312
订阅者
+224 小时
+137 天
+5630 天
帖子存档
من فکر میکنم کلمهی «اندوه» بسیار قویست.
هیچ کلمهی دیگر مثل غصه یا غم، نمیتواند عمق درد آدمی را بهتر از «اندوه» شرح بدهد.
من و آتوسا، باهم داریم شاهنامه میخوانیم. و بهترست بدانید، اینکه من با زبان اول مادریام و او با زمان دوم مادریاش، در جغرافیاهای متفاوت مینشینیم و به یک داستان فکر میکنیم و مشابه هم فکر میکنیم، بسیار شگفتانگیز است.
فارسی شکر است.
هر ویدیویی که از شکیرا، موسیقی و رقصهایش میبینم، گفتهی ایرانیها: قند تو دلم آب میشه برای این زن!
اینروزها برایتان بسیار موسیقی عربی میگذارم؛ امیدوارم لذت ببرید و اگر لذت نمیبرید سرتان بد نخورد.
در یکی از صحنههای فیلم «رستگاری در شاوشنگ»، بروکس، پیرمرد کتابدار که پنجاه سال عمرش را در حبس زندگی کرده است، از زندان آزاد میشود و این آزادی منجر به فروپاشی روانی در او میشود که حتی یک آن تصمیم میگیرد دوستش را به قتل برساند تا دوباره زندانی شود.
او با زندگی آشنا نیست، برای او زندگی یعنی همان سلولهای تنگ و تاریک.
او با سلولش عادت کرده، به آن وابسته شده و به نحوی با آن خو گرفته است. او فکر میکند که زندگی یعنی زندان؛ یا به عبارت بهتر، برای او آزادی یعنی همان زندان.
این صحنه باعث شد به خودمان فکر کنم. ما به دنیا میآییم تا زندانی باشیم، تا از دیوارهای بلند اطرافمان خوشمان بیاید و به دنیا میآییم تا عاشق زندانبان مان شویم.
این صحنه مرا دوباره به یاد همان احساس و طرز تفکر قبلیام در مورد اسارت انداخت. اسارت صرفاً غل و زنجیر نیست، اسارت یعنی به بند کشیدن فکر، احساس و آرزوی آزادی.
