ch
Feedback
Before the Betrayal

Before the Betrayal

前往频道在 Telegram

Memories of me and Mahsa before the betrayal.

显示更多
未指定国家未指定类别
1 265
订阅者
-2924 小时
-1647 天
+1 02230 天
帖子存档
6) Komakam Kon (Live) - Ebi (320).mp314.99 MB

کمکم کن کمکم کن، نذار اینجا بمونم تا بپوسم کمکم کن کمکم کن، نذار اینجا لب مرگ و ببوسم کمکم کن کمکم کن، عشق نفرینی بی پروائی میخواد کمکم کن کمکم کن، نذار این گمشده از پا در بیاد کمکم کن کمکم کن، خرمن رخوت من شعله میخواد کمکم کن کمکم کن، من و تو باید به فردا برسیم
دستم را بگیر، پیش از آنکه در مردابِ سکون برای همیشه فرو بروم. مرا از این توقفِ بی‌پایان بیرون بکش؛ از این جایی که زمان در آن می‌پوسد و رؤیاها پیش از آنکه متولد شوند، به خاک سپرده می‌شوند. نگذار سرنوشتِ من، پوسیدن در حصارِ عادت باشد و زندگی‌ام به تماشای خاموشِ پایان خویش خلاصه شود. مرا از آستانه‌ای که مرگ هر روز لبخندش را به من نزدیک‌تر می‌کند دور کن. هنوز در ژرفای وجودم شراره‌ای هست که آرزوی زیستن دارد؛ هنوز ایمان دارم که می‌توان از دلِ تاریکی، راهی به سوی روشنایی گشود، اگر دستی باشد که انسان را به برخاستن فرا بخواند. عشق، با امنیت و آسودگی زاده نمی‌شود. عشق، جسارتِ عبور از مرزهای ترس است؛ شورشی مقدس علیه سکون و تسلیم. برای رسیدن به آن، باید نفرینِ آسایش را شکست و بی‌پروا خود را به آتشِ دگرگونی سپرد. مبادا بگذاری این مسافرِ گم‌کرده‌ی راه، در میانه‌ی مسیر از پا بیفتد و پیش از رسیدن، ایمانش را به مقصد از دست بدهد. سال‌هاست که رخوت، همچون انبوهی از کاهِ خشک، سراسر وجودم را در بر گرفته است. این خرمن، دیگر باران نمی‌خواهد؛ آتش می‌خواهد. شعله‌ای که کهنگی را بسوزاند، ترس را خاکستر کند و از دلِ ویرانی، انسانی تازه متولد شود. من دیگر در جست‌وجوی نجاتی موقت نیستم؛ آرزوی من، رسیدن به فردایی است که در آن امید، تنها یک واژه نباشد، بلکه شیوه‌ی زیستن باشد. این راه را نمی‌توان به تنهایی پیمود. اگر قرار است افقی تازه گشوده شود، باید شانه به شانه‌ی یکدیگر از این شب عبور کنیم. من و تو، محکوم به ماندن در تاریکی نیستیم. سرنوشتِ ما، اگر اراده کنیم، رسیدن به سپیده‌ای است که هنوز در دوردست‌ها چشم‌انتظارِ قدم‌های ماست.

05/19 دیشب گفت که حالش چندان خوب نیست و مشکل جسمی‌ای که مدتی است درگیرش بوده دوباره اذیتش می‌کند. داروهایش را خورده بود، اما می‌گفت تا اثرشان شروع شود کمی زمان لازم است. همچنین گفت که نگاه کردن زیاد به صفحه گوشی حالش را بدتر می‌کند، برای همین تصمیم گرفتیم زودتر شب‌بخیر بگوییم و استراحت کند. صبح که بیدار شدم، اولین چیزی که دیدم پیامی بود که برایم گذاشته بود. نوشته بود حالش بهتر شده و همین خبر ساده باعث شد خیالم راحت‌تر شود. بعد هم گفت که از صبح روز شلوغی در پیش دارد؛ مدرسه، باشگاه و کلاس زبان. می‌دانستم روز سختی خواهد داشت. به او گفتم با این گرما بهتر است پیاده نرود، اما مثل همیشه راه خودش را رفت و بخشی از مسیر را پیاده برگشت. خوشبختانه بعد از رسیدن به خانه دوش گرفت و گفت حالش بهتر شده است. بعد هم خبر داد که عصر با من تماس می‌گیرد و همین موضوع از همان صبح حالم را خوب کرد. من هم دوش گرفتم، ناهار خوردم و برای ثبت‌نام و شروع تمرینات باشگاه آماده شدم. درست قبل از اینکه از خانه بیرون بروم، تماس گرفت. این بار بیشتر از دفعات قبل با هم صحبت کردیم و شنیدن صدایش، مثل همیشه، آرامم کرد. او از کلاس زبان با من حرف می‌زد و من در مسیر باشگاه بودم. گوشه‌ای نشستم و چند دقیقه‌ای فقط به صحبت‌هایش گوش دادم. گاهی همین لحظه‌های ساده، ارزشمندترین بخش روز می‌شوند. بعد از خداحافظی راهی باشگاه شدم. مربی ابتدا اطلاعات اولیه و اندازه‌گیری‌ها را انجام داد و بعد برای جلسه اول، تمرین را با تردمیل و دوچرخه ثابت شروع کرد. گفت برنامه اصلی تمرین را برای فردا آماده می‌کند و در اختیارم می‌گذارد. وقتی به خانه برگشتم، یادم آمد موقع خداحافظی کمی عجله کرده بودم. برای همین از او عذرخواهی کردم. با مهربانی گفت که از من ناراحت نیست و همین چند کلمه کافی بود تا خیالم راحت شود. قبل از همه این‌ها هم شام را آماده کرده بودم و حالا که این چند خط را می‌نویسم، هنوز مشغول صحبت با او هستم. امیدوارم حالش هر روز بهتر از قبل شود و روزهای سختش زودتر بگذرند. گر دورم از تو، نقش توام در نظر بس است دل پیش توست؛ دولت من این‌قدر بس است.

227 days before the betrayal

تنهایی | بخش دوم از پنج شاید نخستین بار که این حقیقت را حس می‌کنیم، نه در انزوایی مطلق، بلکه درست در میان جمع باشد. در میانه‌ی خنده‌ها. در میان دوستان. در قلبِ مهمانی‌ها. ناگهان چیزی درون ما خاموش می‌شود. صدای آدم‌ها دور می‌شود، جهان اندکی عقب می‌رود و برای لحظه‌ای احساس می‌کنیم پشت دیواری شیشه‌ای ایستاده‌ایم؛ همه را می‌بینیم، اما به هیچ‌کس نمی‌رسیم. گویی روح ما از جنس ماده‌ای دیگر ساخته شده است. انسان موجودی شگفت‌انگیز است؛ می‌تواند هزاران نفر را بشناسد و همچنان احساس کند هیچ‌کس او را نمی‌شناسد. می‌تواند ساعت‌ها سخن بگوید، اما عمیق‌ترین بخش وجودش هرگز به زبان درنیاید. می‌تواند دست دیگری را بگیرد و هم‌زمان، سقوط آرام خود را در ژرفای درونش احساس کند. شاید به همین دلیل است که هرچه شناخت عمیق‌تر می‌شود، تنهایی نیز عمیق‌تر می‌شود. زیرا شناخت، دیوارها را فرو نمی‌ریزد؛ تنها شکل دقیق‌ترِ دیوارها را آشکار می‌کند. فردریش نیچه گویی چنین شبی را از پیش دیده بود؛ شبی که انسان ناچار می‌شود از هیاهوی جهان فاصله بگیرد و برای نخستین بار صدای خویش را بشنود. او باور داشت بزرگ‌ترین خطر، تنها ماندن نیست؛ بلکه گم شدن در میان توده است. آن‌جا که انسان آن‌قدر شبیه دیگران زندگی می‌کند که دیگر نمی‌داند «خود» او کجاست. بیشتر آدم‌ها از تنهایی فرار نمی‌کنند. از ملاقات با خودشان فرار می‌کنند. زیرا در سکوت، پرسشی آرام اما بی‌رحم از اعماق وجود برمی‌خیزد: «اگر همه‌ی نقش‌ها، همه‌ی موفقیت‌ها، همه‌ی آدم‌ها و همه‌ی نام‌هایی که به آن‌ها دل بسته‌ای از تو گرفته شوند... چه چیزی از تو باقی می‌ماند؟» پاسخ دادن به این پرسش، آسان نیست. برای همین، جهان همیشه پر از صداست. پر از گفت‌وگو. پر از تصویر. پر از شتاب. گویی انسان تمدنی عظیم ساخته است تا لحظه‌ای با آن غریبه‌ای که در آینه ایستاده، تنها نماند. اما شب، صبورتر از همه‌ی این هیاهوهاست. دیر یا زود، هر انسانی را دوباره به همان پنجره، همان سکوت و همان چهره‌ای بازمی‌گرداند که سال‌ها از دیدنش گریخته است. ادامه دارد...

05/18 دیشب با او صحبت کردم. کمی کلافه و درگیر به نظر می‌رسید، اما حوصله نداشت درباره علتش حرف بزند. سعی کردم تا جایی که می‌توانم با او صحبت کنم و حالش را بهتر کنم، اما فکر نمی‌کنم چندان موفق شده باشم. در نهایت خودش گفت که بهتر است فعلاً درباره آن موضوع صحبت نکنیم و من هم ترجیح دادم به خواسته‌اش احترام بگذارم تا راحت‌تر باشد. برخلاف بیشتر شب‌های گذشته، دیشب زودتر پیشنهاد داد که بخوابیم. حدس می‌زنم در حال تنظیم ساعت خوابش باشد و راستش بابت این موضوع خوشحالم. می‌دانم که استراحت کافی چقدر می‌تواند حال آدم را بهتر کند. صبح که بیدار شدم، همچنان بی‌حال بودم. احتمالاً واقعاً مریض شده‌ام. به دکتر مراجعه کردم و مثل بیشتر سرماخوردگی‌ها چند دارو و مسکن تجویز شد، به‌علاوه چند آمپول تقویتی. بعد از برگشتن به خانه، برق رفته بود و کار زیادی از دستم برنمی‌آمد. کمی کتاب خواندم تا زمان ناهار رسید. بعد از ناهار خوابم برد؛ البته فکر می‌کنم این خواب‌های طولانی بیشتر به خاطر بیماری این چند روز باشد. وقتی بیدار شدم، مدتی در گوشی گشتم و کتاب‌هایی را که قبلاً به من معرفی شده بود جست‌وجو کردم تا ببینم قیمتشان چقدر است. اتفاقی به سایتی برخوردم که روی بعضی کتاب‌ها تخفیف گذاشته بود. اگر همان نسخه‌هایی باشد که مدنظرش بوده، بعداً به او نشان می‌دهم؛ شاید به کارش بیاید. اگر فردا حالم بهتر باشد، تصمیم دارم برای باشگاه ثبت‌نام کنم و ورزش را جدی‌تر شروع کنم. مدت‌هاست که به این فکر می‌کنم و شاید الان زمان مناسبی برای شروع باشد. امشب احتمالاً اولین شبی است که بعد از مدت‌ها گفت‌وگوی شبانه‌ای نخواهیم داشت. نبودن آن چند ساعت آشنا برایم ناراحت‌کننده است، اما می‌دانم گاهی فاصله گرفتن‌های کوتاه می‌تواند برای هر دو نفر لازم باشد. چند لحظه پیش پیامی دریافت کردم تا مطمئن شود که به دکتر مراجعه کرده‌ام یا نه. همین توجه‌های کوچک، ارزش زیادی دارند. حس خوبی است که بدانی کسی به سلامت و حال تو اهمیت می‌دهد. از طرف دیگر، ظاهراً مشکل جسمی‌ای که مدتی است درگیرش بوده دوباره اذیتش می‌کند. امیدوارم هرچه زودتر شرایط درمانش فراهم شود و از درد و ناراحتی‌ای که تحمل می‌کند راحت شود. هیچ‌کس نباید مدت طولانی با چنین مشکلی کنار بیاید. امشب، بیشتر از هر چیز، دلتنگ آرامشی هستم که بعضی آدم‌ها با حضورشان به زندگی می‌آورند.
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها دلم تنگ است

228 days before the betrayal

«روزی از من خواهی پرسید: کدام مهم‌تر است؛ زندگیِ من یا زندگیِ تو؟ من خواهم گفت: «زندگیِ من.» و تو از من دور خواهی شد، بی‌آنکه بدانی تو همان زندگیِ منی.»
ـ خلیل جبران

تنهایی | بخش اول از پنج شب، آن ساعتِ بی‌نامِ میانِ دیروز و فردا، آرام بر شهر فرود آمده بود. خیابان‌ها زیر نور زرد و خسته‌ی چراغ‌ها کش می‌آمدند؛ گویی رگ‌هایی بودند که خونِ زمان از آن‌ها رفته باشد. بادِ سردی از میان ساختمان‌های خاموش عبور می‌کرد و گاه روزنامه‌ای مچاله را روی آسفالت می‌لغزاند. هیچ صدایی نبود، جز پژواک دورِ قدم‌های مردی که نمی‌دانست به کجا می‌رود. او از کنار پنجره‌هایی عبور می‌کرد که پشت هرکدام، زندگی‌ای جریان داشت؛ نورهایی روشن بودند، سایه‌هایی حرکت می‌کردند، تلویزیون‌هایی حرف می‌زدند و آدم‌هایی شاید می‌خندیدند. اما تمام آن خانه‌ها، از پشت شیشه‌های سرد، همچون جزیره‌هایی دورافتاده به نظر می‌رسیدند؛ جهان‌هایی بسته که هیچ پلی به جهان دیگر نداشتند. مرد لحظه‌ای ایستاد. در یکی از شیشه‌ها تصویر خودش را دید. نه چهره‌ای آشنا، بلکه غریبه‌ای که سال‌ها در درون او زندگی کرده بود و هرگز به‌درستی شناخته نشده بود. و آنجا بود که تنهایی آغاز شد. نه آن تنهاییِ ساده‌ای که از نبودن دیگران زاده می‌شود؛ نه خلأ یک اتاق خالی، نه سکوت یک عصر بارانی، نه پایان یک عشق. بلکه تنهاییِ عمیق‌تر. تنهاییِ کسی که ناگهان درمی‌یابد هیچ‌کس هرگز نمی‌تواند به درون او قدم بگذارد. هیچ‌کس. حتی نزدیک‌ترین انسان‌ها. زیرا در ژرف‌ترین نقطه‌ی وجود هر انسان، اتاقی وجود دارد که کلیدش تنها در دست مرگ است. و انسان، تمام عمر، پشت درِ همان اتاق ایستاده است. ادامه دارد...

شب همگی آروم

05/17 دیشب باز هم با او بودم؛ چیزی که هیچ‌وقت برایم تکراری نمی‌شود. حتی اگر فقط از پشت صفحه‌ای باشد و بخش زیادی از آن در خیال من شکل بگیرد، باز هم بودنش حال و هوای خاص خودش را دارد. عکس جدیدی برای پروفایلش گذاشته بود. واقعاً زیبا شده بود. بعضی وقت‌ها آدم نمی‌تواند چیزی را بهتر از همان چند کلمه ساده توصیف کند: She is so gorgeous. به او تبریک گفتم و از خوشحالی‌اش خوشحال شدم. انرژی و ذوقش از بین کلمات هم پیدا بود و همین باعث شد حال من هم بهتر شود. دیشب تا نزدیک صبح با هم حرف زدیم. از آن شب‌هایی که زمان بی‌صدا می‌گذرد و وقتی به ساعت نگاه می‌کنی، می‌بینی چندین ساعت گذشته است. صبح که بیدار شدم، بخشی از حرف‌هایمان را مرور کردم و بعد برای صبحانه از اتاق بیرون رفتم. بعدازظهر هم طبق معمول رفتم فوتبال. با اینکه پایم هنوز کاملاً خوب نشده بود، باز بازی کردم. وسط بازی سردرد شدیدی سراغم آمد؛ آن‌قدر که به سختی روی پاهایم می‌ایستادم. بعد از حدود ده دقیقه استراحت، کم‌کم حالم بهتر شد و توانستم ادامه بدهم. بعد از برگشتن به خانه، مشغول آماده کردن شام شدم و بعد هم دوش گرفتم. اتفاق خوب امروز اما چیز دیگری بود؛ تماس کوتاهی که داشتم. هرچند زمانش خیلی کم بود، اما همان چند دقیقه هم برایم ارزشمند بود. باید یک روز دیگر وقت بیشتری بگیرم. 😉 گفت که از یک دورهمی برمی‌گشته و ظاهراً خیلی هم به او خوش گذشته بود. مهم‌تر از هر چیزی این است که لحظات خوبی را گذرانده و خوشحال بوده؛ همین برای من کافی است. الان اما فکر می‌کنم شاید کمی مریض شده باشم. بدنم درد می‌کند و سردرد هنوز کاملاً رهایم نکرده است. امیدوارم فقط خستگی باشد و فردا حالم بهتر شود.
از کوچه‌های خاطره‌ی من امشب صدای پای تو می‌آید، آه ای عزیزِ دور، آیا به شهر غربت من پا نهاده‌ای؟

229 days before the betrayal

photo content

وقتی همه‌چیز را دریافتید همه‌چیز را می‌بخشید.
اسپینوزا (نقل‌شده در کتاب «یکرنگی»)

05/16 دیشب با او صحبت کردم و بیش از هر بار دیگری مطمئن شدم که از حرف زدن با او خسته نمی‌شوم. هر بار که با هم گفتگو می‌کنیم، انگار بخشی از خستگی روزهایم از بین می‌رود و همه‌چیز سبک‌تر می‌شود. عکس چشم‌هایش را پس‌زمینه تلگرامم گذاشته‌ام. نمی‌دانم چطور می‌شود توصیفشان کرد؛ فقط می‌دانم هر بار که نگاهشان می‌کنم، لبخند روی صورتم می‌آید. بعضی چیزها واقعاً در کلمات جا نمی‌شوند. دیشب تا دیروقت با هم حرف زدیم. با هم گردش کردیم، از این شاخه به آن شاخه پریدیم و ساعت‌ها گذشت بی‌آنکه متوجه شویم. فقط کمی نگرانم که شاید ناخواسته باعث شده باشم ذهنش درگیر شود یا آرامشش به هم بخورد. با این حال، بودن کنار او حال مرا خوبِ خوب کرد. آخر شب هم اجازه داد کنارش بخوابم و بغلش کنم. یکی از قشنگ‌ترین خواب‌هایی بود که در این مدت دیده‌ام؛ خوابی که دلم نمی‌خواست تمام شود. امروز بعد از بیدار شدن، همراه خانواده به پارک رفتیم. کمی قدم زدیم و ناهار را بیرون خوردیم. روز بدی نبود، فقط جای خالی بعضی امکانات حسابی توی ذوق می‌زد. به خاطر کمبود آب، شیرهای آب جمع شده بودند و بسیاری از سرویس‌ها هم بسته بودند. بعد از آن با بچه‌ها فوتبال بازی کردم. مثل همیشه بدون گرم کردن درست وارد بازی شدم و نتیجه‌اش هم این شد که پایم گرفت. بعد از برگشتن، دوش آب گرم گرفتم و کمی عضله‌ام را ماساژ دادم، شاید بهتر شود. یادم آمد چند وقت پیش پیشنهاد شده بود برای این جور دردها از روغن ماساژ استفاده کنم، اما متأسفانه اسمش را یادم نمانده است. حالا هم برگشته‌ام خانه و روز تقریباً به پایان رسیده. تنها چیزی که برای امشب امیدوارم، این است که دوباره فرصتی برای صحبت کردن پیش بیاید. من منتظر می‌مانم؛ چون بعضی آدم‌ها ارزش انتظار کشیدن را دارند. هر لحظه با تو بودن، یک شعر ناتمام است خاموشیِ تو دریا، دریایی از کلام است دیدار تو غزل‌ساز، دست تو زخمه‌ی ساز چشم تو شهر آواز، دریچه‌ای به پرواز

230 days before the betrayal

Repost from N/a
و در آخر در همان شبی که رفتی و تنها ماندم، نماندی و تنها گریستم ندیدی و غرق شدم و در همان لحظه ای که سر برگرداندی از من تورا با تمام خواستنت رها کردم.

Broken Eggs (1756) by Jean-Baptiste Greuze.

خیلی خوش اومدین

05/15 Last night, I couldn't stay silent anymore, so I started talking to her. I told her that I missed her. She said she had been feeling kind of down lately, and I tried to help as much as I could. Still, some things are beyond my control, and I wasn't sure if anything I said could really make a difference. I also told her a little about how I had been feeling. She suggested that I start going to the gym and take better care of myself. I genuinely appreciated that advice, and I think I'm actually going to do it. But there was something I didn't tell her. All night, I felt broken. I kept comparing myself to someone else and, in my head, I lost every comparison. It felt like some people get what they want so effortlessly while I'm still standing far away from the things I care about most. Maybe it's not even the truth. Maybe it's just what loneliness and missing someone do to a person's mind. But last night, every thought felt heavier than it should have. I kept thinking about how unfair life can seem sometimes. How some people appear to reach the people they care about, while others are left wondering if they'll ever be enough. The distance between wanting something and actually having it felt impossibly large. The worst part is that I don't even know how much of it is real and how much exists only in my fears. Maybe I'm fighting reality. Maybe I'm fighting myself. Either way, it hurt. Today passed quietly. The thoughts never completely left my head, but I tried to keep moving forward. I guess some nights are not about finding answers. They're about surviving the questions. I am full of things I never reached. No destination, no place to lay my head. With what hope, with what desire, am I supposed to keep walking this road?