329
订阅者
无数据24 小时
-17 天
+7730 天
帖子存档
اونور ۱۹۵
اولاش ۱۹۳
بوراک ۱۹۲
آلپرن ۱۸۴
کان ۱۸۳
اردم ۱۸۰
نردبون ها رو جمع کردم
Benim Deniz Arkan'ım soruları hiç bitmiyordu.. normalde cevapları bulurdub ama bu kez konuşamadı çünkü hayatında ilk kez ne hissettiğini bilmiyordu..peki hayat onu nereye sürükleyecekti?
دنیز خندید. سمت کمد رفت. یه تیشرت مشکی ساده رو چنگ زد.
دنیز:پس دوباره میام.
در بسته شد. اولاش چند ثانیه به در بسته خیره شد. لبخند هنوز روی صورتش بود. ذوق دنیز وقتی دوربین رو بغل کرد توی مغزش تکرار میشد. دستی رو صورتش کشید. نگاهش به دوربین افتاد. لبخندش کمرنگ شد. کلیک کرد. عکسها. یکی یکی. همهی عکسها با همین دوربین گرفته شده بود. دوربینی که دنیز عاشقش بود، سالها بود که فقط و فقط دنیز رو شکار کرده بود. گزینهی «دیلیت» رو زد. صفحه خالی شد. نفس عمیقی کشید و دوربین رو کنار گذاشت. دکمههای پیرهنش رو باز کرد و آروم دست سالمش رو در آورد. بعد اون یکی رو کشید و درش آورد. یه پیرهن دیگه انتخاب کرد اما موقع پوشیدن موفق نشد. چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید.
اولاش:یه کمک میدی؟
در باز شد. دنیز با تیشرت مشکی بزرگتر از خودش بود و موهای کنار گوش و صورت خیس بود وارد شد.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 23
آوا: این قهوهای که تو مسیر خوردیم.. بد گشنهام کرد.
ایلسو:آها. پس اینکه گرسنهات شده روش جدید بحث عوض کردنه.
آوا:واقعا گشنمه.
ایلسو:چیز دیگهای هم هست؟
آوا:ایلسو..
ایلسو:چیه؟ من رو از دانشگاه کشوندی رفتم قهوه خریدم اومدم دفتر دنبال خانوم بهش میگم بیا حداقل تاکسی بگیریم میگه نه پیاده بریم چهارساعت منو تو خیابون پیاده کشوندی که بالاخره حرف بزنی یا نه؟
آوا چند ثانیه بهش نگاه کرد.
آوا:صبح رفتم خونه..
ایلسو:خونهی کی؟
آوا:اگر اجازه بدی میگم. بوراک.
ایلسو منو رو روی میز کوبید.
ایلسو:همون افسر سونر؟
آوا:آره.
ایلسو چند ثانیه بهش نگاه کرد.
ایلسو:عه؟
آوا:عه؟ یعنی چی عه؟
ایلسو:هیچی. بگو.
آوا نفس عمیقی کشید. نگاهش رو به بیرون پنجره انداخت. خیابون خلوت، چراغهای نارنجی.
آوا: دیشب که توی کادیکوی دعوا شد اون به خاطر من شروعش کرد. صبح با پینار رفتیم دادگستری دیدیم نه خودش اومده نه دادستان. پینار گفت شمارشو نداره ولی آدرس رو داره. اول نمیخواستم برم ولی..رفتم. داداشش داشت زخمهاش رو میبست. اصرار کرد رفتم داخل. غذا خوردم. با سگش آشنا شدم.
ایلسو:سگش؟
آوا:آره. اسمش کوپره.
ایلسو:یعنی میتونه با مافین دوست شه؟
آوا:مافین با همه دوست میشه.
ایلسو چند ثانیه بهش نگاه کرد.
ایلسو: خب پس چی؟ عاشق سگش شدی؟
آوا خندید.
ایلسو: جدیم کلش همین بود؟
آوا نگاهش کرد.
آوا: خب آره.
ایلسو:پس چرا اینقدر ذهنت بهم ریخته؟
آوا چند ثانیه سکوت کرد.
آوا: «چون یه جوری نگاهم میکرد انگار.. انگار منتظرم بود.
ایلسو فقط بهش نگاه کرد.
خونه اولاش
دنیز و اولاش وارد آپارتمان شدند. دنیز کتش رو آویزان کرد. دنیز با دقت به اطراف نگاه کرد. بزرگترین کتابخونه زندگیش جلوش بود. یه دیوار پر از عکس سفرهاش بود. همه چیز با دقت چیده شده بود. اولاش کتش رو درآورد و روی صندلی انداخت. مستقیم رفت سمت مبل و نشست. نفس عمیقی کشید و چشمهاش رو بست.
دنیز چند ثانیه بهش نگاه کرد.
دنیز:آب؟
اولاش:دنیز. بیا اینجا بشین.
دنیز چند ثانیه بهش نگاه کرد. بعد آروم رفت و کنارش روی مبل نشست. به اطراف نگاه کرد. اولاش هم نگاهش به زمین بود.
اولاش:ممنون.
دنیز:چرا؟
اولاش:کل امروز.
سکوت.
دنیز:کاری نکردم.
اولاش تکیه داد. برگشت و به دنیز خیره شد. هیچوقت فکرشم نمیکرد یه روزی دنیز توی خونهاش کنارش بشینه. نفس عمیقی کشید که باعث شد دنیز هم بهش نگاه کنه.
اولاش:اگه بخوای همین الان میبرمت خونه.
دنیز چند ثانیه بهش نگاه کرد.
دنیز:نه.
اولاش میترسید اگه نگاهش رو برداره دنیز محو بشه. دستش رو روی زانوش گذاشت. انگشتهاش کمی میلرزید. دنیز بهش نگاه کرد. نگاهش روی خط فک اولاش و چشمایی که خسته بود موند. نفس عمیقی کشید. بعد نگاهش به شونهاش افتاد. دوباره همهچیز توی ذهنش قاطی شد. نمیدونست این مرد چی داره. چرا اینجا بود. چرا بهش گفت نمیخواد بره. چرا وقتی گوشی رو شکسته و چشمای گریه کردهاش رو دید نتونست فقط تماشا کنه. چرا توی انبار وقتی دستش رو گرفت و اونقدر نزدیک بودن پسش نزد. چرا طوری شده بود که وقتی گفتن «نمیتونم نباشم» واقعا نمیتونستن. دستش رو روی سینهاش فشار داد. نفس عمیقی کشید. نمیدونست چطور به خودش توضیح بده. چشماش رو بست.
دنیز:اولاش.
اولاش:جانم؟
دنیز با شنیدن این کلمه چشماش رو باز کرد. نگاهش به اولاش افتاد. دهنش باز موند. اولاش آب دهنش رو قورت داد. دنیز صداش رو صاف کرد.
دنیز: لباست رو باید عوض کنی.
اولاش نگاهش رو پایین انداخت. به پیرهن خونآلودش کرد.
اولاش:آره.
دنیز:برو عوض کن.
اولاش چند ثانیه بهش نگاه کرد.
اولاش:بیا خودتم یه تیشرت بردار.
اتاق اولاش
دنیز وارد شدو اینبار یه دیوار کامل پر از دوربینهای عکاسی دید. قدیمی، جدید، حرفهای، کلکسیونی. دنیز با چشمانی گرد شده چند قدم به سمت دیوار رفت.
دنیز: وای خدای من..اینجا بهشته!
انگشتهاش رو روی یک دوربین قدیمی کلکسیونی کشید. دوربین رو بغل کرد. مثل یک بچه که تازه اسباببازی موردعلاقهاش رو پیدا کرده به اولاش نگاه کرد.
دنیز:وای عاشقشم! دوربین موردعلاقم!
اولاش لبخندی زد.
اولاش:میدونم.
دنیز دوربین رو پایین آورد و به اولاش خیره شد.
دنیز: میدونی؟
اولاش چند ثانیه بهش نگاه کرد.
اولاش: خب این دوربینو همه دوست دارن. خیلی خفنه. ولی بدهاش من.
دنیز خندید.
دنیز:نه! میخوام باهاش عکس بگیرم!
اولاش:توروخدا دختر، با بقیه عکس بگیر.. اصلا از چی میخوای عکس بگیری؟
دنیز با ذوق دوربین رو روشن کرد. اولاش دوربین رو از دستش کشید. دنیز اخم کرد.
اولاش: باشه دختر. مال خودت ولی اول یه تیشرت بردار برو عوض کن.
پینار چند لحظهای سکوت کرد.
پینار:ای وای.. آلپرن که بیرون بود الان راه افتاده به مامان بزرگمون سر بزنه.. من هم اومدم خارج از شهر.. نمیتونم بیام پیشش..
سکوت.
پینار:میگم دنیز میتونی بمونی پیشش؟
دنیز نگاهش به اولاش افتاد.
دنیز:چی؟
پینار:لطفا. من دلم میمونه اونجا پیشتون.
دنیز چند ثانیه سکوت کرد.
دنیز: باشه.
پینار: مرسی.
دنیز قطع کرد.
اولاش:پینار بود؟
دنیز:آره.
اولاش:چیزی گفت؟
دنیز: گفت نمیتونه بیاد پیشت. من بمونم.
اولاش چند ثانیه بهش نگاه کرد. به تته پته افتاد.
اولاش: میدونی که لازم نیست.
رستوران
آوا و ایلسو پشت میز کنار پنجره نشسته بودن. ایلسو منو رو ورق زد و به آوا نگاه کرد.
ایلسو: خب؟
