ch
Feedback
آنـدراسـته

آنـدراسـته

前往频道在 Telegram

‌ ‌ ‌𝛿ecret : @A1S1P3bot

显示更多
未指定国家未指定类别
481
订阅者
+124 小时
+237
-3530
帖子存档
سلامم خوشگلا اگر خواستین رمانم رو بخونین🩵

یکم کامنت بذارین که انرژی پیدا کنم بر نوشتنش🙏🏻

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
photo content

Repost from N/a
هنر به راستی مارا بیشتر انسانی می‌کند و ونسان از هرکه میشناخت انسان‌تر بود، به همین سبب او را دیوانه خواندند.

sticker.webp0.00 KB

او قلبم را میان انگشتانش گرفت؛ نه با خشونت، نه با خشم، بلکه با همان آرامشی که آدم‌ها گلبرگ‌های مرده را از شاخه جدا می‌کنند. آن‌قدر آهسته فشرد که نفهمیدم دقیقاً کدام لحظه صدای شکستن آمد. فقط وقتی به خود آمدم، دیدم تکه‌هایش در تاریک‌ترین گوشه‌های ذهنم پراکنده‌اند و اشک‌هایم بی‌صدا از صورتم فرو می‌چکند؛ گویی بدنم زودتر از خودم فهمیده بود که چیزی در من مرده است. و از میان تمام دردها، تنها یک فکر چون خنجری زنگ‌زده در سرم می‌چرخد: او واقعاً مرا این‌گونه می‌دید؟ تمام آن چیزی که از من به یاد داشت همین بود؟ تمام سال‌هایی که کنار هم گذشت، تمام حرف‌ها، تمام تلاش‌ها، تمام شب‌هایی که با نگرانی بیدار ماندم، تمام بارهایی که به دوش کشیدم، تمام زخم‌هایی که پنهان کردم تا مبادا زخم دیگری عمیق‌تر شود... آخرِ همه‌ی آن‌ها فقط همین تصویر باقی مانده بود؟ شاید حق با او باشد. شاید من تمام این مدت در آینه‌ای دروغین زندگی کرده‌ام. شاید تصویری که از خودم می‌شناختم چیزی جز توهمی مهربان نبوده است. شاید آن‌قدر مشتاق خوب بودن بودم که هرگز نفهمیدم واقعاً چه هستم. شاید خودخواهی‌هایم را با نام عشق صدا می‌زدم. شاید ترس‌هایم را با نام دلسوزی. شاید نیازم به دوست داشته شدن را با نام فداکاری. او می‌گوید هیچ کاری برایش انجام نداده‌ام. و این جمله در ذهنم نمی‌میرد. هیچ کاری... هیچ کاری... هیچ کاری... هر بار که آن را به یاد می‌آورم، انگار دستی از درون سینه‌ام بیرون می‌آید و باقی‌مانده‌ی قلبم را چنگ می‌زند. آن همه خاطره چه بود؟ آن همه تلاش چه شد؟ آن همه شب که از نگرانی خوابم نبرد؟ آن همه باری که بی‌صدا برداشتم؟ آیا همه‌شان فقط نمایش‌هایی بودند که برای فریب دادن خودم اجرا می‌کردم؟ آیا تمام این سال‌ها تنها تماشاگر دروغی بوده‌ام که خودم ساخته بودم؟ حالا هرچه بیشتر به گذشته نگاه می‌کنم، کمتر چیزی برای دفاع از خودم پیدا می‌کنم. خاطره‌ها یکی‌یکی رنگ می‌بازند؛ مثل عکس‌هایی که سال‌ها زیر آفتاب مانده باشند. چیزهایی که زمانی نشانه‌ی محبت می‌دیدم، حالا شبیه اشتباه‌هایی کوچک و بی‌ارزش‌اند. دیگر حتی به حافظه‌ی خودم اعتماد ندارم. دیگر نمی‌دانم کدام بخش از گذشته حقیقت است و کدام بخش فقط روایتی‌ست که برای زنده ماندن ساخته بودم. شاید مشکل همیشه من بوده‌ام. شاید هر جا که رفته‌ام، خیال کرده‌ام عشق برده‌ام، اما تنها ردی از خستگی و رنج بر جا گذاشته‌ام. شاید آن‌قدر که فکر می‌کردم مهربان نبوده‌ام. شاید آن‌قدر که گمان می‌کردم دوست نداشته‌ام. شاید آن آدم خوبی که سال‌ها سعی می‌کردم باشم، هیچ‌وقت وجود نداشته است. و این دردناک‌ترین بخش ماجراست؛ نه این‌که کسی مرا بد بداند، بلکه این‌که کم‌کم خودم هم دارم حرفش را باور می‌کنم. #چرندیات_نیمه‌شب

﹙نام: رسته‌ی خون ژانر: جنایی، معمایی نویسنده: عسل مهدوی‌فر پارت: دو﹚ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌﹒﹒﹒⪩⪨﹒﹒﹒ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌⪩ #The_Blood_Clan ‌ ‌ ‌‌⪩ #novel

خلاصه‌ی داستان: یتیم‌خانه‌ی آندراسته، مکانی‌ست پنهان، در دل جنگلی تاریک، جایی که قانون، نه برای نظم، بلکه برای اطاعت کورکوران
خلاصه‌ی داستان:
یتیم‌خانه‌ی آندراسته، مکانی‌ست پنهان، در دل جنگلی تاریک، جایی که قانون، نه برای نظم، بلکه برای اطاعت کورکورانه نوشته شده. سرپیچی، نه مجازاتی معمول، بلکه دردی‌ست وصف‌ناپذیر که هیچ‌کس جرأت بازگو کردنش را ندارد. مایا به دنبال پاسخ سوالات می‌گردد؛ اما هر پاسخ، تنها سؤال‌های بیشتری به همراه دارد... و شاید در نهایت، پرسش اصلی این نباشد که چگونه فرار کند، بلکه این باشد که واقعاً چه کسی در این بازی پنهان، فرمان می‌راند؟
 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌﹒﹒﹒⪩⪨﹒﹒﹒ ‌ ‌ ‌‌‌⪩ #The_Blood_Clan ‌ ‌ ‌‌⪩ #novel ‌‌

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

این کار ژوژمانم رو دوست داشتم با این‌حال که ربطی به موضوع چنل نداره دوست داشتم نشونتون بدم

-پوشاک پیش از انقلاب فرانسه- (1).pdf1.88 MB

sticker.webp0.00 KB