𝐓𝖾𝖾𝗑𝗂𝐎
前往频道在 Telegram
"یه وَقتی ستونای قَلبَم رو چِشای سیاهِت بَنا شده بود." صندوقِ دریافتیِ نظراتِشما: @teexiobot
显示更多未指定国家未指定类别
220
订阅者
无数据24 小时
-47 天
+130 天
帖子存档
220
موقع نوشتنش اینجوری بودم که خب چی بنویسم بنویسم من بهت استرس میدم؟ با اینکه جمله اشنایی بود ولی همینجوری زارت نوشتمش
220
دیشب یه چیزی که خیلی حالمو گرفت این بود که اون قسمت "من بهت استرس میدم؟" تقریبا دو سال پیش اتفاق افتاده بود و من اصلا یادم نبود
220
هیچوقت چیزی عمیقاً فراموش نمیشه
شاید دیگه بوی عطرش رندوم روی سرم نپیچه شاید تو خیابون دنبالش نگردم و شاید هرشب واسش اشک نریزم ولی بازم یهو وسط شستن ظرفا بغض میکنم چون شام غذای مورد علاقه اونه
220
مثلِ سوختن تک تک پروانه هایی که یه روزی زنده بودن میمونه. پروانه ها نفس نمیکشن و تموم شدن، ولی آتیش اونقدر بی رحمانه و وحشتناک اونارو میسوزونه که باورت نمیشه مُردن و زنده نیستن
220
https://t.me/teexioxo/7067
د ق ی ق ا همینطوره.
از طرفی همش فکر میکنم نویسنده خودش اینارو تجربه کرده؟ اگه نکرده چطور ممکنه انقدر با جزییات احساسات رو لحظه به لحظه منتقل کنه که منی که عشقی تجربه نکردم نفسم حبس میشه، سر انگشتام نیز میکشه و غمو دریافت میکنم؟
