ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈

𝐓𝖾𝖾𝗑𝗂𝐎

𝐓𝖾𝖾𝗑𝗂𝐎

前往频道在 Telegram

"یه وَقتی ستونای قَلبَم رو چِشای سیاهِت بَنا شده بود." صندوقِ دریافتیِ نظراتِ‌شما: @teexiobot

显示更多
未指定国家未指定类别
220
订阅者
无数据24 小时
-47 天
+130 天
帖子存档
من دوباره فتنه راه انداختم.

همچنان..

همچنان به این خیره‌ام..

لبخند

بزنم برات؟

یادِ "تو از یادم نمی‌روی" ِ خسرو افتادم.

شیش به بعد میام حرف میزنیم

اوان اومد فاک بریم چصناله

بعد دیروز فهمیدم که عه این همون چیزیه که اون اون موقع گفت

موقع نوشتنش اینجوری بودم که خب چی بنویسم بنویسم من بهت استرس میدم؟ با اینکه جمله اشنایی بود ولی همینجوری زارت نوشتمش

دیشب یه چیزی که خیلی حالمو گرفت این بود که اون قسمت "من بهت استرس میدم؟" تقریبا دو سال پیش اتفاق افتاده بود و من اصلا یادم نبود

یعنی تقریبا هر پارت از دستم در میره🤣🤣

سعی میکنم زندگی خودمو قاطی داستان نکنم ولی بازم خیلی جاها از دستم در میره

هیچوقت چیزی عمیقاً فراموش نمیشه شاید دیگه بوی عطرش رندوم روی سرم نپیچه شاید تو خیابون دنبالش نگردم و شاید هرشب واسش اشک نریزم ولی بازم یهو وسط شستن ظرفا بغض میکنم چون شام غذای مورد علاقه اونه

مثلِ سوختن تک تک پروانه هایی که یه روزی زنده بودن میمونه. پروانه ها نفس نمیکشن و تموم شدن، ولی آتیش اونقدر بی رحمانه و وحشتناک اونارو میسوزونه که باورت نمیشه مُردن و زنده نیستن

https://t.me/teexioxo/7067 د ق ی ق ا همینطوره. از طرفی همش فکر میکنم نویسنده خودش اینارو تجربه کرده؟ اگه نکرده چطور ممکنه انقدر با جزییات احساسات رو لحظه به لحظه منتقل کنه که منی که عشقی تجربه نکردم نفسم حبس میشه، سر انگشتام نیز میکشه و غمو دریافت میکنم؟