312
订阅者
+224 小时
+137 天
+5630 天
帖子存档
Repost from نیلوفر
📣📣📣
دو دور جدید برنامه ادبیات جهان به زودی در کابل و مزار شریف آغاز میشود. درخواستنامههای ما تا ۱۵ اسد برای هر دو ولایت باز است. لطفاً درخواستنامهها را با دختران ۱۷-۲۲ سالی که علاقمند ادبیات و کتابخوانی استند، به اشتراک بگذارید.
درخواستنامه دور ششم کابل
درخواستنامه دور چهارم مزار شریف
هفتهی قبل در صنف ویژه: ادبیات زنان، استادمان در مورد این گفتند که قرار است برنامه ادبیات جهان سه ساله شود، و اضافه کردند که این کودک خُرد سال هنوز عر میزند.
آن روز مورسو گم شده بود و از صبح وضع روحی بدی داشتم، اما همچنان منتظر ماندم تا صنفمان شروع شود و در تمام طول صنف حرف زدم و حرف زدم.
امروز دوباره در «نیلوفر» متوجه سهساله شدن این برنامه شدم، و تمام روز فقط به یک چیز فکر کردم: ادبیات جهان.
به یک و نیم سال قبل فکر کردم که در آن شب سرد زمستانی نشستم و درخواست نامهی این برنامه را خانهپری کردم.
من قبل از این برنامه هم کتاب میخواندم، اما هرگز تجربهی این را نداشتم شاهد افکار مختلف درمورد جنبههای متفاوت یک کتاب نبودم.
این صنف را بسیار دوست دارم و امیدوارم که روزی شاهد سه چهار ساله شدن صنف خودمان باشم.
حالا که دارم این متن دست و پا شکسته را مینویسم به این نتیجه میرسم که از نظر من، این کودک خُردسال اصلاً عر نمیزند، بلکه بسیار بالغ، با وقار، زیبا و پناهگاه دخترانِ بسیاریست.
شاید در طول این مدت دستاورد بزرگی نداشتم، اما قطعاً ثبتنام در این برنامه و گذراندن این یک و نیم سال در این صنفها یکی از قشنگترین و بهترین سالهای عمرم بوده است.
خانم ژاله آموزگار در یکی از ویدیوهایش به همین مسئله فراموشی اشاره میکنند.
میگویند که ما جزئیات و داستان کتابهارا فراموش میکنیم، اما بدون اینکه بدانیم همین کتابها در زمان خواندنشان مارا ساختهاند.
اسم این فولدر را برای آزادی گذاشتم چون متشکل از کانالهای زیبا و ارزشمندِ نویسندگان جوان و نوجوان است که از و برای «آزادی» مینویسند.
خوشحال میشوم از ماهایی که در این گیرودار زندگی و حبس، از آزادی و عشق مینویسیم بخوانید یا در دیده شدنمان کمک کنید.
https://t.me/addlist/Jknx4hMb-BNjYjc9
در شروع صنف حقوق بشر، استاد یک سوال اساسی را از همه پرسید: حق یعنی چه؟
بیشتر دختران حق را امتیازی معنا کردند که قانون برایشان میدهد.
سوالی که در ذهن من ایجاد شد این بود که آیا حق چیزی است که کسی برای ما ارزانی میکند؟
یعنی نظر به قومیت، جنسیت، رنگ پوست و… تغییر میکند؟
دو مضمون بسیار متفاوت مکتبمان «حقوق بشر» و «مهارتهای زندگی»ست.
امروز در صنف حقوق بشر در مورد حق انتخاب همسر را خواندیم و در صنف مهارتهای زندگی درمورد استرس و چگونگی استرس.
همیشه وقتی آدمهایی از من میپرسند که مکتبهای حضوری بهتر بودند یا آنلاین.
البته ایشان به شدت خاکی هستند، اما مادرم اجازه دادند روی فرش بخوابد و گفتند تا شب حمامش نتیم چون فعلاً ترسیده.
از اتاق بیرون میشوم و قدم به اتاق تاریکتری میگذارم.
نیم و شاید یک ساعت تمام در سکوت و تاریکی گریه میکنم. پدرم وارد اتاق میشود. -پدرم پریشب خواب مورسو را دیده بود.- میاید کنارم مینشیند و بغلم میکند. بغلم میکند و از من میپرسد: فردا برم برت یک پشک بخرم؟ سیاه باشه؟ سفید باشه؟ طوطی بخرم؟ یکی به تو یکی به خواهرت. میخای برت گل بخرم؟
میگویم: نه، من مورسو را میخواهم.
پدرم میگوید که همهمان مورسو را میخواهیم، اما نمیشود. چون او خودش رفته است و شاید در بیرون وضعش بهتر از اینجاست. شاید بیرون از اینجا دوستتر دارد.
مادرم اتاق میآید و باز بغلم میکند و نوازشم میکند و میگوید که زندگی همین است. ممکن است فردا پس فردا انسان مریض شود، بمیرد، مادرش بمیرد، پدرش نباشد، باید طاقت بیاورد و بابتش اینقدر خود را اذیت نکند، اگر مریض شوی چی؟ میگوید که همه ما مورسو را دوست داشتیم. بعضی مادرها و پدرها حیوان خانگی اولادشان را از خانه بیرون میکنند اما ما دو روز است دنبالش میگردیم. شاید او فقط یک معجزه بود. فقط یک موجودی که چند روز آمد پیشت و برگشت به زندگی واقعیش. شاید زندگی واقعی مورسو در طبیعت و بیرون است.
او مال تو نیست جانِ مادر. هیچ موجودی مالِ موجود دیگر نیست. نمیشود که صرفاً برای اینکه به او چند ماه نان دادی و پول خرجش کردی و برایش عشق و محبت دادی، او را اسیر کنی.
اشک میریزم و به «ح» توضیح میدهم که من مورسو را برای خودم نمیخواهم. او همانقدر آزاد است که من، و شاید حتی بیشتر از من. من مورسو را دوست دارم، با او زندگی کردم و کلی از او خاطره دارم، مطمئناً دلم برایش تنگ میشود اما این باعث نمیشود که از مورسو استفاده ابزاری کنم. من فقط امیدوارم خودش بیرون رفته باشد و جایی پنهان نشده باشد، فقط امیدوارم که از تشنگی و گرسنگی چیزیش نشود. او بسیار مظلوم است و میترسم در بیرون دوام نیاورد.
مورسو برای من یکی از همان نخهای محکمی بود که مرا به زندگی وصل میکرد، اما این باعث نمیشود که اگر او خواست برود و به طبیعت خود برگردد مانعش شوم. من از مورسو استفاده ابزاری نمیکنم.
درست مثل این میماند که عاشق انسانی باشیم و بعد چون ما عاشقش هستیم و برای او عشق خرج کردیم، او را از آزاد بودن و مستقل بودن منع کنیم.
فقط امیدوارم خودش به انتخاب خود رفته باشد و دوباره اگر خواست برگردد. من حالم بد است چون دلم برای مورسو تنگ شده و غم از دست دادنش را دارم، اما امیدوارم به خواست خودش قدم به بیرون گذاشته باشد و در بیرون دوام بیاورد.
به روان درمانی اگزیستانسیال فکر میکنم. به بخش تنهایی که روزهای قبل میخواندم. به اینکه انسان ذاتاً موجود تنهاست و نباید موجود دیگری را صرفاً برای پُر کردن این تنهایی به بند بکشیم و از او استفاده کنیم.
دیروز با خواهرم نشستیم روی سبزهها و او از من فال گرفت. فال حافظ. فال حافظ همیشه درست است. همیشه حقیقت دارد و همیشه میفهمد چه نیتی کردیم.
فالم این بود:
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود.
اشک میریزم و به «ح» توضیح میدهم که من مورسو را برای خودم نمیخواهم. او همانقدر آزاد است که من، و شاید حتی بیشتر از من. من مورسو را دوست دارم، با او زندگی کردم و کلی از او خاطره دارم، مطمئناً دلم برایش تنگ میشود اما این باعث نمیشود که از مورسو استفاده ابزاری کنم. من فقط امیدوارم خودش بیرون رفته باشد و جایی پنهان نشده باشد، فقط امیدوارم که از تشنگی و گرسنگی چیزیش نشود. او بسیار مظلوم است و میترسم در بیرون دوام نیاورد.
مورسو برای من یکی از همان نخهای محکمی بود که مرا به زندگی وصل میکرد، اما این باعث نمیشود که اگر او خواست برود و به طبیعت خود برگردد مانعش شوم. من از مورسو استفاده ابزاری نمیکنم.
درست مثل این میماند که عاشق انسانی باشیم و بعد چون ما عاشقش هستیم و برای او عشق خرج کردیم، او را از آزاد بودن و مستقل بودن منع کنیم.
فقط امیدوارم خودش به انتخاب خود رفته باشد و دوباره اگر خواست برگردد.
به روان درمانی اگزیستانسیال فکر میکنم. به بخش تنهایی که روزهای قبل میخواندم. به اینکه انسان ذاتاً موجود تنهاست و نباید موجود دیگری را صرفاً برای پُر کردن این تنهایی به بند بکشیم و از او استفاده کنیم.
دیروز با خواهرم نشستیم روی سبزهها و او از من فال گرفت. فال حافظ. فال حافظ همیشه درست است. همیشه حقیقت دارد و همیشه میفهمد چه نیتی کردیم.
فالم این بود:
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود.
Repost from سپیدار
از حوریا میخوانم و نگرانش هستم. دو روز است که مورسو گم شده است. او دلشوره دارد، مضطرب است و همهجا دنبالش میگردد. میدانم که آرام و قرار ندارد.
آدمی وقتی به چیزی یا کسی دل میبندد، محال است نبودنش را به آسانی و به این زودی تاب بیاورد و فراموش کند؛ حتی اگر آن رفتن، از سرِ قصد و به اختیار باشد.
فکر میکنم وقتی نبودِ یک حیوان، که حتی سخنی نمیگفت، اینقدر دردآور است، نبودِ آدمیانی که هستند، اما نیستند، چقدر سختتر است. همان آدمهایی که از جان، بیشتر برایشان مایه گذاشتی و نگذاشتی آب در دلشان تکان بخورد؛ اما وقتی کشتیشان به ساحل نشست، نهتنها دستت را نگرفتند، بلکه تو را به میان گرداب پرتاب کردند و خود به تماشا نشستند.
گاهی همانهایی که برایشان چون پیله، پروانه شدیم، سرانجام پرهایمان را میسوزانند و میروند...
