𝐓𝖾𝖾𝗑𝗂𝐎🆕
前往频道在 Telegram
"یه وَقتی ستونای قَلبَم رو چِشای سیاهِت بَنا شده بود." صندوقِ دریافتیِ نظراتِشما: @teexiobot
显示更多未指定国家未指定类别
243
订阅者
+1424 小时
+217 天
+2130 天
帖子存档
244
موقع نوشتنش اینجوری بودم که خب چی بنویسم بنویسم من بهت استرس میدم؟ با اینکه جمله اشنایی بود ولی همینجوری زارت نوشتمش
244
دیشب یه چیزی که خیلی حالمو گرفت این بود که اون قسمت "من بهت استرس میدم؟" تقریبا دو سال پیش اتفاق افتاده بود و من اصلا یادم نبود
244
هیچوقت چیزی عمیقاً فراموش نمیشه
شاید دیگه بوی عطرش رندوم روی سرم نپیچه شاید تو خیابون دنبالش نگردم و شاید هرشب واسش اشک نریزم ولی بازم یهو وسط شستن ظرفا بغض میکنم چون شام غذای مورد علاقه اونه
244
مثلِ سوختن تک تک پروانه هایی که یه روزی زنده بودن میمونه. پروانه ها نفس نمیکشن و تموم شدن، ولی آتیش اونقدر بی رحمانه و وحشتناک اونارو میسوزونه که باورت نمیشه مُردن و زنده نیستن
244
https://t.me/teexioxo/7067
د ق ی ق ا همینطوره.
از طرفی همش فکر میکنم نویسنده خودش اینارو تجربه کرده؟ اگه نکرده چطور ممکنه انقدر با جزییات احساسات رو لحظه به لحظه منتقل کنه که منی که عشقی تجربه نکردم نفسم حبس میشه، سر انگشتام نیز میکشه و غمو دریافت میکنم؟
