ch
Feedback
مـدفـنِ سـرخ

مـدفـنِ سـرخ

前往频道在 Telegram

جایـی کـه طوفـان‌هـا دفــن شـده‌انـد، امـا هـرگـز فـرامـوش نشـده‌انـد . . Уважаемый @durov , у нас нет сексуального содержания и тд Мы полностью соблюдали правила телеграма Есть те кто не хочет чтобы мы прогрессировали и ревниво.

显示更多
伊朗123 281未指定类别
516
订阅者
+124 小时
+147 天
+6630 天
帖子存档
sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a

Repost from N/a
‌ㅤㅤ🌟𝖽𝗋𝖺𝗀𝗈𝗇 𝃛𝗌 #thv 𝟢𝟧 💀﹫𝖼𝖾и𝗂𝗓𝖺 ㅤ

sticker.webp0.00 KB

🌟Dr  ꧇
︙  pearl of waves  ꧇  #Hyunjin ㅤㅤㅤ𝁘   ocean whisper  ⊹  #Straykids

🌟Ma  ꧇
︙  pearl of waves  ꧇  #Felix ㅤㅤㅤ𝁘   ocean whisper  ⊹  #Straykids

🌟Dr  ꧇
︙  pearl of waves  ꧇  #In ㅤㅤㅤ𝁘   ocean whisper  ⊹  #Straykids

sticker.webp0.00 KB

دلنوشته های کوچکی برای او . دلم می‌خواهد در هر زمان برایت بنویسم اما نوشتن از تو،گفتن از تو‌ دیگر دردهایم را تسکین نمی‌دهد تو‌ که دیگر نیستی من برای چه بنویسم..؟
تلاش برای تو و یادآوری تو مانند این می‌ماند که گلدان بدون گلم را هر روز آب بدهم تا گلی از آن بروید، خودم هم می‌دانم تو را یاد آوردن حکم فرو کردن تیری درون قلبم را دارد،ا ما انگار قلب من حاضر است خودش را بکشد تا تو از یادش نروی..
با آمدنت گمان می‌کردم بهار زندگی ام سر رسیده است اما منِ نادان دیگر نمی‌دانستم با آمدنت زندگی ام زمستانی بسیار سرد می‌شود،‌گاه با خود میگویم‌کاش مانند روزهای اول گرم میماندی اما دیگر گرمایی از‌ وجودت حس نکرده ام ..
همه چیزت برایم زیبا و دلنشین بود، یادت است؟ سرم را در پیچ و تاب موهایت فرو می‌بردم و بوی سحرآمیز موهایت را در نفس خود حبس می‌کردم، محو چشمانت می‌شدم زیرا مرا غرق خود می‌کردند؛ آن دو چشمان تیله‌ایِ زیبا تمام زندگی ام بودند، مژه هایت مانند سایبانی بلند روی چشمانت نشسته بود.. میتوانم تا آخرین لحظات نفس کشیدن خود از گرمای دستانت و آغوشت بگویم اما حالا تمام تن من از نبودنت یخ زده است.. برایت تا مرز دیوانگی عاشقی می‌کردم اما حالا دیوانه‌ای بی‌جان در کنار گوشه ای افتاده‌ام، اکنون مشخص شده است که من بیشتر تو را دوست دارم.. از اول هم میدانستم آن بحث‌ها بی‌فایده بودند چون تو هیچوقت مرا دوست نداشته‌ای. بعد از رفتنت روزهایم عادی می‌گذرد جانا اما لعنت بر شب‌ها که مرا تا مرز جنون و مرگ می‌برند، هیچوقت مرا ندیده‌ای که چگونه برایت درد می‌کشم من هم ترجیح دادم بروم و دیگر تلاش برای دوست داشتن اجباری نکنم..
اکنون من در سکوت و سیاهیِ زندگی ام مانند دیوانه‌ای شکست خورده و نا امید مانده‌ام، نمی‌دانم شاید یک روز از جایم بلند شوم یا شاید می‌ایستم و طناب دار را دور گردن خود می‌آویزم و خودم را تا ابد می‌خوابانم.. -یادداشت های یک دیوانه .

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
🍄‍🟫ㅤׂ 🤩𝗋𝖾𝗍𝗍𝗒 𝖾𝗇𝗈𝗎𝗀𝗁 𝗍𝗈 𝖼𝗋𝖺𝗏𝖾, 𝖼𝗈𝗅𝖽 𝖾𝗇𝗈𝗎𝗀𝗁 𝗍𝗈 𝗅𝖾𝖺𝗏𝖾
+4
🍄‍🟫ㅤׂ           🤩𝗋𝖾𝗍𝗍𝗒 𝖾𝗇𝗈𝗎𝗀𝗁 𝗍𝗈 𝖼𝗋𝖺𝗏𝖾, 𝖼𝗈𝗅𝖽 𝖾𝗇𝗈𝗎𝗀𝗁 𝗍𝗈 𝗅𝖾𝖺𝗏𝖾

Repost from N/a
‍ ‍ ╮𐧾                        𝘺𝘶𝘯𝘫𝘪𝘯🤩    𝖠𝗆𝖻𝖾𝗋, 𝖼𝖺𝗎𝗀𝗁𝗍 𝖻𝖾𝗍𝗐𝖾𝖾𝗇 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍 𝖺𝗇𝖽 𝖾𝗍𝖾𝗋𝗇𝗂𝗍𝗒                       ׅ           ────────🤍──────── ׅ                           ʲᵒᶦⁿ ᶠᵒʳ ᵐᵒʳᵉ

Repost from ㅤКалон
𝖠 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍 𝗈𝖿 𝖻𝗅𝗈𝗈𝖽;
گمان می‌کردم کوریِ ابدی تلخ‌ترین اتفاق ممکن است؛ این نفس کشیدنِ اجباری‌ست. خود را به تنهایی، در میان برزخی از تصاویر می‌دیدم. تلاش می‌کردم زیبا شوند، اما تاریکی‌ای را به خود راه می‌دادند که از وحشت‌زدگی‌اش، به دنبال نور می‌گشتم. ولی هر آن، فراموشیِ ندیده‌شدن، به مثال دیواری سر به فلک کشیده، جلویم قد علم می‌کرد. از ترس آن تصاویر خیالی در تاریکیِ پشت چشم‌هایم، گداییِ بینایی‌ای را کردم که کابوس‌های خاموشی‌ام در کنارش آغوشی امن بودند. در کاسه‌ی گدایی‌ام، بینایی‌ای را دریافتم که زهرتر از هر... بود. بینایی، روحم را جلا بخشید؛ اما حیف، کوتاه. حال با چشمانم دنبال آن نور می‌گشتم، زیرا که به من قولِ پیدا شدن داده بود. اما کسی حرف از دق کردنِ ستاره‌ی قطبی نزده بود. ستاره‌ی قطبی، در خاموشیِ دیده‌اش، می‌شنید و دل خوش می‌کرد به قصه‌های شیرینِ قمر. امان از آن روز که صاحب آسمان، دیده‌ی آن طفل را برگرداند. جهان عجیب، زیبا و حیرت‌آور بود و طفل باوری برایش نداشت. روزها می‌گذشت، اما خبری از زمزمه‌هایی که در تاریکیِ دفن‌شده‌ی گذشته می‌شنید، نبود. زمزمه بود، اما نه برای ستاره‌ی بینا؛ برای دیگری بود و گمانِ تاریکی، ستاره را به خود نسبت می‌داد. ستاره‌ی فرسوده، با کوری، دل به زمزمه‌هایی سپرده بود که هرگز برای او سروده نشده بود؛ به آغوشی تکیه داده بود که تنها دیواری فرسوده و نم‌دار بود؛ به صدایی دلبسته بود که پژواکی بیش نبود. وجودِ ستاره به خاموشیِ ابدی رفت، اما از خونریزیِ قفسه‌سینه‌ی شکافته‌اش، به دستِ بیناییِ قاتل، کورسویی از نور برخاست؛ نوری جاودان.