409
订阅者
+424 小时
+107 天
+9030 天
帖子存档
409
میدانستم یه روزی تموم میکنی و من باز هم موندم و به هر کارای که میکردی اذیتم میکرد چیزی نمیگفتم و سکوت تنها چیزی بود که من داشتم،و هر کارای خوشایندی که میکردی یه عالمه خوشحال میشودم، لطفا بخاطر دوستان که شرط میبندید نرید رابطه، رابطه چیز الکی نیست خب بفهمید طرف وقتشو احساساتشو همه چیزشو میزاره وسط طرف بفهمه و نمیدونم میرینین به همه چیز و میرین و میگید ن پیگیر بودی نه چیزی انتظارتون زیاده درسته خب، ولی این دختر تمام اعتمادشو بهتون میزاره و شما بهشون یاد میدید که دیگه اعتماد نکنید،
409
و صبح چشم هایم را باز کردم این صبح با همه صبحا فرق داشت،با ذوق رفتم سمت گوشی،گوشی رو باز کردم دیدم بلاکم قبل از اینکه دلیل بپرسم یا خدافظی کنم، ایا ارزش این را دارد که مرا تو این حال باندازی، من مات مونده بودم باورم نمیشود و به نگاه کردن تمام پیام ها کردم چشم هایم را اشک گرفت و بعضم را این حس پاره کرده بود، من مانده بودم چرا؟ چرا اینطور؟ چرا اینجوری؟ اصلا چی شد؟ گوشی رو خاموش کردم و به فکر فرو رفتم، چرا؟ آیا من کم گذاشتم براش؟ آیا براش خوشگل نبودم؟ آیا براش کم محبت کردم؟ آیا کار بدی کردم؟ و هزار فکر دیگر و حیف ان وقت ان استرس ان ناراحتی. من فرق داشتم اصلا نمیترسیم اب نمکام بریزه برام مهم نبود و اصلا اب نمکی وجود نداشت ولی برا تو برعکس ترسیدی و برات مهم بود.
