330
订阅者
无数据24 小时
+87 天
+7830 天
帖子存档
خاله من دلم میخواد دریارو بگیرم بک...
نمیشه بکشیش؟
بخدا تا اسمش میاد دلم میخواد موهامو بکشم
Repost from 𝖮𝗋𝖤𝗅 𝖧𝗈𝗆𝖾☀🏡
شما دوتا که انقدر کنار هم گوگولی هستید چرا یه سلفی درست نمیدید سنشنسنسممشمص😂😭
https://t.me/sirdasnovel/1700
مرسی خاله لطفا با همین فرمون برو جلو ولی خواهشا دنده عقب نزن اخرشم بوراکو بزن بکش لت و پارش کن
سد اند باشن لطفا🙏🏿
آلپرن: باور کنید..من اشتباهی وارد..
سرفه کرد.
آلپرن: سیستم شما شدم.. چیزی هم برنداشتم..
- سوار شو.
آلپرن سرش رو تکون داد.
- گفتم سوار شو.
آلپرن ناگهان هر دو دستش رو دور قفل فرمون حلقه کرد و با تمام نیرویی که داشت هل داد.
آلپرن: گفتم نه.
ترس اجازه نداد فکر کنه. ضربه. مرد روی زانو افتاد. قفل فرمون از دست آلپرن رها شد. خشکش زد. چشمهای مرد باز مونده بود و خون از کنار پیشونیش پایین میاومد. آلپرن نفسش رو حبس کرد. یه قدم جلو رفت. نشست. دستهاش شروع به لرزیدن کردن.
آلپرن: آقا.. بلند شو.
دستش رو آروم به شونه مرد زد.
آلپرن: بلند شو.. بیا.. کجا بریم؟ هر جا بگی میام.
صداش شکست.
آلپرن: بلند شو.
دستش رو روی صورت مرد گذاشت. وقتی دستش رو عقب کشید کف دستش قرمز شده بود. چند لحظه به دستش خیره موند. مرد ناگهان دهنش رو باز کرد. آلپرن وحشتزده عقب پرید.
- پیدات.. می.. کنن..
آلپرن اخمی کرد که با گریهاش قاطی شد. با دستهای لرزون تلفنش رو بیرون آورد. بوق سوم. زیر گریه زد.
آلپرن: اولاش..
اولاش: داداش؟
آلپرن نفسش بالا نمیاومد.
آلپرن: بیا..پارکینگ خبرگزاری.
اولاش: چی؟
آلپرن: بیا.
اولاش: آلپرن چی شده؟
آلپرن: یکی اینجاست..
نگاهش به مرد افتاد.
آلپرن: من.
تلفن از دستش روی زمین افتاد. همونجا نشست. چشمش به اسلحه افتاد. از جا بلند شد. وزنش تو دستش غریبه بود. نگاهش روی صداخفهکن موند.
8↓
با پشت دست بینیش رو پاک کرد.
زمان حال
اولاش: حتی بوراک رو دیدم که میتونست بهترین پلیس این منطقه بشه ولی هر بار که یه قدم به رویاش نزدیک شد اونور جلوش ایستاد.
دریا دستی روی صورتش کشید.
اولاش: کان رو دیدم.
خندید.
اولاش: وکیلی که قانون براش از هر چیزی مهمتر بود.
مشتش رو گره کرد.
اولاش: حالا دادستانیه که هر روز مجبور میشه کثافتکاریهای نوچههای اونور رو جمع کنه تا امپراتوری اونور سر پا بمونه.
چشمهاش رو بست.
اولاش: من دیدم چطور آرزوهامون رو گرفت. من از دست دادن رو میفهمم. هر روز دارم از دست میدم.
دریا: من..
اولاش: و بدترین قسمتش برای من میدونی چیه؟
دریا آب دهنش رو قورت داد.
اولاش: هنوز نوبت دنیز نرسیده.
نگاهش تار شد.
اولاش: پس بذار این بار وقتی میترسم دست خودش رو بگیرم..
اولاش به کاناپه نگاه کرد.
اولاش: باور کن امروز صبح بعد از مدتها تونستم بدون کابوس بخوابم.
سکوت.
اولاش: چون عطر دخترت اینجا بود.
بالاخره اشک اول رو رها کرد.
اولاش: نمیدونی وقتی تا چهار صبح نشستم جلوی اون مبل و خوابیدنش رو از نزدیک نگاه کردم چه حسی داشتم.
اشک دوم.
اولاش: فقط برای چند ساعت یادم رفت هشت سال گذشته. یادم رفت اونور کیه. یادم رفت چقدر ازم گرفته.
نفسش رو آروم بیرون داد.
اولاش: فقط حس کردم.. زندگی هنوز همون چیزیه که آرزوش رو داشتم.
دریا نگاهش کرد.
دریا: بزار..
اولاش: حالا ازت خواهش میکنم برو بیرون.
دریا: بزار بهت..
اولاش: شاید آلپرن آرکان رو مقصر بدونه اما برای من مقصر همه چیزایی که از دست دادم تویی. تو باعث شدی هر بار دلم برای دنیز تنگ شد مجبور شم خودمو قانع کنم که زنده بودنش برام کافیه.
چشمهاش رو بست.
اولاش: در حالی که نبودنش کنار من هر روز داره منو میکشه.
دریا: این..
اولاش: اگه مادر دنیز نبودی به خاطر همه این سالهایی که ازم گرفتی..
حرفش نیمهکاره موند.
اولاش: برو بیرون دریا.
دریا این بار سعی نکرد چیزی بگه. کیفش رو برداشت.
اولاش: برو.
دریا آروم به سمت در رفت. دستش روی دستگیره موند. برای آخرین بار برگشت و به اولاش نگاه کرد. اولاش روی زمین نشست. سرش رو به دیوار تکیه داد و دستهاش رو روی صورتش گذاشت. دریا در رو باز کرد و رفت. در که بسته شد اولاش چند ثانیه بیحرکت موند بعد نفسش شکست. اشکها بیصدا از میون انگشتهاش پایین ریختن.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 34
اولاش: گفت عشق قویتره یا من؟ گفت واقعا میتونی ازش محافظت کنی؟
لبخند تلخی زد.
اولاش: یا قبلش آخرین چیزی که ازت باقی مونده رو ازت میگیرم؟ جونت رو میگیرم؟
دریا اخم کرد.
اولاش: از همون روزی که نذاشتی بیام خاکسپاری ارکان... دنیز رو از دور دیدم که برای پدرش گریه میکرد. یه چیزی توی قلبم آتیش گرفت. اجازه نداشتم برم و بگم من اینجام.
نفسش لرزید.
اولاش: هر بار دلم خواست فقط اسمش رو صدا بزنم یادم افتاد ممکنه جونش رو بگیرن. دلم خواست بدونم حالش چطوره مجبور شدم از دور بفهمم. مریض شد، خندید، گریه کرد.. حق نداشتم ببینمش.
چشم های دریا بالاخره پر از اشک شد.
اولاش: اونور هشت سال از زندگی منو گرفت و تو در درجه اول کمکش کردی.
دستش رو روی گلوش کشید تا بغضش نترکه.
اولاش: من نمیذارم اونور دنیز رو..
چشماش رو باز و بسته کرد.
اولاش: بذار اگه قراره بمیرم قبلش چند وقت نزدیکش باشم.
صداش شکست.
اولاش: ازت خواهش میکنم.
نفسش لرزید.
اولاش: اگه دنیز هم خواست.
سرش رو بالا گرفت تا اشکهاش نریزه.
اولاش: اگه خودش تصمیم بگیره کنار من بمونه.. خرابش نکن.
سرش رو پایین آورد.
اولاش: بذار اگه قراره بمیرم قبلش چند روز کنار دختری زندگی کنم که تمام این سالها دلیل نفس کشیدنم بوده.
دریا: تو چطور از دور..
اولاش: روز فارغ التحصیلیش رو یادمه. روزی که اولین گزارشش چاپ شد رو یادمه. روزی که تب کرد و سه روز از خونه بیرون نیومد رو یادمه. روزی که برای اولین بار پشت فرمون نشست رو یادمه. من هر چیزی رو که اجازه داشتم ازش بدونم حفظ کردم چون تنها چیزی بود که ازش داشتم.
دریا: این عشق نیست.
اولاش داد زد.
اولاش: تو چی از عشق میدونی؟ عشق همون چیزیه که باعث شد هر روز از خواب بیدار شم و اولین فکری که به سرم زد این باشه که دنیز امروز حالش خوبه یا نه. عشق همون چیزیه که باعث شد وقتی برای اولین بار بعد از مرگ پدرش خندید و من از دور خندهاش رو دیدم سه شب نخوابم چون بعد از مدتها فهمیدم هنوز میتونه خوشحال باشه.
دریا نگاهش میکرد.
اولاش: عشق اینه که یه نفر تمام زندگیت باشه حتی وقتی کنارت نیست.
دریا دنبال جواب میگشت.
دریا: فکر کنم هیچکس هیچوقت منو اینطوری دوست نداشت.
اولاش: خوش به حالت.
دریا: خوش به حال من؟
اولاش جلو رفت.
اولاش: تو اصلا از دست دادن میدونی چیه؟
دریا: من بیشتر از همتون..
اولاش: من آلپرن رو دیدم که حاضر بود جونش رو بده تا یه نفر آسیب نبینه.
نفسش لرزید.
اولاش: دیدم چطور باعث شدی دستش به خون آلوده شه.
هشت سال قبل هفته قبل از حادثه
- پیداش کردی؟
- بله جناب آیدین.
آیدین: خوبه. تا وقتی مجبور نشدی بهش آسیب نزن. میخوام بدونم این آدم باهوش کیه که تونسته از امنیت سیستم های من رد بشه.
تماس قطع شد. مرد تلفن رو داخل جیب کتش گذاشت. ساعت ۲:۳۵ بامداد. پارکینگ خبرگزاری تقریبا خالی بود. آلپرن به سمت ماشین رفت. سوییچ رو داخل قفل گذاشت. صدای قدمی پشت سرش اومد. مکث کرد. برنگشت. سکوت. دوباره سوییچ رو چرخوند. مرد اسلحه رو تو دستش جابهجا کرد و خواست با دستهاش ضربهای به پشت سر آلپرن بزنه که صدای برخورد فلز با دکمه کتش بلند شد. آلپرن قفل فرمون رو بیرون کشید و برگشت. نگاهش به اسلحه افتاد.
آلپرن: تو..
مرد اسلحه رو بالا آورد.
- با من بیا. دردسر درست نکن.
آلپرن دستش کمی لرزید.
آلپرن: من جایی نمیام.
- مجبورم نکن.
آلپرن دستش رو به سمت دستگیره ماشین برد. مرد جلو اومد و همزمان صداخفهکن رو روی اسلحه بست. آلپرن برگشت و قفل فرمون رو با تمام توانش به دست مرد کوبید. اسلحه افتاد و تیری در شد. آلپرن از جا پرید. چند لحظه هر دو خشکشون زد. مرد به اسلحه نگاه کرد. آلپرن خواست فرار کنه اما مرد قفل فرمون رو از دستش کشید و اون رو پیچوند. آلپرن به بدنه ماشین خورد. مرد دو سر قفل فرمون رو گرفت و میله رو زیر چونهی آلپرن فشار داد.
- گوش کن جوون.
فشار بیشتر شد.
- سوار شو. با هم میریم پیش رئیس.
آلپرن سعی کرد نفس بکشه. دستش رو به مچ مرد رسوند اما زورش نمیرسید.
آلپرن: ر... رئیس... کیه؟
- همونی که سیستمش رو هک کردی.
آلپرن متوجه شد. قرار نبود وارد اون سیستم بشه. اطلاعاتی که دریا بهش داده بود اشتباه شده بود اما وقتی وارد سیستم شد کنجکاویش اجازه نداد که سریع خارج بشه. قاچاق انسان. پولشویی. جواهرات. عتیقههای ملی. املاک و خودروهای ثبتشده به نام افراد مختلف که در نهایت متعلق به یه نفر بود. تراکنشها با رقمهایی که آلپرن حتی نمیتونست تعداد صفرهاشون رو بخونه.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 33
پارک
باد آرومی از بین درختها رد میشد. آوا روی نیمکت نشسته بود و با پاشنه کفشش برگ کوچیکی رو روی زمین جابهجا میکرد.
آوا: میخوای همینطوری وایسی یا میای بشینی؟
بوراک: راحتم.
آوا کیفش رو باز کرد. بلند شد و دستبند رو کف دست بوراک گذاشت.
بوراک: چطوری بازش کردی؟
آوا سمت موهاش دست برد و گیره کوچیک مو رو بیرون کشید.
آوا: با این.
گیره رو کف دستش گذاشت.
آوا: دفعه بعد یه چیز سختتر ببند.
بوراک:اگه دوباره فرار کردی؟
آوا شونه بالا انداخت.
آوا: دوباره پیدام میکنی.
بوراک دستبند رو توی دستش چرخوند.
بوراک: پس از اول میدونستی میتونی بازش کنی؟
آوا دوباره روی نیمکت نشست. صدای میویی از زیر نیمکت اومد. گربه کوچیکی از کنار پای نیمکت بیرون اومد و خودش رو به کفش آوا مالید. آوا فورا خم شد.
آوا: سلام تو..
گربه دمش رو بالا گرفت و چند قدم جلو رفت. آوا دستش رو دراز کرد و آروم نوازشش کرد. بوراک لبخند کمرنگی زد.
بوراک: من پنج دقیقهست دارم باهات حرف میزنم اینقدر خوشحال نشدی.
آوا: اون حداقل منو حبس نمیکنه.
بوراک خندید.
آوا: میدونستی گربه دارم؟
بوراک نگاهش کرد.
آوا: اسمش مافینه. کیت کت هم صداش میکنیم.
گربه از زیر دست آوا به سمت بوراک رفت و خودش رو به پای بوراک مالید.
آوا: خیانتکار.
بوراک خندید.
بوراک: فکر کنم منو انتخاب کرده.
بوراک دستش رو جلو برد. گربه اول دستش رو بو کرد و بعد خودش رو به انگشتهای بوراک کشید.
بوراک: پس گربه داری.
آوا نگاهش کرد. گربه ناگهان دور شد.
آوا: هی! کجا میری؟
بلند شد و چند قدم دنبالش رفت.
بوراک: آوا، ولش کن. برمیگرده من..
آوا: بیا بریم آقای پلیس.
بوراک: کجا؟
آوا: دنبال گربه.
قبل از اینکه بوراک جواب بده راه افتاد. بوراک پشت سرش رفت.
خونه اولاش
اولاش: مگه من به آرکان گفتم بره خبر اونور..
دریا: ازت متنفرم چون همون موقعی که ارکان بهت گفت مراقب دنیز باشی به من نگفتی خودش رو انداخته وسط..
اولاش انگشت هاش شروع به لرزیدن کرد.
اولاش: من از کجا باید میدونستم تو خبر نداری؟
نفسی کشید اما هوا انگار تا نیمه بیشتر پایین نرفت. با عصبانیت دستش رو بالا آورد.
اولاش: من یه پسر بیستوچند ساله بودم که تازه داشت رویای بچگیش رو به عنوان خبرنگار زندگی میکرد. نمیدونستم دنیا اینقدر کثیفه.
دستش پایین افتاد. کف دستهاش سرد شده بود اما عرق کرده بودن. انگشتهاش رو چند بار باز و بسته کرد. سعی داشت لرزششون رو پنهون کنه. چشم هاش پر شد.
اولاش: اگه زودتر بهت میگفتم چی کار میکردی؟ ارکان رو زودتر به کشتن میدادی؟ من و رفیقام رو زودتر تحویل میدادی تا همهچیزمون رو ازمون بگیرن؟
نفسش تندتر شد. دریا چشمهاش رو بست.
دریا: روز اولی که دنیز برگشت خونه و گفت سردبیرش اولاش کوروغلوئه رو هنوز یادمه. همون شب تا صبح نشستم و رزومهش رو برای هر خبرگزاری که میشناختم فرستادم.
اولاش نگاهش کرد.
دریا: میخواستم اسمت دیگه تو خونه من نیاد.
اولاش: ولی هیچکدوم قبولش نکردن.
دریا: چون تو گفتی نکنن.
اولاش نفس عمیقی کشید.
دریا: اما امروز.. صبح دنیز با لبخند وارد خونه شد.
اولاش این بار خشکش زد.
دریا: بعد از شبی که خونه تو بود.
چشم های اولاش لرزید.
دریا: تو داری وارد زندگیش میشی.
اولاش: داری..
دریا: دارم بهت هشدار میدم.
نگاهش سردتر شد.
دریا: تنها دلیلی که هنوز توی اون خبرگزاری کار میکنه اینه که نمیتونم مجبورش کنم استعفا بده اما اگه ادامه بدی..
اولاش بیاختیار یه قدم جلو اومد.
دریا: از استانبول میبرمش.
اولاش دستش رو روی قفسه سینهاش گذاشت. ضربان قلبش اونقدر شدید بود که حس میکرد الان از هم شکافته میشه.
اولاش: حق نداری دنیز رو جایی ببری.
دریا چشم باز کرد.
دریا: من مادرشم، تو کی..
اولاش لبهاش رو روی هم فشار داد.
اولاش: من کسیم که حاضره همین الان توی همین خونه، خودش رو آتیش بزنه فقط برای اینکه بزرگترین دشمن دنیز رو با خودش بسوزونه.
چشمهاش روی دریا ثابت موند.
اولاش: کسی که باعث مرگ پدرشه و باعث شد من هشت سال حق نداشته باشم عشقی رو که دنیز لیاقتش رو داشت بهش بدم.
در حالی که صداش میلرزید داد زد.
اولاش: پس هر جا ببریش میام دنبالت.. دستت به دنیز بخوره و بخوای دوباره از من دورش کنی..
نفسش شکست.
اولاش: یه بار برای محافظت از دنیز همه زندگیم رو به اونور دادم دوباره هم میدم.
سکوت.
اولاش: گفت به خاطر رفاقت هشت ساله با آرکان هشت سال بهش وقت میدم وارد بازی نشه اما گفت حق نداری نزدیکش بشی.
نفسش سنگین شد.
اولاش: حق نداری باهاش حرف بزنی. حق نداری استخدامش کنی.. اما بالاخره استخدامش کردم.
دستش رو روی باند شونهاش گذاشت.
اولاش: زمان برگرده دوباره استخدامش میکنم.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 32
خونه اولاش
دریا با شنیدن حرف اولاش ابرویی بالا انداخت. نگاهش برای لحظهای روی باندپیچی شونهاش افتاد. صداش رو صاف کرد.
دریا: میتونم بیام تو؟
تمام هشت سال گذشته از جلوی چشم اولاش رد شد. هشت سالی که دریا باعث شده بود زندگیش به اینجا برسه. دستهاش رو مشت کرد. نفس عمیقی کشید و کمی از جلوی در کنار رفت. دریا وارد شد. نگاهش روی خونه چرخید و روی کاناپهای که دنیز چند ساعت قبل روی آن خوابیده بود نشست. اولاش دوباره تصویر دنیز رو دید. روی مبل روبهرو نشست. دریا دستهاش رو به هم گره زد.
دریا: آخرین باری که دیدمت دو سال پیش بود.
خیابان
آوا راهنما زد و چند متر جلوتر توقف کرد. چند لحظه بعد ضربه آرامی روی شیشه زده شد. آوا نفس عمیقی کشید. نگاهش به روبهرو بود. شیشه ر. پایین داد. بوراک کمی خم شد.
بوراک: آوا.
آوا نگاهش هم نکرد.
بوراک: سرکار خانوم اکینجی؟
بوراک لبخند محوی زد.
بوراک: آوا جون.
آوا نگاهش کرد.
بوراک صاف ایستاد. آوا آهی کشید. قفل رو باز کرد. بوراک در ماشین رو باز کرد و با دست به بیرون اشاره کرد. آوا کیفش رو از روی صندلی برداشت و گوشیش رو تو دست دیگهاش گرفت. پیاده شد. بوراک نگاهش کرد. بعد خم شد و سوییچ رو از روی ماشین برداشت. ماشین رو قفل کرد و سوییچ رو داخل جیبش گذاشت. آوا دست به سینه شد و از کنارش رد شد و چند قدم اونطرفتر کنار خیابون ایستاد. بوراک دنبالش رفت.
بوراک: چیکار میکنی؟
آوا نگاهش به خیابون بود.
آوا: منتظر تاکسیم.
بوراک ابرویی بالا انداخت.
بوراک: احیانا قرار نبود با من حرف بزنی؟
آوا دستهاش رو از هم باز کرد و به سمتش برگشت.
آوا: قرار بود.
بوراک خندید.
بوراک: هنوزم میخوای فرار کنی؟
آوا: من از تو فرار نمیکنم.
بوراک: پس بیا قدم بزنیم.
با دست به پارک اون طرف خیابون اشاره کرد. آوا نگاهش رو چرخوند.
بوراک: میشه قدم بزنیم خانوم وکیل؟
آوا دستی بین موهاش کشید و نگاه کوتاهی به پارک انداخت.
آوا: چون دلم هوای آزاد میخواد.
بوراک: معلومه.
آوا قدم اول رو برداشت. بوراک هم کنارش راه افتاد. گوشیاش رو در آورد.
- کان فراری دستگیر شد. برات لوکیشن فرستادم بیا سوییچ رو بگیر ماشینت رو ببر. با ماشین خودم میرسونمش.
خونه اولاش
دریا: توی این چند سال هر بار اطراف من و دخترم دیدمت بهت گفتم دنیز هیچ ربطی به گذشته تو و ارکان نداره.
اولاش سرش رو بالا آورد.
اولاش: دنیز گذشته من نیست. دنیز..
دریا: من باورت نمیکنم.
دریا بلند شد.
دریا: تو هشت سال نزدیک نشدی من فقط میخوام بدونم چیشد که یهو..
اولاش هم بلند شد.
اولاش: اومدی اینجا که حساب پس بگیری؟
مکث.
اولاش: قبلش یه بار به خودت نگاه کن. باعث شدی زندگی خودت، دخترت و حتی زندگی من و رفیقام به اینجا برسه چون فکر کردی باید توی همه چیز دخالت کنی.
دریا: دخالت میکنم وقتی دخترم که بعد از مرگ پدرش فقط منو داشته..به خاطر یه نفر بهم دروغ میگه.
اشکی از چشماش افتاد.
دریا: برای پسری که باید اون شب کنار پدرش میمرد.
اولاش فکش رو منقبض کرد.
اولاش: باور کن من هر روز آرزو میکنم کاش همون شب مرده بودم.
صداش پایین اومد.
اولاش: تنها چیزی که باعث شد هنوز زنده بمونم دنیزه.
دریا یه سیلی محکم به صورتش زد. سر اولاش به یه طرف چرخید. دریا صداش لرزید.
دریا: انتظار نداشته باش باور کنم داری به قولت به ارکان عمل میکنی وقتی زن همون مرد توی جهنم انداختت.
اولاش سرش رو برگردوند.
دریا: چه قولی به اونور دادی که تو رو با ارکان توی همون آتیش نسوزوند؟
اولاش: مگه خودت به ارکان نگفته بودی اونور دنبال یه اسباببازی میگرده؟
صداش تلخ شد.
اولاش: یه نفر که خبرها رو براش جمع کنه و برای دشمنهاش خبر بسازه؟
دریا جیغ زد.
دریا: چرا اونور باید آرکانی رو که وفاداریش رو ثابت کرده بود و هر کاری ازش خواسته بود انجام داده بود رو حذف کنه ولی تو رو نگه داره؟
اولاش داد زد.
اولاش: من اونجا رو آتیش نزدم.
صداش شکست.
اولاش: نزدم دریا.
نفسش برید.
اولاش: اونور جلوی چشم همهمون این کار رو کرد. تو خودت میدونی کار اونه! چرا هنوز دست از سر من برنمیداری؟
دریا: چون تو هم باید توی همون آتیش میمردی.
اولاش: چرا دریا؟ چرا اینقدر از من متنفری؟
