی؟ اولاش ناگهان سر بلند کرد. نفس کشیدن یادش رفت. دنیز با بغض گله کرد. دنیز: چرا نیومدی اولاش؟ وقتی.. همه داشتن می‌رفتن.. من اونجا مونده بودم.. چرا تازه بعد از این همه مدت سر و کلت توی زندگی من پیدا شده؟ اولاش: من.. دنیز: وقتی دیروز بغلم کردی. چشم‌هاش رو بست. دنیز: دلم می‌خواست هلت بدم عقب. لبخند تلخی زد. دنیز: نتونستم. نگاهش دوباره به اولاش برگشت. دنیز: هی داشتم فکر می‌کردم اگه روز خاکسپاری بابام هم این بغل رو داشتم چی؟ بازم این‌قدر طول می‌کشید تا حالم خوب بشه؟ گلوش فشرده شد. دنیز: بازم این همه سال سختی می‌کشیدم؟ لرزش دستای اولاش بیشتر شد. دیگه نمی‌تونست فاصله‌ بینشون رو تحمل کنه. دنیز اشک می‌ریخت. داشت نفس‌های بریده‌ش رو جمع می‌کرد. اولاش چند ثانیه فقط نگاهش کرد. دیگه نتونست. دست‌هاش رو دور دنیز حلقه کرد. دنیز برای یه لحظه خشکش زد اما بلافاصله خودش رو بهش رسوند و دست‌هاش رو دورش پیچید. پیشونیش روی شونه‌ اولاش نشست. نفس لرزونش به گردن اولاش می‌خورد. اولاش چشم‌هاش رو بست. دستش محکم‌تر دور دنیز جمع شد. سرش رو کنار موهاش برد. اولاش: ببخشید خوشگل من.. صداش گرفته بود. انگشت‌های دنیز پشت پیراهن اولاش مشت شد. اولاش از موهای دنیز نفس عمیقی کشید. اولاش: منم خیلی وقته دارم با خودم می‌جنگم.. نفسش لرزید. اولاش‌: می‌گی درد می‌کشی.. دنیز بی‌صدا گریه می‌کرد. اولاش: می‌گی تنها بودی.. گلوش فشرده شد. اولاش: منم تنها بودم. چشم‌هاش رو بست. اولاش: هر روزی که مجبور شدم از دور نگاهت کنم. دستش رو روی سر دنیز کشید. اولاش: فکر می‌کنی فقط تو از دست دادن آدمایی که دوستشون داری می‌ترسی؟ لبخند تلخی زد. اولاش: من هشت ساله با همین ترس از خواب بیدار می‌شم دختر. دنیز سرش رو از روی شونه‌اش بلند کرد. چشم‌هاش از اشک خیس بود. اولاش بهش نگاه کرد. دنیز: هشت سال؟ اولاش بینیش رو بالا کشید و سرش رو پایین انداخت. دنیز: هشت سال یعنی چی؟ اولاش‌ دست دنیز رو گرفت. جلوی ساختمون ایستاد. کلیدهاش رو از جیبش بیرون آورد. دستش می‌لرزید. چند بار کلید رو بین انگشت‌هاش چرخوند تا بالاخره کلید درست رو پیدا کرد. کلید رو توی قفل فرو کرد. نچرخید. دوباره. دستش بیشتر لرزید. نفسش رو حبس کرد و این بار با فشار بیشتری کلید رو چرخوند. در بالاخره باز شد. اولاش کنار رفت و اجازه داد دنیز وارد بشه. دنیز چند قدم جلو رفت. اولاش در رو بست و پشت سرش چند ثانیه بهش تکیه داد. دنیز هنوز وسط سالن ایستاده بود که اولاش خودش رو روی زمین رها کرد و به مبل تکیه داد. چشم‌هاش رو بست. فقط نفس کشید. صدای گرفته‌اش سکوت رو شکست. اولاش: وقتی.. اولین بار.. توی خبرگزاری دیدمت.. سرش رو تکون داد. اولاش: نفهمیدم باید خوشحال باشم یا بترسم. نفس دنیز بند اومد. اولاش: برای تو همه‌چیز اولین بار بود.. ولی.. برای من نبود. دنیز یه قدم جلو رفت. اولاش چشم‌هاش رو باز کرد و به نقطه‌ای روی زمین خیره شد. اولاش: برای همین از همون روز اول بلد بودم وقتی ناراحتی چطوری اخم می‌کنی. دنیز پلک زد. چیزی در صورتش فرو ریخت. اولاش لبخند محوی زد. اولاش: به آلپرن سپردم که قهوت رو تلخ دوست نداری. دنیز نگاهش برای لحظه‌ای روی آشپزخونه چرخید. اولاش: هر بار که دیر می‌رسیدی دیوونه می‌شدم.. وقتی نمی‌دونستم کجایی.. فقط به این فکر کردم که نکنه اتفاقی برات افتاده باشه. دنیز لب‌هاش رو از هم باز کرد. اولاش: تو برای من یه آدم غریبه نبودی.. نگاهش رو بالا آورد. اولاش: پس آره.. هشت سال می‌ترسیدم. دنیز دستش رو روی قلبش گذاشت. اولاش: از اینکه یه روز دیر برسم. صداش لرزید. اولاش: دیگه نتونم ببینمت. چشم‌هاش خیس شد. اولاش: یه نفر بهت آسیب.. دنیز دیگه نتونست سرپا بمونه. آروم کنار اولاش نشست. زانوهاش رو جمع کرد و دست‌هاش رو روی پاهاش گذاشت. دنیز: پس.. هر بار که فکر می‌کردم داری سعی می‌کنی منو بشناسی.. تو از قبل می‌شناختیم. اولاش سرش رو پایین انداخت. دنیز دستش رو روی دهنش گذاشت. اولاش دستش رو روی زانو گذاشت و نفس عمیقی کشید. دست دنیز رو گرفت. به انگشت‌های لرزونش نگاه کرد. اولاش: از سوال‌هات نمی‌ترسم. انگشت‌هاش رو محکم‌تر دور دست دنیز بست. اولاش: از جواب‌هاشون می‌ترسم..چون هر جوابی که بهت بدم.. یه تیکه‌ دیگه از دنیایی رو که می‌شناختی ازت می‌گیره. اشک از چشم دنیز پایین افتاد. اولاش: و من.. من آخرین چیزی که می‌خوام اینه که دلیل درد بیشتری برای تو باشم.

دنیز سر بلند کرد. دنیز: من سه تا سوال ازت دارم. اولاش چند لحظه نگاهش کرد. به صندلی تکیه داد و نفسش رو آروم بیرون داد. سمتش برگشت. اولاش: بپرس. دنیز: اونور آیدین کیه؟ اولاش دستاش رو روی صورتش گذاشت. دنیز دست های اولاش رو از صورتش پایین کشید. چشم‌هاش در ثانیه سرخ شده بود. دست دنیز لرزید‌. دنیز: موقع آتیش‌سوزی.. کجا بودی اولاش؟ اولاش یخ زد. اولاش: اینو بهت گفته؟ دنیز: میشه جواب.. اولاش: آره. سرش رو تکون داد. اولاش: همین رو بهت گفته. در ماشین رو باز کرد و پیاده شد. دست‌هاش رو پشت گردنش برد. دنیز پیاده شد. تازه متوجه شد که کنار ساختمون اولاش ایستادن. اولاش همچنان با خودش کلنجار می‌رفت. دنیز جلو رفت و بازوش رو گرفت. اولاش ایستاد. چند ثانیه به دست دنیز که دور بازوش حلقه شده بود نگاه کرد. سر بلند کرد. اولاش: میشه بهم بگی الان چه فکری راجع به من می‌کنی؟ دنیز با اشک تو چشماش صورتش رو جمع کرد. اولاش: بگو دنیز. نگاهش مستقیم توی چشم‌های دنیز قفل شد. اولاش: می‌خوام بدونم قبل از اینکه حقیقت رو بشنوی توی ذهنت من چه آدمی شدم؟ دنیز سر تکون داد و دستش رو از بازوی اولاش پایین آورد. دنیز: فقط.. اولاش: من می‌خوام بدونم تمام این چند وقت.. نتونستم بهت بفهمونم.. من جونمو برات می‌دم؟ دنیز اشکی از چشمش پایین افتاد. اولاش: نتونستم بفهمونم اگه لازم باشه خودمو جلوی گلوله می‌ندازم که به تو نرسه؟دختر این‌قدر کم منو شناختی؟ چشم‌های اولاش پر شد. اولاش: آره. اون روز خبرگزاری نبودم. قلب دنیز تیر کشید. اولاش: داخل رستوران روبه‌روش بودم. تموم سوال‌هایی که از دیروز توی سر دنیز چرخیده بود سنگین‌تر شد و آب دهنش رو قورت داد. اولاش: فکر می‌کنی من اونجا رو آتیش زدم؟ جلو اومد. اولاش: یا حتی خواستم این اتفاق بیفته؟.. دختر واقعا بعد از این مدت.. بعد از هر چیزی که بینمون گذشته.. دنیز نفس عمیقی کشید. اولاش: الان جواب نده. جلو رفت. اولاش: فقط می‌خوام بدونم الان وقتی اسم اون آتیش‌سوزی میاد.. اولین چیزی که به ذهنت می‌رسه منم؟ فکش منقبض شد. اولاش: من؟ مردی که اگه یه خراش روی دستت بیفته دیوونه میشه.. صداش شکست. اولاش: می‌تونست به چشم‌هات نگاه کنه و بدون عذاب وجدان زندگیشو ادامه بده؟ دنیز آروم هلش داد. دنیز: لعنت بهت. اولاش پلک زد اما تکون نخورد. دنیز با عصبانیتی که میون گریه‌هاش می‌شکست سرش رو تکون می‌داد و به سینه اولاش می‌کوبید. دنیز: من اون فکر رو نکردم. جیغ زد. دنیز: نکردم اولاش.. بهم.. بهم.. گفت امیدوارم از سر.. عذاب وجدان.. استخدامت نکرده باشه. اولاش چشم‌هاش رو بست. دستاشو دور مچ های دنیز گذاشت. دنیز: من از دیروز دارم با خودم می‌جنگم. گریه‌اش شدیدتر شد. دنیز: با هر چیزی که دربارت فهمیدم.. اون بهم گفت.. ولی.. حتی فکر نکردم که تو اون آتیش رو راه انداختی. اولاش آروم چشم باز کرد. دنیز یه دستش رو از زیر دست اولاش بیرون کشید و صورتش رو پاک کرد. دنیز: من گیجم.. عصبانیم.. اولاش اخم کرد. دستی که هنوز روی سینه‌اش بود رو بالا برد. نوک انگشتاش رو با هر کلمه بوسید. دنیز چشم‌هاش رو بست. دنیز: دارم.. درد می‌کشم.. می‌ترسم. اولاش: ببخشید جونِ من.. دنیز چشماش رو باز کرد و با بغض ادامه داد. دنیز: من از تو نپرسیدم چون فکر می‌کردم.. چشماش لحظه‌ای تار شد. دنیز: پرسیدم چون می‌ترسم.. چون از دیروز.. هر چیزی که فکر می‌کردم می‌دونم‌‌.. به هم ریخته.. اولاش به سختی نفسش رو بیرون داد. کف دست دنیز رو بوسید. دنیز بینیش رو بالا کشید. دنیز: اگه فکر می‌کردم واقعا همچین کاری کردی الان اینجا نبودم. اولاش لحظه‌ای بی‌حرکت موند. دنیز: اگه فکر می‌کردم ازت برمیاد سوار اون ماشین نمی‌شدم.. نمی‌خواستم حرف بزنیم.. یا هیچ‌وقت ازت نمی‌پرسیدم.. اشکی از چشمش پایین افتاد. دنیز: چون جوابش برام مهم نبود.. ولی من سوال پرسیدم چون هنوز می‌خوام باور کنم.. تو همون آدمی هستی که شناختم. اولاش لبخندی زد. دنیز: فندکت کجاست؟ اولاش: چی؟ دنیز: فندکت.. صداش آروم‌تر شد. دنیز: می‌شه بیاریش؟ اولاش چند ثانیه نگاهش کرد. سمت ماشین رفت. در رو باز کرد. دستش رو داخل داشبورد برد. به سمت دنیز برگشت و فندک رو سمتش گرفت. دنیز چند لحظه بهش نگاه کرد. شعله‌ کوچیکی بینشون روشن کرد. دنیز: به نظر نمیاد از اینجا لذت ببری.. اولاش چند لحظه فکر کرد. ابرو بالا انداخت. اولاش: نمی‌دونم. تکراری شده. دنیز در حالی که بغضش رو کنترل می‌کرد سر تکون داد. دنیز: پس زیاد میای. صدای اولاش واضح‌تر لرزید. اولاش: می‌شه گفت. نگاهش روی شعله موند. اولاش: ولی.. اولین.. اولین باره تو رو می‌بینم. دنیز فندک رو خاموش کرد. اولاش سر بلند کرد. دنیز: بعد از اینکه اینا رو گفتی. هوفی کشید. دنیز: چی گفتی اولاش؟

ترقوه هاش داره روانیم میکنه کمک.
ترقوه هاش داره روانیم میکنه کمک.

«اولاش توی زندگی شخصیش آدم خیلی خوش‌مشربیه و رفیق فوق‌العاده‌ایه؛ فکر کنم همه‌ی این ویژگی‌ها کنار هم باعث شده این‌قدر با هم خ
«اولاش توی زندگی شخصیش آدم خیلی خوش‌مشربیه و رفیق فوق‌العاده‌ایه؛ فکر کنم همه‌ی این ویژگی‌ها کنار هم باعث شده این‌قدر با هم خوب باشیم، چون اگه یه جاش باهام جور نبود، هیچ‌وقت نمی‌تونستیم این‌قدر خوب همدیگه رو بفهمیم و کنار بیایم.» 🫠

𝖠𝖽𝗂𝗅 𝖺𝗇𝖽 𝗁𝗂𝗌 3 𝖻𝖺𝖻𝗒 𝗀𝗂𝗋𝗅𝗌
𝖠𝖽𝗂𝗅 𝖺𝗇𝖽 𝗁𝗂𝗌 3 𝖻𝖺𝖻𝗒 𝗀𝗂𝗋𝗅𝗌

اولاش: دنیز. دنیز انگشت‌هاش رو توی خاک فرو برد. مشت کوچیکی از خاک برداشت و با دست لرزونش روی گردنبند ریخت. اولاش کنارش زانو زد. شونه‌هاشون به هم خورد. اولاش: اونور بهت چی گفته؟ دنیز سر بلند کرد. نفسش حبس شد. مشت دیگه‌ای از خاک رو چنگ زد. دستش بیشتر ‌لرزید. اولاش دستاش رو جلو برد و دو طرف شونه‌های دنیز رو گرفت و از جا بلندش کرد. اولاش: دنیز.. دنیز با گریه سرش رو بالا آورد. اولاش: باهام حرف بزن.. داری روانیم می‌کنی دختر.. دیگه نمی‌تونم.. نمی‌تونم همین‌طوری وایسم و نگاهت کنم.. دنیز دستش رو روی شونه‌ اولاش گذاشت تا خودش رو نگه داره. اولاش: بهم بگو اونور بهت چی گفته. می‌دونم. همه‌چیو می‌دونم. می‌دونم یه بسته‌ی بی‌نام‌ونشون گرفتی. می‌دونم اونور دیروز اومده دیدنت. بهم بگو چی بهت گفته که این‌طوری به‌هم ریختی.. صداش شکست. اولاش: چی گفته که از من فاصله می‌گیری؟ حتی نمی‌تونی توی چشمام نگاه کنی؟ دنیز لب‌هاش رو به هم فشرد. دستش هنوز روی شونه‌ اولاش بود و انگشت‌هاش از شدت فشار می‌لرزید. به چشمای اولاش خیره شد. اولاش: از دیروز... هر بار خواستم ازت بپرسم چی شده یه چیزی جلومو گرفت. هر بار گفتم چرا این‌طوری شدی دوباره گفتم «باشه. بذار خودش بهم بگه.» نگاهش روی صورت دنیز چرخید. اولاش: گفتم شاید هنوز نمی‌تونه حرف بزنه. گفتم شاید به زمان نیاز داره. گفتم اگه واقعا به من اعتماد داره خودش میاد و بهم می‌گه. بغضش بیشتر شد. اولاش: ولی الان.. الان داری چیکار می‌کنی؟ دنیز نفسش رو با لرزش بیرون داد. اولاش: داری چیزی رو خاک می‌کنی که من باهاش شناختمت؟ صداش بالا رفت. اولاش: حق نداری دنیز.. صداش شکست. اولاش: این بار رو بهت حق نمی‌دم. انگشتای دنیز می‌لرزید. اولاش: حق نداری چیزی که من باهاش شناختمت رو خاک کنی می‌شنوی دنیز؟ دنیز داشت سعی می‌کرد نفس بکشه. فشار انگشت‌های اولاش بیشتر شد. اولاش: اون آشغال بهت چی گفته؟ دنیز: او.. اولاش: چی کار کرده؟ نگاه اولاش روی صورت خیس دنیز چرخید. صورتش جمع شد. نفسش تندتر شد. اولاش: بهت دست نزده نه؟ دنیز چند ثانیه نگاهش کرد. اولاش: دنیز. دنیز بینیش رو بالا کشید و خیلی آروم سر تکون داد. اولاش انگشت‌هاش آروم شل شدن و دست‌هاش رو از شونه‌های دنیز پایین آورد. چند لحظه فقط نگاهش کرد. خم شد. انگشت‌هاش رو توی خاک فرو برد و گردنبند رو از لای خاک بیرون کشید. دست دنیز رو از مچ گرفت و به سمت خودش کشید. دنیز دنبالش رفت. دنیز: کجا.. اولاش قدم‌هاش رو تندتر کرد. از قبرستون که خارج شدن در ماشین رو برای دنیز باز کرد. دنیز چند لحظه نگاهش کرد. آروم سوار شد. اولاش در رو بست و دور ماشین رفت. پشت فرمون نشست. با سرعت از محوطه دور شد. دنیز: اولاش.. دستش روی فرمون محکم‌تر شد. دنیز: اولاش‌ کجا می‌ریم؟ سرعت ماشین بیشتر شد. دنیز: اولاش.. این بار صداش لرزید. اولاش: جان. دنیز: اونور.. دست‌های اولاش روی فرمون محکم شد. دنیز: من هنوز بهت اعتماد دارم. اولاش برای یه لحظه نگاهش رو از جاده گرفت و به دنیز دوخت. اولاش: به من اعتماد داری ولی حرف نمی‌زنی.. دنیز: می‌خواستم فکر کنم. اولاش: فکر کردی؟ دنیز: اونقدری که حتی نذاشتم مامانم داخل اتاقم بیاد. الان خواب بود که بیرون اومدم چون تنها کسی که می‌تونستم فکرامو بهش بگم بابام بود. اولاش اشکی از چشمش پایین اومد. دنیز نفس عمیقی کشید. دنیز: من و مامانم از اولم خیلی شبیه هم نبودیم. نگاهش رو به شیشه دوخت. دنیز: همیشه با بابام راحت‌تر بودم. لبخند خیلی کمرنگی زد. دنیز: با اون می‌تونستم هر چیزی رو بگم. هر کاری می‌خواستم بکنم. اول گوش می‌داد اگه لازم بود می‌گفت چرا نباید انجامش بدم. لبخندش محو شد. دنیز: مامانم برعکسه. چند ثانیه سکوت کرد. دنیز: بابام که مرد کنترل کردن‌هاش بدتر شد. دستش رو روی شیشه گذاشت. دنیز: ترسش چند برابر شد. اولاش با کف دست چشماش رو مالوند و دنده رو عوض کرد. دنیز: ولی من اون موقع فقط دلم می‌خواست یکی بذاره نفس بکشم. اشک داخل چشمش جمع شد. دنیز: بابام نبود که بینمون باشه و من هر روز بیشتر از مامانم فاصله گرفتم. نگاهش روی اولاش افتاد. دنیز: نه اینکه دوستش نداشته باشم.. صداش لرزید. دنیز: فقط می‌خواستم دیشب فکر کنم و کسی ازم چیزی نپرسه و اون یه نفر همیشه بابام بود. اولاش نفس عمیقی کشید. ماشین کنار خیابان آروم‌تر شد و توقف کرد. اولاش سمت دنیز برگشت. براندازش کرد. اولاش: بابت پدرت متاسفم. دنیز فقط نگاهش کرد. دنبال احساس اولاش داخل صورتش می‌گشت. واقعا متاسف بود. اولاش: الان.. نفس عمیقی کشید. اولاش: ازت می‌خوام فکرات رو با من شریک شی. دنیز نگاهش کرد. اولاش: چون می‌دونم درباره ما هم فکر کردی. دنیز اخمی کرد و سرش رو پایین انداخت. اولاش: می‌دونم. صداش آروم‌تر شد. اولاش: پس دوباره می‌پرسم. دستی روی صورت کشید. اولاش: اونور بهت چی گفته؟

اولاش چند قدم مونده به دنیز تماس رو قطع کرد. گوشی رو پایین آورد. اولین چیزی که دید چشم‌های قرمز دنیز بود. گلوش فشرده شد. اولاش: سلام. دنیز: سلام. اولاش دست‌هاش رو داخل جیب فرو برد. دلش می‌خواست همون‌جا بغلش کنه. دنیز نفس عمیقی کشید. دنیز: گردنبندم همراهته؟ اولاش: فکر کنم طولانی‌ترین مدتیه که ازش دور بودی. اولاش چند قدم نزدیک‌ شد. اولاش: بیا. زنجیر رو بالا آورد. اولاش: بذار برات ببندم. دنیز عقب رفت. همین کافی بود. لبخند اولاش خاموش شد. دنیز اشکی از چشمش پایین افتاد. به گلدون کنار سنگ اشاره کرد. دنیز: میشه‌ بری اونجا. اولاش به گلدون نگاه کرد. به دنیز. آروم کنار گلدون رفت. دنیز چند ثانیه به گردنبند دست اولاش نگاه کرد. دنیز: خاکش کن. اولاش: چی؟ دنیز بینیش رو بالا کشید. اولاش: نه. دنیز: نه؟ اولاش انگشت‌هاش دور زنجیر بسته شد. دنیز جلو رفت. دنیز: چرا؟ اولاش: از وقتی شناختمت از گردنت جدا ندیدمش. حالا می‌خوای دفنش کنم؟ دنیز اشک دیگه‌ای از چشماش پایین افتاد. اولاش: اگه نمی‌خوایش.. نفسش رو بیرون داد. اولاش: پیش خودم نگهش می‌دارم. دنیز سر بلند کرد. اولاش: ولی خاکش نکن. دنیز تمام فکرای دیشبش از مغزش رد شد. دستش رو جلو برد. دنیز: بده به من. اولاش تکون نخورد. دنیز با بغض ادامه داد. دنیز: گردنبند رو بده اولاش. اولاش دستش رو باز کرد. زنجیر رو آروم داخل دست دنیز گذاشت. دنیز کنار گلدان زانو زد. خاک گلدون رو با انگشت‌های لرزونش کنار زد. دنیز: می‌دونی بدترین قسمتش چیه؟ دنیز لبخند کمرنگی زد. دنیز: اینکه این مدت هر بار اتفاقی افتاد.. اولین نفری که دلم می‌خواست ببینم تو بودی. پلک‌های اولاش لرزید. دنیز: وقتی ترسیدم. خاک رو کنار زد. دنیز: گریه کردم. مشت دیگه‌ای از خاک کنار رفت. دنیز: خوشحال شدم. نگاهش کرد. دنیز: حتی وقتی فهمیدم کاکتوسم گل داده. صدای خنده کوتاه و شکسته‌ای از گلوش بیرون اومد. دنیز: اولین نفری که دلم خواست بهش بگم تو بودی. دستش رو روی قلبش گذاشت. دنیز: تو همین مدت با تو همه‌چی رو حس کردم. اولاش‌ نفسش رو حبس کرد. دنیز: امنیت.. آرامش.. اشکش پایین اومد. دنیز: و برای اولین بار بعد از سال‌ها.. لبخند کوچیکی روی صورتش نشست. دنیز: این حس که تنها نیستم.. حتی.. حتی دختر کوچولوی درونم.. چشماش رو بست. دنیز: کنار تو خوشحاله. هر کلمه دنیز زخمی از این سالها رو درون اولاش مرهم می‌ذاشت تا اینکه دنیز نگاهش مثل دیشب سرش رو پایین انداخت. دنیز: و حالا.. صداش شکست. دنیز: ترس از دست دادنت. سر بلند کرد‌. دنیز: تو هم همینی؟ اولاش حتی فکر نکرد. اولاش: آره. دنیز: به همین شدتی که من حسش می‌کنم؟» اولاش: خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی. گلوی دنیز فشرده شد. دنیز: پس چرا نگفتی؟ اولاش چشم‌هاش رو بست. اولاش: می‌خواستم. دنیز: کی؟ اولاش: خیلی وقت پیش. دنیز: چقدر؟ اولاش ساکت شد. دنیز براندازش کرد. فکرای دیشبش رو مرور کرد. مطمئن‌تر شد. گردبند رو داخل حفره گذاشت.

بابای دنیز دومادشو دوست داره تمومه

لانزننینننینی😭