241
订阅者
-224 小时
-67 天
-830 天
帖子存档
+4
بعد از ماهها دانشگاه؛ مجسمهی فردوسیِ عزیز، تککلاسِ عمومیای که به خاطرش رفتیم و فقط یک ربع طول کشید، دوباره بوفهی هنر و همون همیشگی(چای دارچین)، روزهای احتمالاً جالب.
+2
روزهای اولِ پاییز؛ تجربهی اولین بارِ از مدرسه آوردنِ "الف"، مهمانی گرفتن، دسر انبهایِ جالب درست کردن، پیرمردها و بازگشت از مراسمی که آخرین نخِ اتصال رو برید، روی صحنهی تئاتر رفتن(این یکی هم احتمالاً آخرین بار)، تماشای مجددِ صمیمیت از دست رفته، ناکافی بودن، حس زندگیِ تردمیلی و جاموندن.
آخرین شبهای تابستان، حسهای جدید، حسی شبیه مامان بودن، لازانیا درست کردن و آماده کردن "الف" برای شروع مسیری که امشب گمونم برای اولین بار از پایانش غمگین شدم.
فکر کنم یکی از لذتهای سفر اینه که یکهو تعداد "اولین بار"های زندگی زیاد میشه. اولین باری که اون خیابون رو دیدی، اولین غذایی که اونجا خوردی، اولین باری که اسم یه محله رو شنیدی، اولین باری که خرید کردی. شاید اتفاقهای خاصی به نظر نیان، ولی دوست دارم زندگی پر از چیزهایی باشه که هنوز اولین بارشون رو تجربه نکردهام.
شاید آدم وقتی بچه است همهچیز رو تجربه میکنه. چشم بسته نمیره سراغ بادکنکها و نمیگه یه بادکنک قرمز میخوام چون رنگ موردعلاقهاش قرمزه. بادکنکها رو نگاه میکنه و در لحظه انتخاب میکنه. دقت کردی ما چهقدر دیگه کم انتخاب میکنیم؟ انتخابِ تازه.
یه شخصیتی برای خودمون میسازیم و دیگه مهم نیست انتخابمون در لحظه چیه، دیگه برامون مهم اینه که این شخصیته چی میخواد.
حس میکنم هویت رو فقط باید ساخت که خراب شه! درست مثل نوجوونی. بسازیم و خراب کنیم و دوباره از اول شروع کنیم.
