337
订阅者
+624 小时
+127 天
+9130 天
帖子存档
🎬 #Part 65
—جنگل—
بوراک چند ساعتی بود که توی جنگل راه میرفت. صدای پرندهها. خشخش برگها. صدای سرفه اومد. برگشت. پشت یه درخت. اردم نشسته بود. بوراک دوید سمتش. اردم به درخت تکیه داده بود. صورتش کبود بود. لباساش خونی بود. از دهنش خون میومد.
بوراک:اردم؟
اردم نگاهش کرد. چشماش خسته بود. صداش گرفته.
اردم:بوراک.
بوراک زانو زد کنارش.
بوراک:چی شد؟ کجا رفتی؟ چرا با مدارک رفتی؟ این چه ریختیه برای خودت ساختی مرد حسابی؟ کی اینکارو کرده؟
اردم سرفه کرد و خندید.
اردم:زینپ..زینپ هم فکر کرد من رفتم؟
بوراک نگاهش کرد. صورت اردم رو بین دستاش گرفت. اردم آخی گفت.
بوراک:تو این وضعیت اینو میپرسی؟ حرف بزن.
اردم سرفه کرد.
اردم:از وقتی اومدیم..به من و زینپ یه پیام مشابه ارسال شد. من شک کردم. زنگ زدم به ایتک و پرسیدم. گفت میدونه توی خونهاش رفتم. من بهش گفتم با هیچکدومتون کار نداشته باشه من مدارکو میارم. گفت میخواد از کشور خارج بشه.. میخواستم گیرش بندازم.
بوراک با ناباوری نگاهش کرد.
بوراک:چرا به بقیه چیزی نگفتین؟ این چه کاریه کردی؟ چرا حداقل به اولاش نگفتی؟ میدونی داره روانی میشه؟ بزار بهش زنگ بزنم.
اردم دستش رو روی دست بوراک گذاشت.
اردم:من با ایتک یه حساب شخصی دارم.
بوراک:حساب شخصیت اینطوریه؟ داغون کردن خودت و بقیه؟
اردم:زد و خورد شد ولی نمیدونم الان کجاست.
بوراک:پس صداهایی که آوا دیشب شنید..
اردم خون بالا آورد. بوراک گرفتش.
بوراک:پاشو. باید سریع بریم بیمارستان.
اردم سر تکون داد.
اردم:همه مدارک..مدارک..توی کتمه.
بوراک سر تکون داد و لبخند زد.
بوراک:باشه، بیا بریم.
بوراک کمک کرد که بلند بشه. اردم به زور ایستاد. بوراک دست اردم رو دور شونهاش محکم کرد. بعد از چند قدم کسی از پشت درخت بیرون اومد. ایتک. صورتش خونین بود. تفنگ توی دستش بود.
ایتک:سلام کاراجا.
—آوا و زینپ—
آوا و زینپ از خونه بیرون زده بودن. وسطای جنگل رفتن که رفتن صداهای آشنایی شنیدن. صدای اردم. با نفسهای بریده. داشت داد میزد.
اردم:خفه شو!
از لای درختها نگاه کردن. بوراک و اردم روی زمین نشسته بودن. اردم خونریزی داشت. ایتک با تفنگ دستش دورشون راه میرفت. آوا خواست جلو بره اما زینپ دستش رو گذاشت روی دهنش و کشیدش پشت یه درخت.
زینپ: هیس.
آوا نفسش رو حبس کرد. چشماش پر از اشک بود. زینپ به آرومی آوا رو کشید و بردش به اونطرف تر. آوا هق هق میزد. صداش لرزید.
آوا:مگه اردم رو ندیدی؟ از اون عصبیای باشه بوراک چی؟ بوراک رو ندیدی؟ دلت نسوخت؟ ما باید بریم کمکشون کنیم.
زینپ نفس عمیقی کشید. صداش میلرزید.
زینپ:آوا نمیدونی الان دارم از درون آتیش میگیرم. باورم کن. ولی اینطوری نمیشه. اگه بریم بیرون هممون رو میکشه. اونقدر تیر داره که تموممون کنه.
آوا:خب الان اونا رو تموم میکنه.
آوا گریه میکرد. زینپ گوشیش رو درآورد. انگشتاش میلرزید. شماره پلیس رو گرفت.
زینپ:سلام. من زینپ آرسلان هستم. یک مرد مسلح به اسم ایتک دمیر توی جنگل نزدیک خونه ساحلی ما حضور داره. دو نفر رو داره. یک نفر به اسم اردم دمیر مجروح شده. لطفا سریعا نیرو بفرستید.
گوشی رو گذاشت.
زینپ:حالا باید دنیز و اولاش رو پیدا کنیم.
آوا:تو ندیدی چقدر سریع رفتن؟ گوشیاشون رو هم با خودشون نبردن.
زینپ چشاش رو بست.
زینپ:خدایا لعنت.
آوا:بیا حداقل بریم ببینیم داره چی بهشون میگه. شاید بتونیم یه کاری کنیم.
زینپ نگاهش کرد و سر تکون داد.
—ساحل—
چند ساعت توی سکوت نشسته بودن که بالاخره اولاش سکوت رو شکست.
اولاش:دنیز. میترسم دوباره همه چی رو از دست بدم. این سه سالی که از تو دور بودم کافی بود. دیگه نمیتونم تحمل کنم که یه بار دیگه کسی رو که دوست دارم از دست بدم. اینبار نوبت کیه؟ زینپ؟ یا دوباره تو؟
دنیز:من تو خونه منتظرتم. تو ساحل دنبالتم. تو آب کنارتم. اینجا. الان کنارتم.
اولاش چشماش رو بست.
اولاش:مدارک.
دنیز:برمیگرده.
اولاش دست دنیز رو گرفت و رو روی قفسه سینه خودش گذاشت.
اولاش:اینجا. یه چیزی توی قلبم شکسته. داره خفهام میکنه. طاقت یه سوگ دیگه رو نداره. نه مثل اون شب که تو رفتی. نه مثل اون شب که فهمیدم تیکهای از وجودم رفته. من سه سال با اون خاطره زندگی کردم. سه سال فکر کردم و حالا دوباره همون حس رو دارم. انگار هرکی بهم نزدیک میشه یه روز میره.
دنیز نگاهش کرد. اشک توی چشماش جمع شد.
اولاش:من نابود شدم. هر روز، هر شب، هر لحظه.. به این فکر کردم که کاش اون شب نمیذاشتم بری. کاش بهت میگفتم دنیا به آخر نرسیده.
دنیز اشک از چشماش چکید. دستش رو گذاشت روی صورت اولاش.
دنیز:منم به اون شب فکر کردم. هر روز. هر شب. هر لحظه ولی هر کسی که دور من بود میخواست تو زمین بخوری. میخواستن تو رو نابود کنن و من نمیتونستم تماشا کنم.
🎬 #Part 64
—دو ماه بعد از مرگ آیلین⏳—
اردم کابوس ایلین رو دیده بود. پاکت سیگارش رو برداشت. به اتاق ایتک رفت تا به بالکن بره. میز ایتک به هم ریخته بود. سیگار رو که روشن کرد تو نور کم فندک نگاهش به یه تیکه کاغذ که لای یه پوشه گیر کرده بود افتاد. یه رسید تعمیرگاه ماشین. تاریخ؟ شب حادثه. اردم رسید رو برداشت. تعویض سپر جلو. رنگآمیزی. تعویض چراغ جلو. چند قدم عقب رفت. رسید رو دوباره نگاه کرد. پرتش کرد و دوید. کشو های میز رو باز کرد. یه پوشه که داخلش یه گوشی بود. گوشی رو روشن کرد. ایتک همیشه از یه تاریخ خاص به عنوان رمز استفاده میکرد. تاریخ تولد خودش. پیام ارسال شده. فیلم. به شماره خود ایتک. اردم چند ثانیه فقط به صفحه خیره موند. گوشی رو محکم گرفت و پرت کرد به دیوار.
اردم:ایتک. ایتک. ایتک.
اردم بلند شد. رسید رو محکم توی مشتش چنگ زد. گوشی رو از زمین برداشت. دوید سمت در خونه ولی ایستاد. به دیوار تکیه داد. شروع کرد به گریه کردن. نشست.
اردم:چرا این کار رو کردی؟ ایلین رو کشتی. اون زن.. دو تا زن بیگناه رو کشتی. جرم خودت رو انداختی گردن یکی دیگه. منو..منو خراب کردی. همه چی رو..
صورتش رو بین دستاش گرفت.
اردم:من بهترین رفیقم رو از دست دادم. احتمالا.. احتمالا میگی اون شب تصادف بود. من نمیخواستم. نمیخواستی؟
گوشی و رسید رو پرت کرد.
اردم:نمیخواستی؟چرا کیفش رو برداشتی؟ چرا سنگ پرت کردی به ماشین ایلین؟ چرا فیلم رو فرستادی برای خودت؟ چرا ایلین رو کشتی؟ نمیخواستی بمیره؟ پس چی میخواستی؟ میخواستی منو خراب کنی؟ میخواستی من تا آخر عمر با این گناه زندگی کنم که به بهترین رفیقم شک کردم؟ فقط اونا رو نکشتی. منو هم کشتی. باید تقاص اینکه برادرت رو کشتی بدی.
—خونه ساحلی، زمان حال—
آوا بغضش ترکید. زینپ هم گریهاش گرفت.
آوا:من تا صبح تو اتاقم موندم. از اتاقم که اومدم بیرون خونه خالی بود. خون روی زمین بود. مامانم نبود. بابام نبود. فقط من بودم.
زینپ سرشو تکون داد.
آوا:مامان بزرگم اومد پیشم. گفت..گفت که مادرم تصادف کرده. زینپ.. من.. من همش فکر میکنم که اگه اون شب بیرون میرفتم..جلوی پدرم رو میگرفتم.. شاید..شاید مادرم الان بود.
زینپ آوا رو بغل کرد. سرش رو بوسید.
زینپ:آوا..آوا..من..من متاسفم. هیچوقت راجبش حرف نزده بودی.
آوا گریه میکرد و سرشو تکون میداد.
آوا:از اون روز.. با مامان بزرگم زندگی میکردم رفتم تو تئاتر های خیابونی.. بعد یه مدت بازیگری رو شروع کردم..یه دوست پیدا کردم و..از پیش مامان بزرگم رفتم. بابام..اون مرد..اون مرد رو دیگه ندیدم. نمیدونم چه بلایی سرش اومد. زینپ؟ باور میکنی حتی برام مهم نیست؟ مهم اینه که من دیگه نمیتونم کسی رو از دست بدم. همیشه دلم میخواد همه رو دور هم جمع کنم. چون میدونم که تنهایی چه حسی داره.
زینپ:آوا..
آوا:اون روز که رفتیم خونه دنیز.. بعد دعواش با ایتک. من یاد اون شب افتادم. یاد مادرم. یاد اینکه چطور نتونستم کاری کنم و اینکه دوباره یه زن دیگه تو همچین حادثهای آسیب دیده..نابودم کرد ولی.. ولی بوراک اونجا بود. اگه بوراک نبود..
زینپ:آوا تو هیچ کاری نمیتونستی بکنی.
آوا:میدونم.
گریهاش شدیدتر شد.
آوا:میدونم ولی هیچوقت دیگه دلم نمیخواد کسی رو تنها بذارم.. زینپ..
دست زینپ رو توی دستش گرفت. دوتایی با گریه بهم نگاه کردن. هم رو بغل کردن و گریه کردن. زینپ دستش رو روی موهای آوا کشید. چند دقیقهای سکوت بینشون بود. بعد زینپ سرش رو بلند کرد.
زینپ:آوا..اون شب که مامانت..
آوا نگاهش به دیوار بود.
آوا:۱۰ سال پیش. من ۱۵ سالم بود.
زینپ عقب رفت. اشک هاش رو پاک کرد.
زینپ:قاتلش رو گرفتن؟
آوا نفس عمیقی کشید. چشماش رو بست.
آوا:نه. یعنی..پیداش کردن ولی قبلش..قبل اینکه بگیرنش..خودکشی کرد. اونم سنی نداشت. یه دختر جوون بود..ولی.. پرونده مختومه شد.
زینپ یهو بلند شد. چند قدم عقب رفت. دستش رو گذاشت روی دهنش. آوا هم بلند شد. با نگرانی نگاهش کرد.
آوا:زینپ؟
زینپ چند ثانیه فقط به آوا نگاه کرد.
زینپ:هیچی. هیچی. هیچی.
آوا:رنگت پریده. چی شد؟
آوا جلوتر رفت.
زینپ:هیچی.
آوا رو توی بغلش کشید و دوباره گریه کرد.
زینپ: آوا من..یکم آماده شم..بعدش من هم میرم دنبال اردم..اگه.. اگه خواستی با هم میریم.
آوا خیلی آروم سر تکون داد. در بسته شد. زینپ لباس اردم رو برداشت.
زینپ:اردم..تو..میدونستی..اون زن..که اون روز تو واگن گریم..برام تعریف کردی..گفتی..ولی..نگفتی..
نگاهش به دری افتاد که آوا ازش خارج شده بود.
🎬 #Part 63
—ده سال قبل چهارشب بعد از شب تصادف⏳—
اردم ماشین رو پارک کرد. ایلین روی مبل نشسته بود. با دیدن اردم از جا پرید و دوید سمتش و بغلش کرد.
ایلین:خیالم راحت شد فکر کردم نمیای.
ایتک رو پشت سر اردم دید. لبخندش محو شد. عقب رفت.
ایلین:چی شده؟
ایتک گوشی رو درآورد.
ایتک:این فیلم رو یکی برامون فرستاده.
ایلین شروع کرد گریه کردن. دوباره عقب رفت.
ایلین:تو میدونی من.. من کمکش کردم نه؟ من آمبولانس خواستم.
ایتک جلوتر رفت.
ایتک:پس چرا فرار کردی؟
ایلین:چون یه نفر سنگ پرت کرد به ماشینم. ترسیدم. یه پسر بود. شاید ۲۰ خوردهای سالش بود. صورتش رو پوشونده بود. قطعا همون کسی بود که به اون زن زد. میخواست بندازتش گردن من.
ایتک صداش رو صاف کرد.
ایتک:چطور میدونی؟
ایلین:چون کیف اون زن رو برداشت.
ایتک:پس کی بود؟ بگو.
ایلین:نمیدونم. به خدا نمیدونم.
اردم:باید بریم پیش پلیس. هر چی میدونی رو بگو.
ایلین:نه. نه نمیتونم.
ایتک:ایلین. تو که میگی هیچی از اون پسره ندیدی. الان این فیلم دست کیه؟ کی فرستاده؟ تو باید یه چیزی به ما بدی وگرنه پلیس اینا رو پیدا کنه تمومه. داداش کوچیک منم تو خطر میوفته چون به تو پناه داده. این چرت و پرتا کافی نیست باید بیشتر بگی.
اردم جلوتر رفت و بینشون ایستاد.
اردم:ایتک بس کن.
ایلین:من نمیتونم.
ایتک:پس چی؟ میخوای فرار کنی؟ میخوای ما رو هم خراب کنی؟
ایتک با عصبانیت بیرون رفت.
ایلین:نه نمیتونم. تورو خدا برو جلوشو بگیر.
اردم بیرون رفت و جلوی ماشین رو گرفت. ایتک ترمز کرد و از ماشین پیاده شد.
ایتک:چی کار میکنی روانی؟ بشینیم تا پلیس خودش بیاد؟
اردم:نه. بذار من با ایلین حرف بزنم.
همون لحظه گوشی اردم زنگ خورد.
اردم:ایلین؟
ایلین:ببخشید.
اردم:چی؟
ایلین:من نمیتونم برای کاری که نکردم برم زندان.
تماس قطع شد.
اردم:ایلین؟
پیامک.
Aylin> دوست دارم رفیق. ببخشید
اردم سمت ویلا دوید ولی وقتی رسیدن دیر شده بود. ایلین روی زمین بود. خون زیر سرش. لباس سفید. چشمای باز. اردم کنارش نشست. دستش رو گرفت.
اردم:ایلین. ایلین. نه. نه. نکن. نکن با من.
ایتک عقب رفت. اردم دست سرد ایلین رو گذاشت روی صورتش و گریه کرد.
— کلانتری —
اردم روبروی افسر پلیس نشسته بود.
افسر:بگید چی شد؟
اردم نگاهش به میز بود.
اردم:ایلین اومد بهم گفت میخواد بره ویلای ما. وقتی استراحت میخواست همیشه درخواست میکرد. دیشب یه فیلم برای داداشم ارسال شد که نشون میداد اون شب با یه زن تصادف کرده. ما خواستیم بریم پیشش و باهاش حرف بزنیم. گفت اون کارو نکرده. بهش گفتیم بیاد بریم پیش پلیس بگه که اون کارو نکرده ولی..نتونستیم جلوش رو بگیریم.
افسر:شما فکر میکنید اون زن رو کشته؟
اردم نگاهش رو بلند کرد.
اردم:نه.
اردم و ایتک از کلانتری بیرون اومدن. اردم سیگاری روشن کرد. ایتک کنارش ایستاد.
ایتک:همونا رو گفتی که بهت گفتم؟
اردم نگاهش به زمین بود.
اردم:آره.
ایتک:خوبه.
—خونه ساحلی، زمان حال—
از ظهر گذشته بود. در اتاق آروم باز شد. آوا وارد شد. رفت و کنارش نشست. دستش رو گذاشت روی شونه زینپ.
آوا:زینپ. بوراک رفته دنبال اردم ولی دنیز و اولاش..نمیدونم ولی بسه گریه نکن.
زینپ:من... من به داداشم گفتم اعتماد کن. من هم گفتم اون فرق داره. من..
آوا:تقصیر تو نیست.
زینپ گریه کرد. آوا بغلش کرد.
آوا:میدونی..شاید هم تقصیر منه. من همیشه دلم میخواد همه رو دور هم جمع کنم چون خانواده خودم هیچوقت نتونستن دور هم باشن.پدرم..اصلا نبود. فقط میاومد با مادرم دعوا میکرد و میرفت.
زینپ سرش رو بلند کرد و به آوا نگاه کرد. آوا به دیوار خیره بود.
آوا:یه شب..هوف..یه شب.. پدرم اومد خونه. من تو اتاقم بودم. صدای داد و بیداد اومد.. بلندتر از همیشه.. بعدش صدای کتک کاری و شکستن همه چیز.. من دویدم بیرون.. مادرم..مامانم..سریع داد زد آوا برو اتاقت نیا بیرون.
اینبار زینپ سریع آوا رو بغل کرد. آوا سرش رو روی شونه زینپ گذاشت.
آوا:من رفتم اتاقم.. در رو بستم.. گوشام رو گرفتم..
آوا دستش رو روی گوشاش گذاشت.
آوا:ولی..ولی صدای مادرم رو میشنیدم. داد میزد.. التماس میکرد.. بعدش یهو همه چی ساکت شد. مادرم از خونه فرار کرد که بره پلیس..پدرم موبایلش رو شکونده بود..
آوا دستش شروع کرد لرزیدن.
زینپ:آوا اگه نمیخوای راجبش حرف بزنی مجبور..
آوا:اون شب مادرم تصادف کرد. مرد.
🎬 #Part 62
صدای ماشین. زن برگشت. نگاه کرد. نور چراغ های جلو. دستش رو جلوی چشماش گرفت. صدای ترمز. ضربه. بدنش روی هوا بلند شد و روی آسفالت افتاد. یه لحظه همهچی سیاه شد. پسر بالای سرش ایستاد. دستش میلرزید. بهش نگاه کرد. خون از زیر سر زن روی آسفالت پخش میشد.
زن:کمک.
پسر عقب رفت.
زن:دخترم..دخترم رو..
پسر به اطراف نگاه کرد. هیچکس نبود. هیچ دوربینی. هیچ شاهدی. خیلی آروم برگشت سمت ماشین. پا روی گاز گذاشت.
زن:دخترم..
بارون شروع به باریدن کرد. ماشین دیگهای سر رسید. ایلین ازش پیاده شد. یه زن. لباسهای پاره، صورت کبود که خون زیر سرش جمع شده بود. زانو زد. زن چشماش نصفه باز بود.
ایلین:خانوم هوشیار بمون. آمبولانس میاد.
گوشی رو درآورد. زن دستش رو گرفت.
زن:دخترم..
ایلین:چی؟
زن:بهش بگید..مامانش دوستش داره..بهش بگید..مامانش..نتونست..برگرده..
چشماش بسته شد. دستش از روی دست ایلین افتاد. صدای پا اومد. یه پسر جوون. صورتش پوشونده شده بود و دستکش دستش بود. داشت سمت کیفی که اون طرفتر افتاده بود میرفت. ایلین بلند شد. کیف اون زن بود. پسر اون رو برداشت. ایلین خواست بره سمتش که پسر سنگی برداشت. چند ثانیه بهم خیره شدن بعد اون سنگ رو پرت کرد به شیشهی ماشین ایلین. صدای شکستن شیشه توی سکوت شب پیچید.
دختر:آشغال! صبر کن!
پسر دوید. ایلین چند قدم عقب رفت. شیشه شکسته ماشینش، دستای خونی، زن مرده. انگار خودش اون کار رو کرده بود. صدای آژیر از دور. به زن نگاه کرد. چند ثانیه تردید کرد. بعد دوید سمت ماشینش. سوار شد.
—خونه دمیر همان شب—
اردم یخ کرد. ایلین سرفه کرد. هق هق میزد.
اردم:باید بری. نمیتونی اینجا بمونی. ساکتو ببند چند روزی برو ویلای پدرم. اینجا نباشی بهتره. گوشیت رو بده.
اردم گوشی ایلین رو برداشت. سیمکارت رو درآورد. دو نیم کرد. انداخت تو سطل زباله.
—چهار شب بعد ساعت ۱۱ شب⏳—
ایتک:اردم. ایلین کجاست؟
اردم اخم کرد.
اردم:چرا میپرسی؟
ایتک چند ثانیه توی صفحه گوشی گشت.
ایتک:اینو ببین.
اردم گوشی رو گرفت. فیلم. یه زن روی زمین. خون زیر سرش. یه دختر کنارش. ایلین. بلند شد. نگاهش به اطراف بود. ترسیده بود. دوید سمت ماشینش و رفت.
ایتک:آیلین کجاست؟
اردم بینیشو بالا کشید و گوشی رو به آیتک پس داد. پاکت سیگارش رو از روی مبل برداشت و یکی روشن کرد.
ایتک:اردم.
اردم:باشه. توی ویلای باباست.
ایتک:اردم تو میدونستی؟
اردم:این فیلم چرته.
ایتک:یعنی چی چرته؟ مغز نداری؟
اردم:من میدونم داشت کمکش میکرد.
ایتک نگاهش کرد. صورتش جدی بود.
ایتک:اردم اون کنار جسده. فردای اون روز خودم دیدم ماشین ایلین رو بردی تعمیرگاه. اگه پلیس یه درصد اینا رو پیدا کنه..
اردم:زنگ بزن به شماره ناشناس ببینیم چی میخواد.
ایتک داد زد.
ایتک:اردم از کجا مطمئنی کار ایلین نیست؟
اردم:من میرم پیشش.
ایتک:منم میام.
اردم چند ثانیه نگاهش کرد. بعد خیلی آروم سر تکون داد. اردم پشت فرمون نشست.
ایتک:تو ایلین رو دوست داری میدونم ولی اگه اون واقعا این کار رو کرده باشه باید آماده این کار باشی.
اردم نگاه کوتاهی به ایتک کرد.
اردم:چی کار؟
ایتک:ازش دفاع نکنی.
اردم:ایتک تو این بیست سال زندگیم کسی رو مثلش ندیدم. این آدم نمیتونه کسی رو بکشه. من از چهار سالگیش میشناسمش. کنارم بود وقتی هیچکس نبود. اگه این فیلم میگه که ایلین قاتله فیلم دروغ میگه و من میخوام بفهمم کیه که این فیلم رو گرفته تا دمار از روزگارش در بیارم.
—دریا، زمان حال—
اولاش از خونه که بیرون زد دستش رو توی موهاش فرو کرد. نفسهای عمیق میکشید. چند قدم توی آب رفت. آب سرد به مچ پاش رسید. سیگار رو از جیبش درآورد و روشن کرد. یک پک عمیق زد. به افق نگاه کرد. دنیز دنبالش دوید. رسید و کنارش ایستاد ولی اولاش حتی نگاهش نکرد.
دنیز:اولاش. فرار نکن. حرف بزن.
اولاش سیگارو پرت کرد داخل آب. سمت دنیز برگشت.
اولاش:فرار نکردم.
دنیز:پس چی؟ تنها باشی؟
اولاش:آره.
دنیز پوزخندی زد. سرشو تکون داد و عقب رفت.
دنیز:خب پس منم میرم تنها باشم.
اولاش برگشت. از آب بیرون اومد. دست دنیز رو کشید. دنیز با اخم به سمتش برگشت.
دنیز:چیه؟
اولاش:دنیز.
دنیز:نه. ساکت شو اولاش. زینپ بهم گفت تو این سه سال وقتی عصبانی بودی فرار کردی. میدونم که وقتی ترسیدی خواستی تنها باشی ولی این بار نمیشه. چون من اینجام.
اولاش چشماش قرمز بود. لبخند تلخی زد. روی شن های ساحل نشست. دنیز هم نشست. اولاش بینیش رو بالا کشید و دستش رو دور شونه دنیز گذاشت.
🎬 #Part 61
اولاش و دنیز توی بغل هم خوابیده بودن. پتو تا روی شونههاشون بود. لباسها کف اتاق پخش شده بودن. یکی زیر تخت. یکی کنار در. یکی روی صندلی. آوا خندید.
آوا:به به.
از خواب پریدن. اولاش سریع پتو رو کشید بالا.
آوا:چه صبح قشنگی. بله آوا خانوم صبح تو هم بخیر. چه اتاق مرتبی. لباسها رو همینطور ول کردین کف اتاق؟ مامانتون بهتون یاد نداده؟
دنیز:آوا.
صورتش رو توی بالش فرو کرد. اولاش هم با چشمهای نیمه باز و موهای به هم ریخته دستش رو روی صورتش کشید.
آوا:چیه؟ تلافی دیشبته دنیز خانوم. من فقط اومدم بگم صبح شده ولی میبینم شما خیلی خوب نخوابیدین پس بهتون ارفاق میکنم. بگیرین بخوابین.
ناگهان بوراک هم اومد.
بوراک:آوا این ماگ مشکیم رو کجا گذاشتی پیدا نمی..اوه.
نگاهی به اتاق کرد. قبل از اینکه حرفی بزنه اولاش به خاطر نگاهش بالش رو برداشت و سمت بوراک پرت کرد. بوراک با یه حرکت سریع بالش رو گرفت و خندید. آوا دستاش رو بلند کرد.
آوا:من واقعا میرم.
بوراک:منم میام.
بعد نگاهی بهشون کرد.
بوراک:آوا داره صبحونه درست میکنه.
در بسته شد. اولاش و دنیز به هم نگاه کردن.
دنیز:تا آخر عمر یادشون نمیره.
اولاش خندید و دستش رو دور کمر دنیز انداخت.
اولاش:صبح بخیر خانوم ارسلان.
دنیز نگاهش کرد.
دنیز:صبح بخیر آقای آرسلان.
اولاش خم شد و بوسه آرومی روی لبش گذاشت. بعد سمت خودش کشیدش. دنیز خندید و عقب کشید.
دنیز:گفتن صبحونه آمادست.
اولاش:گوربابای صبحونه.
—صبحانه—
آوا و بوراک کنار هم نشسته بودن. دنیز و اولاش هم کنار هم. صبحونه میخوردن.
آوا:خب شب خوبی داشتین؟
دنیز:آوا.
بوراک خندید و لقمهای برداشت. آوا هم نگاهی به بوراک کرد و خندید. زینپ وارد شد.
زینپ:بچهها.
همه سمتش برگشتن.
آوا:سلام زینو. بیا صبحونه آمادست.
زینپ صداش رو صاف کرد.
زینپ:اردم رو دیدین؟
همه به هم نگاه کردن.
دنیز:فکر کنم هنوز خوابه.
زینپ سرش رو تکون داد.
زینپ:تو اتاقش نیست.
اولاش لیوانش رو پایین گذاشت.
اولاش:کجاست؟
زینپ:موبایلش..موبایلش هم خاموشه.
اولاش بدون هیچ حرفی بلند شد. سمت اتاق اردم دوید. بقیه هم دنبالش رفتن. در اتاق رو باز کرد. تخت نامرتب. پتو کج. یه بالش افتاده روی زمین. کمد نیمهباز. یه سری لباس روی صندلی. اولاش دوباره دوید طبقه پایین. ساک خودش رو باز کرد. مدرکی نبود. با مشت به دیوار کوبید. بقیه هم پایین اومدن.
اولاش:چقدر گفتم به این اعتماد نکنیم.
دنیز تقریبا گریهاش گرفته بود.
اولاش:گفتم بهش اعتماد نکنیم. گفتم. ولی شما همه گفتین آره اردم خوبه اردم فرق داره..
زینپ هم گریهاش گرفته بود.
زینپ:اولاش.
اولاش برگشت سمتش.
اولاش:حتی تو جوجه رنگی. تو گفتی اون فرق داره.
بوراک جلوتر اومد.
بوراک:اولاش شاید رفته..
اولاش:با مدارک؟ شب؟
هیچکس جوابی نداشت. سکوت سنگینی توی خونه افتاد. اولاش هی عرض خونه رو طی میکرد و برمیگشت. نگاهش به زینپ افتاد. نفس عمیقی کشید.
اولاش:خواهر من.. تو رفتی سوار ماشینش شدی.. اگه.. اگه..
آوا:شاید..
اولاش:آوا، دختر، شاید چی؟ شاید برگرده؟ شاید اشتباه کرده؟ دنیز تو بگو. خودت گفتی پدرت رو میشناسی. اون و آیتک هیچوقت رها نمیکنن و ما به برادر ایتک اعتماد کردیم.
اولاش از کنار زینپ رد شد و سمت در رفت. دنیز دنبالش رفت. زینپ بالا برگشت. وارد اتاق اردم شد. روی تخت نشست. صورتش رو توی دستاش گرفت. گریه کرد.
—⏳۱۰ سال پیش خونه خانوادگی دمیر—
صدای در خونه پیچید. اردم از روی مبل پرید. مامان و باباش سفر کاری رفته بودن. آیتک هم با دوستاش بیرون بود. ساعت ۲:۲۳ شب بود. در رو باز کرد. ایلین. موهاش خیس بود. لباسش خیس بود. خون روی دستاش بود. روی یقهاش. ایلین لرزید.
اردم:آیلین؟ چی شده؟ آیلین؟ چی شد؟
آیلین رو عقب کشید. نگاهش کرد. چشماش قرمز بود. دستاشو گرفت. خون.
اردم:خون..این خون چیه؟ داشتی از اینجا میرفتی چیزیت شد؟
ایلین:نه..مال من نیست.
اردم جا خورد. آیلین رو داخل کشوند و درو بست.
اردم:مال کیه؟
ایلین:یه زن.
اردم:چی؟
ایلین:مرد.
—نیم ساعت قبل—
نیمهشب زمستونی بود. یه زن با لباس پاره نفسنفسزنان توی خیابون میدوید. اشک روی صورتش خشک شده بود. هر چند قدم یه بار به پشت سرش نگاه میکرد انگار کسی دنبالشه. باید خودش رو به پلیس میرسوند. دخترش منتظرش بود.
🎬 #Part 60
دقیقا همون لحظه در اتاق باز شد. بوراک وارد شد.
بوراک:آوا؟ چیشده؟
آوا از جا پرید. دستش رو روی قلبش گذاشت و برگشت.
آوا:هیچی. فکر کردم از بالکن صدا میآد.
بوراک سمت آوا رفت. دستش رو روی کمرش گذاشت و به بالکن نگاه کرد.
بوراک:کسی نیست.
آوا به پلاستیک دست بوراک نگاه کرد.
آوا:این چیه؟
بوراک:امشب فیلم ببینیم.
آوا خندید و روی تخت نشست.
آوا:بیا نشون بده چی آوردی.
بوراک نشست و لپ تاپ رو باز کرد.
آوا:وای بوراک این همون فیلمس که گفتم عاشقشم؟
سریع بوراک رو بغل کرد. بوراک خندید و بغلش کرد. سرش رو بوسید. آوا به بوراک تکیه داد. سرش رو روی شونه بوراک گذاشت. بوراک دستش رو دور کمرش انداخت.
آوا:امروز خیلی خوب بود.
بوراک:با وجود تو.
آوا لبخند زد و به صفحه نگاه کرد. لحظهای سرش رو بلند کرد و به بوراک خیره شد.
آوا:بوراک.
بوراک:جونم؟
آوا:ممنون.
بوراک:برای چی؟
آوا:برای امروز. برای این خونه. برای اینکه هستی.
بوراک دستش رو محکمتر کرد.
بوراک:ممنون از خودت.
—طبقه پایین—
اولاش و دنیز که برگشتن خونه تاریک و همه چراغا خاموش بود. اولاش آروم زیرانداز رو کنار در گذاشت. دنیز در رو یواش بست. قفل خورد. هر دو به هم نگاه کردن و شروع کردن خندیدن. دستشون جلوی دهنشون گذاشتن.
دنیز:هیس.
اولاش:خودت هیس.
دنیز:کفشم صدا میده. وایسا.
خم شد که کفشش رو در بیاره ولی اولاش یهو بلندش کرد. دنیز چشماش گرد شد. دنیز سریع یه دستش رو دور گردن اولاش انداخت تا نیفته. نزدیک بود جیغ بزنه که با دست دیگهاش جلوی دهنش رو گرفت. اولاش حین اینکه داشت میخندید از پله ها بالا رفت.
دنیز:دیوونهای؟
اولاش:مگه نگفتی کفشات صدا میده؟
داخل اتاق رفتن. اولاش آروم با پا در رو بست. دنیز رو زمین گذاشت. دنیز یهو اولاش رو سمت خودش کشید و دوباره بوسید. اولاش جوابش رو داد. دستش روی کمر دنیز نشست. دنیز پشتش به دیوار خورد. اولاش خندید.
اولاش:اتاقای بغلی پره.
دنیز:خب؟
اولاش لبش رو نزدیک گوش دنیز برد.
اولاش:مثل قبلا سروصدا نکن.
دنیز دهنش از تعجب باز شد. اخمی نمایشی کرد. اولاش رو آروم هل داد. اولاش عقب رفت.
دنیز:آقای محترم..
دوباره هلش داد. اولاش میخندید و داوطلبانه عقب میرفت.
دنیز:اولاش آرسلان..
بار سوم. این بار اولاش روی تخت نشست.
دنیز:تو خیلی بیادبی.
اولاش دست دنیز رو گرفت. جلو کشیدش تا دنیز روی پاش بشینه. دست دنیز رو تا بالا بوسید و بعد اون رو دور گردنش انداخت.
اولاش:هر چی شما بگین خانوم ارسلان.
دنیز چند ثانیه نگاهش کرد.
دنیز:خانوم ارسلان؟
اولاش شونه بالا انداخت. بعد پاهای دنیز رو که روش نشسته بود گرفت.
دنیز:اولاش.
اولاش:جونم؟
دنیز:دوست دارم.
—صبح—
در اتاق باز شد. آوا با یه لیوان قهوه وارد شد.
آوا:سلام بچهها. بیدار شین. صبح شده.
🎬 #Part 59
نفسنفس میزد.
اولاش:ببخشید. ببخشید..من..
دنیز خندید. فقط دستش رو گذاشت پشت گردن اولاش و سمت خودش کشید. این بار دنیز بوسید. اولاش بوسه رو عمیقتر کرد. دنیز عقب رفت و روی زیرانداز دراز کشید. انگشتاش رو لای موهای اولاش فرو کرد و اون رو پایین کشید. اولاش بین بوسه خندید و دنبالش رفت. دستهاش دو طرف سر دنیز جا خوش کرد. بوسه ادامه داشت. نفسها تندتر شده بود. دنیز دستش رو روی سینه اولاش گذاشت و کمی هلش داد. اولاش بوسه رو قطع کرد. نفسش بریده بود.
اولاش:چیه؟
دنیز:هیچی..نفس..
اولاش خندید و بوسهای کنار چشم دنیز زد. لب. بعد روگونهاش. لب. روی پیشونی. لب. بالای ابرو. لب. بینی. دوباره لب. دنیز خندید.
دنیز:اولاش.
اولاش خندید و پیشونیش رو روی پیشونی دنیز گذاشت.
اولاش:باشه.
هر دو سعی میکردن نفسشون رو بگیرن.
اولاش:دلم..برات..تنگ..شده..بود.
دنیز فقط خندید.
اولاش:فکر نمیکردم دوباره..
دنیز:منم.
اولاش چند ثانیه نگاهش کرد. بعد خیلی آروم کنار دنیز روی زیرانداز دراز کشید. دست دنیز رو گرفت. صدای امواج. بعد از چند دقیقه صدای خشخشی از پشت درختها اومد. اولاش بلند شد. دنیز هم بلند شد. اولاش نگاهش رو به جنگل دوخت. دستش رو دور کمر دنیز گذاشت و دنیز رو پشتش برد.
دنیز:چی شد؟
اولاش:فکر کنم یه لحظه صدا شنیدم.
دنیز:کسی نیست.
اولاش چند ثانیه به تاریکی خیره موند بعد آروم به سمت دنیز برگشت.
اولاش:بیا بریم داخل. هوا داره سرد میشه.
اولاش زیرانداز رو برداشت. دست دنیز رو ول نکرد.
—آشپزخونه—
زینپ با لیوان آب به کابینت تکیه داده بود. صدای پا از پشت سر شنید. لیوان از دستش لیز خورد. نزدیک بود بیفته زمین که اردم لیوان رو گرفت و دستش داد. دستش روی دست زینپ بود. چند ثانیه به هم نگاه کردن. زینپ نفسش رو حبس کرد. اردم دستش رو عقب برد.
اردم:ببخشید. ترسوندمت؟
زینپ:چی کار میکنی اینجا؟
اردم:اومدم آب بخورم.
زینپ:منم.
اردم:واضحه.
زینپ یه لحظه لبخند زد بعد چشم غرهای رفت.
اردم:زینپ. پیامی که امروز تو جنگل نشونم دادی..
زینپ:خب؟
اردم دستش رو برد توی جیبش و گوشی رو درآورد. به سمت زینپ گرفت.
-خوش میگذره؟
زینپ اخم کرد.
زینپ:برای تو هم فرستاده؟
اردم:با یه شماره دیگه.
زینپ گوشی رو از دستش گرفت و به صفحه خیره شد.
زینپ:فکر میکنی برای بقیه هم فرستاده؟
اردم:فکر نکنم.
دوباره صدای پا. بوراک وارد آشپزخونه شد. با دیدن اون دو تا خندید.
بوراک:ببخشید. ببخشید.
زینپ و اردم هر دو نگاهش کردن. بوراک رفت سمت کابینت و یه پلاستیک بیرون آورد.
بوراک:چیزی شده؟
زینپ:نه. هیچی.
بوراک نگاهی به گوشی اردم انداخت که دست زینپ بود.
بوراک:اوکی. شب بخیر بچهها.
جفتشون شب بخیر گفتن. زینپ برگشت سمت اردم.
زینپ:باید به بقیه بگیم؟
اردم:نه کسی رو الکی نترسونیم.
زینپ هوفی کشید و گوشی اردم رو پس داد. اردم لیوان آب رو برداشت و جرعهای خورد.
اردم:شب بخیر ارسلان.
زینپ نگاهش کرد.
زینپ:شب بخیر دمیر.
اردم رفت. زینپ چند ثانیه به زمین خیره موند. بعد رفت سمت اتاقش.
—اتاق آوا و بوراک—
آوا توی اتاق جلوی آینه نشسته بود و موهاش رو شونه میزد. خونه ساکت بود. صدای موج ها از یه سمت و جیرجیرک ها از دور میاومد. صدایی اومد. راه رفتن؟ آوا شونه رو روی میز گذاشت و برگشت. چند ثانیه به در بالکن نگاه کرد. پردهها تکون خورد.
آوا:بوراک؟
🎬 #Part 58
اردم اول لیوانش رو برداشت و نوشید بعد زینپ لیوانش رو برداشت و نوشید. اولاش نگاهی به اردم انداخت. دستش رو مشت کرد.
دنیز:کی تا به حال تو این جمع به خاطر یکی دیگه یه جا گیر کرده؟ مثلا تو آب؟
همه نگاهش کردن. بوراک تعجب کرد. زینپ خندید. اولاش و اردم گیج بودن. آوا صورتش رو تو دستاش گرفت.
آوا:خدایا دنیز.
بوراک خندید. متوجه شد. لیوانش رو برداشت. آوا هم نوشید. اردم هم نوشید. نگاهی به زینپ کرد.
اردم:نمیخوری؟
زینپ سرفهای کرد.
زینپ:چرا من باید بخورم؟
اردم:چون تو آسانسور گیر کردیم.
اولاش نگاهی به دنیز کرد. دنیز خندید.
اولاش:کدوم آسانسور؟
زینپ:اون توی آب نبود.
اردم:دنیز گفت مثلا.
زینپ نگاه تندی بهش کرد و لیوان رو سر کشید.
زینپ:کی میخواد بریم پیش آب؟
دخترا بلند شدن و سمت آب رفتن. پسرها موندن کنار آتیش. اولاش سیگاری روشن کرد و یه پک زد.
اردم:یه دونه به منم میدی؟
اولاش نگاهش کرد بعد پاکت رو سمتش گرفت. اردم روشن کرد. یه پک زد. بوراک لیوانش رو برداشت و نوشید.
اولاش:ممنون ازتون.
بوراک و اردم نگاهش کردن. بوراک نگاهش روی آوا بود. اولاش روی دنیز. اردم هم.. اولاش خیلی آروم سیگار رو خاموش کرد. سمت اردم برگشت.
اولاش:من هنوز بهت اعتماد ندارم.
بوراک:داداش بیخیال.
اردم:میدونم.
اولاش:ولی..
اردم نگاهش کرد که دخترا برگشتن. اولاش دستش رو دور کمر دنیز انداخت و سرش رو روی شونهاش گذاشت.
اولاش:خسته شدی؟
دنیز:نه.
زینپ:خب ولی من خسته شدم.میرم داخل.
آوا:منم میام.
بوراک بلند شد و لیوانها رو جمع کرد.
بوراک:ما هم. بیا اردم. کمک کن.
اردم بلند شد و بطری و لیوانهای باقیمونده رو برداشت.
زینپ:شما نمیاین؟
اولاش:نه. ما یه کم دیگه میمونیم.
بچهها رفتن. دنیز برگشت و به چشمای اولاش خیره شد.
دنیز:اولاش.
اولاش:جونم؟
دنیز:یادته گفتی که میخوای با من از نو شروع کنی؟
اولاش لبخند زد.
دنیز:حالا چی؟
اولاش:حالا چی؟
دنیز:خیلی چیزا عوض شده.
اولاش نگاهش کرد بعد دستش رو برداشت و یه تار مو از صورت دنیز کنار زد.
اولاش:هنوز مونده جوندلم.
دنیز:ولی میدونیم آخر خطشونه.
اولاش دست دنیز رو گرفت. نگاهش به چشمهای زن موردعلاقهاش بود که توی نور مهتاب میدرخشید. صورتشو برانداز کرد. بعد چند ثانیه روشو برگردوند و چشماش رو بست.یه نفس عمیق کشید. دنیز صورت اولاش روبین دستاش گرفت.
دنیز:چیه؟ چرا نگاهم نمیکنی؟
اولاش چشماش رو باز کرد. سرش رو بلند کرد. دنیز دستش رو پایین آورد. صداشو صاف کرد. شونه بالا انداخت.
دنیز:چیه؟
اولاش دست دنیز رو بوسید. بالا اومد. روی ساعدش. بوسه های کوچیک. آروم. نفسش روی پوستش پیچید.
دنیز:اولاش؟
اولاش بدون هیچ حرفی خم شد و لبش رو روی لب دنیز گذاشت. محکم. بی مقدمه. بوسهای که پر از سه سال دلتنگی بود. دنیز چند ثانیه منجمد شد بعد دستش رو پشت گردن اولاش گذاشت و جوابش رو داد. اولاش یکدفعه عقب کشید.
