486
订阅者
+124 小时
+237 天
-3530 天
帖子存档
526
قطرات باران از فراز آسمان بر زمین سرد و خالیِ این سرزمینِ خسته، مینشینند.
ابرهای گریان، نجوای غمانگیزشان را سر میدهند و من، غرق در این سمفونیِ طبیعت، با عشقی بیاندازه به صدایشان گوش میدهم، میخندم و مینویسم.
چه بیرحم که با اندوهِ آسمان شاد میشوم و زیباییِ او را در اشکهایش میبینم؛ گویی هر قطره، جواهری است که سحرِ آفرینش را در خود نهفته دارد. اما این بیرحمی، آغشته به عشقی عمیق است؛ عشقی به این آسمانِ دلانگیز که نگاهم را خیره میکند و واژهها در برابرش رنگ میبازند.
افکارم در گسترهی نامش پرواز میکنند و چشمانم در دریایِ زیباییاش غرق میشوند.
و این چرخه ادامه مییابد؛ باران میبارد، آسمان میگرید و عشق من عمیقتر میشود. در این همنشینیِ اشک و لبخند، در این تضادِ بیرحمی و مهر، من آسمان را زندگی میکنم و آسمان، در من. زیباییِ اندوهش، گواهی است بر عمقِ احساساتش و عشقِ من، پاسخی است به این جلوهی بیهمتا. تا زمانی که ابر باشد و باران، تا زمانی که آسمان فریاد زند و زمین بشنود، عشق من نیز با هر قطرهی باران، با هر تپشِ قلبِ آسمان، تازه خواهد شد و در وصفِ این معشوقِ بیکران، خواهم نوشت.
#چرندیات_نیمهشب
526
ما از سکوت زاده شدیم، از خلأیی بینام، از تاریکی که حتی نفس نمیکشید؛ اما به محض آنکه نخستین صدا را بر زبان آوردیم، سکوت ما را رها نکرد، بلکه ما را از خودمان جدا ساخت و به دنیایی سرشار از پرسش انداخت که هیچ پاسخی ندارد.
از همان دم، صدا شد سپر ما، فریاد شد پناهمان، چرا که سکوت، آینهای بود که صورتِ بیرحمِ خویش را به ما نشان میداد.
جهان پیش از ما کامل بود. بینیاز از نام، بینیاز از معنا، بینیاز از ما.
آب جاری بود، باد میوزید، ستارگان میدرخشیدند، و هیچکدام نپرسیدند چرا. اما ما آمدیم، انسانِ پرسشگر، با ذهنی سرشار از اضطراب و زبانی که نمیدانست حقیقت را چگونه بیان کند. خواستیم بفهمیم، و در همان فهمیدن، گم شدیم.
معنا را اختراع کردیم تا از بیمعنایی نگریزیم، اساطیر را ساختیم تا پرسشهای بیپاسخ را سرکوب کنیم، زمان را آفریدیم تا وانمود کنیم چیزی در حرکت است، در حالی که شاید هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد، و همه چیز فقط میبود. و ما، در تلاش برای توضیح دادنِ بودن، خود را اسیر پیچیدگیها و سایهها کردیم.
با آگاهتر شدن از فهمیدن دورتر شدیم، زیرا آگاهی، چراغیست که تنها مرزهای تاریکی را آشکار میکند.
هر پاسخ، بذرِ پرسشی تازه میکارد، و هر یقین، شک و تردید را در دل میپرورد.
در دل هر دانستن، ترسی نهفته است از آنچه هیچگاه دانسته نخواهد شد.
انسان، مسافریست در بینهایتِ جهان، خانهاش را در ذهن میسازد اما هیچگاه در آن آرام نمییابد.
در جستجوی چیزیست که فقط در فقدانش معنا دارد: معنا.
و شاید همین باشد رازِ بودن که در جهانی بیهدف، داشتنِ هدف، خود عصیانی است بر پوچی مطلق.
اما حتی این عصیان هم ما را آرام نمیکند.
شاید باید روزی خاموش شویم، واژهها را کنار بگذاریم، و اجازه دهیم هستی ما را تجربه کند، بیآنکه ما در آن دخیل باشیم. در سکوتِ مطلق، شاید بفهمیم که بودن، نه راز است و نه پاسخ، فقط نسیمیست که از میانِ شاخهها میگذرد، بیآنکه بداند چرا، و همین، تمامِ زیباییاش است.
#چرندیات_نیمهشب
526
سلام، عسل هستم✨
ناشناس: @A1S1P3botداستانها:
رستهی خون (به زودی) جمعه شبها ساعت نهنکاتِ نویسندگی:
اپیزود اول: --- اپیزود دوم: ---هشتگها:
#The_Blood_Clan #spoil #تمرین #چرندیات_نیمهشبچنلم توی سروش:
https://splus.ir/VVAsalVV
