481
订阅者
无数据24 小时
-167 天
-1730 天
帖子存档
Repost from N/a
+1
𝒫𝘦𝘳𝘵𝘩 : 𝘞𝘢𝘯𝘯𝘢 𝘬𝘯𝘰𝘸 𝘴𝘰𝘮𝘦𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨?
𝘚𝘢𝘯𝘵𝘢: 𝒲𝘩𝘢𝘵?
𝒫𝘦𝘳𝘵𝘩 : 𝘓𝘰ꪜ𝘪𝘯𝘨 𝘺𝘰𝘶 𝘸𝘢𝘴 𝘵𝘩𝘦 𝘴𝘦𝘤𝘰𝘯𝘥 𝘣𝘦𝘴𝘵 𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨 𝘐 𝘦𝘷𝘦𝘳 𝘥𝘪𝘥!
𝘚𝘢𝘯𝘵𝘢 : 𝗪𝘩𝘢𝘵 𝘸𝘢𝘴 𝘵𝘩𝘦 𝘧𝘪𝘳𝘴𝘵?
𝒫𝘦𝘳𝘵𝘩 : 𝘍𝘪𝘯𝘥𝘪𝘯𝘨 𝘺𝘰𝘶 :)!
Repost from vixies ‘club
the 愛 comes : 🥼‘ in 70°
slay time with — ﹟hwang
Repost from 𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖇𝖔𝖗𝖓
جونگکوک که حجم عظیمی از عرق سرد رو؛ روی پیشونی و بدنش حس میکرد، با قطع شدن موقت ویبره و ضربههای بات پلاگ به نقطهی حساسش؛ بالاخره نفس سنگین حبس شدهاش رو به آرومی بیرون داد و کمی گرهی تنگ کرواتش رو دور گردنش شل کرد: _به هر حال اگه بازم اتفاق افتاده، خطرناکه و باید جدیش بگیری جئون، بنظرم بعد از جلسه؛ به دکتر شرکت مراجعه کن، خیلی آشفته و رنگت پریده به نظر میای و نگرانتم! _حتما اینکارو میکنم قربان! جونگکوک بلافاصله جواب رئیس رو همراه با خم کردن دوبارهی خودش به نشونهی تعظیم و احترام داد؛ اما طولی نکشید که با روشن شدن دوبارهی بات پلاگ؛ همزمان توی دلش لعنتی به خودش و تهیونگ فرستاد و بخاطر وضعیت عذابآورش، به حال خودش تاسف خورد! تهیونگ هیچوقت درمورد حرفهایی که میزد شوخی نمیکرد و جونگکوک باید همیشه جدیش میگرفت!: _خیل خب برای امروز کافیه، همگی خسته نباشید آقایون! مرد میانسال آمریکایی؛ با صدای بلند، خطاب به هیئت ده نفرهی جلسه اعلام کرد و بعد از چند بار ضربه زدن آروم روی شونهی جونگکوک و لبخند مصنوعی کوک، به اتفاق هیئت مدیره از اتاقِ جلسه خارج شد و حالا این جونگکوک بود که خم شده دستهاش رو روی زانوهای سست شدهاش گذاشت و با ایستادن شخصی جلوش که از کفشهای ورنی تمیز و براقش؛ قابل تشخیص بود اون کسی نیست جز تهیونگ؛ بزاق دهنش رو به سختی قورت داد و به سختی و ما بین نفسهای صدادارش؛ دستش رو به ساق پای تهیونگ رسوند: _لعنت بهت ته، تو از قصد اینکارو کردی و گند زدی به کنفرانسم! جونگکوک مشت محکمی به تختهی دیتای پشت سرش زد و با لکنت؛ ادامه داد: _ت-تمومش کن، دیگه نمیتونم تحمل کنم! _بهت هشدار دادم که پسر خوبی باشی لاو، اما تو منو نادیده گرفتی و ناراحتم کردی! تهیونگ همراه با نیشخندی ریموت رو بین انگشتهای کشیدهاش، ماهرانه چرخوند؛ اما این جونگکوک بود که با کلافگی؛ دندون قروچهای کرد و معترض نالید: _اون سوند کوفتی که گذاشتی، نمیذاره کام بشم خواهش میکنم، بس کن! _چطوره اول جلوم زانو بزنی تا درموردش فکر کنم؟ تهیونگ بلافاصله؛ همزمان با بالا انداختن تای ابروش، دستور داد و این جونگکوک بود که عاجز و درمونده؛ بازهم نالید: _انقدر چرند نگو ته، اگه کسی بیاد داخل؟! تازه دوربین مداربستهی اتاقِ کنفرانسم هست! _ما دقیقا توی نقطهی کور دوربینیم بیب و در اتاقم میشه قفل کرد؟ تهیونگ باز هم بلافاصله؛ همراه با نیشخند شلی جواب داد و بعد از نگاه کردن به شلوار برآمدهی پسر که نشون میداد مثل خودش در وضعیت سختی به سر میبره؛ نیشخند شلش دندونماتر شد و طولی نکشید، همونطور که به سمت در میرفت؛ با وارد شدن ناگهانی نامجون که اونم جزوی از اعضای هیئت مدیره بود، سر جاش خشکش زد و سوالی بهش خیره شد و نام؛ بلافاصله با دیدن جو عجیب بین اون دو نفر که هر دوشون به محض ورودش؛ به طرز واضحی در کسری از ثانیه به ساید ظاهری جدی و خونسرد خودشون برگشته بودن، تک سرفهای کرد و همراه با تکون دادن سرش که نشون میداد این جو عجیب؛ کاملا براش تکراری و طبیعیه، لب زد: _شما دوتا هنوز اینجایید؟! .. رئیس گفت باید برای جلسهی امروز عکس بگیریم، پس زیاد طولش ندید! نامجون اینبار با طعنهی دو پهلویی گفت و بعد از اینکه بیتفاوت چشمهاش رو توی کاسه چرخوند؛ همراه با کشیدن آه بیصدایی؛ در اتاق رو بست: _عالی شد! جونگکوک با زدن ضربهای به پیشونیش گفت و تهیونگ با عجله و قاطع جواب داد: _باید بریم! _کجا؟! جونگکوک بلافاصله؛ همراه با تک خندهی هیستریکی پرسید و نگاه متعجب و سوالیش رو به تهیونگ داد: _پس تکلیف این کوفتی چی میشه؟! در حالی که موهای نمدارش رو با کلافگی بالا فرستاد، با اشاره کردن به پایین تنهاش اعتراض کرد: _خاموشش میکنم؟ تهیونگ یک تای ابروش رو بالا انداخت و دست راستش رو که ریموت داخلش بود؛ بالا اورد: _شوخیت گرفته؟! اون اسباب بازیِ لعنتیت هنوز تومه و تو باید همین الان بیاریش بیرون کیم ته، نه فقط اون بات پلاگ فاکی رو؛ سوندی که داره دیکمو نابود میکنه و- _نمیشه! تهیونگ در حالی که حالا با ریموت توی دستش درگیر بود، بیمقدمه و دلهرهآور؛ لب زد و گرههای ابروش رفته رفته تنگ شد و حالا این جونگکوک بود که با تردید و نگرانی پرسید: _چی؟ .. چی نمیشه؟! _خاموش نمیشه!
" پارت 3 "
Repost from 𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖇𝖔𝖗𝖓
_ممنونم از توضیحات کاملتون، مستر کیم! مرد میانسال با صدای بلندی اعلام کرد و تهیونگ بعد از تعظیم کوتاهی؛ با تموم شدن کنفرانسِ بی نقص و موفقیت آمیزش، مودبانه و با ابهت؛ سمت صندلیش رفت و حالا این جونگکوک بود که بعد از صدا زدن اسم و فامیلش؛ از صندلیِ رو به روی تهیونگ برخاست و با صاف کردن پایین کتش که باعث شد دوباره گیرههای نیپلش کشیده بشه و درد سطحی توی اون ناحیه احساس کنه، اخم کمرنگی روی پیشونیش نقش بست و بعد از چشم غرهای به تهیونگ که حالا آسوده خاطر و رضایتمند، سر جای خودش نشسته بود و با بالا انداختن ابروهاش؛ به رفتن کوک بالای سکویِ اتاق اشاره میکرد، بزاق دهنش رو بیصدا قورت داد و با قدمهای آروم که سعی میکرد اون بات پلاگ خاموش؛ کمترین تماس رو با نقطهی حساسش داشته باشه، بالای سکو ایستاد و قاطع و جدی؛ مشغول سخنرانی شد و طولی نکشید که با دیدن پوزخندهای روی اعصاب تهیونگ که انگار بهش گوشزد میکرد توی چه وضعیتی قرار داره و کاملا حواسش به تک تک رفتار دوست پسرش هست، برای با هزارم؛ چشم غرهی نامحسوسی به تهیونگ رفت و نادیدهاش گرفت و این نادیده گرفتن آشکار؛ دور از چشم تهیونگ نموند!: _این نواقص توی قطعات ماشین؛ بهتره زودتر اصلاح بشن، چون باعث احتمال روغن ریزی- با روشن شدن ناگهانیِ بات پلاگ؛ بقیهی حرفهاش توی دهنش نصفه موند! اما توی موقعیتی نبود که حتی بتونه ذرهای به وضعیت خودش و حتی عاملش؛ واکنشی نشون بده و لعنت بفرسته! پس تنها تک سرفهی ساختگی؛ برای صاف کردن گلوش کرد: _عذر میخوام متاسفانه امروز یکم صدام گرفته و همونطور که داشتم میگفتم؛ این نواقص بهتره اصلاح بشن چون- باید زیاد شدن ویبرهی بات پلاگ؛ نفسش توی سینهاش حبس شد و دوباره نتونست جملهاش رو کامل کنه و حالا این اعضای هیئت مدیرهی شرکت بودن که توی گوش هم با تعجب پچ پچ میکردن و تمام حرکات جونگکوک رو ریز به ریز زیر نظر داشتن؛ اما از بین اونها مرد میانسال آمریکایی که سمت رئیس شرکت رو داشت؛ با نگرانی پرسید: _حالتون خوبه؛ مستر جئون؟ جونگکوک که نمیتونست بیشتر از این ظاهرش رو حفظ کنه و انتظار همین سوال رو میکشید؛ فرصت رو غنیمت شمرد و با چهرهی جمع شده و رنگ پریدهاش؛ جواب داد: _متاسفم جناب رئیس، اما واقعا نمیدونم چم شده! .. لب پایینش رو برای کنترل کردن نالهاش؛ زیر دندونهاش فشرد و به سختی ادامه داد: _ از اینکه نمیتونم کنفرانس رو ادامه بدم عذر میخوام، لطفا پوزش منو بپذیرید قربان! جونگکوک به زحمت تعظیم کرد و با فشرده شدن نیپلهای سخت شده و متورمش زیر گیرهها؛ پلکهاش رو بست و روی هم فشار داد و نالهی بیصدایی کرد، دلش میخواست همون لحظه بدترین ناسزاها رو به تهیونگ نسبت بده؛ اما چارهای نداشت جز سکوت! پس بعد از بالا اوردن سرش و صاف کردن قامت خودش به سختی؛ نگاهش به نگاه شرورانه و بیتفاوت تهیونگ گره خورد که در خونسردی کامل؛ از کارش راضی بنظر میرسید و سعی داشت لبخند تخس و سایکو مانندش رو زیر نقاب جدیش مخفی کنه!: _مشکلی نیست؛ فقط اینکه .. لازمه زنگ بزنیم اورژانس؟ مرد میانسال با لهجهی غلیظ آمریکاییش پرسید و این جونگکوک بود که هراسون و دستپاچه؛ توجهش به رئیس جلب شد و جواب داد: _اوه نه قربان! لازم نیست .. احتمالا یه اسپاسم خفیف معدهاس، بعضی وقتها سراغم میاد و یکم اذیت میکنه، جای نگرانی نیست!
" پارت 2 "
