335
订阅者
+224 小时
+197 天
+8130 天
帖子存档
حین بوسه دست دیگش رو پشت گردن خودش برد و پیرهن رو بالا کشید. از دنیز جدا شد. پیرهن رو از سرش درآورد. کنار انداخت. دنیز با نگاه سنگین و نفسهای تند به بدن اولاش نگاه کرد. لبهاش رو به دندون گرفت. آروم انگشتهاش از استخوون ترقوه پایین رفت، عضلات سینه، خط میانی شکم. اولاش با هر حرکت نفسهاش سنگینتر میشد. اولاش: دختر.. نگام کن. دنیز در حالی که انگشتاش میلرزید نگاهش رو بالا برد. اولاش: تموم وجودم.. متعلق به توعه. دنیز ابرویی بالا انداخت و نفسش رو بیرون داد. انگشتاش لای موهای اولاش رفت و گره خورد. میخواست واضحتر ببینتش. اولاش آروم خندید.دنیز: هیچوقت.. فکر نمیکردم.. اینقدر.. اینقدر بهت نزدیک بشم. اولاش دستش رو روی گونه دنیز گذاشت. شستش آروم روی لب پایین دنیز کشید. به لباس دنیز نگاه کرد. دنیز نگاهش رو دنبال کرد. همزمان چشم تو چشم شدن. اولاش سمت گوشش خم شد. اولاش: نزدیکترم میشیم. آروم دنیز رو خوابوند. نگاهی به دست پانسمان شدهاش کرد و با احتیاط خم شد. بوسهای گوشه لبش زد. فکش. گردنش. پایینتر. ترقوهاش. جایی که تیشرت شروع میشد. دستش رو زیر لبه تیشرت برد. دنیز نفس نفس زدنش آروم شد. نفسش رو حبس کرد. اولاش زیرچشمی به دنیز خیره شد. آروم پارچه رو بالا زد. اولاش: هوم؟ بوسهای روی شکمش زد. دنیز نفسش رو بیرون داد. با بوسه بعدی ملحفه رو چنگ زد. خودش رو کمی بالا کشید. اولاش دو طرف کمرش رو گرفت و نگهش داشت. اولاش: کجا.. دنیز نالید. اولاش به بوسهها ادامه داد. یه دستش رو از کنار کمر دنیز بالا برد و روی سینهاش نشوند. آروم انگشتهاش رو جمع کرد. ناخنهای دنیز بیاختیار داخل پوست ساعدش فرو رفت و صداش بلندتر شد. اولاش: این صدا.. دنیز: اولاش فقط.. ادامه بده..—صبح روز بعد موهای خیس اولاش زیر باد گرم به هم میریخت. سشوار رو خاموش کرد. یه دستش رو دور کمر دنیز که جلوی آینه نشسته بود نشوند. چونهاش رو روی شونه دنیز گذاشت. اولاش: خوشگل من؟ دنیز لبخند زد. دنیز: مشغول پوشوندن شاهکار هنریتم. اولاش اخم نمایشی کرد. اولاش: بیانصافی نکن. زحمت کشیدم. خیلی آروم کنار گردنش رو بوسید. دنیز فوری برگشت. دنیز: اولاش! تازه کاورش کردم. اولاش شونه بالا انداخت. لبهاش رو روی لبهای دنیز گذاشت. دنیز ابرو بالا انداخت. چشمهاش رو بست و دستش رو روی صورت اولاش گذاشت. اولاش آروم عقب رفت. دنیز: این چی بود؟ اولاش: دلم تنگ شد. کنار گوشش رفت. اولاش: درد که نداری؟ دنیز نگاهش رو به اولاش دوخت. لبخند نرمی روی لباش نشست. دنیز: نه. صدای در بلند شد. آوا: دنیز بیا پانسمانتو عوض کنیم. دنیز سمت آینه برگشت. اولاش: چیکار میکنی؟ دنیز: میبینه. اولاش خنده کوتاهی کرد. اولاش: نیازی نداره ببینه. مطمئنم شنیده. دنیز: اولاش! اولاش دست سالمش رو گرفت. اولاش: بیا. وقت پانسمانت دیر میشه. دنیز: انگار برعکس دیشب خیلی نگران وقتی. اولاش: هستم. بجنب خانوم آرکان. — دنیز کنار آوا نشست و اولاش هم پایین مبل نشسته بود. آوا پانسمان قبلی رو باز کرد. دنیز صورتش جمع شد. اولاش فوری خم شد. اولاش: درد گرفت؟ دنیز: نه. اولاش: مطمئنی؟ آوا پنبه و محلول رو دستش داد. آوا: آروم. اولاش با دقت دست دنیز رو گرفت. نگاهش روی زخم موند. اخمش عمیق شد. دنیز: اون قیافه رو نگیر. اولاش نگاهش رو از زخم برنداشت. اولاش: ازش خوشم نمیاد. پنبه رو روی پوستش کشید. دنیز نفسش رو حبس کرد. اولاش سر بلند کرد. اولاش: درد گرفت؟ دنیز: نه. اولاش حرکت دستش رو آرومتر کرد. آوا پنبه تمیز دیگهای از جعبه برداشت و سمتش گرفت. اولاش: مرسی. آوا: خواهش میکنم. اولاش: چس.. آوا چسب رو توی دستش گذاشت. آوا: اینم چسب. دنیز نگاهش بینشون چرخید. اولاش و آوا همزمان بهش نگاه کردن. دنیز: پیشرفت کردین. آوا آهی کشید و گوشه گاز استریل رو گرفت تا کار برای اولاش راحتتر بشه. اولاش با دقت پانسمان رو بست. آوا: خیلی سفت نبند. اولاش: میدونم. آوا: گفتم که مطمئن شم میدونی. اولاش سر تکون داد. آخرین چسب رو چسبوند. چند لحظه دست دنیز رو بین دستهاش نگه داشت. آوا: خوبه. اولاش نفس آرومی بیرون داد. اولاش: من میرم صبحونه حاضر کنم. سمت آشپزخونه راه افتاد. اولاش: ما میریم خبرگزاری. نگاهش سمت آوا رفت. اولاش: دفتر یا دادگستری؟ آوا: دادگستری. اولاش از سالن بیرون رفت. دنیز: آوا. آوا: جان؟ دنیز: نگو که واقعا شنیدی. آوا لبخندی زد. دستش رو بالا آورد و موهای دنیز رو کنار زد. دنیز فورا دستش رو روی گردنش گذاشت. دنیز: خیلی خب.. فهمیدم. آوا خندید. — ساختمون شلوغ بود. آوا وارد راهروی اصلی شد. از کنار یکی از شیشههای بزرگ راهرو رد شد. نگاهش اتفاقی به انعکاس پشت سرش افتاد. مردی چند متر عقبتر ایستاده بود. کت تیره. دستها داخل جیب. صورتش کامل مشخص نبود اما موهای جوگندمی داشت. اخم کرد و برگشت. ناپدید شده بود. نفسش رو بیرون داد و سرش رو تکون داد. یه قدم عقب رفت و به چیزی برخورد کرد.
پارت اختیاری
اولاش چند ثانیه نگاهش کرد. اولاش: دفاع قابل قبولی بود. دنیز لبخندی زد. دوباره به دستش نگاه کرد. دنیز: فکر میکنی درست بشه؟ اولاش: معلومه که میشه. آروم نوک انگشتهاش رو بوسید. اولاش: چون همین الان حسش کردی. دنیز: دکتر اولاش کوروغلو؟ اولاش: بله. دنیز: مدرکتو از کجا گرفتی؟ اولاش: دانشگاه مطالعات دنیز آرکان. دنیز ابرو بالا انداخت. دنیز: همچین دانشگاهی نداریم. اولاش: من بنیانگذارشم. دنیز خندید و با دست سالمش تیشرت اولاش رو کشید. دنیز: بیا بخواب. اولاش پلک زد. اولاش: تب داری؟ دنیز: دیوونه. اولاش دور تخت رفت و سمت دیگه دراز کشید. نگاهشون بهم گره خورد. قلب دنیز تندتر زد. نگاهش از چشمهای اولاش پایین رفت و برگشت. اولاش لبخندی زد. دنیز نگاهش رو دزدید و بهش پشت کرد. اولاش خیلی آروم پتو رو روی شونه دنیز مرتب کرد. دنیز چشمهاش رو بست. چراغ کنار تخت خاموش شد. چند دقیقه گذشت تا دنیز برگرده. اولاش نگاهش رو به سقف چرخوند. دنیز جلوتر رفت و سرش رو روی سینه اولاش گذاشت. اولاش نفسش رو حبس کرد. دنیز: هنوز بیداری. اولاش: آره. دنیز: خسته شدی. اولاش نگاهش کرد. اولاش: نه. دنیز: کل روز کنارم بودی. اولاش: نمیتونستم نباشم. با موهای دنیز بازی کرد. انگشتهای دنیز بیهدف روی اولاش خطهای نامرئی میکشیدن. دنیز: منم نمیتونم. هردو لبخند زدن. دنیز: اولاش؟ اولاش: جونم؟ دنیز: فردا که نمیشه. اولاش: چی؟ دنیز: پسفردا بریم مامانم رو ببینیم؟ حرکت دست اولاش متوقف شد. دنیز سرش رو بلند کرد. اولاش نگاهش کرد. اولاش: خیلی خب. دنیز: واقعا؟ اولاش لبخند کمرنگی زد. اولاش: مگه میذارم تنها بری؟ دنیز: مرسی. اولاش سر تکون داد. اولاش: البته اگه دردت کمتر شده. دنیز سر تکون داد. دنیز: وقتی حواسم پرته آره. اولاش: پس حواستو پرت نگه دارم. دنیز خواست چیزی بگه که حرفش نصفه موند. چشمهاش رو بست. اولاش: دنیز منظورم.. دنیز: یه لحظه.. اولاش ساکت شد. دنیز نفس عمیقی کشید. چشمهاش رو باز کرد. انگشتهاش آروم روی خط فک اولاش نشست. اولاش نفسش رو حبس کرد. دنیز با لبخندی که تهش بغض بود جلو رفت. اولاش خشکش زده بود. لبهاش آروم روی لبهای اولاش نشست. کوتاه. نرم. آروم عقب رفت اما متوجه نشد که چیزی داخل چشمهای اولاش سوخت. قبل از اینکه کامل عقب بره دست اولاش پشت گردن دنیز رفت و محکم لبهاش رو روی لبهای دنیز گذاشت. این بار کوتاه نبود. پر از سالهایی بود که منتظر بود. دنیز از شدتش جا خورد اما دستش رو روی سینه اولاش گذاشت. اولاش با یه حرکت دنیز رو به پشت روی تخت خوابوند. دستش رو کنار سرش روی تخت گذاشت و روی دنیز خم شد. بوسه عمیقتر شد. دنیز نفسهاش به شماره افتاد. دستش لای موهای اولاش رفت و کشید. اولاش با احساس دست دنیز داخل موهاش بوسه رو عمیقتر کرد. دستش روی کمر دنیز لغزید و محکم دنیز رو به سمت خودش فشار داد. دنیز: اولاش.. اولاش: هوم. دنیز: نمیتونم..نفس.. اولاش بالاخره لبهاش رو از لبهای دنیز جدا کرد. پیشونیش رو روی پیشونی دنیز گذاشت. صداش لرزید. اولاش: من سالها بدون تو نفس نکشیدم. دنیز دستش رو روی سینه اولاش کشید و دقیق نگاهش کرد. ضربان قلبش مثل خودش تند و نامنظم بود. ناگهان محکم هلش داد. اولاش که غافلگیر شده بود به پشت روی تخت افتاد. دنیز روی اولاش نشست. زانوهاش دو طرف اولاش روی تشک قرار گرفت. دستهاش رو روی سینه اولاش گذاشت و از بالا بهش نگاه کرد. نور کم مهتاب روی صورتش تابید. اولاش دهنش باز موند. دستاش رو روی صورتش کشید. نگاهش از صورت دنیز پایین رفت. دستهایی که روی سینهاش بود و دنیزی که روش نشسته بود.. دوباره به صورتش خیره شد. موهای دنیز جلو ریخته بودن و اطراف صورتشو گرفته بودن. اولاش آب دهنش رو قورت داد. چشمهاش رو بست. صداش گرفت. دستی لای موهاش کشید. اولاش: دنیز.. الان زخمیای.. دنیز: میدونم. اولاش: و ما هنوز باید حرف.. دنیز خم شد و لبهاش رو روی گردن اولاش گذاشت. نفس اولاش گیر کرد. تموم عضلات بدنش سفت شد. دستهاش روی کمر دنیز رفت. اولاش: دنیز.. نمیخوام بهت آسیب بزنم ولی.. دنیز دوباره گردنش رو بوسید. دنیز: آسیب نمیزنی.. بهت اعتماد دارم. اولاش لحظهای نگاهش کرد. سرش رو تکون داد و دستهاش رو دور کمر دنیز محکم کرد. خودش رو بلند کرد و نشست. دنیز از حرکت ناگهانی اولاش تعادلش رو از دست داد اما دستهاش رو روی شونه های اولاش برد تا خودش رو نگه داره. اولاش دنیز رو سمت خودش کشید و لبهاش رو روی گردنش گذاشت. مکیدن آرومی که دنیز با احساسش سرش رو عقب داد و نالهای از تهگلوش خارج شد. دستش از پشت زیر پیرهن اولاش رفت. پارچه رو بالا کشید. اولاش با احساس دست دنیز روی پوستش لبخندی زد و بوسهها رو ادامه داد. دنیز چشماش رو بست. دنیز: نمیدونی.. الان.. چقدر به اون یکی دستم نیاز دارم. اولاش عقب رفت. دنیز چشم باز کرد. اولاش: نگران نباش خوشگلم. لبهاش رو دوباره روی لبهای دنیز کوبید.
طبق آخرین تجربیات، ۹۷ درصد پسرا با "میو میو" کردن تونستن مخ دخترا رو بزنن و جواب مثبت ازشون بگیرن.
واقعا که لال شدم تا اطلاع ثانوی صحبتی ندارم امیدوارم تی ار تی به خاک سیاه بشینه خدافط
