سرابْ
前往频道在 Telegram
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
显示更多未指定国家未指定类别
255
订阅者
无数据24 小时
+17 天
+1630 天
帖子存档
254
امروز ، همدوران هایم رفتند امتحان کانکور دادند.!
استرس داشتند، ترسیده بودند، بعضی هایشان هم روی خودشان حساب میکردند و رفتند. پارچه های امتحان را گرفتند و علامت زدند، دقت کردند که رنگ قلمشان از حلقهی کوچکِ گذینه بیرون نرود و هم حلقه را به طور کامل پُر کنند.
مادرانشان از زیر قرآن ردشان کرده و بعد در خانه برای پسرانشان دعا کردند...
همهی پسران همدورانم یک مرحله از زندگی شغلی، اجتماعی، و اقتصادی شان را طی کردند و یک مرحله....
- در مقابل، من خانه نشستهام،
دارم آشپزی میکنم.!
254
خدا کند،
خدا کند این اندوه دست از سرِ قلب هایمان بردارد.
خدا کند به زودی چیزی شود، یا تقدیر عوض شود یا ما، نمیدانم...
ولی خدا کند آرام بگیریم، وگرنه پدرمان درآمدهست...
وگرنه نابود شده ایم...
وگرنه دیگر طاقت نداریم.!
254
امروز دلم مالامال از هیجان است. آکنده از بیقراریای زیبا ام. نه از آن بیقراری های که آدم را زجر میدهد، از آنها که آدم میخواهد مدام بخندد، مدام به آدمهای خوبِ زندگی حرف های خوب بزند، هر دقیقه حالِ یکی را خوب کند و برای همه از این حال خوبش بگوید.
امروز خیلی خوبم، نمیدانم و نمیخواهم بدانم این حال خوب از کجا میآید.
شاید از آنجا که دیشب باران باریده بود و ساعت دوی شب در حولی زیر باران تر شده بودم، یا چون صبح با بوی مست کنندهی نم از خواب بیدار شدم. یا شاید چون امروز «او» عزیزم را آنلاین دیدم...
نمیدانم، ولی امروز در حینِ غمانگیز بودنِ دیروزش آرام و زیباست.!
254
از دیالوگ های بی نهایت زیبای «کیمیاگر».
کتابی که حسابِ دفعات بازخوانی کردنش از دستم در رفتهست.
254
با یکی از عزیزانم، یکی از عزیزانِ دوران مکتبم بعد از مدت ها صحبت کردم و بی پرده، چندین بار یاد آور شدم که چقدر دوستش دارم و چقدر برایم مهم است. برایش از حس های که این روز ها تجربه میکنم گفتم و از خیلی چیزهای دیگر.
در آخر از اینکه قبل از به پایان رسیدنِ دنیا فرصتِ گفتن این حرف هارا پیدا کردم و توانستم بدون هیچ مشکلی در بارهی خودم با کسی به این صراحت صحبت کنم بی نهایت حسِ آزادی میکنم.!
254
ـ شدیداً نیازمندِ یک رفیق ثروتمندم.
ـ ثروتمند از چی لحاظ،؟
ـ «آنقدر کتاب داشته باشد که جمعشان نتواند بعد من بروم چپاولشان کنم!»
254
گاهی آدم به زخم زدن ها عادت میکند،
حتا به آنهایی که عزیز ترین ها میزنند.
حتا به آنهایی که پدر و مادر میزنند...!
254
شهروندانِ شهر مزار شریف امروز بعد از سپری نمودن یک روزِ به شدت گرم «°۴۳»، در شامِ آنروز شاهد گَر و گُر آسمان و ابر های تاریکِ بارانی است.!
254
کمکم داشتم به خواب میرفتم، برادرم نمیدانم به عمداً یا سهواً «البته که عمداً» به صورتم آب پاشید و به گونهای نامطلوبی از خواب پریدم.
تا حدی ترسیده بودم و بعد از بیدار شدن رسماً دلم میخواست گریه کنم. مثل کودکانی که بلافاصله بعد از بیدار شدنشان گریه سر میدهند. حالا که چند دقیقهای از آن اتفاق میگذرد و دیگر از گریه کردن منصرف شدهام به این فکر میکنم که شاید برادر کوچکم، وقتی که خیلی کوچک بود و صبح های زود گریه و شیون راه میانداخت هم حق داشته است. شاید ما هم آن بیچاره را به طوری که نباید و با سرو صدا ها و ترق تروق هایمان از خواب شیریناش بیرون میکردهایم، و آن وقت من به آن طفل معصوم چپ چپ نگاه میکردم و گاهی هم ناسزایی میگفتم و در دلم آرزو میکردم بتوانم و بروم یک قفاق بزنم پسِ گوشاش که این بار با دلیل گریه کند...
254
Repost from آن؛
«به زنده ماندن در این دیار
چه پای سختی فشردهام
چه مرگها آزمودهام،
ولی -شگِفتا!- نمردهام...»
- سیمین بهبهانی؛ اردیبهشت ۱۳۷۹.
| آن؛ نشسته در بهمن.
254
چند دقیقه پیش در راه برگشت به خانه از یک جایی، یک چوپان که چند گوسفند را میچراند گوسفندانش را «حوریه» خطاب کرد.
